بررسی اجمالی شخصیت حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای (مدظله العالی)


بررسی اجمالی شخصیت حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای (مدظله العالی)

 حضرت آیت‌الله العظمی آقای سید علی خامنه ای در سال 1318 ه.ش در مشهد مقدس در خانواده ای روحانی،پا به عرصه ی وجود گذاشت. پدر ایشان آیت الله آقا حاج سید جواد از مجتهدین و علمای محترم مشهد بود که سال های طولانی صبح ها در مسجد گوهرشاد و ظهرها و شب ها در مسجد بازار مشهد اقامه جامعت می نمود و تبلیغ دین می کرد.

جدّ ایشان آیت الله سید حسین خامنه ای از علمای آذربایجانی مقیم نجف بود. وی قبلاً در محله (خیابان) تبریز اقامت داشت و سپس به نجف اشرف سفر کرده،در آن جا به درس و بحث اشتغال ورزیده بود، را با قناعت گذراند.

روحانی شهید،حاج شیخ محمد خیابانی شوهر عمه‌ی ایشان است که گرچه در قصبه خامنه از توابع تبریز به دنیا آمد؛ولی به علت این که در مسجد کریمخان (محله خیابان) تبریز امام جماعت داشت،به خیابانی مشهور شد. وی از روحانیون مشهور و مبارز دوران مشروطه است که به نوشته مرحوم حاج محمدباقر بادامچی (مبارز سرسخت مشروطه و معاصر مرحوم خیابانی) اورع و ازهد و نسبتاً افقه همقطاران خود از ائمه ی جماعت بود. نامبرده نماینده  مردم تبریز در مجلس شورای ملی گردید و علیه نابسامانی موجود قیام کرد و در تبریز شهید شد.

مادر ایشان، دختر آقا سید هاشم نجف آبادی (میردامادی) از علمای معروف مشهد بود.وی زنی پاکدامن،آشنا به مسایل اخلاقی و متخلّق به اخلاق الهی بود.

 

دوران کودکی

دوران کودکی ایشان با تربیت پدری سخت گیر و مراقب اما به شدن مهربان و دوست داشتنی و مادری مهربانتر و دلسوز،در نهایت عسرت و تنگدستی سپری شد.

حضرت آیت الله خامنه ای در این باره می گوید:

(دوران کودکی بسیار در عسرت می گذشت،خاصه که کودکی من مصادف با ایام جنگ نیز بود. با این که مشهد در کرانه ی جنگ واقع بود و همه چیز نسبت به شهرهای دیگر کشور در آن ارزان و فراوان بود؛مَعَ هذا وضع خانواده ی ما به طوری بود که حتی همیشه نمی توانستیم نان گندم بخوریم و معمولاً نان جو می خوردیم،گاهی نام مخلوط جو- گندم و بندرت گندم.من شب هایی از کودکی را به یاد می آورم که در منزل شام نداشتیم و مادر پول خردی که بعضی از وقت ها مادربزرگم به من یا یکی از برادران و خواهرانم می داد، قدری کشمش یا شیر می‌خرید تا با نان بخوریم...

منزل پدری من که در آن متولد شده ام (تا 4- 5 سالگی من) یک خانه حدود 60- 70 متری در محله ی فقر نشین از شهر مشهد بود که فقط یک اطاق داشت و یک زیرزمین تاریک و خفه.

هنگامی که برای پدرم میهمان می آمد(و معمولاً پدر بنابر این که روحانی و محل مراجعه مردم بود،میهمان داشت) همه باید به زیر زمین می رفتیم تا میهمان برود؛لذا بعد عده ای که به پدر ارادتی داشتند،زمین کوچکی را در کنار این منزل خریده به آن اضافه کردند و منزل ما دارای سه اطاق شد.

از نظر لباس هم وضع همین گونه بود.مادرم از لباسهای کهنه ی پدرمان برای ما چیزی درست می کرد که چیزعجیب و غریبی بود نه لباده،نه قبا،یا چیز بلندی بود تا زیر زاند و اغلب هم چند وصله می خورد. البته باید گفت که پدر هم لباس هایش را به این زودی عوض نمی کرد،مثلاً یک لباده داشت که حدود چهل سال آن را پوشید).

ایشان در سن 4-5 سالگی به همراه آقا سید محمد (برادر بزرگتر) به مکتبخانه رفتند تا قرآن را بیاموزند.بعد از مدتی هر دو را به مدرسه ی ابتدایی اسلامی ای به نام (دارالتعلیم دیانتی) فرستادند. این نوع مدرسه ها پس از دوران خفقان رضاخانی توسط افراد متدین ایجاد شده بود و در آن بیشتر به تربیت دینی دانش آموز توجه می شد و اجازه صدور گواهی و مدرک تحصیلی نداشت.در این مدرسه علاوه بر دروس معمولی دبستان ها،قرائت قرآن،بحث هایی از حلیه المتقین و حساب سیاق و نصال الصبیان آموزش داده می شد.

حضرت آیت الله خامنه ای پس از پایان کلاس ششم این مدرسه،تصدیق ششم را دور از چشم پدر با رفتن به کلاس شبانه دریافت می دارد و سپس مخفیانه در کلاس های دبیرستان نام نویسی کرده،دوره ی متوسطه را طی دو سال به صورت جهشی می خوانند و دیپلم می گیرند.

از نظر علوم اسلامی در همان مدرسه ی اسلامی،ادبیات عرب را شروع می کنند.شرح امثله را نزد مادر خوانده بودند.صرف میر و تصریف را از پدر اموخته بودند،عوامل و اُنموذَج را در مدرسه،نزد دو نفر از معلمین آن جا می آزمودند.و سپس به مدرسه ی علوم دینیه (سلیمان خان) می روند و صمدیه و سیوطی و مقداری از مغنی را می خوانند.

شرایع را هم در درس پدر شرکت می کنند و هنگامی که به کتاب حج می رسند،پدر به ایشان می گویند که در درس شرح لعمه که به مبحث حج رسیده بود شرکت کنند و هم مباحثه با برادرشان،حاج سید محمد آقا بشوند. بعد از مدرسه سلیمان خانه به مدرسه ی علوم دینیه نوّاب می روند و سطح را به پایان می رسانند.پس از آن در دروس خارج مرحوم آیت الله العظمی میلانی شرکت می نمایند.

آیت الله خامنه ای این موفقیت را در سایه ی توجه و زحمات پدرشان می دانند و می گویند:

«عامل و موجب اصلی در انتخاب این راه نورانی روحانیت،پدرم بودند و مادرم نیز علاقه مند و مشوق بودند... وقتی من به دروس طلبگی روی آوردم،اختلاف سنّی من و پدرم خیلی زیاد بود. درست چهل و پنج سال، علاوه بر آن پدرم مقام علمی بالایی داشت و مجتهدی با اجازه و شاگردانی در سطوح عالی تربیت کرده بود؛بنابراین سزاوار نبود که او با آن مقام علمی به من که دوره ی ابتدایی دروس اسلامی را می گذراندم،درس بدهد. حال و حوصله ی این گونه کارها را هم نداشت؛اما بنابر علاقه ای که به تربیت ما داشت،هم به برادر بزرگتر و هم به من و هم بعدها به برادر کوچکترمان، درس می داد و حق عظیمی جهت تحصیلی و تربیتی به گردن همه ی ما برادران، به ویژه بر من دارند، چنان که اگر ایشان نمی بودند،من به موفقیت های فراوانم در تحصیلات فقه و اصول،نایل نمی- شدم. البته تا پیش از رفتن به قم، علاوه بر آن که نزد پدر دس می خواندم،در درس های عمومی حوزه ی مشهد حاضر می شدم و تابستان ها که این درس ها تعطیل می شد،پدر درس های تعطیلی (اصطلاح در مورد درس ایام تعطیلی) به جای آن تعیین می فرمود و خود تدریس می کرد. به همین دلیل من به خلاف اشخاصی که تنها در حوزه های عمومی درس می خواندند (و این حوزه ها محرم و صفر و ماه مبارک و قدری هم تابستان تعطیل می شد) وقفه ای در تحصیل نداشتم و لذا در سن 16 سالگی بودم که تمام دروس سطح را خوانده و درس خارج را شروع کرده بودم»

تدریس

ایشان در ادامه می فرمایند:

«تدریس را از اولین روزهای طلبگی رسمی،یعنی بلافاصله بعد از تمام شدن دوره ی دبستان شروع کردم.اولین تدریس،کتاب امثله یا صرف میر بود که برای دو شاگرد بزرگسال از روضه خوان های مشهد شروع کردم و تا سال 1337 که در مشهد بودم، کتاب هایی از صرف، نحو، معانی، بیان، اصول و فقه تدریس می کردم. در قم هم در کنار درسی که می خواندم، تدریس نیز می کردم. در سال 1336 به قصد زیارت به عتبات عالیات مشرف شدم. حوزه ی گرم نجف مرا تشویق به ماندن در آن کانون علمی می کرد، لذا مایل بودن در نجف بمانم، مدت کوتاهی هم ماندم؛ اما پدرم با اقامتم در نجف موافقت نکرد و به مشهد باز گشتم. در سال 1337 با اجازه پدر به قم رفتم و تا سال 1343 در قم ماندم. در همان سال چون پدرم به دنبال عارضه ی چشم،بینایی خود را کاملاً از دست داد،ناگزیر به مشهد بازگشتم،گر چه حتی بعضی از استادان بزرگ من در قم به شدت مخالف رفتنم بودند. پس از بازگشتن از قم به مشهد،(در سال 1343) تدریس یکی از برنامه های اصلی و همیشگی ام بود و در طول این سال ها (تا 1356) سطوح عالیه، (مکاسب و کفایه) تفسیر و عقاید تدریس می کردم»

