ارتش رضاخانی


ادیب نوروزی
101 بازدید
ارتش

 ارتش رضاخانی

در این مقاله قصد داریم که به ارتش رضاخان بپردازیم.به فرماندهان این ارتش و نحوه عملکردشان، به اقداماتی که در طی به قدرت رسیدن رضاخان تا سقوط وی انجام داده شد توسط این ارتش و فرماندهانش.

در این مقاله صرفا قصد آن نیست که از نظر آماری و تجهیزاتی به ارتش ایران بپردازیم بلکه قصد ما این است که به این قوای نظامی متحد سده! نظری بیندازیم و به ضعفها و نقاط قوتشان که البته زیر سایه ضعفهایشان هیچگاه به تثبیت نرسید!

می خواهیم از دیدی دیگر ارتش رضاخان را که وی آنرا ارتش پیشرو و قدرتمند می دانست که میتواند ضرب شست به ارتشهای اروپایی نشان بدهد!!! بنگریم.

ابتدا شرحی هرچند کوتاه از نظر تاریخی به ارتش ایران دراواخر قاجار تا زمان رسیدن به قدرت رضاخان گفته میشود.

مقدمه:

ایران همواره در طول تاریخ دارای ارتش برای دفاع از کشور و حکومت های حاکم بوده و در هر دوره ای یا با قدرت عمل میکرده یا با ضعف یا به گونه ای که نه سیخ بسوزد نه کباب! اما ارتش ایران در زمان قاجار و بعد از آقا محمدخان قاجار به دلیل رسیدگی نکردن ها و نیز جنگ های طولانی مدت با روس ها و انگلیس ها و افغان ها و دیگر کشورهای همسایه رو به ضعف نهاده بود و باید روحی جدید در کالبد از پا افتاده ی این ارتش می دمید اما برای این کار باید شاهان قاجار درایت لازمه را میداشتند و نیز به همراه آن توانایی مالی تامین هزینه های انرا که هیچگاه این عمل صورت نگرفت! به مصادف آن ارتش ایران به یک ارتش درجه دوم و ناتوان و چند تکه تبدیل شد.

ارتش ایران که زمانی یکدست بود تبدیل شد به چندین قسمت نیروی مجزا که هر یک نیز راه و روش خود را پی گرفتند برای اشتغال به امر نظامی گری! و این ارتش که قرار بود ضامن امنیت و آسایش مردم و کشور باشد تبدیل شد به نیرویی سرکوبگر که تنها کارش زور گفتن به مردم داخل کشور و صرف توان خود در امورات داخل کشور بود و گاهگاهی نیز که شورشی رخ میداد برای دفع آن اعزام میشد که معمولا نیز عملکرد خوبی نشان نمیداد و متاسفانه باید گفت که هر کدام از این نیروها به طور جداگانه وابسته به یک کشور خارجی میبودند که در اغلب مواقع در پی تامین منافع دولت مورد حمایت خود در داخل کشور بودند و این وضع بود تا سال 1299 و آغاز حکومت رضاخان سردار سپه و رضاخان این نیروهای پراکنده نظامی را توانست یکدست کند.

نیروهای نظامی در زمان قبل از به قدرت رسیدن رضاخان:

قسمتی از این نیروها در شمال کشور ایران بودند که با نام قزاق شناخته میشدند.

این نیروها به درخواست دولت ایران از روسیه! برای تامین منافع کشور در مقابل یکی دیگر از کشورهای استعمار گر یعنی انگلیس ایجاد شد.

جالب اینجا بود که این نیرو به هزینه ایران و در داخل ایران اما در نهایت به نفع روس ها ایجاد شد.این نیرو بیشتر از اینکه از ایران حساب ببرد از روسیه حساب میبرد و البته با توجه به اینکه ایران توانایی کامل پرداخت حقوق همچین ارتشی را نداشت مقداری از حقوق ها را روسها پرداخت میکردند که این سبب وابستگی بیشتر قزاقها به روسها شد.

این قزاقها به تقلید از نیرویی که در روسیه با همین نام خدمت میکرد ایجاد شده بود و انتظار میرفت که اقداماتش همچون آن باشد که به دلائل متعدد نبود.

این وابستگی به روسیه تزاری ادامه داشت تا سال 1917 که انقلاب بلشوئیکی که در روسیه تزاری اتفاق افتاد و خاندان رومانوف ها ساقط و حکومت تزاری نابود شد و این باعث سرگردانی قوای قزاق ایرانی تا به مدتی گشت تا اینکه انگلیس توانست آنان را تحت الحمایه خود در بیاورد و قزاقها جیره خوار آنان شدند.در همین راستا بود که رضاخان با حمایت انگلیسی ها (( لکرژه )) فرمانده ی نسبتا مستقل قزاق ها را طی یک کودتا از کار برکنار و (( استاروسلسکی )) وابسته به انگلیس را روی کار آورد و بدین وسیله زمینه نفوذ انگلیس را در قزاق ها پدید آورد.

نیروی دیگر ژاندارم بود.نیروی ژاندارم در تهران و برخی از دیگر شهرستانها فعال بود.این نیرو پس از مشروطیت و چند سالی قبل از جنگ جهانی اول به وجود آمده بود و به دلیل فعالیتهای ضد استعماری که در زمان جتگ جهانی اول داشت از محبوبیت زیادی بین مردم برخوردار بود.اما روسها و انگلیسها چنان قلع و قمعی از آنان طی جنگ نموده بودند که نیروی اصلی خود را از دست داده و حتی در برخی مناطق مانند فارس منحل و بین دیگر نیروها تقسیم شده بودند..

این قشر از نیروهای ایرانی اکثرا وطن دوست و با سواد بودند اما این نیرو یک دشمن همیشگی داشت و آن نیروی قزاق بود.این عدوت و کینه مدام بینشان وجود داشت تا اینکه با قدرت گرفتن رضاخان به نفع قزاقها پایان یافت.

در جنوب ایران نیز انگلیسها پلیس جنوب (S.P.R) را در اختیار داشتند که این نیرو نیز مانند باقی نیروها بودجه اش توسط انگلیسها تامین میشد و هدف از تشکیل آن مقابله با سرداران مقاوت در جنوب کشور بود که ننگ اشغال کشور و سر خم کردن در مقابل تهاجم را نمی پذیرفتند.این نیرو طی درگیری 4 ساله ضربات کاری بر این سرداران مقاوم وارد و خود نیز متحمل خسارات سنگینی گشت.اما توانست تا حدودی امنیت جنوب را برای انگلیسی ها تامین نماید.

