روایتی از امام شهید سیدعلی خامنه‌ای

مادر رهبر شهید: برای خدا مبارزه کرده و به او افتخار می‌کنم


مادر رهبر شهید: برای خدا مبارزه کرده و به او افتخار می‌کنمسه روحانی سید از چپ: آیت‌الله شهید سیدعلی خامنه‌ای، حجت‌الاسلام سیدهادی خامنه‌ای و آیت‌الله سیدمحمد خامنه‌ای

مادرم زن شجاعی بود و ما این شجاعت را از دوران کودکی‌مان در ایشان مشاهده کرده بودیم.[1] در خانۀ ما معروف بود که اگر پدرم مردی محجوب و دور از غوغا است[2]، مادرم زنی است که اگر لازم باشد، در مسائلِ غوغایی وارد می‌شود و اظهار نظر می‌کند. از سال ۴۱ که مسائل سیاسی پیش آمد و بعد در سال ۴۲ که من اوّلین بازداشت خودم را گذراندم، این روحیّه در مادرم کاملاً آشکار شد. ایشان در برخورد با مأموران زندان _چه آن وقتی که برای دیدن ما یا آوردن لباس و غذا به زندان می‌آمد و چه آن وقتی که مأموران ساواک به منزل ما می‌آمدند_ همواره شجاعانه برخورد می‌کرد؛ هیچ وقت نشد که به آن‌ها التماسی کند یا در برابر اهانت‌ها و درشت‌گویی‌های آن‌ها کوتاه بیاید.

مثلاً ظهر یکی از روزهای سال ۴۹ در منزل پدرم بودم که مأموران ساواک آمدند و می‌خواستند من را دستگیر کنند. پدرم مهمان داشت و ما سر سفرۀ ناهار بودیم. به من خبر دادند که ساواکی‌ها پایین هستند. وقتی آمدم، دیدم دارند با مادرم دعوا می‌کنند؛ گویا ایشان دمِ‌در به آن‌ها گفته بود که فلانی اینجا نیست، امّا آن‌ها که از مدّتی پیش مأمور گذاشته و دیده بودند من به خانه آمده‌ام، بِزور در را باز کرده و وارد شده بودند. حالا که من ظاهر شده بودم و می‌دیدند که در خانه هستم، با مادرم یک‌ودو می‌کردند که «چرا گفتی نیست؟» مادرم هم سخت به آن‌ها حمله می‌کرد. تا دیدم می‌خواهند به مادرم اهانت کنند، شدیداً با آن‌ها برخورد کردم و گفتم شما حق ندارید با مادرم صحبت کنید. [3] غرض، این حالت شجاعت در ایشان کاملاً بارز بود.

خصوصیّت دیگر ایشان که آن هم از شجاعت، به اضافۀ علاقۀ به این انقلاب برمیخاست، حمایت و پشتیبانی از من و کارهای مبارزاتی‌ام بود. من بارها دستگیر شده بودم. آن وقت‌ها هنوز در میان خانواده‌ها، زندان رفتن مثل اواخرِ مبارزات رایج نبود که زیاد زندان بروند و زندانها پر باشد؛ فقط برخی از معمَّمین زندان بودند. بارها در مجالس خانوادگی یا دوستانه، بعضی‌ها دربارۀ من اظهار ترحّم کرده بودند، امّا مادرم با تندی به آن‌ها می‌گفته: «این چیز بدی نیست، ترحّم ندارد، جوان است، برای خدا مبارزه کرده، من به او افتخار می‌کنم.» هر بار که از زندان بیرون می‌آمدم، وقتی می‌شنیدم برخوردهای مادرم این‌جور بوده و از من دفاع کرده، حسابی خستگی‌ام درمی‌آمد و حس می‌کردم که مادرم مقاوم است.

بارها اتّفاق افتاده بود که وقتی مادرم برای ملاقات، به زندان می‌آمد، اصلاً با من مادرانه صحبت نمی‌کرد؛ مثلاً تقاضا کند که قدری کوتاه بیایم یا آرزو کند که کاش زندانی نبودم یا مثلاً از وضع زندگی ما، از همسرم، از بچّه‌هایم حرف ناخوشایندی بزند؛ مطلقاً این‌طور نبود. مادرم همیشه با روحیّۀ خیلی خوب به ملاقاتم می‌آمد و با زبان تند و تیز با مأمورانی که در اتاق ملاقات یا بیرون از آن بودند، صحبت می‌کرد. هر وقت مادرم می‌آمد، واقعاً به قول امروزی‌ها شارژ می‌شدم و احساس می‌کردم اگر ضعف و تزلزلی هم در من وجود دارد، با دیدن او برطرف می‌شود.

