امام خمینی؛ تولد، کودکی، تحصیلات آغازین


امام خمینی؛ تولد، کودکی، تحصیلات آغازین

آغوشهای مهربان

آیتاللهالعظمی سیدروحالله مصطفوی/ امام خمینی در اول طلوع آفتاب روز دوشنبه 18 جمادیالثانی 1320/ 30 شهریور 1281/ 22 سپتامبر 1902 در خانه پدری، واقع در محله رازی خمین/ لب رودخانه، چشم به جهان گشود.[1]

به رسم جاری خانواده، دایهای برای این نوزاد برگزیدند. او، زن میرزا آقا، یکی از تفنگداران آقاسیدمصطفی، بود.[2] دایه، خاور نام داشت. اهالی خانه او را ننهخاور صدا میزدند. خانهاش نزدیک خانه آقاسیدمصطفی بود. او را زنی باشهامت، رشید و لایق توصیف کردهاند.[3]

هنگام سوءقصد به جان آقاسیدمصطفی، چهار ماه و بیست و دو روز از تولد آخرین یادگارش میگذشت. شاید درد یتیمی، با حضور سه آغوش مهربان، زخمی بر جان آقاروحی نزده باشد. آغوش مغذی ننه خاور، چشمه تازهجوش مهر صاحب‌‌خانم، و بالاتر، بَرِ دلآرام و مترنم هاجر، نخستین سالهای زندگی آقاروحی را از عشق و عاطفه سرشار کرد. بعدها، زمانی که از مادرش یاد کرد، چنین گفت: «خاطره لالایی گفتن او با [آن] گیسوان بافته در دو طرف گونهاش [هنوز] در ذهنم نقش بسته است.»[4]

و نیز درباره صاحبخانم به یاد آورد: «عمهام زن شجاع و مدیری بود. پس از شهادت پدرم خانه خود را رها کرد و به خانه ما آمد و مدیریت خانه، امور تحصیلی، املاک و برداشت محصولات، همه را بر عهده گرفت. سپس برای قصاص قاتل پدرم، با مادر و برادرم و چند نفر دیگر به تهران عزیمت کرد.»[5] و در تأثیر این دو بانو بر خود گفت: «از مادرم درس دینداری و از عمهام درس روابط اجتماعی را کسب کردم.»[6]

در هر دو مسافرتی که خانواده او به سلطانآباد و سپس تهران کردند، وی به همراه دو خواهرش، فاطمهخانم و آقازادهخانم، در خمین ماند. وقتی خانواده از سفر تهران بازگشت، آقاروحی تازه زبان باز کرده بود.

از زمانی که راه افتاد و به عالم کودکی پا گذاشت، پر جنبوجوش، پر جستوخیز، و در میان همبازیها سرآمد بود. او نسبت به دو برادر بزرگترش، درشت استخوان و رشیدتر مینمود.[7] پرش را، به عنوان ورزش، یا بازیهای محلی، یا علاقه ذاتی، دوست داشت. در پرش طول و ارتفاع تمرین میکرد. در نبود اسباب و ابزار اولیه این ورزش، دو دست و یک پایش شکست؛ و نیز بیش از ده جای سر و چند نقطه از پیشانیاش.[8] سیداحمد خمینی، پسرش، سالها بعد، در پاسخ به این پرسش که پدرش کدام ورزش را بیشتر دوست دارد، چنین گفت: «ژیمناستیک بیشتر از سایر ورزشها جلب نظر ایشان را مینمود.»[9]

نوروزی، هممکتبی و همبازی روحالله، از نزدیک شاهد شکستن پای دوستش بود. شاید هفت هشت ساله بودند که روحالله از او میخواهد دور خمین بدوند. میدوند و به خانه روحالله میرسند. [بیآنکه احساس خستگی کند] چوبی برداشت، به شکل میل بارفیکس درآورد و شروع کرد به بالا و پایین پریدن. در حین یکی از پرشها نتوانست خود را جمع و جور کند، افتاد و پایش شکست. با این که پای روحالله را بستند، اما با همان وضعیت نیز دوست داشت بازیهای روزانه خود را ادامه دهد.[10]

