مرگ رضاشاه چرا در تبعید بود؟
کودتای سوم اسفند 1299 رضاخان تبعید رضاشاه جزیره موریس ژوهانسبورگ بریتانیا شوروی انفعال قشون رضاخان در شهریور 1320
چهارم مرداد ۱۳۲۳، رضاشاه، سه سال پس از کنارهگیری از سلطنت، در حالی که دوران تبعید خود را در ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی سپری میکرد، در ۶۶ سالگی مرد. او که هیچ سابقه سیاسی نداشت و به دلیل فرمانپذیری همراه با قدرت نظامی، با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ وارد عرصه قدرت شده بود، با حمایت بریتانیا در ادامه سلسله پهلوی را اعلام کرد اما به دستور همان حامیانش، واپسین سالهای زندگی خود را دور از ایران گذراند. دوران حکومت او، که با تمرکز قدرت و استقرار دیکتاتوری همراه بود، نهایتاً در پی تحولات جنگ جهانی دوم به فروپاشی سریع، استعفا و مرگ در تبعید انجامید.
کودتای ۱۲۹۹
در سوم اسفند ۱۲۹۹، نیروهای قزاق به فرماندهی رضاخان میرپنج وارد تهران شدند و با کمترین مقاومت، مراکز حساس دولتی را اشغال کردند. [1] اسناد تاریخی نشان میدهد که ژنرال ادموند آیرونساید، فرمانده نیروهای بریتانیا در ایران، پیش از کودتا با رضاخان دیدار کرده و چراغ سبز پیشروی به تهران را به او داده بود.[2]
بریتانیا در آن مقطع برای جلوگیری از نفوذ بلشویسم و حفظ منافع خود در ایران، نیازمند یک قدرت نظامی اما فاقد شناخت سیاسی بود. (رمز تاکید بریتانیا بر بیسواد بودن کودتاچی را اینجا بخوانید.) از سوی دیگر، سید ضیاءالدین طباطبایی، روزنامهنگار نزدیک به سفارت انگلیس، بهعنوان چهره سیاسی کودتا در نظر گرفته شد تا کابینه جدید را با حمایت مستقیم هرمن نورمن، وزیر مختار بریتانیا در تهران، تشکیل دهد.[3] در همین راستا نیکلسون، رایزن سفارت بریتانیا نوشت:«رضاخان صعود خویش را به قدرت، تا حد زیادی به سفیر بریتانیا مدیون بود.»[4]
خلع قاجار
پس از کودتا، رضاخان با حذف گامبهگام رقبا از جمله سید ضیاء، موقعیت خود را تثبیت کرد. از او خواسته شد در ابتدا با الگوبرداری از آتاتورک، نظام جمهوری را مستقر کند، اما پس از ناکامی در این مسیر، موضوع برکناری سلسله قاجار را در دستور کار قرار داد. عصاره ماجرای جمهوریخواهی را عین السلطنه چنین بیان میکند: «در این نغمۀ جمهوریت، بابیها برای آزادی خود (که البته در جمهوری بیش از مشروطه میشود) و برای انتقام از قاجاریه، جد و جهد وافی دارند، چنانچه از بذل جان و مال مضایقه ندارند. بیشتر این هنگامه به توسط آنهاست. جهودها هم مسرورند. در میتینگها و اجتماعها از همه زیادتر جمع میشوند.»[5]
سرانجام با وجود مخالفتهای جدی چهرههایی چون آیتالله سیدحسن مدرس، در نهم آبان ۱۳۰۴، مجلس شورای ملی تحت فشارهای سیاسی و نظامی، ماده واحده خلع قاجاریه را تصویب کرد و سلطنت موقت به رضاخان سپرده شد.[6] سخنران اولین دیدار رسمی شاه جدید در کسوت پادشاهی پرسی لورن، وزیرمختار انگلیس بود. پیش از ظهر ۲۵ آذر ۱۳۰۴، وقتی رضاشاه برای نخستین بار در تالار برلیان کاخ گلستان با علماء، نمایندگان مجلس شورای ملی، اعضاء مجلس مؤسسان و نمایندگان سیاسی دول مقیم تهران به عنوان شاه دیدار کرد، پرسی لورن، وزیرمختار انگلیس «جلوس میمنتمأنوس اعلیحضرت اقدس شهریاری به تخت سلطنت سه هزار ساله ایران، که در نتیجه تظاهر اراده ملت به وسیله نمایندگان وی در مجلس مؤسسان صورت گرفته» را تبریک گفت[7] تا حمایت رسمی انگلیس را به سمع و نظر همه فعالان حاضر در مجلس رسانده باشد.