این اوضاع خلاصه ی نیروهای ایران بود در زمان شروع به کار رضاخان به عنوان سردار سپه و بعد رضاشاهی!

از بخت خوب یا بد ایران! در همین زمان روسیه تزاری نابود گشت و اساس اولین حکومت کمونیستی جهان در روسیه پایه گذاری شد و همین زنگ خطر را برای انگلیس که سالها رهبری سردرمداران غربی را در آسیا و خاور میانه بر عهده داشت به صدا درآورد.

انگلیس برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم و سوسیالیسم در خاورمیانه و آسیا که تامین کننده اصلی مواد خام به ویژه انرژی برای انگلیس بود تدابیری اندیشید.

تا پیش از این به نفع انگلیس نبود که ارتش قدرتمندی در این مناطق حضور داشته باشد چون امکان تهدید منافع این کشور را در منطقه داشت و انگلیس بهچند پارگی حکومت مرکزی معتقد بود و این یکی از همان عواملی بود که ایران زمان قاجار را زمینگیر کرده بود ، باید گفت حکومت قاجار از دو طرف در فشار قرار داشت که راهی نیز با توجه به شاهان نالایق برای رهایی پیدا ننمود ولی این فشار به ناگاه در طی چند سال از هم پاشید و اینبار فشار بر سر این بود که حکومتی مقتدر از طرف دولت مرکزی ایجاد شود و البته به فشار انگلیس اینبار و مشارکان غربی او.

پس از سال 1918 آنها تصمیم به قدرتمند تر کردن حکومتها گرفتند که مصادف شد با مصطفی کمال پاشا یا همان آتاتورک در ترکیه و رضاخان در ایران. هر 2 به روش نظامی قدرت را در دست گرفتند و معتقد به قدرت و خشانت نظامی بودند و پس از سالها رضاخان ارتش منظم در ایران را برای اولین بار تشکیل داد و باقی نیروها را که انگلیس پولشان را تامین میکرد همگی منحل نمود و به زیر یک پرچم آورد.

کاری که به هر قصد و رویه ای انجام گرفته باشد و هر نوع مقاصدی پشت آن پنهان شده باشد باز جای شکر و تقدیر دارد! هرچند شاید بشود نام ارتش زمان رضاخان را بلوف نامید! (شهریور1320 نشان داد که با به به و چه چه ارتش قدرتمند نمیشود!) اما در هر حال این شروعی مجدد بود برای اقتدار ارتش و ارتش منظم در کشور ایران.

این ارتش اگرچه از نظر لجستیکی و سازمانی به انگلیس و غرب وابسته بود اما فرماندهان عالی رتبه ی آنرا همان قزاقان قداره کش دیروزی بر عهده داشتند که به اندازه موی سری از نظامی گری دوران جدید شناختی نداشتند!

رضاخان از این ارتش علاوه بر تامین منافع حکام غربی ، برای تامین منافع خود و حفظ سلطنتش و نیز غارت اموال ملاکین بزرگ استفاده کرد.

ارتشی که هر یک از سران آن عده ای بی سواد قزاق بودند که هر یک در پی جاه و مقام و کسب مال و منال بیشتر با به یغما بردن ثروت مردمان و زورگویی به آنها بودند تا ارتش داری و دفاع از میهن.

این ارتش در همان آغاز نام اتحادیه چاولگران به خود گرفت (از بس ظلم و زورگویی و غارت کرده بودند که مردم این لقب رابه آنها داده بودند)

زیرا رضاخان خود زمینهای مرغوب شمال کشور و.... را برده بود و راه برای دیگر افسران زیردست و همکارش نیز بازگذاشته بود و در واقع راه را به آنها نشان داده بود!

ما در این مطلب به گوشه هایی از شاهکارهای!!! این فرماندهان و شخص رضاخان به اصطلاح نظامی خواهیم پرداخت و سپس به توان نظامی و جنگی ایران نه از منظر اماری بلکه عملیاتی! تا شکست خفت بار شهریور 1320 میپردازیم.

فساد در ارتش رضاخانی تا آنجا ریشه دوانیده بود که حتی رده ها و پستهای فرماندهی را نیز به حراج گذاشته بودند و قابلیت خرید و فروش داشت و با توجه به انکه همه فهمیده بودند با روی کار آمدن عده ای نظامی قزاق، دور دور، نظامی هاست و قدرت در ارتش است برای همین این عناوین را میخریدند و الحق نیز درست می اندیشیدند!

رضاخان فردی بود که به هیچ وجه اهانت و تهمت به افسرانش را بر نمیتابید و آنان را افرادی درستکار و خوب می دانست تا به جایی که شکایت مطرح شده توسط مادرش را نیز با عصبانیت رد کرده و پرخاش گویانه گفته بود:

((به هیچ فردی اجازه نمیدهم از افسران نزد من شکایتی بیاورد . آنها اشتباه نمیکنند!))

رضاشاه تا آخرین روزهای سلطنتش نیز همین عقیده را داشت اما وقتی متوجه اشتباهش گردید که دیگر دیر شده بود.

ای کاش فرماندهان ارتش او که اکثرا قزاقانی بودند که سواد نظامی که هیچ سواد مکتبی نیز نداشتند حداقل به ایران وفادار می ماندند.

این افراد اکثرا تحت نفوذ مستقیم انگلیس قرار داشتند و تنها چاپلوسی خود را برای عرض ارادت به رضاشاه باقی گذاشته بودند!

این افسران غارت اموال مردم و رشوه گیری و هزار دوز و کلک دیگر را به نام رضاخان و به سود جیب مبارک خود انجام می دادند و در آخر نیزمردم را که چشمشان به ارتش ایران بود تنها گذاشته و پا به فرار میگذارند.ارتشی که تبلیغات فوق العاده زیادی در مورده قدرتش شده بود.... که البته همه یک رویا بود.

حسین فردوست معاون محمد رضا شاه پهلوی که از بچگی یار و همراه او بوده و به همین خاطر در دربار رضاخان نیز حضور داشته از خاطرات شهریور 1320 میگوید:

وضع ستاد ولیعهد به خوبی نشان می داد که (( مفاومت )) نمایشی است.اگر رضا می خواست واقعا مقاومت صورت گیرد باید یک ستاد قوی تشکیل می داد و افسران با صلاحیتی که مطمئن بود سرسپرده انگلیس! نیستند در آن میگماشت.در حالیکه خود او به خوبی میدانست اعضای ستاد محمد رضا کسانی نیستند که در مقالب انگلیس مقاومت کنند!