رئیس مکتبخانهای که روحالله تحصیلاتش را در آن آغاز کرد، از شاگردانش میخواست که با یکدیگر دست و پنجه نرم کنند. روحالله توانسته بود پشت گندهترین شاگرد مکتبخانه را به زمین بزند. او درباره باختی که در کشتی به یکی از پهلوانها داده بود، به نوهاش گفت: «خمین که بودیم روز سیزده بدر از شهر خارج میشدیم و به بالای کوهی که نزدیک خمین بود، میرفتیم. بالای کوه جایی بود که بازی می‌‌کردیم. یک بار یلی به خمین آمده بود و من در بالای آن کوه با او کشتی گرفتم و مغلوب او شدم.»[11]

روحالله به کوهپیمایی هم میرفت. در جنوب خمین کوه مخروطیشکل نه چندان بلندی است به نام بوجه، با پوشش گیاهی متنوع و زیبا. میرزا حسنخان مستوفی، همسن، همبازی و پسرخالهاش، گفته است بارها با هم و از مسیرهای گوناگون به کوه بوجه صعود کردیم. میرزا حسنخان به یاد میآورد یک بار روحالله را، که از مسیری سخت صعود کرده و زیر پایش خالی شده بود، نجات داده است.[12]

کودکی آقاروحی، هر چند در خانهای سپری میگشت که امنیت روانیاش با حضور دو بانوی فداکار تأمین میشد، اما آن بیرون، بیرون از خانه و خمین، کشور با حوادث دهشتناکی روبرو بود. قرارداد تقسیم ایران به سه منطقه شمال، تحت سیطره روسیه تزاری؛ جنوب، تحت تسلط انگلیس؛ و میانه، منطقه بیطرف، در زمانی که حدود یک سال از عمر مشروطه میگذشت، بین روسیه و انگلیس بسته شده بود. این دو قدرت مسلط بر سیاستهای جاری ایران، در 31 اوت 1907/21 رجب 1325 این قرارداد را در سنپترزبورگ و بدون حضور و خبر ایران امضا کرده، و قشونهای خود را به مناطق نفوذ مورد توافق کشیده بودند. رهآورد این تقسیم ستمکارانه چیزی جز ناامنی و گسترش تعدیات مستقیم و غیرمستقیم نبود. تجاوزات قشون بیگانه از یک سو و سر بر آوردن عناصر خودسر محلی از طرف دیگر امنیت اجتماعی، غذایی و روانی مردم را در بسیاری از نواحی تحت اشغال سلب کرد. افزون بر این، تنشهای سیاسی و پیاپی دوره محمدعلیشاه، آرامشی در چهره کشور به جا نگذاشت. از ترور میرزا علیاصغرخان اتابک/ امینالسلطان، رئیسالوزراء، و ورود قشون عثمانی به صفحه آذربایجان (اواخر تابستان 1325ق)، تا به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی (23 جمادیالاول 1326)، و هیجانهایی که در ایالات آذربایجان، گیلان و اصفهان برای بازپسگیری مشروطه رخ داد و به تصرف پایتخت انجامید (27 جمادیالثانی 1327)، به علاوه ناامنیهای ریز و درشت محلی، از اوجگیری راهزنی و تجاوز برخی از طوایف ترکمن به کاروانها گرفته تا اقدامات جنایتکارانه نایبحسین کاشی و اطرافیانش، همگی نشان از بحرانی فراگیر داشت. امواج این رویدادهای تلخ به منطقه کمره هم میرسید و به اشکال گوناگون چون دستاندازی هر از گاه لُرها به روستاها و غارت اموال بیپناهان، اختلافات داخلی حاکمان و خانهای محلی، نارضایتی عمومی از اجحافات مأموران حاکم در منطقه و ... خودنمایی میکرد.[13]

