پشت پرده «گزینه آلمانی» در سیاست خارجی رضاشاه


پشت پرده «گزینه آلمانی» در سیاست خارجی رضاشاهدیدار حسن‌اسفندیاری رئیس مجلس‌شورای ملی با هیتلر

برخلاف روایت رایج از «موازنه منفی» یا «سیاست سوم» به مثابه تلاش رضاشاه برای نزدیکی به آلمان نازی برای استقلال از سلطه سنتی روس و انگلیس در ایران، شواهد نشان می‌دهد نزدیکی عامل کودتای انگلیسی سوم اسفند به هیتلر نه در تضاد با وابستگی او به بریتانیا، بلکه دقیقاً در چارچوب تأیید و تشویق لندن شکل گرفت. هراس استراتژیک بریتانیا از گسترش کمونیسم و نفوذ شوروی در فاصله دو جنگ، آلمان وایمارِ درگیر بحران را تهدیدی بالقوه برای پیوستن به بلوک شرق می‌دانست. از این رو، توسعه روابط اقتصادی آلمان با کشورهایی چون ایران به مثابه «تثبیت‌کننده» اقتصاد آلمان و مانعی در برابر کمونیسم تلقی می‌شد.

 

هراس بزرگ لندن

بزرگترین محرک سیاست خارجی بریتانیا در دوران میاندوجنگ، مهار انقلاب بلشویکی و جلوگیری از گسترش کمونیسم به قلب اروپا و سپس به مستعمرات و حوزه‌های نفوذش بود، چه آنکه در متون فردریش انگلس و کارل مارکس قیام در انگلستان برای اندیشه کمونیسم ضروری بود.

فردریش انگلس که ۲۵ سال آخر خود یعنی سال‌های ۱۲۵۹ تا ۱۲۷۴ شمسی را در خانه‌ای در پریمروز هیل لندن به مقدمه‌سازی انقلاب کارگری در انگلستان صرف کرده بود، در مقدمه کتاب «وضعیت طبقه کارگر در انگلستان»، انگلستان را «سرزمین کلاسیک» پرولتاریا معرفی کرد؛ زیرا انقلاب صنعتی در این کشور «تمام جامعه مدنی را دگرگون کرد» و به همین دلیل معتقد بود تنها در انگلستان می‌توان پرولتاریا را «در تمام روابطش و از همه سو» مطالعه کرد که «سرزمین کلاسیک تکامل پرولتاریا چه از نظر اقتصادی و چه در جنبه‌های روزمره آن» است.[1] او قبل‌تر پیش‌بینی کرده بود انقلابی خونین در انگلستان رخ خواهد داد. «آینده طبقه متوسط زودتر از آن‌چه گمان می‌رود رقم خواهد خورد» و بحران‌های تجاری بعدی در ۱۸۴۶ یا ۱۸۴۷ میلادی (حدود سال ۱۲۲۵ شمسی) رخ دهد و «احتمالاً منجر به لغو قوانین غله و پذیرش منشور خلق (چارتیسم) شود» . او معتقد بود کارگران «دیگر بحران تجاری دیگری را تحمل نخواهند کرد» و وقتی این پیش‌بینی محقق نشد، از کلن به لندن مهاجرت کرد تا اندیشه جنبش کارگری خود را بهتر پیش ببرد.[2]

کارل مارکس نیز درباره انگلستان نوشته بود «کشوری که تمام ملت‌ها را به پرولتاریا تبدیل می‌کند؛ کشوری که با بازوهای غول‌پیکر خود کل جهان را در بر می‌گیرد و کشوری که در آن تضاد طبقاتی به درجه بالایی از توسعه رسیده است» و معتقد بود «انقلابی در شرایط اقتصادی هر کشوری از قاره اروپا یا حتی کل قاره، جز طوفانی در یک لیوان آب نیست، مگر اینکه انگلستان به طور فعال در آن شرکت کند. هرگونه آرزویی برای یک تحول اجتماعی پایدار، هرچند جزئی، در فرانسه یا هر بخش دیگری از قاره اروپا، تا وقتی قدرت فعلی انگلستان باقی است، یک آرزوی پوچ باقی خواهد ماند و انگلستان پیر تنها در یک جنگ جهانی سرنگون خواهد شد.»[3]

