خاطرات و خطرات در زندگی علمی و فرهنگی علامه جعفری


نویسنده مطلب
37 بازدید
محمدتقی جعفری انقلاب اسلامی

 خاطرات و خطرات در زندگی علمی و فرهنگی علامه جعفری

 مرحوم علامه محمدتقی جعفری از تلاش ها و فعالیت های علمی و فرهنگی خویش یادها و خاطره ها و فرازو نشیب هایی نقل کرده اند که بخشی از آنها را به مناسبت سالگرد رحلت آن عالم و محقق وارسته از نظر می گذرانیم .

خانواده ای که در آن دیده به جهان گشودم افرادی بسیار متدین مخلص و مردمی اصیل بودند. پدرم اهل صدق و صفا بود به طوری که کهن سالان می گفتند از ایشان دروغ شنیده نشد و یاد نمی آید که ایشان کلمه ای دروغ گفته باشد. مادرم از سادات علوی و از خاندان بزرگ تبریز به شمار می آمد. وضع مالی پدربزرگم خوب بود اما بر اثر بیماریی که برایش پیش آمد خانواده اش دچار مشکلات مالی شدند.

صدق و صفای پدر در ما خیلی موثر بود. از نظر مال دنیا کریم النفس و حتی اسم وی (کریم ) نیز با مسما بود. از ایشان نقل کرده اند که در آغاز ازدواج که تبریز دچار قحطی شده بود یک شب دو عدد نان سنگگ و جعبه ای شیرینی می خرد تا به منزل برود. بین راه در خرابه ای مشاهده می کند دو نفر در حال خوردن استخوان و لاشه های گوسفند و مرغ هستند. وقتی این صحنه را می بیند نزد آنها می رود و یکی از نان ها و شیرینی را میان آنها تقسیم می کند و با یک نان به منزل می رود. پس از چند قدم دوباره برمی گردد تا وضع آنها را مشاهده کند و می بیند که دست به سوی آسمان بلند کرده اند و دعا می کنند که ای مرد! خدا به تو فرزند صالحی بدهد.

یکی از روزهای تابستان ـ در دوران سه سالگی خود ـ که صبح از خواب بیدار شدم در گوشه ای از رختخواب عقربی را از زمین برداشتم و در پیراهن خود گذاشتم . در همین حال دور حیاط می دویدم و می گفتم : کرم دو سر کرم دو سر! یک باره مادربزرگم متوجه من شد و به مادرم گفت : برو ببین این بچه چه می کند. من پا به فرار گذاشتم و مادرم دنبالم دوید و پیراهن مرا باز کرد و عقرب را دید. فورا پیراهن را تکان داد تا عقرب به زمین افتاد و مادرم آن را کشت .

من دوره دبستان را در تبریز در مدرسه اعتماد که بعدها به دبیرستانی به نام دبیرستان انوری تبدیل شد گذراندم . دوره ابتدایی را در دو سه سال طی کردم . از تهران دستور رسید تا دانش آموزان لباس های متحدالشکل که طوسی رنگ بود بپوشند. پدرم توان مالی نداشت تا برای من و برادرم آمیرزاجعفر این لباس ها را تهیه کند یادم می آید یک روز وقتی وارد مدرسه شدیم ما را از صف کلاس خارج کردند که این کار برای روحیه من خیلی گران تمام شد. من و برادرم به خانه آمدیم و جریان امر را به پدرم گفتیم . ایشان گفت : فعلا به مدرسه نروید. مدیر مدرسه مرحوم جواد اقتصادخواه پیش پدرم آمد و به او گفت : شما اجازه بدهید که اینها به مدرسه بیایند زیرا وزارت معارف حاضر است که هزینه تحصیلی آنها را بپردازد. پدرم قبول نکرد و گفت : انشاالله خودم کار می کنم و خرج تحصیل آنها را می پردازم . یکی از نزدیکان لباس ها را تهیه کرد و ما روانه مدرسه شدیم . حدود یازده دوازده سالگی بود که عشق به جهان بینی ها را در خود حس کردم . در این دوران من کار می کردم . گاهی صبح ها کار می کردم و بعدازظهرها به مدرسه می رفتم و گاهی هم بعدازظهرها کار می کردم و صبح ها به مدرسه می رفتم .

در آغاز تحصیل علم برای ما جلوه ای حیاتی داشت . متاسفانه الان این حالات را در افراد بسیار کم می بینم . اگر معلم به ما مطلبی می گفت احساس می کردیم که اگر آن را یاد نگیریم دنیا به هم خواهد خورد. ما با این روحیه درس می خواندیم . من الان اشعاری را که از منوچهری دامغانی در کلاس پنجم ابتدایی می خواندیم در حافظه دارم .

