ماجرای حضور امام خامنهای در جمع مؤسسین نظام اسلامی
امام خامنهای یکی از مؤسسین ساختاری نظام اسلامی بود و پس از آنکه به دستور امام خمینی شورای انقلاب اسلامی در مسیر تشکیل بود، به پیشنهاد استاد شهید مرتضی مطهری، ایشان نیز عضو شورا شد. روایت این ماجرا در صفحات ۶۴۵ تا ۶۴۶ از کتاب «شرح اسم» به رشته تحریر درآمده است؛ کتابی که در تابستان ۱۳۹۱ توسط مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی به قلم هدایتالله بهبودی منتشر شده است.
شورای رهبری انقلاب
در تهران، ابتدا به مدرسه رفاه، در ضلع جنوب شرقی مجلس شورای ملی، رفت. آنجا مرکز فرماندهی انقلاب در تهران بود؛ همچون مسجد کرامت در مشهد. وقتی خبر رسیدنش را به آقای باهنر داد، از او شنید که به خانه آقای مطهری دعوت شده است و باید به آنجا برود. خوشحال شد. گمان برد به میهمانی دعوت شده و آنجا میتواند از علت اصرار دوستان تهرانی برای حضورش در پایتخت آگاه شود. در خانه آقای مطهری به اتاق پذیرایی راهنمایی شد. وقتی وارد شد، آقایان طالقانی، هاشمیرفسنجانی، بهشتی، بازرگان، سرلشکر قرنی و یک نظامی دیگر را آنجا دید. همه چیز حکایت از یک جلسه جدی میکرد. از آقای مطهری پرسید که موضوع چیست؟ وی گفت: «این شورای رهبری انقلاب است و تو نیز عضو این شورا هستی».
امام خمینی خبر تشکیل قریبالوقوع شورای انقلاب اسلامی را در ۲۲ دیماه به مردم داده بود. شرکت در آن نشست، آغاز نیازی بود که حد نداشت و او را تا چهار دهه بعد در تهران ماندگار کرد. از همان زمان در کارهایی غوطهور شد که پیازپی هم آغاز میشدند و پایانی نداشتند. آنچه در تهران میدید، ابعاد و جزئیات بیشتری از مشهد داشت. انقلاب و تولدش در این شهر بزرگ ملموس بود. میشد ایمان آورد که زایش بزرگی در راه است. «از انقلابهای بزرگ جهانی زیاد خوانده بودم، اما مغز آن را درک نکرده بودم. شنیدن کی بود مانند دیدن؟ این همان انقلاب بود که اینک در برابر چشمان ما موج میزد و از دوران تازهای خبر میداد. ما غرق در امواج انقلاب بودیم. جز آن را نمیدیدیم؛ جز به اهداف آن نمیاندیشیدیم. اینها احساس کسی بود که نگاهی رودررو و حقیقی به حوادث داشت و جوهره آن را درک میکرد».
چشمانت را باز کن
به یاد یکی از روزهای تحصن در بیمارستان امام رضا افتاد. یکی از رهبران سازمان مجاهدین خلق که از تهران به مشهد آمده بود، درخواست ملاقات کرده بود. او در کوران فریادها و اعتراضات مردم از زندان آزاد شده بود. آقای خامنهای را میشناخت.
در جلسهای که آقایان هاشمینژاد و واعظ طبسی هم حاضر بودند، از دیدگاههای آقای خامنهای درباره حوادث روز پرسیده بود. در میان گفتوگوها، وقتی واژه «انقلاب» بر زبان آمده بود، عضو برجسته سازمان رشته سخن را بریده، با انکار و تعجب پرسیده بود: کدام انقلاب؟ «ما شگفتزده شدیم و گفتیم: همین انفجار مردمی متلاطم که میبینی؟ او گفت: من انقلاب نمیبینم. گفتم: چشمهایت را باز کن تا در هر وجب از این سرزمین معنای واقعی انقلاب را ببینی». [...]
شعارهایی برای انقلاب
آنچه نظر آقای خامنهای را از مشاهداتش در تهران بیشتر جلب کرد، پایداری و آگاهی مردم این شهر بود. از نخستین روز ورودش به تهران، خیابانها را با خون مردمی که حاضر به دست کشیدن از خواستههایشان نبودند، آمیخته دید. آنها در خیابانهایی راهپیمایی میکردند که دیروزش با خون دوستانشان رنگین شده بود. آنها شعار میدادند: «بختیار بختیار، نوکر بیاختیار». ذوق شعری مردم، عمق شعارها، مضامین شورانگیز، کوتاهی عبارات و بلاغتی که در این فریادها نهفته بود، او را بهشدت جذب کرد. شعار اصلی مردم در آن روزها «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» بود. تمام خواستهای سیاسی، در این عبارت کوتاه، رسا، زیبا و آهنگین ادا میشد. شعارها زبان حال بود و نشانگر چگونگی مواجهه مردم با رخدادها. شعار «حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله» زمانی سر داده میشد که برخی از گروهها تلاش میکردند بر امواج انقلاب سوار شوند. مردم با این شعار میگفتند که میان ما و شما فاصلهای هست؛ فاصله اعتقادی؛ چه در راه و چه در راهبر.


















نظرات