سراب کابل

چگونه پاداش حسن نیت ایران در افغانستان، با برچسب «محور شرارت» داده شد؟


سراب کابلجرج دبلیو بوش، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، در ۲۹ ژانویه ۲۰۰۲ (۹ بهمن ۱۳۸۰) و در جریان سخنرانی سالانه خود در کنگره؛ در این سخنرانی، او ایران را در کنار عراق و کره شمالی بخشی از «محور شرارت» خواند.

در پاییز سال ۱۳۸۰، پس از واقعه ۱۱ سپتامبر و متعاقب آن آغاز عملیات نظامی ایالات متحده در افغانستان (با هدف براندازی رژیم طالبان به دلیل پناه دادن به شبکه القاعده)، شرایط خاورمیانه و جنوب آسیا دستخوش تغییراتی بنیادین شد. طالبان که در افغانستان در تقابل نظامی مستقیم با آمریکا قرار داشت، در چنین شرایطی با فروپاشی ساختارهای بوروکراتیک و اقتصادی روبه‌رو بود.[1] در این مقطع تاریخی، جمهوری اسلامی ایران هم به عنوان همسایه افغانستان و میزبانی از بخش بزرگی از مهاجران این کشور، نگرانی‌های امنیتی زیادی از حضور نیروهای بنیادگرا در مرزهای شرقی داشت و به تبع از تحولات آن متأثر بود. با وجود بی‌اعتمادی عمیق و تاریخی میان تهران و واشنگتن، تحولات پس از ۱۱ سپتامبر و تضعیف ساختار قدرت طالبان باعث شد تا برخی منافع مقطعی، دو کشور را در تثبیت امنیت مرزها و شکل‌گیری یک ساختار سیاسی جدید در کابل به هم نزدیک کند.

در همین راستا، غلام‌حیدر ابراهیم‌بای سلامی، سخنگوی کمیسیون ویژه بحران افغانستان در مجلس ششم، در تاریخ ۷ آبان ۱۳۸۰ اعلام کرد که «چند تن از سناتورها و نمایندگان آمریکایی به نماینده ایران در سازمان ملل درخواست کرده‌اند که می‌خواهند با تعدادی از نمایندگان ایران دیدار داشته باشند.» این تحرکات دیپلماتیک دوجانبه، بستر یکی از مهم‌ترین چالش‌های سیاسی و دیپلماتیک در ایران دهه هشتاد را فراهم آورد.[2]

 

پیامدهای ۱۱ سپتامبر

۱۱ سپتامبر نقطه عطفی بود که موجب شد دستگاه دیپلماسی و امنیتی آمریکا، با اتکا به رویکرد نئورئالیستی، سیاست خارجی خود را برای تثبیت موقعیت هژمونیک بازتولید کند. در واقع، واقعه ۱۱ سپتامبر به تعبیر تحلیلگران، «بحران معنا» در دستگاه سیاست خارجی آمریکا را که پس از پایان جنگ سرد به وجود آمده بود، حل کرد. این حادثه به نومحافظه‌کاران فرصت داد تا با تعریف دشمنی جدید، مفاهیم سیاست خارجی این کشور را بازتعریف کرده و زمینه بهره‌گیری از قدرت فراوان نظامی و تسلیحاتی خود را برای تثبیت هژمونی جهانی فراهم کنند.[3]

در نگاه استراتژیست‌های آمریکایی، افغانستان نه تنها پناهگاه تروریسم، بلکه نقطه تلاقی قدرت‌های جهانی و محور استراتژیک آسیا بود. مقامات پنتاگون از دیرباز به اهمیت ژئوپلیتیک افغانستان اذعان داشتند. ایلی کراکوسکی، مقام وزارت دفاع آمریکا و مسئول بخش افغانستان در دهه هشتاد میلادی، در این باره می‌گوید: «افغانستان در تقاطع راهی قرار گرفته است که قلب دنیا را به شبه‌قاره هند پیوند می‌دهد […] با آزادی جمهوری‌های آسیای میانه، افغانستان محور استراتژیک منطقه شد. آنچه در افغانستان واقع می‌شود در همه دنیا تأثیر خواهد گذاشت.»[4]

نومحافظه‌کاران بر این باور بودند که واشنگتن باید با سقوط کامل طالبان، به سایر دولت‌های مستقل اولتیماتوم جدی ارسال کند. این رویکرد نشان می‌داد که حضور آمریکا در همسایگی ایران، فراتر از یک عملیات ضدتروریستی محدود و در راستای طرح‌های کلانی همچون «خاورمیانه بزرگ» برنامه‌ریزی شده است. طرح خاورمیانه بزرگ در واقع تلفیقی از دو رویکرد نئورئالیسم (استفاده از قدرت سخت نظامی) و نئولیبرالیسم (ترویج دموکراسی و آزادسازی اقتصادی) بود. واشنگتن با اتکا به این طرح، نه تنها به دنبال مبارزه با تروریسم، بلکه در صدد ایجاد تحولات ساختاری در دولت‌های منطقه، کنترل منابع انرژی و در نهایت، جلوگیری از تلاش‌های ادعایی توسعه‌طلبانه روسیه و ایران در این حوزه استراتژیک بود.[5]