اساتید

حضرت آیت الله خامنه ای در مورد اساتید خویش این گونه می فرمایند:

«در مشهد مقدس نیز از سال 1343،ضمن این که خدوم به تحصیل ادامه می دادم به تدریس در حوزه هم مشغول بودم و تا سال 1343 در درس فقه شرکت می کردم. کتاب انموذج و صمدیه را در مدرسه ی سلیمان خان مشهد نزد آقای علوی نامی که خودش تحصیلات جدیده را در رشته ی پزشکی ادامه می داد،خواندم.پس از آن،سیوطی را با مقداری از مغنی پیش شخصی به نام آقای مسعود در همین مدرسه خواندم و بعد چون برادر بزرگم،آقا سید محمد در مدرسه نواب اطاق داشت،رفتم آنجا و معالم را ضمن این که سیوطی و مغنی را می خواندم،شروع کردم. در همین ایام پدرم پیشنهاد کرد،کتاب شرایع الاسلام محقق حلی (رحمت الله علیه) را به من درس بدهد وبا این که شرایع،کتاب درسی نبود،پدرم احساس کرد این کتاب می تواند در پیشبرد من مؤثر باشد که همین طور هم شد،یعنی از اول کتاب شرایع ایشان به من درس داد تا کتاب حج.وقتی رسیدیم به کتاب حج،در آن موقع پدرم کتاب حج شرح لعمه را به برادرم درس می داد،آن وقت به من گفت: بیا و درس شرح لعمه شرکت کن.من گفتم ممکن است نتوانم بفهمم،ایشان گفتند: می توانی بفمی و لذا رفتم و اتفاقاً هم فهمیدم،که تقریباً سه چهارم کتاب شرح لعمه را نزد پدرم خواندم و مابقی را پیش مرحوم آقا میرزا احمد مدرس یزدی (که مدرس معروف شرح لعمه و قوانین در مدرسه نواب بود) خواندم و پس از این که شرح لعمه را تمام کردم رفتم درس مکاسب و رسایل مرحوم آیت الله حاج شیخ هاشم قزوینی (که از شاگردان مرحوم آقا میرزا مهدی اصفهانی و اهل ریاضت و مدرس درجه یک مشهد محسوب می شد.وی مرد بسیار محترم و ملایی بود و در بین خواص مشهد بخصوص نزد اهل علم به عنوان مرد آزاده و روشن ضمیری معروف بود) ایشان مردی جامع و خوش بیان بودند،به طوری که من در نجف و قم که اغلب درسهای آنجا را رفته بودم،کسی را به خوش بیانی ایشان ندیدم. بخش عمده  درس رسایل و مکاسب و کفایه را پیش ایشان خواندم. این که می‌گویم بخش عمده برای این است که مابقی را پیش پدرم خوانده و لذا باید بگویم؛کمک های پدرم،سهم وافری در پیشرفت درسی ام داشته است،و من از آن اوّل که رسماً طلبه شدم تا وقتی که در س خارج را شروع کردم پنج سال و نیم طول کشیده،یعنی: دوره ی سطح را تماماً پنج سال و نیم گذراندم و درس خارج را هم نزد مرحوم آیت الله العظمی میلانی (رحمت الله علیه) که مرد ملا و محقق و از مراجع در مشهد بودند،شروع کردم. یک سال درس اصول و دو سال و نیم درس فقه خارج ایشان را رفتم تا اواخر سال 1337 که به قم عزیمت کردم. ناگفته نماند که در مشهد یک مدتی هم درس خارج آیت الله حاج شیخ هاشم قزوینی رفتم،یعنی ایشان با اصرار خود ما،یک درس خارج (اصول) شروع کرد. مرحوم حاج شیخ هاشم با بحث وسیع همه ی اقوال را نقل می کرد و بعد ردّ می کرد.در مشهد یک درس دیگری هم رفتم که درس فلسفه آیت الله میرزا جواد آقا تهرانی بود.به این طریق که ایشان کتاب منظومه و مطالب مرحوم حاج ملا هادی سبزواری را درس می گفتند و ردّ می کردند،که در حقیقت این درس منظومه ایشان رد منظومه بود. تا اینکه یک کسی از دوستانم که در قم فلسفه خوانده بود،می گفت: این درست نیست تو بروی درس منظومه میرزا جواد آقا و ایشان منظومه را رد کند،چون به این ترتیب تو مفاهیم حکمت را یاد نمی گیری.لذا خوب است پیش کسی که معتقد به حکمت است بروی و این درس را بخوانی و من هم این حرف را قبول کردم و رفتم پیش یک شخصی به نام (آقا شیخ رضا ایسی) که در مشهد بود و ملای قدیمی و فاضل و حکیم و خیلی هم معتقد به حکمت بود.پیش ایشان درس منظومه را شروع کردم و ایشان مباحث را با دید کاملاً معتقد به فلسفه بحث می کرد.سپس به نجف رفتم و در درس های آیات عظام حکیم و خویی و شاهرودی و درس آقا میرزا باقر زنجانی و مرحوم میرزا حسن یزدی و آقا سید یحیی یزدی و هرجا که یک درسی بود،رفتم. اما در بین همه ی این درسها یکی از درس آیت الله حکیم خیلی خوشم آمد، به خاطر سلیس بودن و روانی اش و با نظرات فقهی خیلی خوبی که داشت،و یکی هم درس آیت الله آقا میرزا حسن بجنوردی بود که در مسجد طوسی می گفت و از درس ایشان هم خوشم می آمد.تا این که تصمیم گرفتم در نجف بمانم،لذا به پدرم نامه نوشتم که اگر می شود من این جا بمانم،اما پدرم موافقت نکرده بنابراین آمدم مشهد و بعد از مدتی راهی قم شدم و در قم تصمیم گرفتم همه ی درس ها را ببینم تا هر کدام را پسندسم به همان درس بروم،که همین کار را هم کردمو از میان همه ی آن درسها،یکی درس امام و بعد از آن درس آیت الله آقا مرتضی حاج شیخ و دیگری درس آیت الله العظمی بروجردی را می رفتم و در درس فقه و اصول امام هم مستمّراً شرکت می کردم.در قسمت فلسفه هم یک مقدار از اسفار و یک مقدار هم شفا را از درس آقای طباطبایی استفاده کردم»

آیت‌الله خامنه‌ای علاوه بر فقه و اصول در فلسفه شناسی، رجال، درایت، هیأت و ... تحصیل و تدریس داشته‌اند. هم چنین در طول مدت تصدی مناصب مهم اجرایی کشور به شهادت افرادی که با ایشان مباحثات علمی داشته اند،هیچ گاه از بحث و تدریس غافل نبوده اند و همواره با برنامه ریزی و نظمی که در کار داشتند به مطالعه و تحقیق به ویژه در حوزه فقه می پرداختند که نمود آن در تألیفات ایشان ظاهر می باشد.

حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی در این باره می نویسد:

«خود من به عنوان شاهد باید بگویم که از حدود سال 1338 یا 1339 خدمت ایشان بوده ام، در درس ها شرکت داشتیم، مباحثات می‌کردیم. بسیاری از کسانی که امروز در بین ما هستند و هیچ کس تردیدی در اجتهاد آنان ندارد،آن روزها آیت الله خامنه ای از آنان اگر بالاتر نبود،پایین تر نبود. هم درس ها را خوب می فهمیدند و هم خوب استنتاج می کردند و تا این اواخر هم ضمن مبارزه، مطالعه و کار فقهی و درس را فراموش نمی کردند»

علاقه ی ایشان به درس و بحث به حدی بود که وقتی در دوره ی دوم ریاست جمهوری،برخی از فضلای حوزه ی علمیه ی قم برنامه آینده ی ایشان پس از پایان ریاست جمهوری را سؤال کردند ایشان فرمودند:

«إن شاءالله به قم خواهم آمد و در آنجا به آن چه سالهاست در انتظارش هستم (درس و بحث) مشغول خواهم شد»

تألیفات و آثار

آیت‌الله خامنه‌ای تألیفات و آثار فراوانی دارند که بعضی از آنها تا کنون به زیور طبع آراسته گردیده است:

- کتاب الجهاد (درس خارج معظم له)

- ترجمه ی تفسیر فی ضلال القرآن

- چهار کتاب اصلی علم رجال

- پاسخ به سؤالات

- قبسات النور

- پرسش و پاسخ (در پنج مجلد)

- درر الفواید فی اجوبه القائد

- پژوهشی در زندگی امام سجاد (علیه السلام)

- آینده در قلمرو اسلام

- پیرامون عزاداری عاشورا

- ادعانامه علیه تمدن غرب

- پیشوای صادق (علیه السلام)

- از ژرفای نماز

- استفتائات

- انوار ولایت

- حکومت در اسلام

- بازگشت به نهج البلاغه

- حدیث وحدت

- بحثی در نبوت

- خط امام

- درس اخلاق

- فریاد مظلومیت

- درست فهمیدن اسلام

- کوثر ولایت

- درس هایی از نهج البلاغه

- گزارشی از سابقه ی تاریخی و اوضاع کنونی حوزه ی علمیه ی مشهد

- در مکتب جمعه

- دیدگاه ها

- گروه های معارض در نهضت های انبیا و در انقلاب اسلامی

- راه امام راه ما

- رسالت حوزه

- گفتاری در باب صبر

- رسالت انقلابی نسل جوان،روحانی و روشنفکر

- گفتاری در وحدت و تحزّب

- روح توحید نفی عبودیت غیر خدا

- گفتاری در باب حکومت علوی

- سخن آفتاب

- مبرم ترین وظایف دانشجویان در مرحله ی کنونی انقلاب

- جلوه آفتاب

- سیری در زندگی امام صادق (علیه السلام)