روحالله سالها بعد در این باره حرف زد و گفت که یاغیان و دزدان حتی درصدد تصرف خمین بودند که مردم جلوگیری کردند. «اینها هر روز سر گردنهها بودند و دزدی میکردند.»[14] وی از کشمکشهای محلی افراد ذینفوذ نیز چنین یاد کرد: «یادم است بچه بودم که حکومت [حاکم] خمین یک نفر از خانها را گرفته بود. بعد از دو سه شب، سه چهار شب، ریختند خانها و حکومت را گرفتند، و حبسی خودشان را بیرون آوردند و حکومت را به اسیری بردند و احدی از مردم هیچ [نگفتند] ... خوشحال هم بودند... شاید بعضیشان منزل حکومت هم آمدند، تتمه را غارت کردند. من شاهد قضیه بودم... پشت یک دری ایستاده بودم و نگاه میکردم... حکومت هم مرد قلدری بود... ده تیری [هم] داشت... حمله [هم] میکرد و یک نفر هم ظاهراً از آنها کشته بود، لکن بعد اسیر شد.»[15] روحالله یک بار دیگر از نزدیک شاهد رفتار حاکم وقت خمین بود؛ رفتاری که به ناامنیهای اجتماعی دامن میزد و مردم را بیش از پیش ناامید و بیپناه میکرد: «حاکمی که برای گلپایگان آمده بود و خمین هم آن وقت جزء گلپایگان بود، این [حاکم] در حضور تجاری که آمده بودند... ملاقاتش، آن بزرگتر فرد تاجر را گفت ببرند ببندند به چوب. من شاهد بودم... [هر چند] بچه بودم... [دیدم] که یک نفر مرد متدین محترمی که در بازار رئیس تجار بود، این شخص [حاکم] فاسد این طور با او عمل کرد که در حضور جمع پایش را بستند به فلک و چوب زدند... وقتی که یک [فرد] محترمی میرفت، یک عالمی مثلاً میرفت ملاقات میکرد با آنها [= حاکم] در حضور آن عالم یک بیچاره دیگری را میآوردند به چوپ میبستند برای این که بفهمانند تو باید اطاعت بکنی.»[16]

احساس ناامنی در خمین، به تهدیدی مستمر تبدیل شده بود. از این رو تأثیر خود را در همه شئون زندگی، از سازه ساختمانها گرفته تا روشهای معیشتی به جا گذاشته بود. خانه جَدّی روحالله برج و بارو داشت. به هنگام خطر، تفنگداران در آن نگهبانی میدادند. آقاروحی کار با تفنگ را از همان سنین کودکی فراگرفت: «در بچگی کار با تفنگ را آموزش دیدم. زمانی که اشرار به خمین تاخت و تاز میکردند به برج خانهمان میرفتم و در آنجا در کنار دیدهبانها با تفنگی که از قدم بلندتر بود میایستادم.» این یاد به زمانی بازمیگردد که رجبعلی لُر، یاغی منطقه مرکزی ایران، در اطراف خمین سنگر داشت و برادران روحالله برای تحصیل در اصفهان بودند.[17]

این خانه برج و بارودار، اندرونی و بیرونی بسیار وسیعی داشت؛ به طوری که اندرونی آن را به حکومت خمین اجاره داده بودند،[18] و خانواده آقاسیدمصطفی در بخش دیگر زندگی میکرد. دیدههای آقاروحالله از کنشهای حاکمان و درگیریهای خوانین محلی با آنان چه بسا در این دوره بوده باشد. این اقدام در زمانی انجام شد که این خانواده نیاز مالی نداشت. ماترک آقامصطفی به اندازهای وسیع بود که به وسیله کارگزاران این خانواده اداره میشد. درآمد ماهیانه [سالیانه به احتمال زیاد درست است] صاحب‌‌‌خانم هم یکصد تا یکصدوبیست تومان بود.[19] چنین استنباط میشود که این اقدام، و به تعبیر درست، درایت صاحبخانم و هاجرآغاخانم، چیزی جز تأمین امنیت خانواده نبود. جاگیر کردن حکومت خمین یا بخشی از آن، یعنی کشیدن دندان طمع یاغیان از دستاندازی به این خانه.