این تنها گوشه ای از خاطرات فردوس است که تنها برای نشان دادن سرسپردگی فرماندهان ارتش ایران به انگلیس آورده شد و فعلا کاری به شهریور 1320 و ماجراهای حیرت آور و نیز غمناک ان زمان نداریم.

بد نمیبینم چند خاطره ی جالب از تعدادی از این فرماندهان معروف تعریف نماییم تا دوستان عینا سطح سوادشان را قیاس کنند! این تنها گوشه ی بیسار اندکی از جنایات و نیز کارهای مضحک آنان است.

حسین مکی آورده است که روزی یک نظامی مورد خشم و غضب جان محمد خان فرمانده خونریز لشکر شرق قرار می گیرد و امر میکند او را ببندند و چوب بزنند و در این حین او را پای تلفن میخواهند.به مباشر ضرب که صفر عیلخان نامی بود میگوید:

بزنید تا برگردم.

و خود می رود و از پای تلفن او را به تلگرافخانه برای مخابره ی حضوری با نطقه ای می خواهند و او به عجبه به تلگرافخانه می رود.

از تلگرافخانه پس از یکی دو ساعت مقارن ظهر بازگشته و به خانه می رود و ناهار می خورد و می خواهد استراحت کند ، تلفن میکنند، می رود پای تلفن و میپرسد چه خبر است؟!

صفرعلیخان میگوید: حسب الامر ، نظامی را شلاق می زنند چه امر میفرمایید.باز هم بزنند یا نزنند؟

وی میگوید: کدام نظامی؟

و صفر علیخان میگوید: همان ناظمی که صبح فرمودید شلاق بزنند تا من بیایم، چون تشریف نیاوردید هنوز شلاق میزنند.

و او دوباره میپرسد که نظامی در چه حال است ؟

که صفرعلی خان میگوید:

((قربان مدتی است مرده و ما به جدسش شلاق میزنیم!!!!!!با شنیدن این حرف جان محمد خان میگوید: بس است. پدرسوخته!))

این تنها یک حکایت از جان محمد خان میباشد که فعلا وی را وا میگذاریم و به حکایاتی اندر حکایات !! کریم خان بوذرجمهری فرد مورد علاقه خاص رضاخان میرسیم.

چند حکایت که بد ندیدم هم برای مزاح هم تعقل از اینان نقل نماییم.

با خواندن این حکایات کمتر شبهه ای برای شکست ایران در شهریور 1320 باقی خواهد ماند!

روزی بوذرجمهری در زمانی که فرمانده دژبان بود به آجودان مخصوص فرمان داد که به ارکان حرب (ستاد ارتش) بنویسد که در امور دژبان دخالت نکنند زیرا که دژبان مستقل است و کسی جز شاه حق دخالت ندارد.گویا در آن روز یکی از قزاقان قدیم فرمانده ی ارکان حزب بوده است.

آجودان (آژدان نیز نوشته میشود) نامه ای را آماده میکند که در عنوان آن آورده بود ((اداره ی محترمه ی ارکان حزب)) و بعد آنرا نزد بوذرجمهری میبرد برای امضا.

بوذرجمهری نگاهی به نامه می افکند و بعد با خشم فراوان میگوید:

محترمه ننه ات است.پدرسوخته ما قزاقان اگر گوشت یکدیگر را هم بخوریم به استخوان یکدیگر تجاوز نمکنیم.من به رئیس ارکان حزب بنویسم محترمه ، لابد او هم برای من خواهد نوشت مخدره...

زمانی که سرلشکر بوذرجمهری فرمانده ی لشکر یک بود ، یک روز در وسط میدان لشکر ، در گوشه ای مقداری مدفوع چهارپایان را مشاهده کرد.چون نزدیک محل هنگ توچخانه 75 بود فرمانده ی هنگ را احضار کرد و با عصبانیت و به لهجه اصفهانی مخصوص به خود گفت: افسر! این چیست؟!

فرمانده ی هنگ دستپاچه شده ، جواب داد: ((قربان! به سرخودتان قسم که مربوط به هنگ 75 نیست ، مسلما مربوط به توپخانه 105 است))

بلافاصله بوذرجمهری فرمانده ی هنگ 105 را احضار کرده و میگوید: افسر این چه وضعی است در محوطه میبینم؟

فرمانده هنگ نیز با اضطراب همان جواب فرمانده هنگ 75 را به او میدهد.

بوذرجمهری که میبیند این دو به هنگ های یکدیگر اتهام میزنند رئیس ستاد لشکر را احضار میکند.

بوذرجمهری با عصبانیت شدید فریاد زد: این چه وضعی است؟ این کثاقت کاری ها چیست؟ برو تحقیق کن که این کار کدام هنگ است؟ هنگ 75 یا هنگ 105؟

سرهنگ برای آنکه زودتر غائله را ختم کند ، خم شده پس از ملاحظه مدفوع گفت:

از کالیبر آن معلوم است که متعلق به توپخانه 105 است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بدین طریق فرمانده توپخانه 105 توبیخ و غائله ختم گردید!

وقتی کریم آقا خان بوذرجمهری شهردار تهران بود ، از دربار نامه ای به وی رسید مشعر بر اینکه مطالب ضد و نقیضی درباره ی فلان موضوع به ما می رسد ، لازم است درباره ی صحت و سقم آن اطلاع لازم بدهید.

شهردار هرچه درباره صحت و سقم فکر کرد که چیست، به عقلش نرسید.بالاخره در نامه ی جوابیه برای ادعای فضل چنین نوشت:

(( مدتی است که از (صحت) و (سقم) هیچ گونه خبری در دست نیست.به مامورین شهربانی دستور داده شده که هرجا این دو نفر را یافتند ، فورا آنها را دستگیر کرده نزد اینجانب بیاورند! تا اقدام لازم درباره ی آنها به عمل آید...))

البته همیشه خاطرات این نابغه های عضر رضاخان اینقدر مضحک و خنده دارنبوده است. 100 ها برابر این قسم خاطرات میشود خاطرات قتلهای بی رحمانه ی همین بوذرجمهری را برای به دست اوردن مال و مکنت دید.

بوذرجمهری با وجود آنکه یکی از افراد مورد اعتماد شدید رضاخان بود اما دو بار مورد سوءظن وی قرار گرفت و البته هر بار قسر در رفت.

بوذرجمهری کسی بود که محمود پولادین یکی از افسران لایق ایران(در وانسفای افسر! خوب داشتن البته!) را به جرم توطئه علیه رضاشاه تیرباران کرد.گفته میشود بیش از 21 تیر بر بدن پولادین نشست اما جان نداد و سرانجام این کریم خان بوذرجمهری با شلیک به سر وی مغزش را متلاشی میکند که منجر به مرگ پولادین گشت.