با استقرار پادشاهی پهلوی، حکومت بهشدت به سمت تمرکزگرایی حرکت کرد. در این مسیر، سرکوب نیروهای اجتماعی، بهویژه روحانیت و نهادهای مذهبی، در دستور کار قرار گرفت. منتقدان، این سرکوبهای بیسابقه را همسو با سیاستهای بریتانیا برای تضعیف بنیانهای اجتماعی و مذهبی ایران - بهعنوان مانعی در برابر استعمار - ارزیابی میکنند.[8] (درباره اینکه صهیونیسم چگونه به روند مردمسالاری در ایران ضربه زد، اینجا را بخوانید.)
درهمتنیدگی منافع
حکومت رضاشاه از همان ابتدا بر پایه حمایتهای بریتانیا شکل گرفت و در طول دو دهه، این درهمتنیدگی منافع حفظ شد. بریتانیا که کنترل شریانهای اقتصادی ایران، بهویژه «شرکت نفت ایران و انگلیس» را در دست داشت، از ثبات و امنیت ناشی از دیکتاتوری رضاشاه برای تضمین استخراج بلامانع نفت بیشترین بهره را میبرد.[9]
همچنین در این دوران، ارتش مدرنی که رضاشاه با صرف بخش عظیمی از بودجههای کشور ساخت، بیش از آنکه کارکردی در برابر تهدیدات خارجی داشته باشد، به ابزاری برای سرکوب قیامهای داخلی، عشایر و مخالفان سیاسی تبدیل شد. بریتانیا با دقت این روند را رصد و حمایت میکرد؛ چرا که یک دولت مرکزی مستبد، بهترین حافظ منافع امپراتوری در مرزهای هندوستان به شمار میرفت. این امر گاهی پیچیدگی خاص، از جنس حیله انگلیسی داشت. از جمله در سالهای پایانی حکومت رضاشاه، با چراغ سبز بریتانیا ایران شاهد حضور فزاینده تکنسینهای آلمانی در ایران بود تا مانع توسعه کمونیسم در آلمان شود. اما پس از تغییر معادلات با رسیدن هیتلر به پشت دروازههای مسکو، بریتانیا و شوروی همین مسئله را بهانهای برای فشار بر حکومتی قرار دادند که دیگر کارکرد پیشین خود را برای متفقین از دست داده بود.[10] (پشت پرده «گزینه آلمانی» در سیاست خارجی رضاشاه را اینجا بخوانید.)
ضعف ارتش
در این بحران، زنگ خطرِ ضعفِ ساختاریِ ارتش به صدا درآمد؛ ارتشی که در طول دو دهه گذشته، بخش عظیمی از بودجه کشور را به خود اختصاص داده بود. اگر هزینههای حاصل از غارت اموال مردم و باجگیریهای غیرقانونی توسط برخی بخشهای نظامی را نیز در نظر بگیریم، مشخص میشود که سالانه حداقل نیمی از کل مخارج دولت صرف نگهداری و تجهیز این نیروها میشد.