- شخصیت سیاسی حضرت رضا (علیه السلام)

- مسلمانان در نهضت هندوستان

- صلح امام حسن (علیه السلام) پر شکوه ترین نرمش قهرمانانه ی تاریخ

- منافقین دشمنان حکومت اسلامی

- ضرورت تحول در حوزه های علمیه

- منشور تداوم انقلاب

- طرح کلی اندیشه ی اسلامی در قرآن

- ولایت

- عطر شهادت

- هشدارهای مقام معظم رهبری

- عنصر مبارزه در زندگی ائمه (علیهم السلام)

- هنر از دیدگاه مقام معظم رهبری

- هنر هشتم

 

قسمت دوم

مبارزات و مسؤولیت ها

آیت الله خامنه ای،مجاهدی شجاع و با تقواست که در سراسر زندگی پر برکتش همواره در جهاد به وسیله ی قلم و سخن و سلاح بوده و به خصوص از سال 1341 که امام بزرگوار نهضت عظیم اسلامی را آغاز نمود،دقیقه ای از تلاش و جهاد باز نمانده است. شرح این همه مبارزه،خود چندین جلد کتاب می خواهد،تنها در این مختصر اشاره ای خواهیم داشت:

آیت الله خامنه ای در این باره می فرمایند:

( در ارتباط با ورود به میدان و مسایل سیاسی،سال های 31-32 بود که شنیدم مرحوم نواب صفوی آمدند به مشهد که در این ارتباط یک جاذبه پنهانی مرا به طرف مرحوم نواب می کشاند و خیلی علاقه مند شدم نواب را ببینم،تا این که خبر دادند نواب می خواهد به مدرسه ی سلیمان خان که من هم از طلاب آن جا بودم بیاید که آن روز ورود مرحوم نواب به مدرسه ی سلیمان خان جزو روزهای فراموش نشدنی زندگی من است.

وقتی ایشان با یک عده از افراد فداییان اسلام که کلاه پوست مخصوص به سر داشتند،وارد مدرسه شد،به هیأت ایستاده و با شعار کوبنده شروع به سخنرانی کرد.

محتوای سخنرانی اش هم این بود که باید اسلام زنده شود و اسلام حکومت کند و در این ارتباط پرخاشگرانه،شاه،انگلیس و مسؤولین مملکتی را متّهم به دروغگویی کرد و گفت: این مسؤولین مسلمان نیستند!

من که برای اولین بار این حرف ها از زبان مرحوم نواب به گوشم می خورد؛آن چنان حرف هایش در دلم نشست که دوست داشتم همیشه با او باشم و همان جا اعلام شد که فردا آقای نواب از مهدیه به مدرسه ی نواب خواهد رفت،و فردای آن روز مرحوم نواب به هیأت اجتماع از مهدیه به سوی مدرسه ی نواب حرکت کرد و در بین راه خطاب به مردم با صدای بلند شعار می داد و می گفت: (برادر غیرتمند مسلمان،باید اسلام حکومت کند)؛تا این که به مدرسه ی نواب وارد شد و آن جا هم با تمام وجود یک سخنرانی مفصل و هیجان انگیزی ایراد کرد،و بعد از سخنرانی به ایشان پیشنهاد اقامه ی نماز جماعت شد که قبول کردند و نماز را به امامت ایشان خواندیم: بعد از آن که مرحوم نواب از مشهد رفتند،ما دیگر از او خبر نداشتیم تا این که خبر شهادتش به مشهد رسید. وقتی خبر شهادت ایشان به مشهد آمد،ما از روی خشم و غیض منقلب شده بودیم،به نحوی که در صحن مدرسه شعار می دادیم و از شاه بدگویی می کردیم و نکته ی قابل توجه این است که مرحوم آیت الله حاج شیخ هاشم قزوینی در مشهد تنها روحانی ای بود که بر اساس همان آزادگی و بزرگ منشی اش در مقابل شهادت مرحوم نواب عکس العمل نشان داد و مجلس درس از شهادت مرحوم نواب صفوی و یارانش به وسیله ی دستگاه حاکم انتقاد شدید کرد و تأثر خودش را از شهادت آنها ابراز داشت و گفت: مملکت ما کارش به جایی رسیده که فرزند پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را به جرم گفتن حقایق می کشند!! و لذا از همان وقت جرقه های انگیزش انقلاب اسلامی به وسیله ی نواب صفوی در من به وجود آمد. هیچ شکی ندارم که اولین آتش را مرحوم نواب در دل ما روشن کرد. بنابراین،آن حالت رنگ پذیری از مرحوم نواب سبب شد که در همان سال 34 یا 35 اولین حرکت مبارزاتی ما شروع شود،به این شکل که یک استانداری به نام (فرّخ) برای مشهد آمده بود و این شخص به هیچ یک از مظاهر و ضوابط دینی احترام نمی گذاشت؛از جمله این که در ماه محرم و صفر که معمول بود سینماهای مشهد تعطیل می شد،ابتدا تا چهاردهم محرم اعلام تعطیلی می کرد و بعد یک قدری سر و صدا شد تا بیست محرم تجدید کرد،و لذا ما چند نفر بودیم که نشستیم یک اعلامیه در ارتباط با امر به معروف و نهی از منکر نوشتیم و با پُست به این طرف و آن طرف فرستادیم).

 

مبارزات از سال 41 به بعد

حوزه ی علمیه ی قم از سال 1341 با ندای امام امت به پا خاست و شور دیگری در این مرکز علم و تقوی و جهاد و شهادت پدید آمد.

علما و طلاب با تلاشی خالصانه و مردانگی تمام،سخنان و رهنمودهای امام و سایر مراجع را به اقصی نقاط ایران می بردند و اعلامیه- های آنان را با کمک همه ی نیروهای حزب اللهی مردمی،چاپ و پخش می کردند. این شور و هیجان و مبارزه به سایر حوزه های علمیه و مجامع دینی منتقل گردید و مهم ترین آنها حوزه ی بزرگ و قوی مشهد بود.

آیت الله خامنه ای در این مورد،نقش سازنده و عظیمی را ایفا نمود و ضمن فعالیت هایی که در قم داشت ارتباط خود را با علما و طلاب مشهد تقویت نمود و کوشید با استفاده از فعالیت های سایر علمای خراسان هرچه بیشتر و بهتر طلاب را تجهیز نماید.

این فعالیت آن چنان مؤثر و چشمگیر بود که در سال 1342 از طرف امام مأموریت یافت،سه پیام را به مشهد ببرد،سه پیامی که با محرم سرنوشت سازی که پانزده خرداد در آن اتفاق افتاد،ارتباط داشت.

پیام اول، برای علما،خطبا،منبری ها و سران هیأت های مذهبی، راجع به حمله به اسراییل و مسأله ی فیضیه.

پیام دوم و سوم، برای مرحوم آیت الله العظمی میلانی (قدس سره) و یکی از علمای مشهد راجع به شروع مبارزه ی علنی از هفتم محرم.

این رسالت به خوبی به انجام رسید و پیام ها توانست موب تشدید مبارزات در استان خراسان گردد.

ایشان در سفر گوشه هایی از این پیام ها را در شهرهای بین راه روی منبر برای مردم گفتند و همه جا بذر قیام را پاشیدند. سپس با تنی چند از دوستان متعهد قرار گذاشته تا به شهرهای مختلف استان سفر کنند و به ترتیبی که امام معین فرموده بودند از روز هفتم محرم آن سال،مسایل روز و اوضاع سیاسی و اجتماعی و مسأله ی فیضیه و نقشه های پنهانی رژیم را برای مردم شرح دهند و این بدان علت بود که پس از جریان انجمن های ایالتی و ولایتی و قضایای رفراندم قلابی شاه و ضدیت او با اسلام و علما و روحانیت و فاجعه ای که در فیضیه پدید آورد،و نیز عزای عمومی نوروز سال 1342،زمینه برای یک قیام عمومی علیه رژیم ستمشاهی، داشت پدید می آمد.

محرم آن سال بهترین موقعیت را به دست داد؛لذا امام روحانیت به بهترین نحو از آن استفاده کردند و برنامه ریزی شد که روزهای اول تا ششم محرم مطالب کلی و اصولی گفته شود،و از روز هفتم مطالب اساسی و حقایق با نهایت صراحت برای مردم بیان گردد،تا چهره ی منفور شاه از پس نقاب اصلاحات طلبی برای مردم آشکار گردد.

سهم آیت الله خامنه ای شهرستان بیرجند شد که مرکز قدرت و سیطره ی رژیم و به اصطلاح تیول اسدالله اعلم،نخست وزیر وقت بود. ایشان در بیرجند از روز سوم محرم منبر می روند و با آگاهی بخشیدن به مردم،نهضت را شروع می نمایند. ایشان روز هفتم محرم که جمعیت کثیری در مجلس شرکت کرده بودند قضایای مدرسه ی فیضیه را با حالی پرشور و بیانی گیرا و مردم عجیب گریه می کنند.