تحصیلات ابتدایی

آقاروحی تحصیلات خود را در شش سالگی، با آموزش قرآن و در مکتبخانه ملا ابوالقاسم آغاز کرد. رسم آموزشی این مکتبخانه روخوانی و یادگیری نیمجزء قرآن در هر روز بود. تحصیلات ابتدایی بعدی او بیشتر نزد خویشان عالم انجام گرفت. در هفت سالگی برای یادگیری زبان و ادبیات عرب، شاگرد شیخجعفر[20]، پسرعموی مادرش، شد. در همین سال (1327ق) برادران آقاروحی، سیدمرتضی و سیدنورالدین،[21] برای ادامه تحصیل راهی اصفهان شدند. محل درسآموزی آنان مدارس علمیه ملاعبدالله و جَدّه بزرگ بود. آموزگار بعدی آقاروحی در زبان و ادبیات عرب میرزا محمود افتخارالعلما بود. گویا همزمان یا با فاصلهای اندک وارد مدرسه نوتأسیس احمدیه در خمین نیز شد و دروس جدیدی را که در این مدرسه آموزش داده میشد، یاد گرفت.[22] دیگر دروس ابتدایی علوم قدیمه را نزد حاجمیرزا محمدمهدی، داییاش، خواند.[23] بخشی از منطق را از حاجمیرزا رضا نجفی، شوهرخواهرش، آموخت.[24] وی در حوزه علمیه اصفهان درس میخواند و درس میداد.[25] تحصیلات پیوسته و ناپیوسته آقاروحی ادامه داشت تا این که برادرانش پس از هفت سال اقامت تحصیلی در اصفهان به خمین بازگشتند. اینک نوبت سیدمرتضی بود که آموختههایش را در اختیار برادر کوچک خود بگذارد. آقاروحی بخش دیگری از منطق، اندکی از مطول و سیوطی را از او آموخت. اما هنر ماندگاری که سیدمرتضی به برادرش یاد داد، خط خوش بود. خودش گفته است: «من تا اندازهای خط نستعلیق را خوب می‌‌نوشتم. [با مشقها و آموزشهایی که دادم] طوری شده بود که خطشان به خط من خیلی شبیه شده بود؛ و به اندازهای شبیه بود که یک بار من نصف کاغذ را نوشتم و نصف دیگرش را ایشان نوشتند و هیچکس نمیتوانست بین این دو خط فرق بگذارد.»[26]

تصاویر ذهنی آقاروحی از برادرش در آن دوران چنین بود: «او از کودکی باوقار و مؤدب بود و حتی در خانه نیز همواره با لباس رسمی (عبا و قبا) روی پتو مینشست و به پشتی تکیه میزد.»[27]

بازگشت برادران روحالله از اصفهان به خمین بیارتباط با آغاز جنگ بینالملل (4 جمادیالاول 1332) نبود. میتوان گفت کشیده شدن مسایل سیاسی به سطح اجتماع و نقشآفرینی روحانیان طراز اول حوزه علمیه اصفهان در این امر، هوش تحصیلی را از سر آقاسیدمرتضی پراند. او تلاش میکرد در گیرودار تشکیل دولت ملی با گروهی که از اصفهان عازم کرمانشاه بودند، همراه شود؛ که نشد.[28] سیدنورالدین هم از ابتدای ورود به اصفهان علاقه تمامعیاری به تحصیل علوم حوزوی بروز نداده بود. نگرانیهای مادر و عمه خانم نیز، افزون بر این امور، موجب شد پس از بازگشت، تا مدتها اجازه خروج از خمین برای ادامه تحصیل به فرزندان داده نشود.