امیر لشکر امیرا حمدی شخصی که در زمان فرماندهی لشکرغرب تعداد زیادی از لرها را به قتل رساند در حالیکه پشت کلام الله مجید را برای امان داشتن آنها امضا کرده بود.

امیرلشکر امیراحمدی که یکی از فرماندهان ان ارتش بود به سمت لشکر غرب گمارده شده بود و وی وظیفه خلع سلاح لرها و کردها رابر عهده داشت.وی با اقدامات خشن و ناجوانمردانه تمامی وظایف متحوله را به انجام رساند اما جیب خود را نیز از یاد نبرد.

در یک مورد وی به عده ای از سران لر ها امان نامه داده بود با امضای پشت کلام الله و آنان خود را به عنوان گروگان تسلیم وی کردند اما این فرد همه آنان را کشت.این در زمانی بود که همه اوضاع به خوبی پیش میرفت و لرها سلاح های خود را تحویل میدادند اما وی برای کسب ثروت این خان ها انان را کشت و البته این اقدام وی سبب ساز شعله ور شدن جنگ گردید که در نهات به ضرر ارتش تمام شد.

ازاین دست اقدامات بسیار است که در حوصله این بحث نمیگنجد.......

شاه و فرماندهان ارتش او که اکثرا از قزاقها بودند و هیچ ژاندارمی را به راحتی در خود نمیپذیرفتند!

این فرماندهان همان قزاقانی بودند که در زمان کودتا به رضاخان در رسیدن به قدرت کمک کرده بودند و به همین خاطر مقام پشت مقام میگرفتند.اکثر این افراد خونخوار و مستبد و در پی منافع خود بودند که البته نباید از یاد برد همگی دستی متبحر در سرکوب شورشهای داخلی کشور داشتند.از سپهبد امیراحمدی فرمانده وقت لشکر غرب که کردها و لرها را قتل عام نمود و آنان را سرکوب کرد و آرامش را به زعم و به نفع دولت در آن مناطق حاکم نموده تا سرلشکر امیرطهماسبی که به خاطر مال و مکنت و خوشایند رضاشاه افراد درستکار و ثروتمندی همچون اقبال السلطنه ماکویی را با ناجوانمردی به قتل می رساند.

حتی در اینگونه موارد نیز فرماندهان ارتش رضا دست از اخاذی و رشوه گیری و ظلم و ستم برنداشته اند.

امیرلشکر امیراحمدی در منطقه غرب با به دست آوردن مقدار زیادی طلا که از ایلاتی همچون گورانی و کلهر و سنجابی جمع آوری کرده بود توانست در تهران 500 کنتور برق به دست اورد (خانه!) و یا امیرلشکر طهماسبی نیز پولهای ماکویی را به یغما برد.

اقبال السلطنه از افراد به نام و مشهور ماکو بود که به دلیل ثروت و ممالک زیاد چشم طمع شاه و طهماسبی را بر روی اموال خود دید و در نهایت طهماسبی با فریب وی ماکویی را به تبریز فراخوانده و زندانی و در نهایت مسموم میکند و میراث ماکویی را به نفع رضا و خودش مصادره میکند.

می توان گفت تمامی فرماندهانی که تاثیر گذار در روند مملکت بودند همگی به نوعی یا فاسد بودند یا قاتل!

هر یک در پی جمع آوری مال و مکنت خود بود و تنها در مقابل شاه نقش بازی میکردند که در بخش توان نظامی به آن خواهیم پرداخت! متاسفانه باید گفت که این قزاقان به جاه و مقام رسیده هیچ یک سواد ناظمی کسب نکرده بودند و در هیج دانشکده افسری شرکت نجسته بودند و جالب اینجاست که از افراد باسواد و تحصیلکرده همچون رزم آرا و هدایت و ریاضی و.... نیز استفاده نمیکردند و به آنان اجازه ی دخالت در امور نمیدادند.

جالبتر آنکه رضاخان درخواست حسین فردوست را برای تحصیل طب در پاریس رد میکند تا او به دانشکده افسری برود ، چرا؟

چون:

((در دنیا فقط یک شغل وجود دارد که مفید است و بقیه اش مفت نمی ارزد و آن شغل سربازی است! تو هم (فردوست) نمیتوانی استثنا باشی و باید خود را به دانشکده افسری معرفی کنی! ))

اینجاست که ما متوجه اهمیت دانشکده افسری در نزد رضاخان می شویم اما معلوم نیست چرا نزدیکان این قزاق که خود نیز قزاق هستند تمایلی به یادگیری درس های نظامی ندارند؟!

چرا در صورت عدم تمایل به یادگیری به درس خوانده های دانشکده افسری نیز اجازه ی قد علم کردن نمیدهند تا در شهریور 1320 آن خفت و خواری بر سر ایران نیاید؟

حال که به صورت خلاصه به شرح اعمال و کردار این فرماندهان در زندگی شخصی و مملکتی پرداختیم و دانستیم که چگونه انسان هایی هستند به شرح نظامی اقدامات فرماندهان و ارتش ایران میپردازیم.

رضاخان وقتی ارتش را یک دست و متحدالشکل نمود از همان اول میداسنت که باید ارتش مورد نظرش را تقویت نماید تا هم اهداف کشوری و هم برون مرزی خود و متحدینش را تامین کند.به همین خاطر رضاشاه دست به خرید تسلیحات گوناگون برای نیروهای نظامی زد.

برای اولین بار می توان گفت که رضاشاه 3 نیروی منسجم دریایی ، هوایی ، زمینی را ساماندهی کرد که مهمترین این نیروها همانا نیروی زمینی بود.وی برای تجهیز نیروی زمینی دستور خرید ملزومات نظامی از انگلیس و آلمان و فرانسه و.... می دهد که البته لازم به ذکر است این کار توسط همان فرماندهانی صورت می گیرد که مشغول مال اندوزی و.... هستند.

به طور مثال یکی از محموله های سلاح ایران که از انگلیس فرستاده شده تسلیحات سال 1870 و از نوع توپ های بدون عاید و دافع (سیستمی مکانیکی ، بر روی قنداق توپ که ضربه عقب نشینی را به هنگام شلیک کنترل می کند) ((اوخاسیوس)) و ((اپوخف)) بود که در تیراندازی تغییر مکان داده با لول های بدون خال و گلوله های گرد و سرپر که تصور به کار بردن آنها در هیچ جنگی به مغز کسی خطور نمیکرد!