ایشان بعدها در این باره فرمودند:

«آن روز منبری اولی،مطالب را طول داد و دیر پایین آمد و برای من حدود نیم ساعت وقت ماند. مطالب را که شروع کردم از شدت هیجان لرزیدم؛هرچند به هیچ وجه نمی ترسیدم و حال مردم نیز در من اثر می گذاشت،مردم عجیب اشک می ریختند و هنگامی که از منبر پایین آمدم دور مرا گرفتم که مبادا دستگیر شوم»

این منبر در شهر خیلی صدا می کند و فردا صبح در مجلس دیگری که در منزل شخصی بود،جمعیت عظیمی می آیند و آن جا نیز مسایل روز مطرح می گردد.

آیت الله خامنه ای در این باره می فرماید:

«روحانی مشهوری در بیرجند بود به نام تهامی که آن روز به من گفت: با این که من ر این شهر از همه مطلع ترم اما این گونه مسایل را نمی دانستم، و اگر غیر از شما کس دیگری می گفت باور نمی کردم،و در هیچ جریانی این همه گریه نکرده ام»

شهر بیرجند در این دو روز به شدت منقلب شده بود و مردم آمادگی خاصی پیدا کرده بودند. صبح روز نهم (روز تاسوعا) ایشان منبر داغی می روند و اوضاع به گونه ای می شود که عوامل رژیم به شدت نگران می شوند. با این که در روزهای تاسوعا و عاشورا معمولاً روحانیون را دستگیر نمی کردند؛ ولی از شدت وحشت ایشان را دستگیر می کنند.دو روز در بیرجند نگه می دارند و سپس به مشهد برده و تحویل ساواک مشهد می دهند؛اما همین دستگیری نیز اثر مهمی در بیداری مردم می- گذارد. اثرات این فعالیت ها و پیام ها به گونه ای بود که در محرم آن سال،مشهد پس از تهران بیشترین دردسر را برای رژیم فراهم کرد و به همین علت طاغوت با ایشان که رسول آن پیام ها بود و خود نقش اساسی در قیام مردم داشت،به شدت و خشونتی برخورد کرد که تا آن موقع سابقه نداشت با روحانیون این گونه رفتاری بشود. یعنی،ابتدا ایشان را به ساواک و از آن جا به زندانی مخروبه در ژبان می- بردند که حتی از وسایل اولیه زندان هم محروم باشند؛تهدید هم می کنند که ریش ایشان را خشک خواهند تراشید،ولی بعد تصمیمشان عوض می شود و با ماشین اصلاح،محاسن ایشان را می تراشند.

آیت الله خامنه ای در این باره می فرمایند:

«پس از این کار هنگامی که داشتم می رفتم صورتم را بشویم،ستوانی متکبّر و خودخواه شروع به تمسخر کرد و با خنده بلند می گفت: (دیدی ریشت را تراشیدم! با آرامش گفتم: (بد هم نشد خیلی وقت بود که چانه ام را ندیده بودم). معلوم است که این به مسخره گرفتن ساواک و فشارهای آن،چقدر رژیم را در هم می شکند و تحقیرش می کند»

سپس ایشان را مجبور به بیگاری در پادگان کردند،فرقان به دستشان دادند تا آجر ببرد و با بیل و کلنگ زمین را کنده و صاف نماید و با دست علف ها را از زمین بکند.و از این قبیل کارها که تاکنون سابقه نداشت با روحانیون چنین رفتاری بکنند. این نوع رفتار،شدت عصبانیت رژیم را از این روحانی خوش بیان و شجاع و فعال می رساند. حدود ده روز از دوره زندان طول کشید.ایشان در این مورد می گویند:

«بد نبود، تجربه ی جدیدی بود،یک دنیای جدیدی بود با ساواک،با بازجویی ها و دعواها و اوقات تلخی ها،اهانت های شدید و خلاصه ناراحتی های مبارزه»

پس از آزادی دوباره با دوستان می نشینند و به ارزیابی وقایع و کارهای گذشته،پرداخته تصمیم می گیرند دوباره به شهرهای مختلف کشور سفر نماید و فجایع و جنایات رژیم را بر ملا ساخته و قیام امام را تداوم و گسترش بخشند. در ادامه چنین می فرمایند:

«نشستیم و با دوستان قرار گذاشتیم که این دفعه با قرار درست و حسابی و حساب شده،هر کدام به یک نقطه ی کشور برویم و حقایق را بیان کنیم،البته اختناق زیاد بود. دستگاه هم آماده سرکوبی بیشتر شده بود. در آن موقع هنوز مردم از تأثیر پانزده خرداد بیرون نیامده بودند. سرکوبی شدید مردم و جنایات رژیم؛برخی را به محافظه کاری کشانده بود،هرچند برخی دیگر را به مقاومت بیشتر و جهاد بزرگتر می خواند »

در این وضعیت باز فریاد رسای روحانیت بود که مردم را به مقاومت و مبارزه دعوت می کرد.و به گفته ی آیت الله خامنه ای:

«در کلیه ی شهرها و بین راهها،در دهکده های کوچک و دهات دور افتاده و هر جا که زیر چنگال ظلم شاه و ایادیش اسیر بودند،اربابان زر و زور بر مال و ناموس و اعتقاد و ایمانشان تسلط داشتند،(یکی) از شاگردان امام خمینی در آن جا حاضر می شدند و بدون ترس و وحشت از گرفتار شدن و شکنجه دیدن به دست رژیم شاه،حقایق را برای مردم بازگو می کردند»

این سفرها و حرکت دست جمعی آن هم پس از پانزده خرداد و پس از زندانی کردن امام،بسیار ارزشمند بود و هماهنگی و دامنه آن،که اکثر شهرها و برخی از روستاها را در بر می گرفت،رژیم را مستأصل و وحشت زده کرد؛لذا عکس العمل شدیدی نشان داد.

ماه رمضان سال 1342 مصادف با بهمن و سالگرد رفراندم قلابی شاه بود،امام خمینی در حصر بودند و امکان برنامه ریزی برای ماه مبارک از طرف ایشان نبود. اما در غیاب ایشان مراجع و روحانیت و به خصوص شاگردان نزدیک امام و مردم متدین به کار پرداختند و مشعل مبارزه ره روشن نگه داشتند. طلاب و فضلای حوزه نیز با استفاده از ماه مبارک رمضان به اطراف کشور رفتند و به آگاهی بخشیدن و افشاگری رژیم شاه پرداختند. آیت الله خامنه ای و دوستان نیز با برنامه ی حساب شده راه افتادند. ایشان در این باره می فرمایند:

«از قم که راه افتادیم با یک اتوبوس که حدود سی نفر طلبه داشت،حرکت کردیم.داخل اتوبوس طلبه ها با رتبه های مختلف نشسته بودند. همان طور سر راه پیاده می شدند،و من آخرین نفر بودم که باید کرمان پیاده می شدم»

ایشان در کرمان دو سه روزی به سخنرانی و مذاکره با علما و طلاب و افراد مبارز پرداخته و سپس با ماشین به زاهدان می روند. در زاهدان در مسجد جامع به منبر می روند و مردم استقبال خوبی می کنند. هر چه به روز ششم بهمن نزدیک می شود ایشان صراحت بیشتری به خرج می دهند. بالاخره روز پانزدهم رمضان که تولد حضرت امام مجتبی (علیه السلام) است،سخنرانی داغ و پر محتوا و پرشوری را ایراد می کنند که ساواک آن جا،شب همان روز یعنی شب شانزدهم ماه مبارک رمضان ایشان را دستگیر می کند و با هواپیما به تهران می فرستد. ایشان را یک شب در پادگان سلطنت آباد نگاه می دارند و فردای آن روز ایشان را به زندان قزل قلعه تحویل می دهند که آن موقع زندان مخوف و مشهور ساواک بود و بدترین شکنجه ها را در آن جا می دادند.

حدود دو ماه هم این زندان طول می کشد؛زندانی که به صورت انفرادی و همراه با توهین و اهانت های شدید،تهدید به قتل و شکنجه های هولناک و دیگر سختی های زندان بود. اما پس از آزادی،اولین اقدام این روحانی شجاع و نترس این بود که به دیدار امام در منزلی واقع در قیطریه که در حقیقت زندانی محترمانه بود،می روند و موفق می شوند به دیدن امام مشرف شوند و به اتفاق شهید حاج آقا مصطفی خمینی یک ربع در خدمت امام بمانند و به قول خودشان:

«خستگی را از تنم دور کرد و به قدری ذوق زده بودم که گریه کردم و امام خیلی ملاطفت فرمودند. به امام عرض کردم از این ماه رمضان به علت نبودن جناب عالی آن طور استفاده نشده که باید بشود؛لذا از حالا باید به فکر محرم آینده بود»

آیت الله خامنه ای دوباره با استفاده از تجربیات به مبارزه پرداخت،و مهم ترین تجربه ای که به دست آمده بود این بود که برای مبارزه ی طولانی باید تشکّل داشت تا کارها با مشورت و همفکری و امکانات بیشتر و ارتباط بهتر انجام شود.

ایجاد تشکیلات

بدین منظور در قم آیت الله خامنه ای و عده ای دیگر از روحانیت مبارز و در خط امام جلسه ای تشکیل می دهند و درباره ی ایجاد تشکیلاتی مخفی به مذاکره می پردازند،که بعضی از آنها عبارات بودند از: آقایان آیت الله مشکینی،شهید آیت الله قدوسی،مرحوم آیت الله ربانی املشی،مرحوم آیت الله ربانی شیرازی،آیت الله هاشمی رفسنجانی،آیت الله مصباح یزدی،آیت الله آذری قمی،و آیت الله امینی نجف آبادی و... هدف از این تشکیلات این بود که مقدمه ای بشود برای متشکل کردن کلیه ی فعالیت های حوزه ی علمیه ی قم و مردم،در جهت و خط امام. این تشکیلات بی سر و صدا شروع به کار می کند،اساسنامه هم نوشته می شود.حق عضویت مقرر شده و دریافت می گردد،منشی هم آقای مصباح یزدی انتخاب می شود که صورت جلسات و اساسنامه و مطالب دیگر با با خطی شبیه به خط دعانویس های سابق می نویسد،به نحوی که جز خودش کسی نتواند آنها را بخواند و اگر به دست ساواک افتاد خیال کند که از دعاها و طلسمات سابق است و سوء ظن نبرد.

