تروری که امام خامنه‌ای را 44 سال حفظ کرد


تروری که امام خامنه‌ای را 44 سال حفظ کردتصویری از امام خامنه‌ای پس از ترور در بیمارستان قلب

ششم تیرماه سال ۱۳۶۰، شهید آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، که در آن زمان علاوه بر امامت جمعه تهران، نماینده امام خمینی در شورای عالی دفاع نیز بود، به جلسه هفتگی پرسش و پاسخ مسجد ابوذر در جنوب شهر تهران رفت. برنامه‌ای که بخشی از اقدامات «جهاد تبیین» او در آن روزهایی بود که فعالیت‌های ضدانقلابی گروهک منافقین (سازمان مجاهدین خلق)  اوج گرفته بود و وارد فاز مسلحانه شده بود.

در میانه سخنرانی دستگاه ضبط صوتی که توسط یکی از حضار در مراسم روی میز مقابل ایشان گذاشته شده بود، منفجر شد، اما به لطف الهی نتوانست منجر به شهادت ایشان شود.

بر اثر این انفجار، آیت‌الله خامنه‌ای به شدت مجروح شد. ترکش‌های ریز و درشت به دست راست، ریه، کبد و حنجره ایشان اصابت کرد و شرایط حادی ایجاد کرد. ایشان بلافاصله به بیمارستان بهارلو منتقل و تحت عمل جراحی سنگینی قرار گرفتند.

عمل تا آخر شب طول کشید، اما دیگر نمی‌شد درمان را آن‌جا ادامه داد. کنترل امنیتی بیمارستان بهارلو مشکل بود. تنها بیمارستانی هم که می‌شد بعد از عمل مراقبت‌های لازم را به عمل آورد، بیمارستان قلب بود. این تصویر مربوط به دوره نقاهت در بیمارستان قلب است، همان بیمارستانی که چند روز بعد، با شهادت رئیس‌جمهور و نخست وزیر در حادثه تروریستی ایجاد شده توسط سازمان منافقین، بیمارستان قلب شهید رجایی لقب گرفت.

امام مرتب پیغام می‌دادند و از اطرافیان می‌پرسیدند که: «آقاسیدعلی چطورند؟» پیامشان  درباره این حادثه، ساعت دو بعد از ظهر پخش ‌شد. دکتر میلانی‌نیا رادیو را گذاشت بیخ گوش آقا. آن‌ موقع ایشان به هوش بودند؛ روح تازه‌ای انگار در وجودشان دمید، جان گرفتند.

حالشان که کمی بهتر شد، از تلویزیون آمدند تا گزارش تهیه کنند. یک ساعتی معطل شدند تا آقا به هوش آمد. پرسیدند حالتان چطور است؟ گفتند: «من بحمدالله حالم خیلی خوب است» و شعر رضوانی شیرازی را خطاب به امام خواندند:

«بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت  سر خُمِّ می سلامت شکند اگر سبویی»

آقای هاشمی و حاج احمدآقا مرتب از ایشان احوال‌پرسی می‌کردند و روزانه به امام خمینی خبر می‌دادند.

خیلی از چهره‌های انقلاب برای عیادت می‌آمدند، اما آقا مرتب از شهید بهشتی می‌پرسیدند: «چرا همه می‌آیند، اما ایشان نمی‌آید؟» شک کرده بودند که یک خبرهایی هست. دور و بری‌ها هم مانده بودند که چطور به ایشان بگویند. دکتر منافی گفت بهترین راه این است که بگوییم حاج احمدآقا و آقایان رجایی و باهنر و هاشمی رفسنجانی بیایند و کم‌کم ایشان را مطلع کنند. جمع شدند، اما باز هم نتوانستند بگویند. گفتند فقط یکی‌ دو نفر شهید شده‌اند.

آقا اول پرسیدند آقای بهشتی چطورند؟ گفتند یک‌ مقدار پاهایش مجروح شده است. آقایان که رفتند، ایشان رو کردند به دکتر میلانی‌نیا و پرسیدند شما از حال ایشان خبر داری؟ دکتر گفت: «بله، از وضعشان باخبرم.» پرسیدند: «مراقبت جدی از حال ایشان می‌شود؟ آن‌جا هم سر می‌زنید؟» بعد هم دکتر را سؤال‌پیچ کردند. دکتر میلانی‌نیا با بغض از اتاق بیرون رفت. دوباره که آمد، آقا را دید که‌ بچه‌های همراه را جمع کرده‌اند و ازشان بازجویی می‌کنند. دکتر دست و رویش را شسته بود. نشست و یکی یکی اسم همه‌ی شهدای حزب را به آقا گفت.

اگرچه عوارض این ترور در تمام سالهای بعد همراه ایشان بود، اما موجب نجات ایشان از ترور بعدی به دلیل عدم حضور در جلسه هفتم تیر حزب جمهوری اسلامی شد که توسط سازمان مجاهدین خلق منفجر گردید. ایشان همیشه حضور منظم در جلسات حزب جمهوری اسلامی داشت و جزو آخرین نفرهایی بود که از حزب می‌آمد بیرون.
سه سال بعد، وقتی 31 خرداد 1363 آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای افطار میزبان خانواده شهدای هفتم تیر بود، حسرتش از جاماندن از قافله شهدا را چنین روایت کرد:‌ «دلهاى ما پر از احساس ستایش نسبت به این عزیزان است. نه فقط شهید عزیز مظلوم مرحوم آیت‌اللَّه بهشتى رضوان‌اللَّه‌علیه - که چهره‌ى منور او مثل خورشید در تاریخ انقلاب ما خواهد درخشید همیشه - و نه فقط نام‌آوران و نامداران و چهره‌هاى معروفى که در این خلال به شهادت رسیدند؛ بلکه یکایک این عزیزان. شهادت خودش بزرگترین افتخار است، هیچ افتخار دیگرى هم که انسان نداشته باشد اگر شهید شد بزرگترین افتخارها را کسب کرده است. آرزو مى‌کنیم ما هم در همان راه، در همان خط، با همان سرنوشت شیرین خدا را ملاقات کنیم؛ و بتوانیم با این امید که سرنوشت ما و فرجام کار ما شهادت خواهد بود، با دلگرمى ان‌شاءاللَّه کار کنیم.»