تفنگها از نوع تک تیر و به مراتب از تفنگهایی که در داخل کشور تولید میشد پست تر بود و هنگامی که سلاح ها به تهران می رسد و افسران این فاجعه را می بینند دستور می دهند سلاح ها مخفیانه به جنوب ایران برده شود و در غاری مخفی گردد و پس از مدتی چون به قشقایی ها ظنین می شوند دستور انهدام همه ی تسلیحات را می دهند که این کار توسط سرلشگر غطا پور به که از سرسپردگان انگلیس بود و با کمک جاسوسان انگلیسی حاضر در منظقه این کار انجام میگردد.

انها تسلیحات را به دلیل ترس از شورش افسران وطن خواه ایرانی به آن منطقه بردند و در نهایت از ترس مردان غیور جنوبی آنرا منهدم نمودند.

دوستان این تنها گوشه ای از فساد مالی و نیز کمبود سواد نظامی فرماندهان رضاخان بود.

اما در زمان رضاخان کارهای مناسبی هم صورت گرفت ، رضاخان در خود ایران دستور به شروع ساخت کارخانه جات نظامی برای تهیه ملزومات نظامی ایران نمود و البته ساخت تسلیحاتی که در حد توان کارخانه ها بود به هیچ وجه کفاف ارتش را نمیداد و نیز تسلیحات چنگی به دل نمیزدند اما همین آغازی بود بر اینکه ایران خود را از نیازهای خارجی خودکفا کند هرچند سالهای سال این مورد طول کشید/.

ایران کماکان به خرید تسلیحات از خارج از کشور ادامه می داد و در مواردی توانست تسلیحاتی بسیار خوب و مناسب خریداری کند هر چند متاسفانه همین تسلیحات هم به دلیل استفاده در مرکز کشور و آن هم برای رژه نتوانستند کاری از پیش ببرند.

ایران از آلمان توپ های هویتزر و از انگلیس ناو و از فرانسه و اطریش و المان و انگلیس! هواپیما می خرید.

اکثر تسلیحات یا به درد نخور بودند و تنها لعابی از زیبایی داشتند و در عمل کارا نبودند و یا اینکه تنها در مرکز کشور تجمع کرده بودند که شرح این مورد نیز در ادامه ی مطلب خواهد آمد.

نیروی هوایی را نیز شاه ایران در سال 1302 رسما بنیان نهاد هرچند در اواخر قاجار چند باری هواپیما به ایران آمده بود اما تا زمان رضاخان به صورت جدی تلاشی برای ایجاد نیروی هوایی صورت نگرفته بود.

شاه تعداد زیادی هواپیما از کشورهای مختلف خریداری کرده و برای آموزش نیروها آنها را معمولا به فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی میفرستاد.

پس از فارغ التحصیل شدن این دانشجویان آنها با درجه ستوان دومی وارد ارتش ایران شدند و بعدها ایران خود یک دانشکده برای اموزش پرواز در داخل کشور تاسیس نمود اما همچنان پشتیبانی اصلی را از دیگر کشورها میگرفتند.

جالب توجه اینجاست که در همین نیرو نیز فجایعی شبیه به نیروی زمینی و دریایی اتفاق افتاد که هر چه بیشتر انسان را از ارتش رضاخان ناامید میکرد.

به طور مثال ارتش ایران تعدادی هواپیمای انگلیسی را مونتاژ کرده و نام شهباز روی آن نهاده بود.

انگلیسی ها که ماموریت داشتند برای ایرانیان در خود کشور هواپیما بسازند و مونتاژ کنند با زرنگی سر ایرانی ها را کلاه گذاشته و مدل های بسیار پایین و اسقاط و خارج از رده و قالب های به درد نخور هواپیماهای مشقی سالهای 1922 – 1925 را که دیگر به آن احتیاجی نداشتند در مقابل لیره ی طلا به دولت ایران فروختند و هواپیماهای تحویلی به جز قارقارک چیزی نبود! هم از نظر سرعت هم سقف پروازی به هیچ وجه قابل قیاس و رقابت با هواپیماهای جدید نبودند و باید گفت خلبانی که با آن میخواست به پرواز درآید برای جنگ تن به تن با هواپیمای دشمن دیوانه ای بود از جان گذشته و البته به جز ایران کدام کشور بود که چوب چنین کار و اقدامی را بخورد؟

در شهریور 1320 هواپیماهای شوروی که در نبرد با آلمان هیچ حرفی برای گفتن نداشتند وارد ایران شدند و چنان قدرت نمایی کردند که انسان به شک می افتاد! جالب توجه است که تکنولوژی هواپیماهای روسی به مراتب از همتایان غربی خود پایین تر بود و در مقابل ایران به قولی! مجهز بود به هواپیماهای غربی! اما نه خلبانی بود و اگرم وجود داشت به دلیل به درد نخور بودن هواپیماها هیچ حرفی برای گفتن نداشتند به نحوی که هنگ تازه تاسیس هوایی خراسان در اغاز نبرد بلافاصله منهدم گردید!

چرا؟

جواب را میتوانید در سطرهای گذشته پیدا کنید.وقتی فرماندهی نامناسب باشد آیا نتیجه ای بهتر حاصل می شود؟

وقتی رابطه جای ضابطه را گرفته بهتر از این می شود امور؟

متاسفانه باید گفت افسران کارآزموده و با سواد یا به جرم خیانت به رضاشاه و کشور! اعدام و یا از ترس برکنار شدن سکوت نموده بودند ، در مقابلٍِ عده ای قزاق که هنوز فکر میکردند نصف جنگ اسب سواری است!

اگر این افسران سخنی برخلاف میل فرماندهان ارشد ارتش میگفتند بلافاصله فرمانده راپورتی برای وی رد میکرد که این افسر خیانتکار است ، در صورتی که این چنین نبود.

برای آنکه شما را با این نوع راپورتها بیشتر آشنا کنم و قدرت این پرونده سازی ها را نشان دهم واقعه ای را ذکر میکنم که مطمئنا پس از خواندن متوجه دلیل ترس افسران کارازموده می شوید.

سرلشکر کریم خان بوذرجمهری که در قسمت قبلی شرحی از شاهکارهای وی را دادم به دلیل مریضی از طرف رضاخان به خارج از کشور فرستاده می شود تا مورد درمان قرار بگیرد.

وی در آن هنگام به دلیل اعتمادی که شاه به و داشت زمام املاک شاه و نیز شهرداری تهران را دارا بود و البته همزمان نظامی هم بود!