در سال 1344 این تشکیلات لو می رود؛زیرا پس از دستگیری آیت الله آذری در منزل ایشان ساواک به اساسنامه دست می یابد.آقای آذری را زیر شکنجه می برند و بعضی دیگر را دستگیر و بعضی از جمله آیت الله خامنه ای فراری می شوند. آقایان خامنه ای،هاشمی رفسنجانی و مصباح به تهران می آیند و آیت الله خامنه ای با آقای هاشمی هم خانه می شوند،البته مدتی قبل از این حادثه آیت الله خامنه ای به علت ترجمه کتاب (آینده در قلمرو اسلام) از مشهد متواری شده بود؛زیرا مطالب این کتاب به خصوص مقدمه و پاورقی های ایشان،ساواک را به شدت نگران و ناراحت کرده بود.

ساواک کتاب را در چاپخانه توقیف کرده و دو نفر از مسؤولین چاپخانه را گرفته بود؛اما کتاب از طریق دیگر چاپ و پخش می شد. و همین ساواک را خشمگین تر نموده و در دستگیری و تعقیب آیت الله خامنه ای مصرتر می کرد. به خصوص که مسأله ی تشکیلات در قم نیز فاش شده بود. در این زمان شهید آیت الله قدوسی را ساواک دستگیر و بازجویی و آزاد کرد. شهید آیت الله قدوسی در این بازجویی ها متوجه شده بود که ساواک قضیه تشکیلات را فهمیده است. لذا به آقای هاشمی خبر می دهد و در یک جلسه چهار نفره (آقایان خامنه ای،هاشمی،قدوسی،و امینی نجف آبادی) در منزل شهید باهنر در کوچه ی شترداران،خیابان ری مسایل مطرح می شود و قرار می گذارند که فعلاً به اصطلاح جایی آفتابی نشوند و رعایت احتیاط را بکنند و آیت الله خامنه ای هم به مشهد نروند.

اواخر سال 1345 با آزادی برخی از دستگیر شدگان،قضیه از حدّت می افتد. لذا ایشان برای زیارت به مشهد مقدس سفر می کنند،و طبیعی است که سفر در زیارت خلاصه نمی شود و کارهای دیگر هم انجام می دهند. لذا وقتی ساواک از فعالیت ها مطلع می شود روز چهاردهم فروردین 1346 آیت الله خامنه ای را در مشهد برای چندمین بار به بهانه ی کتاب دستگیر می کنند و به زندان می برند. حدود چهار ماه در زندان می مانند،با فشارهای شدیدی که ساواک وارد می ساخت؛اما با تأییدات الهی ساواک را فریب می دهند و ساواک نمی تواند مطالبی را از ایشان به دست آورد.

 

قسمت سوم و پایانی

سازماندهی مخفی و گروه امداد روحانیت

این بار آیت الله خامنه ای پس از آزادی به جای آمدن به قم یا تهران،در مشهد اقامت می کنند و به کارهای درسی و علمی مشغول می شوند. ایشان در این دوره به تدریس مکاسب و کفایه مشغول شده،حوزه درسی گرمی در مشهد به راه انداختند. علاوه بر تدریس سطوح عالی در علوم حوزه،با تشکیل کلاس درس تفسیر قرآن کریم برای طلاب و سپس برای دانشجویان و جوانان به تبلیغ و تعلیم اسلام انقلابی می پردازند. و خیلی زود درس تفسیر ایشان پایگاهی برای مبارزه و محرکی برای جوشش های انقلابی می گردد،و محلی برای ارتباط و تماس بین انقلابیون و آگاهی و بیداری مردم می شود. این درس تفسیر در ضمن پوششی برای شناخت افراد متدین و و لایق و سازماندهی آنها و نیز محوری برای کارهای مردمی و اسلامی بود. از جمله در زلزله ی ویرانگر منطقه ی فردوس و کاخک و گناباد که خرابی و خسارات و تلفات فراوانی به بار آورد،معظم لّه عده ای از طلاب مبارز مشهد را سازماندهی کرده،با پشتیبانی علمای مشهد و کمک مادی و خدماتی بازاریان انقلابی و متدین،به فردوس می روند و گروه امداد روحانیت را تشکیل می دهند.ایشان در این باره می گویند:

«فکر کردم ما باید یک مشت طلبه بپرورانیم که آنها به مبارزه عمیقاً معتقد باشند و در خط مبارزه تلاش کنند.بنابراین روی این مسأله کار کردم و با طلبه ها برنامه گذاشته و روی این فکر،وقتی که زلزله پیش آمد،ما از فرصت استفاده کردیم که با بعضی از دوستان تماس گرفتم،گفتم می خواهین برویم فردوس،بعضی از دوستان استقبال کردند،آقای طبسی،شهید هاشمی نژاد و یک مشت بازاری علاقه مند و عده ای از طلاب،ده الی پانزده تا ماشین و هفتاد الی هشتاد نفر آدم راه افتادیم و به طرف منطقه ی زلزله زده رفتیم... آیت الله حاج شیخ علی اصغر مروارید با یک عده ای که به آن جا آمد،گریه اش گرفت. وقتی دید ما این طور اوضاع آنجا را مرتب کرده ایم از شوق بنا کرد به گریه کردن... اوایل که ما آن جا رفته بودیم،در حدود ده الی پانزده روز مردم اسم مرا با اسم امام خمینی اشتباه گرفته بودند،می گفتند: آقای خمینی آمده و یک گروهی از دهات و از راه های دور می آمدند که آقای خمینی را ببینند. در آنجا کاملاً معلوم بود که آقای خمینی مال همه است و این طور نیست که ما فقط آقای خمینی را دوستش بداریم. در دهات آن جا و حتی در روستاهای دور دست،آقای خمینی اسمش یک اسم محبوب است. بالاخره اسم من جا افتاد و مردم شناختند که من هستم؛خیلی جالب بود،دولت به شدت دستپاچه شد،یک واحد ژاندارمری در آنجا بود،شهربانی به زور می خواست که ما را اخراج کند،ما را تهدید کردند و گفتند: اگر نروید به زور بیرونتان می کنیم؛ما گفتیم: نمی- رویم؛دوستان ترسیدند،من گفتم: نباید بترسیم،زیرا در وضعی که ما داریم ترس معنی ندارد و علتش هم این است که ما برای کمک به مردم آمده ایم و همه ی امکانات مردم در دست ماست؛شیر و خورشید هیچ چیز ندارد و هیچ چیز نمی خواه بدهد؛داشته باشد هم نمی دهد.عملاً همین طور شد. مأمورین اعزامی طاغوت نتوانستند مقاومت کنند و برگشتند و ما به کار ادامه دادیم»

این فعالیت عمومی و درسی و خدماتی و مبارزاتی به تدریج حضرت آیت الله خامنه ای را به صورت محور مبارزه در مشهد درآورد که از همه جای ایران با ایشان تماس می گرفتند و ایشان هم با سایر نقاط در تماس بود؛لذا ساواک نسبت به ایشان به شدت حساس شد. درس تفسیر ایشان را بارها تعطیل کرد اما دوباره به صورتی دیگر در نقطه ای دیگر این کار شروع می شد و ساواک به ناچار آن جا را هم جلوگیری می کرد،و هریک از این اقدامات در روحیه یافتن مردم و رسوایی دستگاه جبار بسیار اثر می گذاشت.و گاهی اغلب منزل را زیر نظر داشت تا رفت و آمد کنندگان را شناسایی نماید.

در همین زمان صیت فضل و کمال و ذوق و شجاعت ایشان در اقصی نقاط ایران طنین افکنده بود و از اکثر شهرهای ایران مانند اصفهان و کرمان و یزد ... و نیز تهران از ایشان دعوت به عمل می آمد که در مجالس آنها سخنرانی نمایند. و ایشان نیز دیدگاههای انقلابی اسلام و حقایق امور و مسایل روز و لزوم مبارزه و جهاد انقلابی را به مانند بارانی نرم و آرام که به خوبی به خورد زمین می- رود و آن را بارور می سازد،بر اذهان تشنه مردم جاری می ساخت و آنها را بیدار می کرد.

سخنرانی های معظم له،بخصوص در تهران در انجمن های اسلامی،تحصیلکرده ها و هیأت های مذهبی فعال مانند انصارالحسین (علیه السلام) هنوز در خاطره ها باقی است. از جمله سخنرانیهای ماه رمضان در مدرسه شیخ عبدالحسین بازار تهران که از سال 1348 با عنوان شرایط و پایه های انقلاب ایراد گردید،در آغاز شدت یافتن جهاد مسلحانه بسیار مفید و مؤثر بوده و اصولاً بیشتر تا آن موقع،به مبارزه روحانیت عنوان نهضت علما داده می شد و انقلاب گفته نمی شد؛اما در سخنرانی ها آیت الله خامنه ای،به صراحت در حدود بیست و چند روز درباره ی انقلاب صحبت کردند.