معلم ها به من خیلی محبت داشتند چون نمراتم بالا بود به ویژه در درس ریاضیات . از کلاس اول یک باره به کلاس چهارم رفتم و در این کلاس شاگرد دوم شدم و کلاس پنجم شاگرد اول . مدیر مدرسه مان یعنی آقای جواد اقتصادخواه شخص فاضل و متدین و دلسوزی بود. مرتب به کلاس ها می رفت و سرکشی می کرد. یک روز آمد سر کلاس خط . من خطم بد بود. به من گفت جعفری این چه خطی است که نوشته ای من گفتم : خیلی خوب است . گفت حالا که خودت تصدیق می کنی بیا بیرون . یک چوبی به دست من زد که چند ماه دستم ناراحت بود. سالیان دراز گذشت و یک روز در دانشگاه مشهد سخنرانی داشتم . همین که پشت میز سخنرانی قرار گرفتم از دور فردی را دیدم که آشنا به نظر می رسید. دقت کردم دیدم آقای جواد اقتصادخواه است . وقتی قیافه ایشان را دیدم به جهت احساس احترام نتوانستم دو دقیقه سخنرانی کنم . بعد از سخنرانی نزد من آمد و گفت آیا مرا می شناسید گفتم : بله شما آقای اقتصادخواه هستید که چوب به من زدید. بنده خدا سرش را پایین انداخت تا عذرخواهی کند. گفت : ای کاش از این چوب ها بیشتر می زدید. گفت : برای چه گفتم : برای خط . گفت : آیا حالا خطت خوب شده است . گفت : قابل خواندن است . پس از مدتی که رفتم تبریز دیدم که اعلامیه فوت ایشان را به در و دیوار زده اند. با مرگ ایشان مردم تبریز بسیار متاثر شدند و افراد مختلف شهر می گریستند. گویی در جامعه به طور نامحسوسی هوشیاری عجیبی وجود دارد. من نام آن را وجدان اجتماعی مردم می گذارم . بعد از خروج از مجلس ختم او اعلامیه ای را به ما دادند که در آن نوشته بود این جانب جواد اقتصادخواه سی یا سی و پنج سال مشغول تربیت فرزندان شما بودم . البته به خاطر ندارم که به عمد به کسی ظلم کرده باشم ولی چون در این دنیا نیستم از همه شما حلالیت می طلبم و اگر اشتباه کرده ام مرا ببخشید. زیر آن هم نوشته بود. مسافر دار بقا جواد اقتصادخواه ...

پس از پایان تحصیلات ابتدایی درس های حوزوی را شروع کردم . در این دوران غذای ما نان و ماست بود. در طول روز هم با دوستان چای با کشمش می خوردیم . در دوران تحصیل با مشکلات مالی روبه رو بودیم و زندگی سختی داشتیم اما جنبه های روحی ما طلاب خیلی قوی بود. در تبریز نزد آقای میرزاحسن شربیانی صرف میر را خواندم . از میرزا علی اکبر آقای اهری هم استفاده بسیار کردم . مقام ادبی ایشان خیلی بالا بود ولی زندگی بسیار سختی داشت . در معانی و بیان تقریبا منحصر به فرد بود. در دوران ما او شاگردان خوبی را در ادبیات عرب پرورش داد. این مرد خدمت های بسیاری به طلاب کرد اما متاسفانه تا آخر عمر فقر از او دست برنداشت . میرزابوالفضل سرابی هم که ادبیات تدریس می کرد از دیگر اساتید من بود. آقا میرزا جعفر بخشایشی و آقا میرزا حجت ایروانی هم از اساتید دروس مقدماتی ما بودند. ما با عشق و علاقه ای خاص مشغول تحصیل بودیم اما مدتی که گذشت به خاطر مشکلات زندگی ناگزیر شدم تا برای تامین معاش کار کنم و به همین جهت تقریبا شش ماه درس را رها کردم ...

زمان فقهای اربعه یعنی آقایان خوانساری حجت صدر و فیض به قم رفتم و مدت یک سال آنجا بودم . از اساتید ما یکی آقاشیخ عبدالصمد خویی و یکی هم شهید صدوقی بود. لباس را ایشان و مرحوم حجت کوه کمری تبریزی در مدرسه دارالشفا بر من پوشاندند. مرحوم صدوقی خیلی باذوق بود. آقا شیخ مهدی مازندرانی هم یکی از اساتید من بود که مقداری معقول را نزد ایشان خواندم . نزد آقا شیخ محمدتقی زرگر هم مسائل عرفانی را خواندم . در درس اخلاق امام خمینی که در مدرسه فیضیه برقرار بود شرکت کردم یادم هست روز اول که وارد شدم ایشان آیات آخر سوره « حشر » را تفسیر می کردند. درس های ایشان از نظر عرفانی خیلی اوج داشت . سیمای امام خمینی نشان می داد که از مواهبی برخوردارند که دیگران از آنها بی بهره اند.


روزنامه جمهوری اسلامی