وقتی وی به طور موقت از کار برکنار شد تا درمان وی حاصل گردد فردی به نام آیرم (سرلشگر آیرم) به سرعت در حال پیمودن راه خود از بین قزاقان بود.وی فرقی اساسی با دیگر فرماندهان داشت .وی از نبوغی خاصبرخوردار بود که در نهایت نیز توانست سر شاه دزد (رضا خان!) را نیز کلاه گذاشته و متواری گردد با ثروتی که حاصل از دسترنج مردم بود.

آیرم به زودی توانست ریاست زمینهای شاه در شمال کشور را از چنگ بوذرجمهری که مورد اعتماد خاصه رضاخان بود در بیاورد و در مدتی کوتاه آنچنان مورد اعتماد قرار گرفت که به وی دستور داده شد برای شهرداری در غیاب بوذرجمهری سرپرستی تعیین کند که وی بلافاصله (( فضل الله بهرامی )) را به عنوان سرپرست معرفی میکند و در عین حال شروع به پرونده سازی علیه بوذرجمهری میکند.کاری که با بسیاری از افرادی که سد راه وی برای دستیبای به مال و مکنت بیشتر بودند کرد! و البته باید گفت وی همیشه در این کار موفق بوده و اینبار نیز پرونده ای بر علیه بوذرجمهری مورد اعتماد رضاخان میسازد و موقعی که قرار است آنرا شخصا نزد رضاخان ببرد ناگهان گفته می شود که برای تعدادی از خیابان های تازه تاسیس تهران اسم گذارده شود و رضاخان برای این مورد می گوید:

کریم آقا به تهران خدمت کرده و از تهران حقی دارد و به شهرداری تهران آبرویی بخشیده ، بهتر است در مقابل چنین زحماتی که متحمل شده این خیابان به نام بوذرجمهری گذاشته شود تا تلافی خدماتش گردد.

سرلشکر آِرم جز تایید فرمایشات ملوکانه و از بین بردن پرونده راه دیگری ندارد.میبینید که افرادی که مورد اعتماد رضاخان بودند برایشان چگونه پرونده ساخته میشد و وای به حال افسرانی که کسی انها را آدم هم حساب نمیکرد! و می بینید که چگونه جنگ قدرت به ارکان بالاتر نیز رسیده بود و چگونه میتوان از ارکان پایین انتظار چنین کاری نداشت؟

دوستان این فقط و فقط یک مثال کوتاه بود که چندان مهم نبود در مقابل باقی مثالها .در این مورد کسی به قتل نرسید به خاطر جاه طلبی کسی دیگر، اما در مورد افرادی مثل تیمور تاش و بختیار و..... انسانهای زیادی کشته شده اند هرچند که خود نیز ظالمی بیش نبوده اند.....

به هر حال ارتش ایران به کار خود با این فرماندهان ادامه می داد اما یک موضوع جالب بود.

رضاشاه که خود یک قزاق بود و سوار بر اسب شدن را والا میدانست در زمان حکومتش هنگ سواره برایش از ارجحیت خاصی برخوردار بود . به نحوی که تکیه ارتش ایران بر روی ارتش سواره گذاشته شده بود و در عصر تانک ها و زره پوش ها و هواپیماها همان اشتباهی را مرتکب شد که لهستان شده بود و آخر عاقبتی مشابه پیدا کردند.

رضاخان برای تامین اسب مورد نیاز این لشکر دستور به خرید اسب از مجارها داد و به اصلاح و تربیت آنها در داخل کشور مشغول شد.این کار آنها از اهمیت خاصی برخوردار بود ، این درست است که این اسبها به درد جنگ های آن زمان نمیخوردند اما باعث شد که صنعت اسب و اسب داری در ایران که در حال افول بود نابود نگردد و جان تازه ای به آن داده شود اما خوب در زمان اشغال ایران هیچ کاری از این اسبها و سوارانشان برنیامد و سرانجام تعداد زیادی اسبهای ایرانی به شورووی و سرمای سخت آنجا فرستاده شدند تا در نقش بارکشی و حمالی ظاهر گردند!

اسبهایی که در ایران به انها احترام خاصی گذاشته میشد حال تبدیل به بارکش شده بودند.

رضاخان در کنار اصلاح نژاد اسب و تربیت اسب گوشه چشمی نیز به لشکرهای زرهی و موتوریزه انداخت و البته باید گفت ایران در این امر تنها به خرید تعدادی کامیون و زره پوش و تانک اکتفا کرد هرچند همین تجهیزات زرهی نیز میتوانستند دردی از دردهای آن ارتش را دوا کنند اما باز هم به دلیل بی دقتی در خرید و نیز اینکه آنرا تنها برای رژه در مقابل رضاشاه مورد استفاده قرار می دادند نتوانست کاری از پیش برد.

البته لازم به ذکر است که ارتش ایران در زمان رضاخان بیشترین ضعفی که داشت در ناحیه حمل و نقل وسائل بود که سرانجام همین مورد یکی از دلائل شکست سریع را برای ایران به وجود آورد.

برای اینکه شما را با نحوه استفاده از این تجهیزات آشنا کنیم چند خاطره برای شما تعریف میکنیم!

 (( سرریدر بولارد)) سفیر انگلستان در ایران در گزارشی محرمانه به لندن درباره ی امکانات ارتش رضاشاه می نویسد:

برخلاف آن چه سالهایی طولانی بر سر زبان ها افتاده ارتش رضاشاه اگرچه از نظر وسائل نقلیه در تنگنا قرار داشت ، از نظر وسائل زرهی با کمبود رو به رو نبود.به ویژه توپخانه هویتزر قدرتمندی از آلمان خریداری و تعدادی از آنها به لشکرها ارسال شده بود.اما بیشترین تعداد تانکها در تهران استقرار یافته بود و شاید به دلیل عدم اطمینان رضاشاه به فرماندهان لشکرهای خارج از مرکز به مناطق مرزی ارسال نشده بود.

نقل قولی از حسین فردوست:

در ارتش رضاخان حرکات نمایشی و لاف و بلوف ، جایگزین تمرین و آمادگی رزمی واقعی بود و همین روحیه ی امرای رضاخانی ، ارتش ایران را در شهریور 20 به آن وضع اسفبار انداخت.در سال شش ماه برای رژه سوم اسفند (سالروز کودتای رضاخان) تمرین می کردیم و علاوه بر ان هر سال یک مانور تشکیل می شد و رضاخان ، لشکر یک و دو را به جان هم می انداخت ( لشکر یک و دو مستقر در تهران بود و لشکرهای نورچشمی رضاشاه محسوب می شدند و به قول فردوست این دو لشکر معادل نصف ارتش ایران بود.روی هم این دو لشکر 50 هزار نیرو داشت در حالیکه کل موجودی ارتش ایران 100 هزار نفر بود! لازم به ذکر است بهترین امکانات را برای این دو لشکر جمع آوری کرده بودند که در نهایت هیچ کاربری نداشت!) شش ماه دیگر سال هم ، تمرین صحرایی برای اجرای این مانور بود!