 

بازی حفظ آلمان

از این رو پس از جنگ جهانی اول یک بیم بزرگ برای لندن باقی بود. آلمان که پس از معاهده ورسای با غرامت‌های سنگین، تورم مزمن و بیکاری گسترده دست‌وپنجه نرم می‌کرد، به عنوان «زمینه‌ای مستعد برای انقلاب سرخ» ارزیابی می‌شد. لندن ترجیح می‌داد آلمانی قدرتمند اما «غرب‌گرا» در برابر شوروی سد ایجاد کند تا آلمانی فروپاشیده و در آغوش کمونیسم. در همین چارچوب بود که «توسعه روابط اقتصادی آلمان با ایران» با تشویق بریتانیا صورت گرفت، زیرا این روابط به معنای تزریق سرمایه و فناوری آلمانی به منطقه‌ای بود که قرار بود مانعی در برابر نفوذ شوروی باشد، اما آلمان وایمار پس از معاهده ورسای با غرامت‌های سنگین و بیکاری گسترده دست‌وپنجه نرم می‌کرد.[4]

حضور آلمانی‌ها در ایران به دوران جمهوری وایمار بازمی‌گردد و نه فقط دوره نازی‌ها. مستشاران آلمانی در بانک ملی ایران، اداره گمرک، راه‌آهن سراسری و صنایع نظامی فعال بودند. اداره امور مالی ایران توسط آلمانی‌ها چنان اعتباری یافت که حتی مدیریت بانک ملی به آلمانی‌ها سپرده شد.[5] رضاشاه که از سوی بریتانیا برای ایجاد ثبات و سرکوب کمونیسم روی کار آمده بود، با انضباط آهنین و کارآمدی فنی آلمان‌ها احساس نزدیکی می‌کرد. در اوایل دهه ۱۹۳۰، هراس از کمونیسم به حدی بود که سرکوب فعالیت‌های کمونیستی در ایران با شدت دنبال می‌شد.[6]

 

تغییر معادلات در آلمان

با روی کار آمدن هیتلر در ۱۹۳۳، روابط وارد فاز تازه‌ای شد. خصومت فوق‌العاده نازی‌ها با بلشویک‌ها و تبدیل سریع آلمان به یک قدرت نظامی، مورد تحسین رضاشاه قرار گرفت.[7] علاوه بر منافع اقتصادی همچون انعقاد قرارداد تهاتری ۱۹۳۵ و تبدیل آلمان به بزرگترین شریک تجاری ایران تا ۱۹۴۰، یک عامل شخصیتی و ایدئولوژیک نیز نقش داشت: رضاشاه که خود دیکتاتوری مطلق بود، حکومت نازی را بسیار خوشایندتر از جمهوری وایمار می‌دانست. او به سفیر آلمان گفته بود «حکومت مبتنی بر قدرت در این زمان تنها نوع ممکن حکومت شمرده می شود؛ در غیر این صورت ملتها به دامن کمونیزم می افتند».[8]

تبلیغات نازی بر وحدت نژاد آریایی و تشابه هیتلر با رضاشاه به عنوان رهبران نیرومند شرق، در میان روشنفکران و افسران ارتش نفوذ عمیقی یافت. دولت آلمان طی فرمان ویژه‌ای، ایرانیان را از قوانین نژادی نورنبرگ استثنا کرد و «خلوص آریایی» نژاد ایران را به رسمیت شناخت.[9] مجله «ایران باستان» با علامت صلیب شکسته به عنوان ارگان رسمی وزارت تبلیغات آلمان، به ستایش از ناسیونالیسم نوپای ایران پرداخت.