تنها در سخنرانی هم نبود،بلکه کتاب هایی که ایشان ترجمه و یا تألیف می کرد،در رشد افکار انقلابی بسیار مؤثر بود. کتاب (صلح امام حسن (علیه السلام)) و کتاب (آینده در قلمرو اسلام) و کتاب (مسلمانان در نهضت هندوستان) و کتاب هایی از این قبیل بودند که مردم انقلابی پرورش می دادند و جوانان را می ساختند. آیت الله خامنه ای در سال 1346 در قم،در ارتباط با این کتب برای چندمین بار دستگیر شدند؛اما همان روز آزاد گشتند،زیرا ساواک نتوانسته بود مدرکی به دست آورد.

دستگیری مجدد

در سال 1349 پس از فوت مرحوم آیت الله العظمی حکیم که دوباره فرصت برای تبلیغ خط امام و مرجعیت ایشان و اظهار وفاداری نسبت به رهبر انقلاب اسلامی به دست آمده بود،دوباره ایشان دستگیر شدند،و این دستگیری در بین طلاب مشهد خیلی انعکاس داشت و در حوزه اثر گذاشت. و این امر برای رسوخ و گسترش افکار انقلابی در بین طلاب خیلی مفید بود؛زیرا اصولاً سال های 47 تا 50 سال های فعالیت های فرهنگی انقلابی و تلاش آرام بود. ابتدا در مسجد صدیقی ها،مشهور به مسجد ترک ها در بازار مشهد درس تفسیر را شروع کردند و بعد از مدتی کوتاه چون جمعیت زیاد بود به مدرسه میرزا جعفر در طبقه دوم سالن کتابخانه منتقل شده و تدریس را ادامه دادند و در این تفسیر،طلاب و برخی از مردم متدین و و وارد به مسایل مذهبی مشهد شرکت کردند. دستگیری سال 1349،موقتاً این تدریس را متوقف کرد. زندان در سال 1349 بیش از چهار ماه طول کشید و پس از آزادی دوباره به فعالیت پرداختند. از جمله در تهران در انجمن اسلامی مهندسین در محرم سال 1349 خورشیدی شب های تاسوعا عاشورا را درباره حدیث (من رأی سلطاناً جائراً...) سخنرانی بسیار پرشور و حماسه ای و انقلابی کردند که همه را تحت تأثیر قرار داد. و پس از آن گروه های مسلح زیرزمینی؛از جمله منافقین خلق اولیه؛با ایشان تماس می گیرند و ارتباط برقرار می کنند.

در ارتباط با همین گروه های مسلح، در سال پنجاه پس از عملیات انفجار دکل های برق،هنگام جشن های دو هزار و پانصدمین سال ستمشاهی،معظم له را دستگیر می کنند و این بار ایشان را تحت شکنجه های شدید قرار می دهند و در سلولی تاریک و نمور و بدون هیچ گونه روشنایی زندانی می کنند.ولی علی رغم همه این شکنجه ها با مقاومت دلیرانه و اسطوره ای این روحانی شجاع و آزاده روبرو می شوند و نمی توانند از او چیزی به دست آورند و به ناچار پس از پنجاه و چند روز (حدود دو ماه) وی را آزاد می سازند. ایشان نیز دوباره به فعالیت مشغول می شوند. این بار مسجد امام حسن (علیه السلام) که آن موقع مسجد کوچکی بود به پایگاه ها اضافه می شود و آیت الله خامنه ای در آن به اصرار عده ای از علاقه مندان به اقامه جماعت و درس تفسیر می پردازند. و بدین ترتیب علاوه بر ارتباط های مخفی و محدود،ارتباط مستقیم شبانه روزی از طریق مسجد با توده های مردم نیز اضافه می شود.

بعد از مدتی از ایشان برای امامت جماعت مسجد کرامت نزدیک باغ نادری مشهد که یکی از شلوغ ترین و حساس ترین نقاط این شهر است،دعوت به عمل می آید که به علت ازدحام مردم و استقبال شدید توده های انبوه،از طرف ساواک مسجد را برای مدتی تعطیل می نمایند. این نوع فعالیت که خیلی اثر داشت،مورد توجه همه قرار گرفت،بخصوص شهید مطهری و شهید باهنر در سفری که به مشهد داشتند،بسیار خوشحال شده بودند و تحت تأثیر این برنامه قرار گرفته بودند. مرحوم آیت الله طالقانی صریحاً می گفت که آیت الله خامنه ای امید آینده است و مشهد که می روید،حتماً با ایشان دیدار نمایید. این فعالیت ها موجب شده بود که ساواک ایشان را تحت مراقبت ویژه بگیرد و همواره یا احضار به ساواک کرده،بازجویی کند یا منزل ایشان را محاصره و از رفت و آمد افراد ممانعت به عمل آورد،و به تدریج درس های ایشان را نیز با زور تعطیل نماید.و بالاخره هم در دی ماه سال 1353 ایشان را دستگیر و به تهران آورده،در زندان و شکنجه گاه مخوف ساواک یعنی کمیته مبارزه با خرابکاری به طور انفرادی محبوس می کنند. این دوره از زندان حدود دو ماه به طول انجامید و تمام این مدت در سلول های انفرادی یا دو سه نفره،همراه با شکنجه های شدید گذشت.

شهید رجایی در این باره می گوید:

«آن سال که من کمیته را می گذراندم (سال 1353) واقعاً جهنمی بود.در تمام کمیته،شب ها تا صبح فریاد و آه و ناله بود.صبح هم تا شب همین طور.آن آیه (ثم لا یموتون فیها و لا یحیی) تصدیق می شد. افرادی که آن جا بودند نه مرده بودند و نه زنده برای این که آنها را این قدر می زدند تا دم مرگ و باز دو مرتبه می زدند و مقداری رسیدگی می کردند تا حال شخص نسبتاً بهبود می یافت و دو مرتبه همان برنامه اجرا می شد. در کمیته انواع شکنجه ها را می دادند... سلولی که بودم و تز آن جا به دادگاه می رفتم سلول هیجده بود،در سلول بیست آیت الله خامنه ای زندانی بود. من در سلول،مورس زدن را یاد گرفته بودم اکثراً با سلول های مجاورم از طریق زدن مورس اخبار را می دادیم و می گرفتیم. از جمله اخبار را به سلول پهلویی می دادم و آن هم می داد به آیت الله خامنه ای و... خاطرم هست که ریش ایشان را تراشیده بودند و برای تحقیر سیلی به صورت ایشان زده بودندو وایشان هم مقاوم و محکم،بلوز زندان را به صورت عمامه به سرشان می بستند و رفت و آمد می کردند. من یک روزی در دستشویی بودم که با حالت شادی و شعف با ایشان روبرو شدم»

علی رغم همه ی این فشارها و شکنجه ها،ساواک مخوف شاه،نتوانست پی به اسرار این شاگرد مقاوم امام ببرد و حتی نتوانست مدرکی ولو کوچک از ایشان بدست آورد که وی را به دادگاه بفرستد و محکومیتی برای او بگیرد. لذا به ناچار به تغییر سیاست اربابش آمریکا و روی کار آمدن جیمی کارتر در زمستان 1354،ایشان را رها ساختند و ایشان دوباره به مشهد رفته و باز مبارزه و جهاد خستگی ناپذیرش را دنبال کردند. این بار مسؤولیت ها بسیار شدیدتر از گذشته بود.مبارزه چریکی به سبک منافقین خلق کاملاً به شکس انجامیده بود،همان طور که امام در سال 1349 به نماینده این سازمان هشدار داده بودند.در درون سازمان انشعاب پدید آمده و انحراف و التقاط سازمان آشکار شده بود.

با اوج گرفتن مبارزات و آشکار شدن انحراف در سازمان منافقین و احساس روحانیت و مردم به لزوم تشکلی اسلامه در رأس آن به جای افراد عادی و سیاسی افرادی روحانی و آشنای به فقه و سیاست باشند؛در مشهد هسته اولیه تشکلی اسلامی با رهبری امام و مدیریت روحانیت متعهد و انقلاب شکل یافت. ایشان در این باره می فرمایند:

«تابستان سال 1356 در مشهد با دو نفر از برادران نشسته بودیم: مرحوم آقای ربانی املشی و آقای موحدی کرمانی،صحبت این شد که مبارزین و مخصوصاً روحانیت که عمده ترین مبارزین بودند،چرا متشکل نیستند؟ پیشنهاد شد که بیاییم تشکیلاتی را به وجود آوریم.در همان جلسه گفته شد که اگر آقای بهشتی در این تشکیلات باشند،این تشکیلات عاقبت به خیر خواهد شد و به جایی خواهد رسید. از حسن اتفاق،شهید بهشتی و شهید باهنر هم در همان موقع در مشهد بودند. و لذا جلسه با شرکت این عزیزان تشکیل و سنگ بنای تشکلی اسلامی گذاشته می شود»

خبر این تشکیلات را هم به زندان برای علمای در بند از جمله آقای هاشمی رفسنجانی می فرستند و آنها هم تأیید می کنند. شهید مطهری هم در همان سال در پیامی که از نجف از طرف امام آورده بودند،مبارزین سابقه دار را به گردهمایی،دعوت می کنند و همین ارتباطات باعث گردید که تظاهرات عظیم سال های 56-57 سازمان یابد،و نقش آیت الله خامنه ای در پایه گذاری این تشکل بسیار قابل توجه است،آن هم تشکلی که به خاطر خدا و جهاد و شهادت پدید آمده بود،نه برای قدرت طلبی و به دست آوردن موقعیت و مقام.