با این حال، پارادوکسِ عجیبی در این ارتش وجود داشت: با وجود اینکه از سال ۱۲۹۹ تا ۱۳۴۰ خورشیدی، مبالغ هنگفتی از درآمدهای حاصل از نفت صرفِ خرید سلاح و مهمات میشد، اما این تجهیزات در لحظهی نبرد، تنها جنبهی نمایشی داشتند. ارتشی که با ظاهری مدرن و تسلیحاتی گرانقیمت ساخته شده بود، در مواجهه با تهاجم واقعی، نتوانست حتی یک گلوله برای دفاع از حاکمیت کشور شلیک کند و عملاً در برابر نیروهای متفقین، کارکردی فراتر از یک نیروی بیاثر نداشت.[11]
فروپاشی
با آغاز تهاجم نیروهای شوروی و بریتانیا، ضعفهای بنیادین ساختار نظامی کشور آشکار شد. ارتشی که در دوران رضاشاه به عنوان اصلیترین ستون قدرت حکومت پایهگذاری شده بود، به «ترک مقاومت» اقدام کرد.
در این میان، تنها لشکر یازدهم گیلان بود که برای مدتی کوتاه در برابر نیروهای روس ایستادگی کرد. بعدها آشکار شد که در همان روز نخست تهاجم، لشکر آذربایجان - همان لشکری که در سالهای ۱۳۰۵ تا ۱۳۱۲ شمسی، با سرکوب خشونتبار عشایر و غارت اموال و داراییهای آنان، سابقهای سیاه از خود به جای گذاشته بود - عملاً از هم فروپاشید. جالب آنکه همین غارتها پیشتر به مشاجرهای لفظی میان «میلسپو» و رضاشاه بر سر سرنوشت طلاها و نقرههای به یغما رفته انجامیده بود. در جریان تهاجم، این لشکر بهسرعت تسلیم شد و راه را برای اشغال تبریز و دیگر شهرها در کمتر از یک روز هموار کرد. [12]
فرمانده لشکر آذربایجان، امیرلشکر «ایرج مطبوعی»، به همراه استاندار وقت، در همان ساعات اولیه، پستهای خود را رها کرده و گریختند؛ روایتهای تاریخی حاکی از آن است که آنان حتی پیش از حفظ امنیت منطقه، کامیونهای ارتش را صرف انتقال اسباب و اثاثیۀ شخصی، از جمله بوقلمونهای فرمانده، به نقاط امن کردند.[13]
در چنین بزنگاه حساسی که کشور بیش از هر زمان دیگری به مدیران خود نیاز داشت، قریب به اتفاق مقامات دولتی - از بخشداران تا استانداران - از ترس خشم مردمی که پیشتر با آنان رفتاری خشن و غارتگرانه داشتند، و یا از بیم نیروهای مهاجم، مراکز خدمت خود را ترک کردند. گزارشهای بعدی نشان داد که در طول تهاجم روسها، تنها دو استاندار در پستهای خود باقی ماندند. با تعطیلی نهادهای دولتی و انتظامی، اقتدار مرکزی در استانها یکشبه فرو ریخت. بدین ترتیب، با در نظر گرفتن نارضایتی عمیق عمومی و فساد گسترده در بدنه مدیریتی کشور، سقوط سریع رژیم رضاشاه نه امری حیرتآور، بلکه پیامدی منطقی به نظر میرسید.[14]
اما تلخترین بخش این ماجرا، آنجا است که سخنرانی معرفه فروغی در مجلس، آشکار کرد که این ترک مقاومت، اقدامی ابلاغ شده از سوی رضاشاه بوده است. (متن سخنرانی فروغی را اینجا بخوانید.)
به عبارت دیگر، آنچه ایران را در معرض اشغال، قتل و غارتی تلخ قرار داد، «فقدان اراده حاکم کشور برای دفاع از آن» بود؛ امری که با توجه به اتکای او به بریتانیا به جای مردم، غیرقابل انتظار نیز نبود.