 

صدای پای مذاکره

در آغاز بحران افغانستان، ارتباط میان ایران و آمریکا صرفاً به صورت غیرمستقیم و از طریق چارچوب گروه «شش به‌علاوه دو» (Six plus Two Group) جریان داشت. این گروه که زیر نظر سازمان ملل متحد فعالیت می‌کرد، از شش کشور همسایه افغانستان (چین، ایران، پاکستان، تاجیکستان، ترکمنستان و ازبکستان) و دو قدرت جهانی (ایالات متحده آمریکا و روسیه) تشکیل شده بود و هدف اصلی آن یافتن راه‌حلی سیاسی برای پایان دادن به جنگ داخلی افغانستان و تشکیل یک دولت فراگیر بود. با این حال در روزهای پس از ۱۱ سپتامبر، فضای دیپلماتیک تا حدی متفاوت‌تر شد. [6]

محمد خاتمی، رئیس‌جمهور وقت ایران، حملات ۱۱ سپتامبر  را محکوم کرد[7] و کالین پاول، وزیر خارجه وقت آمریکا، در واکنش گفت: «ایران یک بیانیه نسبتاً مثبت صادر کرد.[8]  با این حال، در اواخر اکتبر ۲۰۰۱ (آبان ۱۳۸۰)، فضای سیاسی ایران شاهد یک تحرک دیپلماتیک بی‌سابقه بود. این تحرکات در حالی شکل می‌گرفت که همزمان در واشنگتن نیز برخی از سناتورهای آمریکایی با توجه به نیاز مبرم به ثبات در افغانستان و پیچیدگی‌های میدانی، خواستار تعامل و مذاکره مستقیم با ایران شده بودند. در تهران نیز نمایندگانی از مجلس ششم در قالب «کمیسیون ویژه بحران افغانستان»، رسماً خواستار نقش‌آفرینی فعال ایران در معادلات این کشور و مذاکره با طرف‌های اصلی درگیر شدند.[9]

غلام‌حیدر ابراهیم‌بای سلامی، سخنگوی کمیسیون ویژه بحران افغانستان، با اشاره به اینکه تحولات افغانستان صرفاً یک بحران منطقه‌ای نیست، صراحتاً اعلام کرد: «گفت‌وگو با طرف‌های اصلی درگیر در مناقشه، به‌ویژه آمریکا، به نفع منافع ملی ماست.» استدلال اصلی موافقان این طرح، آن بود که واشنگتن در مبارزه با طالبان به همکاری‌های منطقه‌ای نیاز فوری دارد. از آنجایی که نقش ایران در پایان دادن به بحران نباید نادیده گرفته شود، این نیاز تاکتیکی آمریکا فرصت استراتژیکی برای ایران فراهم می‌کند تا جایگاه سیاسی خودش را تثبیت و  به سمت بهبود روابط با ایالات متحده حرکت کند.[10]

طرح این موضوع که عملا بخشی از آن شامل مذاکره با آمریکا می‌شد، بازتاب‌دهنده تفاوت دیدگاه در گفتمان‌های سیاسی وقت ایران بود. در حالی که بخشی از نمایندگان مجلس ششم و بدنه دیپلماسی، خواهان بهره‌گیری از فضای پس از ۱۱ سپتامبر برای همکاری با آمریکا در بحران افغانستان بودند، طیف دیگری با استناد به ملاحظات امنیتی و تاریخی، نسبت به این تعامل بدبین بودند. برای مثال، محمدجواد لاریجانی در همان مقطع و در واکنش به این تحرکات اعلام کرد: «در شرایط فعلی هرگونه تلاش برای برقراری رابطه با آمریکا مشروعیت بخشیدن به اهداف تجاوزکارانه آمریکا محسوب می‌شود. [...] اکنون به دلیل رفتارهای قلدرمآبانه آمریکا، نشان دادن چراغ سبز به آمریکا و به ضرر منافع ملی ماست. [...] ایران مواضع مدبرانه‌ای در قبال مسئله افغانستان داشته است که رکن اول این دیپلماسی عدم ورود به درگیری است و رکن دوم آن پرهیز از هرگونه تصمیمی است که به ضرر ملت افغانستان باشد.»[11] با این حال، به درخواست واشنگتن، ترافیک دیپلماتیک در تهران افزایش یافت و سفر مقاماتی چون جان ملنی، وزیر خارجه کانادا به تهران و دیدار با همتای ایرانی خود یعنی کمال خرازی، نشان از تلاش غرب برای همراه کردن ایران در این کارزار داشت.[12]