 

تبعید به ایرانشهر

در گیر و داد این فعالیت ها و در نقطه اوج گیری انقلاب اسلامی در سال 1356 رژیم ستمگر با نهایت خشونت ایشان را دستگیر می- کند و پس از چند شب زندان ایشان را به ایرانشهر تبعید می نماید. اما تبعید و آب و هوای گرم و دمدار ایرانشهر کمتر از آن بود که این مظهر جهاد و تلاش و مبارزه را آرام سازد،بلکه آنجا نیز از فرصت استفاده کرده در ایجاد وحدت و همبستگی بین نیروهای مبارز آن سامان و نیز وحدت بین برادران شیعه و سنی می کوشید و موفقیت زیادی به دست می آوردند.

با تماس با مردم و تبلیغ و بر طرف ساختن مشکلات و محرومیت های این استان شاه زده،نقش مهمی در توجه مردم به امام و روحانیت و اسلام و انقلاب ایفا می کنند. اتفاقاً در آن سال در ایرانشهر سیلی می آید که منجر به بی خانمان شدن و صدمه دیدن عده ی زیادی از مردم می شود.

آیت الله خامنه ای با استفاده از تجربه ی فردوس و گناباد یک گروه از روحانیون و طلاب را بسیج می کنند و گروه امداد روحانیت را تشکیل می دهند. و این گروه به قدری در کار امداد و تبلیغ و تحریک و تشجیع مردم موفق می شود که ساواک وحشت می کند؛ایشان را احضار می- کند و رییس ساواک به آیت الله خامنه ای می گوید:

«دیشب در کمیسیون امنیت شهربانی، به ساواک گفتم شما چقدر بی عرضه هستید که هیچ کاری نکرده اید،یک تبعیدی ببینید اینجا چه اوضاعی درست کرد؟»

این تبعید تا سال 1357 طول می کشد و در این سال با اوج گیری انقلاب و بیرون رفتن کنترل اوضاع از دست رژیم،آیت الله خامنه- ای به مشهد باز می گردند و بیش از پیش به فعالیت می پردازند.

 

شورای انقلاب اسلامی

مسلماً پس از مقام رهبری،یکی از مهم ترین ارکانی که در پیروزی انقلاب و اداره آن پس از پیروزی نقش اساسی داشته است،شورای انقلاب اسلامی است. شهید آیت الله بهشتی در این باره می فرمایند:

«هسته اولیه شورای انقلاب که در پاریس به تصویب امام رسید،متشکل می شد از آقای هاشمی رفسنجانی،آقای مطهری و خود من،آقای موسوس اردبیلی و آقای دکتر باهنر،از ما پنج نفر تشکیل شد»

آقای هاشمی رفسنجانی می گوید:

«هنگامی که امام پاریس بودند 5-6 نفر را معین کرده بودند که بنشینند و حکومت و دولت آینده را اداره کنند... یکی خود من بودم،آقای مطهری حامل آن پیام بودند،شهید بهشتی،آقای موسوی اردبیلی، آقای باهنر و بعد هم آیت الله خامنه ای که آن موقع مشهد بودند،به ما پیوستند».

آیت الله خامنه ای در این باره می گویند:

«من در مشهد سرگرم کارهای این شهر بودم،با برادرانی که در مشهد بودند در جریانات عمومی عظیم مردم،ما هم داخل بودیم و فعالیت می کردیم.مرحوم شهید مطهری چند بار تلفنی به طور مستقیم و با واسطه به من اطلاع دادند که باید به تهران بروم.من تصور می کردم که برای همین کارهای معمولی خودمان- که مشترکا خیلی کارهای داشتیم چه کارهای علمی و ایدئولوژیکی و چه کارهای سیاسی،می گویند به تهران بروم فکر نمی کردم برای شورای انقلاب باشد و می گفتم،می آیم. منتهی چون در مشهد گرفتاری های زیادی داشتم و خیلی بار روی دوش من بود،مرتب تأخیر می افتاد،تا این که از پاریس پیغام دادند که امام دستور داده- اند من به تهران بروم،احساس کردم مسأله ای است که من باید به تهران بروم،به خصوص که آقای مطهری هم در یک تماس تلفنی با قدری عصبانیت پیغام دادند که چرا به تهران نمی روم و منتظر چه هستم؟ در تهران به من گفتند: در جلسه ای باید شرکت کنم که در منزل شهید مطهری بود،در آن جلسه همه ی اعضای شورای انقلاب جمع بودند و در آن جا بود که من اطلاع پیدا کردم که عضو شورای انقلاب هستم و تا آن موقع نمی دانستم»

البته شورای انقلاب به مقتضای مصلحت روز، افراد دیگری را هم پذیرفت که دارای خطوط سیاسی دیگری بودند و به تدریج چهره آنها روشن گردید؛اما آن گروه که پایه و اساس انقلاب بودند و حافظ اصول و حدود و معیارها،بیشتر همین برادران بودند. اینها با همه سختی هایی که کار با افراد لیبرال و مهره ای مانند بنی صدر در برداشت،به خاطر انقلاب و مصالح امت اسلامی تحمل کردند و با سعی و کوشش کارها را به سامان رساندند. ضمن این که در موقع لزوم در مقابل آن افراد مقاومت لازم را می نمودند.

 

کمیته استقبال از امام

هسته اصلی همه ی تظاهرات و راهپیمایی سالهای 56-57 گروههای بودند که تحت مدیریت شهید مظلوم آیت الله بهشتی و شهید آیت الله مطهری و شهید باهنر و یاران اینان اداره می شد.هسته های اصلی در شهرستان ها نیز روحانیونی از قبیل شهید آیت الله صدوقی،شهید آیت الله دستغیب و... بودند که در ارتباط با هسته اصلی در مرکز قرار داشتند. در استان خراسان شاخص ترین فرد روحانیت مبارز آیت الله خامنه ای بود که در مرکزیت همه ی تظاهرات و راهپیمایی ها قرار داشت. حاصل این جریانات به فرار شاه و بازگشت امام خمینی انجامید.برای اداره ی امور استقبال از امام،کمیته استقبال از امام پدید آمد که پایگاه آن در مدرسه ی رفاه بود. اما که به کشور تشریف آوردند کمیته های مختلف در مدرسه ی رفاه و علوی تشکیل و یا اگر قبلاً تشکیل شده بود به کار خود با نظم و جدیت بیشتر ادامه داد. آیت الله خامنه ای مسؤولیت تبلیغات دفتر امام را به دوش گرفت و این قسمت از کار را که بسیار کار شاق و پر زحمت بود به خوبی اداره کرد. آن روزها از همه جا مبلغ می خواستند و همه جا نیاز تبلیغاتی و تدارکاتی داشت به اضافه پذیرایی از دیدارکنندگان با امام و ترتیب ملاقات ها و تنظیم خبر آنها و ترتیب پخش در رسانه های گروهی و مقابله با توطئه های خبری و تبلیغات مهره های کهنه و رنگ عوض کرده استکبار و عناصر ملی گرا و بویژه مقابله با گروهک ها که فرصت طلبانه می خواستند بی هیچ زحمتی گلچین انقلاب باشند و خود را بر ملت تحمیل نمایند. خاطرات این روزهای پر هیجان که هر لحظه خبری نو و حادثه ای جدید پدید می آمد و ملت ما داشت پایه های ستم دو هزار و چند ساله خودکامان و جلادان ستمشاهی را در هم می ریخت،باید به طور جداگانه نوشته شود. اما از بین همه ی آنها،یکی که مهمتر از همه بود و با همت و پشتکار روحانی شجاع و موقعیت شناس و فداکار آیت الله خامنه ای توطئه ی آن به بهترین نحو خنثی شد،به خاطر قدرت شناسی از ایشان آورده می شود.

 

اولین مقاله از صدای جمهوری اسلامی

از کارهای خوبی که در دفتر تبلیغات امام صورت گرفت،نشریه ای به نام (امام) بود که به یادگار اقامت امام در تهران،چند شماره منتشر گردید.آیت الله خامنه ای چند مقاله در این نشریه یادگاری نوشتند و جالب است که روز 22 بهمن که رادیو به دست مردم افتاد،مقاله ای که ایشان تحت عنوان (پس از نخستین پیروزی) نوشته بودند،اولین مقاله ای بود که در رادیو خوانده شد.

سرپرستی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

در سال 1358 اختلافاتی در سپاه پاسداران پدید آمد و پس از این که عده ای از برادران میانجیگری کرده و نتوانستند کاری انجام دهند،آیت الله خامنه ای سرپرستی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را به عهده گرفته و آنجا را سر و سامان دادند.

امامت جمعه تهران

پس از فوت مرحوم آیت الله طالقانی در سال 1359 امام امت طی حکمی آیت الله خامنه ای را به امامت جمعه تهران منصوب فرمودند.

امام خمینی (رحمت الله علیه) در بخشی از این فرمان آورده اند:

«جنابعالی که بحمدالله به حسن سابقه موصوف و در علم و عمل شایسته هستید به امامت جمعه تهران منصوب می باشید. از خداوند متعال توفیق جنابعالی را در ارشاد و هدایت مردم خواستارم»

نمایندگی مجلس شورای اسلامی

با شروع انتخابات مجلس شورای اسلامی دوره اول آیت الله خامنه ای از سوی ائتلاف بزرگ نامزد نمایندگی مجلس از تهران گردید و با اکثریت عظیم یک میلیون و چهارصد هزار رأی،در دور اول به مجلس راه یافت.