در آستانه جنگ جهانی دوم، شمار آلمانی‌های مقیم ایران به حدود دو هزار نفر رسید. آلمان در تجارت خارجی ایران مقام اول را به دست آورد و ۴۵.۵ درصد کل تجارت ایران را در اختیار گرفت.[10] این حضور گسترده متخصصان فنی آلمانی در راه‌آهن، ارتباطات و صنایع، بعدها بهانه‌ای برای اشغال ایران توسط متفقین شد. با این حال، حتی در آن مقطع نیز برخی تحلیلگران معتقدند که گرایش رضاشاه به آلمان با دستور و تشویق خود انگلیسی‌ها صورت می‌گرفت، زیرا لندن نفوذ آلمان در ایران را همچنان در معادله تضعیف شوروی قابل تحلیل می‌کرد.[11]

 

بهانه‌ای برای تقویت جاده جنگ

اما این سیاست که در زمان صلح یک «موازنه سودمند» به نظر می‌رسید، با آغاز جنگ جهانی دوم و به ویژه پس از به ویژه پس از حمله آلمان به شوروی در ۳۱ خرداد ۱۳۲۰ با نام عملیات بارباروسا، برغم همه همکاری‌ها و اخراج نوبه‌ای و چندباره آلمانی‌ها از ایران، بهانه لازم برای اشغال ایران و برکناری رضاشاه را در اختیار متفقین قرار داد.

بر اساس اسناد وزارت امور خارجه آمریکا در آستانه اشغال ایران، تهران به اخراج صدها شهروند آلمانی دست زد، اما لندن و مسکو مسأله دیگری داشتند و کریدور ایران را برای ارسال کمک به جبهه شرقی حیاتی می‌دانستند.

بدین ترتیب، «گزینه آلمانی» که با چراغ سبز لندن متولد شده بود، در نهایت به دلیل تغییر محاسبات استراتژیک بریتانیا به عنوان دلیل مشروعیت اشغال ایران مطرح گشت.

ایران به دلیل موقعیت استراتژیک و منابع نفت، بهترین شاهراه حیاتی برای کمک‌های غرب به شوروی بود، همان که بعدها «پل پیروزی» لقب گرفت؛ لذا با بهانه کردن همین ارتباط که برساخته لندن بود، رضاشاه خلع شد تا متفقین با دست بازتری به مداخله در امور داخلی ایران به نفع جنگ با هیتلر بپردازند. رضاشاه آماده بود تا همه نوع امکاناتی را دراختیار متفقین قرار دهد، اما مخالفت‌های مردمی مسجل بود و تصور وجود یک پادشاه، حس ملی را در بخشی از جامعه حفظ کرده بود؛ بیست و پنجم شهریور، متفقین تصمیم گرفتند برای تکمیل فروپاشی اجتماعی، رضاشاه از سلطنت خلع و به خارج از کشور فرستاده شود و برای حفظ ساختار اداری که همراهی لازم را داشت، پسر فاقد اقتدارش مشروط بر عدم دخالت در امور آنها به پادشاهی بنشیند.


[1] Engels, F. (1969). The condition of the working class in England. Panther Edition. P.44.

[2] همان، صص ۱۰۶ و ۱۰۷

[3] Marx, K., & Engels, F. (Eds.). (1902). Aus dem literarischen Nachlass von Marx und Engels (Vol. III). Stuttgart: J. H. W. Dietz.  p.230.

[4] Dudaiti, A K (2021) Iran’s Foreign Policy in 1933-1939: Problems of Diversifying Relations with Leading World Powers, Nauchnyy Dialog, 12, pp 309-326

[5] عسگری، شاداب (۱۳۹۳) مستشاران نظامی آمریکا در ایران، تهران: مؤسسه فرهنگی هنری و انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۸۲.

[6] زرگر، علی‌اصغر (۱۳۷۲) تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، ترجمه کاوه بیات، تهران: پروین - معین، ص ۳۷۴.

[7] همان، ص۳۷۵.

[8] همان، ص۳۷۴.

[9] پیرا، فاطمه (۱۳۷۹) روابط سیاسی اقتصادی ایران و آلمان (بین دو جنگ جهانی)، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۳۲۷.

[10] کوزیچکین، ولادیمیر (۱۳۷۰) کا.گ.ب در ایران: افسانه و واقعیت، ترجمه اسماعیل زند و حسین ابوترابیان، تهران: حکایت، ص ۵۸.

[11] باقی، عمادالدین (۱۳۷۳) تحریر تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی ایران: مجموعه برنامه داستان انقلاب از رادیو بی‌بی‌سی، تهران: نشر تفکر، ص ۴۷۷.