خوشبختانه همسر من هم همین‌جور بود؛ هیچ وقت اظهار شکایت نکرد، نه در ملاقاتها، نه در بعد از زندان، نه هنگامی که ممکن بود من دستگیر شوم و احتمال می‌رفت با این حرکات به زندان بیفتم. با اینکه می‌دید در زندگی‌ام چه می‌گذرد، هیچ وقت به من یک کلمه هم نگفت که مثلاً به فکر خانه باش، به فکر ما و بچّه‌ها باش، ابداً. همیشه یا من را تشویق می‌کرد یا ساکت بود.

فقط یک بار مادرم در مقابل زندان رفتن من اظهار ضعف کرد و آن سال ۵۳ بود. یک روز بدون مناسبت به من گفت: «اگر این دفعه بروی زندان، من سکته می‌کنم!» این حرف برای من خیلی تعجّب‌برانگیز بود و هیچ سابقه نداشت. یادم هست، من داشتم جلوی آینۀ روی طاقچه عمّامه‌ام را درست می‌کردم[4] که ایشان آمد پشت سرم و گفت: «علی‌آقا! به تو بگویم این دفعه اگر تو را بگیرند، من می‌میرم!» من کارهایم را پیش آن‌ها علنی نمی‌کردم و توضیح نمی‌دادم که چه فعّالیّتهایی دارم و ظاهر کارم هم خیلی آرام بود. لذا گفتم: «مادر! شما که از این حرف‌ها نمی‌زدید! چرا اظهار ضعف می‌کنید؟ اوّلاً که چرا من زندان بروم؟ ثانیاً حالا به فرض اینکه زندان بروم، چرا سکته کنید؟ خب صبر می‌کنید، من از زندان بیرون بیایم؛ اینکه بهتر است.» گفت: «نه، این را واقعاً جدّی گفتم، اگر رفتی زندان، سکته می‌کنم.»

اتّفاقاً بعد از مدّت کوتاهی _حدود آذر سال ۵۳ بود که_ دستگیر شدم و من را از مشهد به تهران آوردند که سخت‌ترین زندان من بود؛ چون تا شش ماه هیچ خبری از خانواده‌ام نداشتم و آن‌ها هم از من خبر نداشتند؛ هیچ رابطه‌ای نبود.[5] بعد از شش ماه اجازه دادند که به منزلمان تلفن کنم. گفتند: «میتوانی یک تلفن بزنی! کجا تلفن می‌زنی؟» من در طول این شش ماه دائماً نگران همین حرف بودم که نکند مادرم واقعاً خدای‌نکرده سکته کرده باشد. گفتم: «منزل پدرم.» گفتند: «منزل خودت یا منزل پدرت؟» گفتم: «منزل پدرم.» علّتش هم همین بود که می‌خواستم خاطرجمع شوم. تلفن کردم. آقا گوشی را برداشت و احوالپرسی کردم. گفتم: «آقا! خانم کجا است؟» گفتند: «خانم، خانه نیست.» من خیلی مضطرب شدم. گفتم: «چطور؟ چرا؟ کجا رفته؟ حالش چطور است؟» دیدم نه، آقا خیلی لحنش عادی است: «رفته خانۀ فلانی.» منزل همان دوستش که هفته‌ای یک روز روضۀ زنانه داشت و خانم مقیّد بود و می‌رفت. دیدم همان روز هفته است. خاطرم جمع شد. گفتم: «خانم سالم است؟ کسالتی ندارد؟» گفتند: «نه؛ الحمدلله خوب است.» بعد احوال عیال و بچّه‌های خودم را پرسیدم، گفتند: «دیروز، پریروز اینجا بودند. حالشان خوب است.» و اینجا گوشی قطع شد. معلوم شد که نه، الحمدلله ایشان سالم است و سکته نکرده.[6] وقتی از زندان آمدم بیرون، به شوخی گفتم: «مادر! به وعده وفا نکردی؛ الحمدلله سکته نکردی!» با خنده گفت: «بله، الحمدلله سکته نکردم.» غرض، فقط یک بار من از ایشان اظهار ضعف شنیدم.

مادرم همیشه نسبت به امام، علاقه‌مند و خوش‌بین بود. بعد از انقلاب هم همیشه طرف‌داری جدّی و پروپاقرص و مبلّغی خوب برای انقلاب بود.[7]


[1] آقای سید حسن خامنه‌ای می‌گوید: «خانواده ما متشکل از هشت فرزند بود. سه خواهر به نام‌های علویه، بتول و فاطمه سلطان که از همسر اول پدرم می‌باشند، و سه برادر و یک خواهر که از یک مادر، هستیم [به ترتیب سن] به نام‌های سید محمد، سیدعلی، سیده بدری، سید هادی و من» (سرابندی، محمدرضا (۱۴۰۲) از سرگذشت؛ خاطرات سید حسن خامنه‌ای، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۳۷)

[2] کسانی که او را می‌شناختند درباره‌اش گفتند زندگی زاهدانه او در ریاست‌جمهوری پسرش با دوره زندان وی تفاوتی نداشت و امام خمینی نیز در پیام تسلیت خود بر صفت تقوای وی تأکید فرمود. (صحیفه امام خمینی، ج۲۰، ص ۷۱)

[3]  سند زیر به این ماجرا اشاره دارد و این حمایت از مادر را به عنوان تهدید ذکر کرده است.

