روایت ناگفته از سفر پرخطر رهبر شهید انقلاب به گرگان


روایت ناگفته از سفر پرخطر رهبر شهید انقلاب به گرگان

در آخرین روزهای بهار سال ۱۳۴۳، حجت‌الاسلام سیدعلی خامنه‌ای در سفری به گرگان با سخنرانی‌های خود، فاجعهٔ خونین مدرسه فیضیه و قیام ۱۵ خرداد را افشا کرد. این سخنرانی‌ها باعث شد که مأموران رژیم پهلوی برای دستگیری او به تکاپو افتادند. اما مردم گرگان، در دل شب و ساعاتی پیش از دستگیری، او را از چنگ ساواک فراری دادند.

روایت این موضوع در صفحات ۲۰۳ تا ۲۰۸ از کتاب «شرح اسم» به رشته تحریر درآمده است. این کتاب توسط مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی و به قلم هدایت‌الله بهبودی منتشر شده است.

 

سفر به گرگان

سید علی خامنه‌ای، سال گذشته پس از مشایعت سید جعفر طباطبایی قمی، دوست فراری‌اش، تا گرگان، تصمیم گرفته بود به این شهر مسافرت کند. [...] او پارسال، آقاسیدجعفر را [...] تا گرگان همراهی کرده بود. چند روزی را در خانه یکی از اهالی خیر گرگان مانده بود و دیده بود که امواج ۱۵ خرداد به این شهر نرسیده است. از منبری‌های آنجا پرسیده بود که «شما چرا در منبر چیزی نگفتید؟

گفتند: این جا نمی‌شود چیزی گفت. گفتیم: چرا؟ گفتند: این جا دستگاه مسلط است. سخت است... خیلی اوقاتم تلخ شد. فهمیدم که در این قضیه کوتاهی شده. همان‌جا با خودم تصمیم گرفتم... ان‌شاءالله سال دیگر می‌آیم گرگان... تا قضیه ۱۵ خرداد... را مطرح کنم.»[1]

 

منبر و شور در مسجد مصلی

[...] آقای خامنه‌ای روز اول ماه صفر/ ۲۲ خرداد ۴۳ خود را به گرگان رساند. پیش‌ازاین، رفقای گرگانی را در جریان سفر خود گذاشته بود. خیلی زود مجالس سخنرانی برایش فراهم شد و در دهۀ اول، گوش‌های زیادی جلب حرف‌های او گردید. دهۀ دوم را در مسجد مصلی، که از عصر صفوی مسجد مهم شهر بوده، منبر رفت. هرچند گفته‌هایش روکش سیاسی نداشت، اما برای جوانان گرگان تازه بود. همچون منابر بیرجند یا زاهدان برای محتوای سخنانش برنامه‌ریزی کرده بود. فاش گفتن را برای اواخر دهۀ سوم، همزمان با سالگرد رحلت پیامبر (ص)، شهادت امام حسن (ع) و امام رضا (ع) نگه داشته بود. زمینه‌ها را می‌چید تا به بازگویی حوادث خونین مدرسه فیضیه و ۱۵ خرداد سال گذشته برسد. برخی از جوانان پامنبری او که بعدها در شمار شاگردان او شدند به هیجان و حرکت درآمده بودند.

منبرهای او منحصر به مسجد کهن مصلی نبود، گاه در یک بازارچه برای مردم سخن می‌راند، گاه در خانه‌ها و مساجد. استقبال مردم فوق‌العاده بود. [...] در این روزها آقای خامنه‌ای نامه‌ای به پدرش فرستاد و از موقعیت خود در گرگان نوشت. [...] هر شب در چهار یا پنج مکان سخنرانی داشت که تا پاسی از نیمه‌شب ادامه می‌یافت. برخی از مستمعان، پای همۀ منبرهای او می‌نشستند. بعد از پایان سخنرانی اول دنبالش راه می‌افتادند تا منبر بعدی. [...]