در سال 1359 همزمان با شروع تهاجم رژیم بعث عراق علیه انقلاب اسلامی ایشان از طرف امام (رحمت الله علیه) به سمت مشاور معظم له در شورای عالی دفاع انتخاب،و در جبهه ها حضور یافتند و علی رغم کارشکنی منافقین و بنی صدر،به دفاع مردمی سامان داده،همراه شهید چمران،ستاد جنگ های نامنظم را تشکیل دادند. که نیروهای آن در روزهای نخستین جنگ تنها نیروهای کارآمد و سازمان یافته در مقابل متجاوزین بعثی عراق بودند.

سوء قصد به آیت الله خامنه ای

در روز ششم تیر 1360 (یک روز قبل از حادثه ی هفتم تیر) در حالی که در خانه ی خدا (مسجد ابوذر) مشغول سخنرانی بودند،مورد سوء قصد ناجوانمردانه منافقین قرار گرفته،به شدت زخمی می شوند و به بیمارستان منتقل می گردند؛اما خداوند متعال وجود پربرکت ایشان را برای خدمت به ملت مسلمان ایران حفظ کرد،و به زودی پس از این که سلامت خود را باز یافتند هم چون گذشته پرشور و با نشاط به انجام وظیفه در سنگرهای مختلف پرداختند.

پس از این سوء قصد حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه) در پیامی به حضرت آیت الله خامنه ای چنین آوردند:

«دشمنان انقلاب اسلامی با سوء قصد به شما که از سلاله ی رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) و خاندان حسین بن علی (علیه السلام) هستید و جرمی جز خدمت به اسلام و کشور اسلامی ندارید و سربازی فداکار در جبهه ی جنگ و معلمی آموزنده در محراب و خطیبی توانا در جمعه و جماعات و راهنمایی دلسوز در صحنه انقلاب می باشید،میزان تفکر سیاسی خود و طرفداری از خلق و مخالفت با ستمگران را به ثبت رساندند. اینان با سوء قصد به شما عواطف میلیون ها انسان متعهد را در سراسر کشور بلکه جهان جریحه دار نمودند. اینان آن قدر از بینش سیاسی بی نصیبند که بی درنگ پس از سخنان شما در مجلس و جمعه و پیشگاه ملت به این جنایت دست زدند و به کسی سوی قصد کردند که آوای دعوت او به سلاح و سداد در گوش مسلمین جهان طنین انداز است. اینان در این عمل غیر انسانی به ای برانگیختن و رعب،عزم میلیون ها مسلمان را مصمم تر و صفوف آنان را فشرده تر نمودند. آیا با این اعمل وحشیانه و جرایم ناشیانه وقت آن نرسیده است که جوانان عزیز فریب خورده از دام خیانت اینان رها شوند و پدران و مادران،جوان عزیز خود را فدای امیال جنایتکاران نکنند و آنان را از شرکت در جنایات آنان بر حذر دارند؟ آیا نمی دانند که دست زدن به این جنایات،جوانان آنان را به تباهی کشیده و جوانان آنان به دنبال خودخواهی مشتی تبهکار از دست می رود؟ ما در پیشگاه خداوند متعال و ولیّ بر حق او حضرت بقیه الله (ارواحنا فداه) افتخار می کنیم به سربازانی در جبهه و در پشت جبهه که شب ها را در محراب عبادت و روزها را در مجاهدت در راه حق تعالی بسر می بردند. من به شما خامنه ای عزیز،تبریک می گویم که در جبهه های نبرد با لباس سربازی و در پشت جبهه با لباس روحانی به این ملت مظلوم خدمت نموده و از خداوند تعالی سلامت شما را برای ادامه- ی خدمت به اسلام و مسلمین خواستارم»

آیت الله شهید دکتر بهشتی نیز در تلگرامی به ایشان (ساعاتی قبل از شهادتشان) چنین آورده اند:

«سوء قصد نافرجام دشمنان اسلام و انقلاب و میهن اسلامی به آن برادر،بار دیگر نشان داد که این دشمنان قسم خورده اسلام و ملت در راه مقاصد شوم خود از هیچ جنایتی خودداری نمی کنند.این تلاش های دشمنانه خشم ملت به پا خاسته را نسبت به این خود فروختگان روز به روز بر افروخته تر و آنها را در جامعه منزوی تر خواهد ساخت. از خدای متعال خواستارم که نعمت سلامت را هر چه زودتر به آن برادر عزیز و مجاهد باز گرداند و به جهاد خود در سنگر اسلام هم چنان ادامه دهند»

ریاست جمهوری

پس از شهادت شهید رجایی و شهید باهنر از طرف روحانیت و سایر نهادهای انقلابی نامزد ریاست جمهوری،گردیدند و با رأی عظیم و بی نظیر در انتخابات ریاست جمهوری به سمت سومین رییس جمهوری اسلامی ایران،انتخاب گردیدند. دوران ریاست جمهوری ایشان،زمانی اغاز شد که کشور در وضعیت حساس و سختی به سر می برد. شهادت 72 تن،شهادت شهید رجایی و باهنر در انفجار مقر نخست وزیری،شهادت شهید کچویی در زندان اوین،انفجارها و ترورهای پی در پی و جو حاصله از آنها،اثرات سوء ریاست جمهوری بنی صدر و مشکلات ناشی از اشغال قسمت مهمی از کشور توسط صدامیان کافر،تحریم اقتصادی،همه و همه دست به دست هم داده و وضع بغرنجی پدید آورده بودند.

آیت الله العظمی خامنه ای از دیدگاه امام خمینی (رحمت الله علیه)

«... شما اگر کمان بکنید در تمام دنیا رییس جمهورها و سلاطین و امثال اینها،یک نفر را مثل آقای خامنه ای پیدا بکنید که متعهد به اسلام باشد و خدمتگزار و بنای قلبی اش بر این باشد که به این ملت خدمت کند،پیدا نمی کنید.ایشان را من سالهای طولانی می- شناسم،و در آن زمانی که اول نهضت بود ایشان وارد بود و به اطراف برای رساندن پیغام ها تشریف می بردند؛و بعد از این هم که این انقلاب به اوج خودش رسید،ایشان حاضر واقعه بود همه جا،تا آخر،و حالا هم که هست؛یک نعمت خدا به ما،این است که داده) .(1)

«جنابعالی را (آیت الله خامنه ای) یکی از بازوهای توانای جمهوری اسلامی می دانم،و شما را چون برادری که آشنا به مسایل فقهی و متعهد به آن هستید و از مبانی فقهی مربوط به ولایت مطلقه ی فقیه جداً جانبداری می کنید،می دانم،و در بین دوستان و متعهدان به اسلام و مبانی اسلامی،از جمله افراد نادری هستید که چون خورشید روشنی می دهید».(2)

آقای هاشمی رفسنجانی نقل می کند:

«در جلسه ای با حضور سران سه قوه، آقای نخست وزیر و حاج احمد آقا در محضر امام بحث شد. حرف ما با حضرت امام (رحمت الله علیه) این بود که ما بعداً با قانون اساسی مشکل خواهیم داشت، زیرا ممکن است خلأ رهبری پیش بیاید. ایشان گفتند: (خلأ رهبری پیش نمی آید و شما آدم دارید) گفته شد: چه کسی؟ ایشان در حضور آیت الله خامنه ای گفتند: (این آقای خامنه ای). روزی من خصوصی خدمت امام رفتم،چون مقداری روی بازتری داشتم و مسایل را بی پرده می گفتم،در مورد قائم مقامی رهبری و مشکلاتی که پیدا می شود،صحبت کردم،باز ایشان صریح گفتند: (شما در بن بست نخواهید بود،چنین فردی (آیت الله خامنه ای) در میان شما هست،چرا خودتان نمی دانید»

حاج احمد آقا (نقل کرده اند) وقتی که آیت الله خامنه ای در سفر کره ی شمالی بودند،امام گزارش های آن سفر را از تلویزیون می- دیدند؛آن منظره ی دیدار از کره،استقبال مردم و یا سخنرانی ها و مذاکرات ایشان در آن سفر،خیلی برایشان جالب بوده و فرموده بودند: (الحق ایشان شایستگی رهبری را دارند). (3)

در مجموع به نظر می رسد که این کلام امام (رحمت الله علیه) خطاب به حضرت آیت الله خامنه ای (هر موقعی که تو به سفر می روی من مضطرب هستم که برگردی،خیلی سفر نرو!) از الهامات الهی و غیبی حق به دنبال ارتحال حضرت امام (رحمت الله علیه) (با الهام از رهنمودهای) آن حضرت و با درایت و هوشیاری خبرگان رهبری،علی رغم میل باطنی حضرت آیت الله خامنه ای،ایشان به مقام رهبری انقلاب اسلامی ایران انتخاب شدند. در جریان مذاکرات مجلس محترم خبرگان و پس از آن،حقایق ناگفته ی بسیاری درباره ی ابعاد مختلف شخصیت علمی و عملی حضرت آیت الله خامنه ای بر زبان یاوران و همراهان حضرت امام (رحمت الله علیه) و خبرگان مردم جاری شد.(4)

 

پی نوشت ها:

1. امام خمینی (رحمت الله علیه)،صحیفه ی نور،ج17،ص170.

2. امام خمینی (رحمت الله علیه)،روزنامه ی اطلاعات،22/10/1366.

3. هاشمی رفسنجانی،روزنامه ی اطلاعات،20/3/1368.

4. برگرفته از کتاب مرجعیت از دیدگاه فقها و بزرگان


کتاب،ولایت فقیه در عصر غیبت،علیرضا رجالی تهرانی،انتشارات نبوغ،چ دوم،1383