تانک‌هایی که با غیرت همدانی‌ها به تهران نرسید


تانک‌هایی که با غیرت همدانی‌ها به تهران نرسید

در حالی که کودتا علیه انقلاب مردم، نیازمند تجهیزات زرهی بود؛ ۲۱ بهمن ماه ۱۳۵۷ مردم شهر همدان شاهد ستونی زرهی از نیروهای ارتش شاهنشاهی بودند که از مسیر کرمانشاه عازم تهران بود تا برای سرکوب انقلابیون در پایتخت به کار گرفته شود. ادامه حرکت این ستون، می‌توانست پیامدهای غیرقابل پیش‌بینی و خشونت‌باری به همراه داشته باشد.

در مواجهه اولیه، مردم شهرستان اسدآباد با قرارگرفتن در مسیر تانک‌ها و پرتاب سنگ، اعتراض خود را نشان دادند، اما نتوانستند پیشروی آن‌ها را متوقف کنند. این امر نگرانی از رسیدن تجهیزات سنگین نظامی به تهران و تشدید درگیری‌ها را افزایش داد.

در این نقطه، رهبری و درایت  شهید آیت‌الله سیداسدالله مدنی (که بعدها در محراب ترور شد) و یارانش، از جمله  شیخ علی‌اکبر یارمحمدی، تعیین‌کننده شد. با فراخوان ایشان، بسیج گسترده‌ای از مردم همدان و شهرهای مسیر مانند بهار و مریانج سازماندهی شد. تظاهرکنندگان در چراغ قرمز (میدان بار فعلی) و طول مسیر جاده کرمانشاه تجمع کرده و با ایجاد دیوار انسانی و استفاده از ماشین‌های فرسوده، مصالح ساختمانی، آهن‌آلات و سایر موانع فیزیکی، مسیر حرکت تانک‌ها را به طور کامل مسدود کردند.

شهید سردار حسین همدانی، از چهره‌های مؤثر انقلاب در همدان، این واقعه را چنین روایت کرده است: «به لشکر ۸۱ زرهی دستور دادند تا تیپ بیستونش از کرمانشاه حرکت بکند و بیاید به کمک نیروهای تهران. حالا این در چه زمانی بود؟ تقریبا قبل از ۱۹ بهمن ۵۷ بود که می‌خواستند کودتا بکنند و داشتند زمینه‌هایش را فراهم می‌کردند. قرار شد یگان‌ها بیایند به سمت تهران و کمک بکنند. اخبار و اطلاعاتی از برخی فرماندهان نظامی که با عناصری در درون ارتش ارتباط داشتند، به دفتر حضرت امام و چهره‌هایی چون مرحوم آیت‌الله طالقانی می‌رسید. به‌‌هرحال نفوذی‌ها خبر را داده بودند و حالا از راه‌های دیگر هم، مرتبا اخبار رسیده بود. در چنین شرایطی، حضرت امام به آیت‌الله مدنی پیام می‌دهند. این را خود آیت‌الله مدنی می‌فرمودند که: زنگ زدند از تهران؛ به ما گفتند که اسدالله[1]، این تانک‌ها نباید برسد به تهران. اگر برسد به تهران، دیگر شما مرا نمی‌بینید![2] [...] ایشان جلسه‌ای گذاشت، با حضور آقایان: کی‌نژاد، پروین، سماوات، برادران حسینی و علی آقا محمدی [...] آیت‌الله مدنی پیشنهاد داد که مردم رزن، آوج و روستاهای اطراف، جاده‌ها را ببندند که همین کار هم شد و دیگر در آن روز، ترددی به سمت تهران نشد. فردای آن روز تانک‌ها به نزدیکی همدان رسیدند و با جمعیت درگیر شدند و کشتار شروع شد. در این واقعه، تعدادی از مردم به شهادت رسیدند، اما بحمدالله جلوی تانک‌ها گرفته شد و آنها نتوانستند به تهران برسند و نیت خود را عملی کنند...».

نقطه اوج این رویداد، زمانی بود که فرمانده ستون زرهی قصد داشت با قدرت از میان مردم عبور کند. در این ماجرا، تنها یک نفر، محمدحسین عاشوری، جوان ۱۹ ساله اهل روستای یعقوب‌شاه بهار بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید و  سخنرانی دلسوزانه، روشنگرانه و متقاعدکننده آیت‌الله مدنی، که ارتش را برادر ملت خواند و بر همراهی قلب‌های سربازان با مردم تأکید کرد، کارساز شد. این سخنان موجب انصراف فرمانده و نیروهای تحت امرش از درگیری و ادامه مسیر به سوی تهران گردید. تصرف همزمان پایگاه سوم شکاری همدان (شاهرخی) توسط مردم در همان روز، شکست اقتدار نظامی رژیم را تحکیم کرد.

این اقدام، عملاً یکی از آخرین تلاش‌های رژیم شاهنشاهی برای اعمال قدرت نظامی جهت مهار انقلاب را ناکام گذاشت و سهم قابل‌توجهی در تسریع پیروزی نهایی انقلاب اسلامی در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ داشت، زیرا نرسیدن نیروی کمکی زرهی به تهران، نیروهای گارد شاهنشاهی در پایتخت را بی‌پشتیبان گذاشت. 

به سفارش آیت‌الله مدنی، مردم نام روستا را از «یعقوب شاه» به «حسین‌آباد عاشوری» تغییر دادند.

روزنامه کیهان ۲۴ بهمن‌ماه ۱۳۵۷ نوشت: «یکشنبه بیست و دوم بهمن‌ماه ۱۳۵۷ - تمامی ارتش تهران، با آن همه ساز و برگ سبک و سنگین، در برابر سیل خروشان رزمندگان، نیاز به کمک داشت. ۵۱ تانک و تریلر ارتشی از کرمانشاه حرکت کردند که ارتش تهران را در سرکوبی مبارزان راه آزادی مدد رسانند. اما... اما مگر مردم همدان گذاشتند. این دلاوران، در یورشی منظم و سرسخت، هر ۵۱ تانک و تریلر را از حرکت بازداشتند.» 

 


[1] شهید همدانی در توضیح می‌گوید: «خودش [یعنی شهید مدنی] هم به من فرمود: حضرت امام به من می‌گوید اسدالله.»

[2] شهید همدانی درباره ولایت‌پذیری شهید مدنی در اینجا خاطره‌ای نقل می‌کند: «ایشان هم به تمام معنا ذوب در امام بود؛ یعنی کسی بود در دوران اقامت در نجف، همه وجود و عشقش امام بود. می‌گویند که در شب مراسم ازدواج دخترش، که امام حکم صادر کردند تا برود تبریز، ایشان حکم امام را اجرا می‌کند و مراسم ازدواج دخترش را رها می‌کند! راننده‌اش به او گفته بود: حاج آقا صبح برویم. گفته بود: نه، چون نیم ساعت دیرتر حکم امام اجرا می‌شود! یک چنین شخصیتی بود.»