 

گره‌گشایی در بُن؟

کشمکش‌های موجود در نهایت به یک همکاری تاکتیکی در آذر ماه ۱۳۸۰ (دسامبر ۲۰۰۱) منجر شد. در «کنفرانس بُن» آلمان که با هدف تشکیل دولت موقت افغانستان پس از سقوط طالبان برگزار شد، جمهوری اسلامی ایران نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرد. هیئت دیپلماتیک ایران در هماهنگی غیرمستقیم اما مؤثر با «جیمز دابینز»، نماینده ویژه آمریکا در افغانستان، وارد عمل شد.[13]

هنگامی که مذاکرات به دلیل مطالبات گروه‌های افغانستانی به بن‌بست رسیده بود، این هیئت ایرانی بود که رهبران «ائتلاف شمال» (جبهه متحد اسلامی ملی برای نجات افغانستان، متشکل از احزاب و گروه‌های سیاسی-نظامی مخالف طالبان)، به‌ویژه یونس قانونی را متقاعد کرد تا از بخشی از خواسته‌های خود کوتاه بیایند و ریاست حامد کرزی را بر دولت موقت بپذیرند. جیمز دابینز بعدها در خاطرات خود صراحتاً اعتراف کرد که بدون کمک‌های حیاتی هیئت ایرانی، توافق بُن و تشکیل دولت جدید در افغانستان عملاً غیرممکن بود.[14] ایران با این اقدام، حسن‌نیت خود را نشان داد و گام عملی بزرگی برای تثبیت امنیت منطقه برداشت.[15]

 

پاداش واشنگتن

افرادی که در داخل ایران (از جمله پیشنهاددهندگان مذاکره در مجلس) گمان می‌کردند همکاری‌های تاکتیکی در کابل به تغییر استراتژیک در نگاه واشنگتن به تهران منجر خواهد شد، به زودی با واقعیت تلخ دکترین هژمونیک آمریکا روبه‌رو شدند. تنها چند هفته پس از همکاری حیاتی ایران در اجلاس بُن و پایان حکومت طالبان، جورج دبلیو. بوش، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، در ۲۹ ژانویه ۲۰۰۲ (۹ بهمن ۱۳۸۰) طی سخنرانی سالانه خود در کنگره، جمهوری اسلامی ایران را در کنار عراق تحت حاکمیت صدام و کره شمالی، بخشی از «محور شرارت» (Axis of Evil) نامید.[16]

این سخنرانی، ایران را به حمایت از تروریسم و تلاش برای دستیابی به سلاح‌های کشتار جمعی متهم کرد. جیمز دابینز، نماینده ارشد آمریکا در بُن، سال‌ها بعد با لحنی انتقادی گفت: «یک هفته بعد، بوش در سخنرانی وضعیت کشور، ایران را در کنار عراق و کره شمالی بخشی از محور شرارت نامید […] او هیچ اشاره‌ای به نقش سازنده‌ای که ایران در پیروزی نظامی آمریکا در افغانستان و حمایت از دیپلماسی آمریکا در بُن ایفا کرده بود، نکرد.»[17]

این سخنرانی بوش، آن هم درست بعد از پالس‌های مثبت ایران برای مذاکره و کمک‌های حیاتی‌اش در افغانستان، شوک و ناباوری بزرگی در داخل کشور ایجاد کرد. این پاسخ آمریکا، اگرچه فضای خوش‌بینی دیپلماتیک در ایران را به شدت متأثر کرد، اما در بستر ساختار سیاسی کشور، صرفاً مؤیدی بر بی‌اعتمادی دیرینه و پیشینی بود که بخش قابل‌توجهی از نخبگان سیاسی نسبت به واشنگتن داشتند. در نگاه این طیف، رفتار آمریکا اثبات کرد که رویکرد واشنگتن به همکاری‌های منطقه‌ای، نه مبتنی بر احترام متقابل، بلکه ابزاری و تاکتیکی است.