استعفا
با گسترش بحران و پیشروی نیروهای شوروی و بریتانیا، موقعیت سیاسی رضاشاه روزبهروز دشوارتر شد. حکومتی که در طول دو دهه بر پایه تمرکز قدرت و اتکای گسترده بر ارتش شکل گرفته بود، با شرایطی روبهرو شد که ادامه آن امکانپذیر نبود. در این مقطع، بریتانیا که پیشتر حامی روی کار آمدن او بود، از طریق بخش فارسی رادیو بیبیسی کارزاری تبلیغاتی علیه رضاشاه به راه انداخت. این رادیو با پخش اظهارات زندانیان سیاسی سابق و تمرکز بر ثروتاندوزی و غصب املاک توسط شاه، نقش مهمی در فروپاشی مشروعیت او نزد افکار عمومی ایفا کرد.[15] لوئیس دریفوس (وزیر مختار آمریکا در ایران)، در این باره مینویسد:
«مبارزه با شاه در برنامه فارسی رادیو لندن دیشب به اوج خود رسید. در این برنامه گفته شد که شاه بخش عظیمی از املاک ارزشمند کشور را بدون پرداخت هیچ پولی و یا با پرداخت کسر کوچکی از ارزش آنها دزدیده است؛ اینکه صاحبان این املاک را با تهدید به مرگ، حبس و یا بیآبرویی ناچار به فروش املاکشان کردهاند و کشاورزان فلاکتزده باید با عرق جبین خود جیبهای شاه را پر از طلا بکنند».[16]
همزمان با فشارهای رسانهای، تلاشهای دیپلماتیک رضاشاه برای بقا نیز به بنبست رسید. گزارشهای دیپلماتیک، از جمله تلگرامهای دریفوس، نشان میدهد که رضاشاه شخصاً از طریق واسطههایی چون ابراهیم قوام، در پی پناهندگی به سفارت بریتانیا در تهران برآمده بود، اما بریتانیا که تصمیم قطعی برای حذف او گرفته بود، این درخواست را نپذیرفت. دریفوس گزارش میدهد که: «شاه، ابراهیم قوام را که پدر دامادش هم بود نزد وزیر مختار بریتانیا فرستاد تا مراتب نگرانی او را از تأخیر [آتشبس] و ادامه خصومتها ابراز کند. قوام همچنین سعی کرد مزه دهان وزیر مختار را درباره پناه بردن شاه به سفارت بریتانیا از ترس روسها بفهمد، ولی گویا وزیر مختار چندان دلگرمش نکرده بود».[17]
سرانجام با نزدیک شدن قوای روس به تهران، در صبحگاه ۲۵ شهریور ۱۳۲۰، رضاشاه برای حفظ نهاد سلطنت در خاندان پهلوی و جلوگیری از فروپاشی کامل ساختار سیاسی، استعفانامه خود را امضا کرد. او در این متن، دلیل کنارهگیری خود را «ناتوانی جسمی» و لزوم سپردن امور به «قوهای جوانتر» عنوان کرد. با پذیرش این استعفا در مجلس شورای ملی، محمدرضا پهلوی بهعنوان پادشاه جدید سوگند یاد کرد و وعده داد تجاوزات گذشته به حقوق ملت را جبران نماید.[18]
رئیسالوزرا پیام غیررسمی شاه جدید را برای مجلس قرائت کرد که مضمون آن به شرح زیر است: «ملت ایران بداند که من حاکمی تابع قانون هستم و ارادهام بر رعایت و حفاظت از قانون اساسی حاکم بر کشور و ملت ایران و تضمین روند عادی قوانینی است که مجلس به تصویب رسانده و یا به تصویب خواهد رساند. اگر در گذشته به حق ملت، چه جمعاً و چه فرد و از هر منبعی تعدی و تجاوزی شده است، از صدر تا ذیلشان اطمینان میدهم که در این ارتباط اقدام خواهیم کرد و تا حد ممکن آن تجاوزات را برطرف کرده و جبران خواهیم نمود.»[19]
تبعید