نمونه ای از این لاف ها و چاخان ها را ذکر میکنم:

شخصی به نام سرهنگ هدایت رئیس رکن 3 ارتش بود.او فردی بسیار خوش بیان بود و در دورانی که دانشجو بودم ، استاد دعوتی دانشکده ی افسری بود و من به عنوان یک شاگرد از بیاناتش لذت می بردم و محسور معلوماتش می شدم! یک سال مانور سالانه در حوالی شهریار برگزار شد و من به عنوان فرمانده ی گروهان لشکر یک در آن شرکت داشتم.در شهریار ارتفاعات زیاد نیست اما به هر نحوی بود جایگاهی مناسب برای رضاخان درست کرده بودند و او با دوربین ما را تماشا می کرد.

هدایت از طریق سرلشکر (( ضرغامی)) رئیس ستاد ارتش به اطلاع رضاخان رسانید که امسال ما یک مانور کوتاه مدت از یک واحد جدید موتویزه درست کرده ایم که اگر اجازه بدهید اجرا شود.! مانور اجرا شد.

این واحد به اصطلاح موتوریزه عبارت بود از 100 تا 150 کامیون که یک تیپ سوار آن بودند.نه زرهی داشتند نه توپخانه ای و نه تانکی ؛ تعدادی کامیون بود و یک عده سرباز!

دیدیم که از دور گرد وخاک بلند شد و این واحد رسید و توقف کرد. آنها قبلا زیر نظر هدایت ، برنامه ریزی و تمرین کرده بودند.سربازها از کامیونها بیرون پریدند و به سرعت خود را به ارتفاعات رساندند و به اصطلاح تسخیر کردند! این مانور که اولین بار بود اجرا میشد برای رضاخان چیز عجیب و غریبی بود و او که سواد نظامی درست حسابی نداشت و دانشکده ندیده بود ، تعجب میکرد که یک تیپ پیاده ظرف ربع ساعت خود را به موضعی برسانند و یک ربع بعد در خط الراس ارتفاعات حاضر شوند و در مقابل دشمن آماده گردد!

رضاخان خیلی تحسین کرد و مانور را فوق العاده و عالی خواند و هدایت را تمجید نمود.! هدایت هم بلافاصله لاف بزرگی زد ، که واقعا وقاحت میخواهد.او به رضاخان گفت:

ما با سه تا از این واحدها می توانیم جلوی روسها را بگیریم( ارتش ایران بیش از هر ارتشی از روسها به دلیل شدت تبلیغاتی که پیرامون خشونت آنها شده بود میترسید!) رضاخان هم باور کرد و گفت افرین درست کنید!

بدین ترتیب زیرنظر هدایت سه تیپ موتوریزه درست شد که البته به لشکرهای تهران وابسته شدند.این نمونه هم سطح نازل معلومات رضاخان و بی اطلاعی او از تکنولوژی نظامی جهان آن روز را نشان میداد و هم روحیه ی امرای ارتش رضاخان!!

و آخرین خاطره را نیز از یوسف مازندی خبرنگار مشهور پیش از انقلاب در ایران به شما تقدیم میکنیم که لازم به ذکر است وی در سال 1354 با احساس خروش جریان انقلاب از کشور خارج شد و دیگر بازنشگت.وی خبرنگار روزنامه رویترز درایران بود و سالهای حکومت پهلوی دوم یکی از افراد به نام دربار محسوب میشد.

پس از پایان دوره ی یک ساله ی آموزشی به عنوان افسر وظیفه به رسته ی اسواران زره پوش در لشکر یک باغشاه معرفی شدم.در دوران خدمت یک ساله ام ، در آن رسته بودم که تظاهر و پرده پوشی را در ارکان ارتش آن زمان ، آشکارا مشاهده میکردم.رسته ی ما می بایست با زره پوش مجهز به مسلسل و توپ تمرین کند.اما تا آخرین روزهای خدمتم که ماموریت جنگ با قوای نظامی شوروی را یافتم ، موفق نشده بودم حتی یک تیر توپ شلیک کنم.ادوات جنگی را در کاغذهای بسته بندی پیچیده بودند و در انبار نگاه داری میکردند.هر زمان رضاشاه برای بازدید پادگان می آمد با حرارت و به سرعت کاغذها را میگشودند و این اسلحه ها را برای بازدید آماده مینمودند وهمزمان با آن دروغترین گزارش ها را به رضاشاه می دادند که :

تحت توجهات اعلیحضرت شاهنشاه ، رسته ی اسواران زره پوش با تمرین ، آماده ی اقدام در هر نوع واقعه ای است.

چندی بعد حضور خیالی دشمن به واقعیت پیوست.قوای انگلیس و شوروی به خاک ایران حمله رکدند.ارتش ایران می بایست به دفاع برخیزد.رسته ی اسواران زره پوش ، برای اقدام در آن نوع واقعه ماموریت یافت.

یکی از روزهای آخر خدمت در ارتش فرمانده ی یگان زرهی سرهنگ شریف به من دستور داد که :

ستوان مازندی! لشکر شوروی و قوای مسلح آن با 40 زره پوش و 80 تانک به طرف تهران در حرکت هستند، شما ماموریت دارید مقابل پل کرج جلوی آنها را بگیرید.

دسته ی من فقط 4 تا زره پوش داشت که توپ های 3 زره پوش کار نمیکرد و نواقص دیگری در چهارمی بود...........................

سرانجام مازندی و دسته اش را نیز به خود وامیگذاریم.تنها بدانید که آنها بدون آب و غذا به جنگ شوروی رفته بودند و در پی گرسنگی و تشنگی به دنبال تهیه مایحتاج رفته بودند که شنیدند قوای ایران خود را تسلیم کرد!! آنان هیچ کشته ای به جز یک سرباز موتور سوار که خبر را با عجله به آنها سانده و بعد تصادف کرده بود و مرده بود کشته ای نداشتند! لازم به ذکر است که دسته ی آنها از لشکر نورچشمی رضاخان لشکر یک و دو بود! با این وضع باید دید دیگر لشکرهای مرزی ایران چه وضعی داشته اند!