 

همراه با سیدجعفر قمی

سیدجعفر قمی که از ۱۵ خرداد سال گذشته فراری بود، وقتی آگاه شد سیدعلی خامنه‌ای به گرگان آمده، خودش را از تهران رساند و همراه او شد. هنوز چهره‌ای مبدل داشت. با همین ظاهر در مجالس سخنرانی شرکت می‌کرد. چهرۀ متفاوت سیدجعفر دیگران را به تردید انداخته بود که نکند مأمور دولت است! صمیمیت او با آقای خامنه‌ای برخی را نیز به این گمان انداخت که خود این سید هم مشکوک است. از نگاه‌ها و کنایه‌ها فهمیده بودند که در مورد آنان چه می‌اندیشند. [...] حرف‌ها را رسانده بود به مدرسه فیضیه. از کشته شدن پاسبانی مقابل مسجد گوهرشاد که اعلامیۀ آیت‌الله خمینی را پاره کرده بود، سخن رانده بود. گفته بود تا گرگانی‌ها بدانند در مرکز استان کنار دستشان چه گذشته است. سخنرانی او در شب بیست و ششم صفر/ پانزدهم تیر طولانی و تند بود. او در پایان منبر آن شب به حاضران گفت که «شب بیست و هفتم مسائل زیادی را برای شما خواهم گفت. منتظر باشید.»

 

تکاپوی ساواک

نخستین گزارشی که از او به ساواک گرگان رسید، پس از این سخنرانی بود، چرا که «نسبت به زمامداران اجتماع سخنان توهین‌آمیزی» زده بود. از ابوذر گفته بود، که هرگاه حرف حساب می‌زد، جوابش را با سرنیزه می‌دادند. گفته بود: «بنده و تمام شاگردان که روز آخر خدمت آقای خمینی بودیم به ما گفت که دست از تبلیغ برندارید.»[2]

موفقی، رئیس ساواک گرگان، موضوع را به اطلاع سازمان اطلاعات و امنیت ساری رساند؛ و نیز از شهربانی خواست، آقای خامنه‌ای را احضار و به او تذکر دهد. سخنرانی‌های او تأثیر آشکاری در دیگر مبلغانی که از قم و مشهد به گرگان آمده بودند، گذاشت، به طوری که آنان نیز «مطالبی علیه دولت وقت و حمایت از خمینی ایراد نموده و احساسات مردم را تحریک نموده‌اند و معلوم نیست چرا از این اعمال شهربانی جلوگیری نمی‌کند.»

 

اصرار بر ماندن

صبح آن روز، شانزدهم تیر، نیروهای انتظامی و امنیتی گرگان دنبال کسی می‌گشتند که شهر را ملتهب کرده بود. آقای خامنه‌ای به پیشنهاد یکی از دوستان طلبه‌اش به بیرون شهر رفت؛ رفتند تا استراحتی کرده باشند، هوایی عوض کنند؛ خستگی سخنرانی‌های پی‌درپی روزهای اخیر به در شود.

مأموران به هر جا که ردی از سید پیدا می‌شد سر زدند. گرگانی‌هایی که در این ۲۰ روز تعلقی به آقای خامنه‌ای پیدا کرده بودند، دست به دعا بودند که او فرار کرده باشد. عصر آن روز وقتی به شهر برگشت، هواخواهانش آمدند به خانۀ آقای قدسی، از خیّرین، که در آنجا ساکن بود، و اصرار کردند از شهر برود؛ گفتند که ماندنش به صلاح نیست. آقای قدسی محضردار، اما «می‌گفت اگر شما مایلی بمانی حتماً بمان و جرات هم نمی‌کنند توی خانۀ من بیایند؛ دستشان به تو نمی‌رسد، مگر این که من کشته شده باشم.»

سیدجعفر هم می‌گفت بماند، منبر شب بیست و هشتم را برود و بگوید آن‌چه گفتنی است درباره این حکومت. آقای خامنه‌ای دست به استخاره شد و کتاب آسمانی را گشود: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ۚ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ ۖ وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِیلِ وَالْقُرْآنِ ۚ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُمْ بِهِ ۚ وَذَٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» (۹/۱۱۱).