[4] آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای درباره‌ی چگونگی معمم شدن خود و و برادر بزرگتر چنین روایت کرده است: مادرم لباده و قبای پدرم را می‌برید و برای من و برای برادرم درست می‌کرد. یک چیز بلندی مثلا تا زیر زانو. من و برادرم یک زمان عمامه‌ای شدیم. من کلاس دوم بودم و او تقریبا کلاس پنجم. عمامه‌مان را هم مادرمان می‌پیچید، تا مدت‌های مدید تا چند سالی مادرم عمامه سرمان می‌گذاشت. عمامه بلد بود چون برادرهایش عمامه داشتند، معمم بودند. مادرم می‌گفت شماها که هیچ، سر دایی‌هایتان هم من عمامه می‌گذاشتم. (مصاحبه آیت‌الله شهید سیدعلی خامنه‌ای با مرکز اسناد انقلاب اسلامی، جلسه اول، کاست ۱۲۲۰)

[5] همزمان با این دستگیری در سال ۱۳۵۳، حادثه ناگوار دیگری هم رخ داد. بجز او و سید هادی، کوچکترین فرزند، یعنی سید حسن خامنه‌ای نیز دستگیر شده و شایع گشت که در زندان کمیتۀ مشترک به شهادت رسیده است. این خبر بازتاب زیادی در بیرون از زندان داشت اما تا مدت‌ها صحت و سقم آن روشن نبود. بعدها معلوم شد خبر نادرست بوده و او در زندان است. پدر و مادر وی با مشکلات زیادی به ملاقاتش در زندان رفتند. سید حسن خامنه‌ای در خاطرات خود به این نکته چنین اشاره دارد: «در سال ۵۳ در کمیتهی مشترک در بند ۵ زندانی بودم و تا هشت، نه ماه مطلقا ملاقات نداشتم. چون در همان سلول بیژن آژنگ خامنه‌ای را اعدام کرده بودند، شایع شده بود که من را کشتند. مرحوم پدرم آن وقت تقریبا هشتاد و چندساله بود. اخوی بزرگ ما آقا سید محمدآقا، چون حقوقی بود، دفتر داشت، آشنا و دوست داشت، رابطه پیدا کرده بود و ابوی و والده را به ملاقات من آورده بود.» (مصاحبه سید حسن خامنه‌ای با مرکز اسناد انقلاب اسلامی، جلسه‌ی سوم، کاست ۲۸۱۲) آیت الله سید محمد خامنه‌ای نیز درباره این مقطع می‌گوید: «والدۀ ما زن شجاعی بود و حتی در زمان دستگیری برادرانم توسط ساواک هیچ گاه شیون، ناله و التماس به مأموران نکرد و حتی به مأموران خطاب و عتاب می‌کرد. زمانی که شایع شده بود یکی از برادرانم [سید حسن] به دست مأموران ساواک به شهادت رسیده، ایشان مانند یک شیرزن استوار و متین خم به ابرو نمی‌آورد.» (کامور بخشایش، جواد و عربانی، جواد (۱۳۹۲) خاطرات آیت الله سیدمحمد خامنه ای، تهران: مؤسسه فرهنگی هنری و انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۴۷)

[6] بانو خدیجه میردامادی به یاد می آورد که سه پسرش (سیدعلی، سیدهادی و سید محمد حسن) در تهران زندانی بودند: «من در عرض یک سال دو ماه یک مرتبه می‌رفتم تهران [...] هر جا که نشان می‌دادند می‌رفتم... سید محمد ما ماشین داشت. او مرا می‌برد؛ به زندان قصر، به زندان کمیته، باغ مهران، خیابان میکده، جاهای خوفناک. می‌رفتم شاید بچه‌هایم را ببینم. حسن مان را دو بار دیدم، اما [سیدعلی و سیدهادی] .... را ندیدم.» (بهبودی، هدایت‌الله (۱۳۹۱) شرح اسم، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص ۲۸)

[7] خامنه‌ای، سید علی (۱۴۰۴) روایت آقا، تهران: انتشارات انقلاب اسلامی، صص ۴۷ - ۵۰