دوستان من این واقعیت ارتش رضاخان بود و لازم به ذکر است که در شهریور 20 ایران با مشکل کامیون حمل و نقل مواجه میشود که کمر ارتش ایران را به طور کامل می شکند و جالب اینجاست در همین اوضاع باز هم فرماندهان از خود راضی و متملق و مال اندوز ارتش میگویند که ما توانایی دفع حمله متفقین را داریم که ناگهان رزم ارا و دیگر افسران باسواد به سخن می ایند که ایران قادر به ادامه جنگ نیست چون هیچ وسیله حمل و نقلی برای جابه جایی لشکرها نیست و البته باز هم خفقان حاکم میشود.کار بدانجا کشیده میشود که سرتیپ ریاضی کتک سختی میخورد چون گفته ایران شکست خواهد خورد! ( البته به دور از همه مسائل گفته شده باید بگویم رزم آرا خود بعدها به عنوان یکی از کسانی که وابسته به انگلیس بوده شناخته میشود و لازم به ذکر است که باید در یک جنگ تا به اخر جنگید نه اینکه میدان را خالی کرد.وقتی وارد شدی پس بمان نه فرار کنی به نحوی که لشکر بجنورد در شمال کشور سر از بندر عباس در بیارود!)

نیروی دریایی ایران هم دست کمی از باقی نیروها نداشت که فقط به ذکر یک مورد بسنده میکنم:

غلامرضا رحمانی یکی از نظامیان کهنه کار عصر رضاشاه در خاطراتش مینویسد:

نیروی دریایی شاهنشاهی ایران قصد یک مانور دریایی در یک جزیره دورافتاده متعلق به ایران را داشت که یکی از بزرگترین عمیلات های طول تاریخ ایجادش بود و عبارت بود از حمل یک گروهان تفنگدار دریایی و پیاده کردن بلامعارض افراد آن در جزیره خالی از سکنه متعلق به ایران.توجه کنید! اگر بقال سرکوچه میخواست شاگردش را در چنان جزیره ای پیاده کند که فرضا دو روز بعد او رابردارد ، برای او ترموس ، آب ، چای ، نان و پنیر دو روزه و پتو می گذاشت؛ اما نیروی دریایی شاهنشاهی توجه به این (( امور جزیی )) را دون شان خود شمرد.ناو ایرانی ، آن افراد بیچاره را پیاده کرد و رفت و رفت که رفت! این تفنگداران دریایی بیچاره ، به تصور اینکه روز بعد برای آنها غذا و وسائل اولیه زندگی آورده خواهد شد ، شب را با ناراحت گذراندند ، ولی در تمامی روز فردا و روزهای بعد ، کوچکترین اثری از نیروی دریایی شاهنشاهی مشهود نشد و از روز سوم ، مرگ و میر افراد تفنگدار نیروی دریایی شاهنشاهی در اثر تشنگی و گرسنگی آغاز گردید.آنها حتی قادر به دفن مردگان نبودند چون بیل و کلنگ نداشتند.روز چهارم چشم افرادی که هنوز زنده بود به کشتی تجاری می افتد و با بلند کردن دست و پارچه های پیراهن خود علامت میدهند و ناخدای کشتی چون میداند آنجا جزیره ای متروک است با قایق به سراغشان میرود که قضیه را برایش شرح میدهند و پس از وقوف به این تراژدی برای آنها مقداری نان و آب برای سدجوع فرستاد و قول داد مراتب را به مرکز خود در لندن مخابره میکند تا از طریق بین الملل برای آنها راه حلی یافته شود؛ چرا که آنها سرباز بودند و کشتی باری حق دخل و تصرف در مسائل نظامی مربوط به غیرکشور خود را ندارد.کمپانی در لندن چگونگی را به وزارت خارجه ی آن دولت اطلاع میدهد و از آن طریق به وزیرمختار انگلیس در تهران گوشزد شد و نامبرده شاه را از افتضاح بالا باخبر میکند.به دستور شاه پاره ای از سربازان بیچاره را که هنوز رمقی داشتند از ان جزیره بیرون کشیدند و به این ترتیب به اشغال پرجبروت نظامی جزره به وسیله نیروی دریایی شاهنشاهی پایان داده شد!

حالا دوستان من شما بگویید آیا دگر پرسیدن دارد که چرا این ارتش ایران در شهریور 20 شکست خورد؟

آیا ارتش متفقین قوی بود یا اینکه در ابتدا نیروی نظامی ایران هیچ بود ؟ شاید نیروهای متفقین قوی بوده باشند اما در صورت داشتن ارتشی توانمند به معنای واقعی هیچ کشوری جرات ورود به ایران را نمیداد.

البته باز هم میگویم این تنها گوشه ای از حکایتها است.

دوستان من در این مطلب تنها با زبان مدرک و خاطرات که سند شده است حرف زدم و کاری به تحلیل آماری تسلیحات ایران نداشتم چون حتی اگر باز هم تمامی تسلیحالت جهان در اختیار ما بود با چنین فرماندهان و نیرویی کاری از پیش نمی بردیم هرچند شاید غرور آمیزتر میتواسنتیم در ان نبرد برای دفاع از مام میهن به قول حسین فردوست شرکت میکردیم!

اگر نبود اندک مقاومت اما پرشور غرب و جنوب ایران شاید بدتر از آن چیزی که بر سرمان می امد کمر ارتش ایران خرد میشد و دیگر پا نمیگرفت.

انشالله در مقالی دیگر به بحث مفصل در مورده شهریور 20 میپردازم که گوشه هایی دیگر از شاهکارهای این ارتش و فرماندهانش را عیان میکند.

امیدوارم دوستان فهمیده باشند ما پیش از شکست از متفقین از خویش شکست خوردیم.ما ترسی از تجهیزات دشمن و نیروهایش نداشتیم اما آیا فرماندهی درست و مناسبی در کشور بود؟

آیا کشور خود را برای نبرد آماده کرده بود؟

تنها یک خاطره کوچک دیگر تعریف میکنم و اتمام میکنم مقاله راه:

 

رضاخان در مرداد 1320 در همدان در یک مانور شرکت میکند و پس از مانور از ژنرال ژندار مستشار فرانسوی دانشکده افسری میپرسد: این ارتش در مقابل هجوم قوای بیگانه چقدر مقاومت میکند و ژنرال جواب میدهد: 2 ساعت قربان!

شاه اخمهایش را در هم کشید.متملقان دور و بر رضاشاه بر سر ژنرال میریزند که چرا چنین جوابی دادی؟ او نیز جواب میدهد:

من این را گفتم تا شاه خوشحال شود و اگر نه این ارتش 2 دقیقه هم نیمتواند!!

خاطرات بسیار اما مجال تنگ است.امیدوارم از خواندن این مطلب لذت برده باشید.


سایت علمی دانشجویان ایران