عملاً برچسب محور شرارت، پاداش واشنگتن به حسن‌نیت و همکاری‌های منطقه‌ای تهران هم بود. این اتفاق نشان داد که ایالات متحده پس از تثبیت پایگاه نظامی خود در همسایگی شرقی ایران و رفع نیاز تاکتیکی‌اش، نه تنها علاقه‌ای به کاهش تنش ندارد، بلکه قصد دارد با امنیتی‌سازی چهره ایران، فاز بعدی فشارهای ژئوپلیتیک خود را آغاز کند.[18]

 

درس‌های کابل

تحولات پاییز و زمستان سال ۱۳۸۰، یک نمونه از تقابل «واقع‌بینی استراتژیک» در برابر «خوش‌بینی دیپلماتیک» است. پیشنهاد نمایندگان مجلس در آبان ۱۳۸۰، اگرچه بر مبنای دغدغه‌های امنیت ملی طراحی شده بود، اما مؤلفه‌های کلان سیاست خارجی نومحافظه‌کاران آمریکایی را نادیده می‌گرفت.

خسارت این نگاه تقلیل‌گرایانه به دیپلماسی آمریکا زمانی به طور کامل آشکار شد که با وجود پالس‌های مثبت داخلی و همکاری‌های عملی و حیاتی ایران در کنفرانس بُن، دولت آمریکا به محض عبور از بحران اولیه، تهران را در سیل تهدیدات نظامی خود قرار داد. ماجرای «محور شرارت» نشان داد که در پارادایم فکری نومحافظه‌کاران حاکم بر کاخ سفید، صلح از طریق تفوق معنا می‌یابد و نه از طریق همکاری متقابل. از دید آن‌ها، هرگونه همکاری تاکتیکی با کشورهایی که ارزش‌های دموکراسی آمریکایی را نپذیرفته‌اند، صرفاً یک ابزار موقت است. به همین دلیل، به محض اینکه واشنگتن از ظرفیت ایران در تثبیت وضعیت افغانستان بهره برد، برای توجیه حضور نظامی مستمر خود در همسایگی ایران و پیشبرد فاز بعدی فشارها، تهران را در سیل «محور شرارت» قرار داد.

تجربه بُن و محور شرارت، در سال ۱۳۸۲ (۲۰۰۳) نیز تکرار شد. پس از حمله آمریکا به عراق، دولت وقت ایران از طریق سفیر سوئیس، پیشنهاد محرمانه‌ای برای حل‌وفصل تمامی اختلافات (معروف به Grand Bargain) به واشنگتن ارسال کرد. اما نومحافظه‌کاران آمریکایی که در اوج غرورِ پس از اشغال کابل و بغداد بودند، این پیشنهاد را رد کردند. آمریکا احساس می‌کرد دیگر نیازی به گفت‌وگو با ایران یا امتیازدهی به آن ندارد.[19]

 

[1] تمنا، فرامرز (۱۳۸۷). سیاست خارجی آمریکا در افغانستان، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردی، ص۱۵۹-۱۶۰.

[2] اطلاعات، ۰۷ / ۰۸ / ۱۳۸۰، ص۲.

[3] سیاست خارجی آمریکا در افغانستان، ص ۵۱-۵۲.

[4] همان، ص ۱۱۳.

[5] همان، ص ۸۷.

[6] Report of the Secretary-General on the situation in Afghanistan and its implications for international peace and security, UN Doc. A/56/681–S/2001/1157 (6 December 2001), paras. 47–52.

[7] ایران، ‌۲۱ / ۰۶ / ۱۳۸۰، ص۱.

[8] Hunter, Shireen T. (۲۰۱۰). Iran's Foreign Policy in the Post-Soviet Era: Resisting the New International Order. California: Praeger, pp. ۵۷–۵۸.

[9] اطلاعات، ۰۷ / ۰۸ / ۱۳۸۰، ص۲.

[10] همان.

CNN. (2001, October 29). Iran urged to talk to U.S. https://edition.cnn.com/2001/WORLD/meast/10/29/gen.iran.us/index.html

[11] اطلاعات، ۰۷ / ۰۸ / ۱۳۸۰، ص۲.

[12] اطلاعات، ۰۷ / ۰۸ / ۱۳۸۰، ص۱.

[13] Dobbins, James (۲۰۰۸). After the Taliban: Nation-Building in Afghanistan. Washington, D.C.: Potomac Books, p. ۸۶.

[14] Ibid, pp. ۱۱۳–۱۱۴.

[15] Iran's Foreign Policy in the Post-Soviet Era: Resisting the New International Order, p. ۲۴۸.

[16] Bush, G. W. (2002, January 29). President delivers State of the Union address [Speech transcript]. The White House Archives. https://georgewbush-whitehouse.archives.gov/news/releases/2002/01/20020129-11.html

[17] After the Taliban: Nation-Building in Afghanistan, pp. ۱۲۱–۱۲۲.

[18] Parsi, Trita (۲۰۰۷). Treacherous Alliance: The Secret Dealings of Israel, Iran, and the United States. New Haven: Yale University Press, pp. ۲۳۳–۲۳۵.

[19] Ibid, p. 243-247.