پس از استعفا، دولت بریتانیا هدایت مسیر تبعید شاه مخلوع را بر عهده گرفت. او ابتدا به جزیره موریس فرستاده شد، اما دربار ایران به دلیل شرایط نامناسب آبوهوایی و اعتراضات مکرر رضاشاه، از متفقین درخواست کرد که او را جابهجا کنند. نهایتاً در فروردین ۱۳۲۱ با انتقال او به ژوهانسبورگ در آفریقای جنوبی - منطقهای که همچنان تحت نفوذ کامل بریتانیا بود - موافقت کردند.[20]
سرانجام در ۲۹ فروردین ۱۳۲۱، رضاخان و همراهانش به شهر «دوربان» رسیدند. پس از ناکامی در یافتن خانه مورد انتظار به ژوهانسبورگ منتقل شدند.[21]
دوران اقامت در ژوهانسبورگ، با فروپاشی سریع جسمی و روانی رضاخان همراه بود. سفیر آمریکا در قاهره با ارسال تلگرامی به واشنگتن نوشت: «در ارتباط با گزارشهای اخیر درباره بیماری شاه سابق ایران خبر موثق دارم که بهرغم تلاشهای مجدانه برای معالجهاش بعید است که بیشتر از شش ماه دیگر زنده بماند».[22]
رضاخان که در ژوهانسبورگ نیز مغموم و مستأصل بود، در نامهای که هفده روز پیش از مرگش برای محمدرضا نوشت، بر اساس پیامد رفتارهایش، او را به لزومِ «جرأت و پایداری» در تمامی امور نصحیت کرد و ضمن ابراز نگرانی از آینده، هشدار داد که حتی یک خطا یا یک تزلزل نه تنها دودمان پهلوی را بر باد خواهد داد، بلکه میتواند سرنوشت ایران را نیز دگرگون سازد.[23] پندهایی که چندان شنیده نشد.
مرگ
با وجود تمام تلاشهای پزشکی، رضاشاه که از نظر روحی بهشدت در هم شکسته بود، سرانجام در ۴ مرداد ۱۳۲۳ در اثر حمله قلبی طعم مرگ را چشید.[24]
پس از مرگ رضاشاه، انتقال و تدفین پیکر او برای محمدرضاشاه به چالشی پیچیده تبدیل شد. شرایط سیاسی حاکم بر ایران در آن زمان، اجازه بازگرداندن و دفن پیکر وی در کشور را نمیداد. از سوی دیگر، دفن او در آفریقای جنوبی بهعنوان سرزمینی غیرمسلمان نیز از نظر سیاسی و عرفی مناسب به نظر نمیرسید. در نهایت، پیکر مومیاییشده رضاشاه به مصر منتقل و بهطور موقت در مسجد رفاعی قاهره به خاک سپرده شد. گفته میشود هزینۀ انتقال و دفن پیکر رضاشاه در مصر، مبلغی بالغ بر پنج هزار پوند بود.[25]
پس از گذشت چند ماه شاه به این نتیجه رسید که زمان آوردن جسد رضاخان به ایران فرا رسیده است. البته، بسیاری در ایران با این کار مخالف بودند. حتی کابینه وقت مخالف این کار بود و از واکنش بالقوه منفی مردم به این حرکت ابراز نگرانی کرد. با این حال، شاه در نامهای به دولت، برخورد آنها به مسأله بازگرداندن جسد پدرش را سخت اهانتآمیز خواند و اتمام حجت کرد که چنین بیاحترامیهایی را برنمیتابد. بهرغم مخالفت دولت، شاه بر تصمیم خود پافشاری کرد و قرار شد جسد را به ایران بازگردانند.[26]
پروژه بازگرداندن پیکر رضاشاه در اردیبهشت ۱۳۲۹ کلید خورد. نخستین مانع، دولت مصر بود. با تیره شدن روابط میان شاه و فوزیه، ملک فاروق نیز دیگر تمایل چندانی به همکاری با شاه و خاندان پهلوی نداشت. گفته میشد دولت مصر حاضر نیست هیچگونه مراسم رسمی برای بازگرداندن پیکر رضاشاه به تهران برگزار کند. علاوه بر این، در اسناد سفارت بریتانیا درباره این ماجرا، اشارههای مفصلی به موضوع خنجر مرصعی شده است که گفته میشد در تابوت رضاشاه قرار داشته و پس از انتقال پیکر، مفقود شده بود. طرف ایرانی مدعی بود که این خنجر در مصر به سرقت رفته است، در حالی که مقامهای مصری وجود چنین خنجری را اساساً انکار میکردند و معتقد بودند چنین شیئی در تابوت وجود نداشته است.[27]