گفت که می‌ماند. استخاره خوب است. آنها که با ماندنش موافق نبودند گفتند کجایش خوب است؛ کشته شدن است. گفت که آیه، وعده بهشت می‌دهد، چه چیزی بهتر از این؟ اصرار کردند، دلیل آوردند، و در آخر گفتند برای ماندنت استخاره کردی، برای رفتنت هم استخاره کن! کتاب جاوید را گشود: «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَىٰ یُوسُفَ ۖ آوَىٰ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَقَالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِینَ» (۱۲/۹۹). خوب آمده بود.

 

خروج در نیمه‌شب

او را به ضرب استخاره، محترمانه از گرگان حرکت دادند. خودرویی آوردند، سیدعلی و سیدجعفر را در آن نشاندند و راهی کردند. نیمه‌شب رسیدند به بهشهر. خروس‌خوان سوار اتوبوس شدند و به طرف تهران حرکت کردند. [...] آقای خامنه‌ای روز رسیدن به تهران، ۱۷ تیر، نامه‌ای به پدرش نوشت و خبر داد که در گرگان تحت تعقیب قرار گرفته، به‌موقع از آنجا خارج شده و اکنون در تهران است. قصد دارد به قم برود و اسباب خود را به مشهد بیاورد، اما کلید اتاقش را گم کرده است.[3]

نامه توسط ساواک کشف شد، اما از آنجا که نهادهای انتظامی و امنیتی گرگان نتوانستند آقای خامنه‌ای را دستگیر کرده و پرونده‌ای تشکیل دهند، این نامه، و در واقع اعتراف، در شمار اتهامات او قرار نگرفت و شاید در اقبالش بود که در دستگیری‌های بعدی به آن استناد نشد.

[...] نامه ابتدا به‌دست ساواک خراسان افتاد. بهرامی رئیس این سازمان در مشهد آن را به ادارۀ کل سوم تهران فرستاد.[4] ناصر مقدم، مدیرکل ادارۀ سوم نیز متعاقباً ساواک مازندران را از فحوای نامه آگاه کرد.[5]

جابه‌جایی این اطلاعات، سودی به حال ساواک نداشت، چرا که «سوژۀ» آنها روزها بود از گرگان دور شده بود. شهربانی گرگان که نتوانسته بود به‌موقع برای احضار آقای خامنه‌ای وارد عمل شود، در اجرای دستور ساواک، آقایان حاج محمد رجبی و حاج ابوطالب واثقی، مسئولان مسجد گلشن گرگان را به ساواک معرفی کرد تا زین‌پس تکلیفشان را نسبت به روحانیان مخالف، بدانند. سه سال بعد، ساواک گرگان در یادآوری این موضوع، گمان خود را که «شیخ خامنه‌ای که در سال ۴۲ [۴۳] از طرف خمینی از قم به گرگان اعزام گردیده بود»، بیان کرد؛ در حالی که این سفر به تشخیص خود آقای خامنه‌ای انجام گردیده بود.

 

[1] مرکز اسناد انقلاب اسلامی، خاطرات سیدعلی خامنه‌ای، شم‌ بازیابی ۱۲۳۵

[2] اسناد ساواک، نامه ساواک گرگان به رئیس شهربانی گرگان، شم‌ ۱۲۱۰/ گ ۱۰، مورخ ۱۸/۴/۴۳.

[3] همان، تلگرام ساواک خراسان به ادارۀ کل سوم، ساواک گرگان و ساواک قم، شم‌ ۷۱۸۶/ ۹ د، مورخ ۲۸/۴/۴۳.

[4] همان، نامه ساواک خراسان به ادارۀ کل سوم، شم‌ ۷۱۸۷/ ۹ دی مورخ ۲۹/۴/۴۳.

[5] همان، نامۀ ادارۀ کل سوم به ساواک مازندران (ساری)، شم‌ ۱۵۴۱۱/ ۳۲۱، مورخ ۶/۵/۴۳.