پس از انتقال جسد به ایران، محمدرضا در ابتدا قصد داشت پدرش را در محوطه کاخ سعدآباد دفن کند. اما مشاورانش پیشنهاد دادند تدفین در جوار مقابر ائمه یا اماکن مقدسه صورت پذیرد. با طرح این موضوع، دربار تلاش کرد تا زمینه دفن رضاشاه را در مشهد یا قم فراهم کند، اما این تصمیم با ایستادگی قاطع روحانیون مواجه شد. مخالفت علما اعتراضی اصولی به کارنامه رضاشاه در هتک حرمت اماکن مذهبی بود. روحانیت و مردم، با یادآوری سرکوب خونین مردم در تحصن مسجد گوهرشاد و همچنین سابقه ورود توهینآمیز و نظامی شاه به صحن حرم حضرت معصومه (س)، دفن او را در جوار این حریمهای مقدس جایز ندانستند. سرانجام در پی این مخالفتهای گسترده، مقبرهای مجزا به سیاق آرامگاه ناپلئون در شهر ری و در فاصله با حرم حضرت عبدالعظیم بنا شد و جسد رضاشاه در آنجا دفن شد.[28] مقبرهای که با پیروزی انقلاب اسلامی، مردم آن را تخریب کردند تا اثری از این خاطره تلخ بر جای نماند.
[1] بشارتی، علیمحمد (۱۳۸۰). از انقلاب مشروطه تا کودتای رضاخان، ج۲، تهران: انتشارات سوره مهر، ص۲۴۶.
[2] رستمی، فرهاد (۱۳۸۴). پهلویها، ج۱، تهران: مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، ص۱۶.
[3] آبراهامیان، یرواند (۱۳۸۹). ایران بین دو انقلاب، ترجمه احمد گلمحمدی و محمدابراهیم فتاحی، تهران: نی، صص ۱۴۶-۱۴۸.
[4] زرگر، علیاصغر (۱۳۷۲). تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، ترجمه کاوه بیات، تهران: پروین، ص ۸۶.
[5] سالور، قهرمان میرزا (۱۳۷۹) روزنامه خاطرات عینالسلطنه، ج۹، تهران: اساطیر، ص ۶۸۰۸
[6] نظرپور، مهدی (۱۳۸۵). تاریخ سیاسی معاصر ایران، قم: زمزم هدایت، ص۸۳.
[7] بهبودی، هدایتالله (۱۴۰۲) رضاخان تا رضاشاه: از بخت جمهوریخواهی تا تخت شاهنشاهی، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص ۵۲۸
[8] از انقلاب مشروطه تا کودتای رضاخان، ص۲۵۳.
[9] تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، ص۸۵-۸۸.
[10] مجد، محمدقلی (۱۳۸۹). رضاشاه و بریتانیا، ترجمه مصطفی امیری، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص۴۷۳.
[11] همان.
[12] همان، ص۴۷۵.
[13] همان.
[14] همان.
[15] مکی، حسین (۱۳۶۶). تاریخ بیست ساله ایران، ج۸، تهران: علمی، ص۱۳۲-۱۳۵.
[16] رضاشاه و بریتانیا، ص۴۷۵.
[17] همان.
[18] مروارید، یونس (۱۳۷۷). از مشروطه تا جمهوری (نگاهی به ادوار مجالس قانونگذاری در دوران مشروطیت)، تهران: اوحدی، ص۲۲۶-۲۲۸.
[19] همان.
[20] فردوست، حسین (۱۳۹۵). ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج۱، تهران: اطلاعات، ص۱۱۴.
[21] میلانی، عباس (۱۳۹۴). نگاهی به شاه، تورنتو: پرشین سیرکل، ص۱۲۴.
[22] رضاشاه و بریتانیا، ص۴۸۳.
[23] نگاهی به شاه، ص۱۲۴.
[24] روزنامه اطلاعات، ۷ / ۵ / ۱۳۲۳، ص ۱
[25] نگاهی به شاه، ص۱۲۴.
[26] همان.
[27] همان، ص۱۲۵.
[28] همان.


















نظرات