سیدمرتضی در واگویی خاطرات تحصیلی خود در اصفهان این را هم گفت که حاجشیخمحمدتقی نجفی، عالم بزرگ اصفهان، وقتی شنید فرزندان آقاسیدمصطفی برای درسآموزی به اصفهان آمدهاند، به دیدن آن دو رفت. نگاه آقانجفی اصفهانی که به سیدمرتضی افتاد، گفت: «پسر مرحوم آقامصطفی... (چون شکل پدرم بودم، شناختند.)»[29]

تحصیلات آقاروحالله در خمین، هم در دروس ابتدایی و مقدمات متوقف شد و هم بسیار به درازا کشید. یازده دوازده سال زمان برای رسیدن به اوایل مطول، تعبیری جز درجا زدن ندارد؛ و این در حالی بود که اطرافیانش او را تیزهوش و خوشقریحه یافته بودند. سیدمرتضی پسندیده تلویحاً به این موضوع اشاره کرده و میگوید که «بیست سال اول عمرشان را در تحصیل ادبیات گذراندند و مدت زیادی به ادبیات پرداختند.»[30] اما از علت آن سخنی به میان نمیآورد. اگر بخشی از این علت در روحیات نوجوانی او نهفته بوده باشد، بخشی دیگر به مسائل پیرامونی او بازمیگردد. کشور در اشغال قشون بیگانگان بود. نظامیان روسیه تزاری حتی در ناحیهای چون خمین خودنمایی میکردند. یاغیان غارتگر محلی در نبود دولت قدرتمند مرکزی جولان میدادند. طبیعی است که روحالله به جای یاد کردن از درس و مشق بگوید: «[از] برج خانهمان... گاه سربازان روسی را که در خمین رفتوآمد میکردند، میدیدم.»[31] و یا بگوید: «... شاید اوایل بلوغم بود... دور این سنگرهایی که بسته بودند در محل ما و اینها میخواستند هجوم کنند و غارت کنند، آنجا میرفتیم، سنگرها را سرکشی میکردیم.»[32] و یا بیفزاید: «... سنگربندی میکردیم. من هم تفنگ داشتم... بچه شانزده هفده ساله... ما سنگر میرفتیم و با این اشراری که بودند و حمله میکردند [مقابله میکردیم]... هرج و مرج بود... نایب حسین [کاشی] و پسرش ... حدود ما هم حمله میکردند. زلّقیها هم حمله میکردند. در یک دفعه هم آمدند یک محلهای از خمین را گرفتند و مردم با آنها معارضه کردند و تفنگ دست گرفتند و ما هم جزء آنها بودیم.»[33] گفته شده روحالله یکی از مدافعان خمین بود و اشعاری حماسی نیز علیه دولتهای انگلیس و روسیه سروده بود.[34]

مرگ عزیزان

دو حادثه پیاپی خانوادگی، واپسین سالهای اقامت روحالله را در خمین با اندوه همراه ساخت. در همین اوان ناامنی (1336ق) صاحبخانم، عمه مقتدر و مدیر این خانواده، درذیقعده 1336ق چشم از جهان فروبست.[35] شاید شصت سال سن داشت. او شانزده سال آخر آن را وقف بازماندگان برادرش کرد. آخرین آنات بانوی کمنظیر خمین[36] از زبان مرتضی پسندیده چنین است: «جلو برج مقابل باغ نشسته بودیم. یک نفر آمد که عمه صاحب میگوید بیا؛ من [دارم] میمیرم؛ باید دست تو در وقت مرگ در دست من باشد. من رفتم دستم را گرفتند و بلافاصله به رحمت حق پیوستند.»[37]

حدود پنج ماه از این فقدان غمانگیز نمیگذشت که هاجرآغاخانم، مادر و آخرین تکیهگاه خانواده در اوایل ربیع الثانی 1337ق دارفانی را وداع گفت.[38] شاید پنجاه سال سن داشت. او که در جوانی شوهر مجتهد و نامورش را از دست داده بود، سرمایه وجودش را به پای فرزندانش ریخت؛ و هر چند خواستگاری از گلپایگان داشت، به ازدواجی دوباره راضی نگشت.[39]

در 1337-1336ق. خانواده آقاسیدمصطفی دو بار بخشی از وجود خود را تشییع کرد. بانو هاجر، نیز در آرامستان خاک فرج قم دفن شد.

این احتمال وجود دارد که علت مرگ هر دو بانو بیماری وبا بوده باشد؛ هر چند پسندیده، شاهد نزدیک آن زمان، میگوید که عمه و مادر ما پیش از مرگ نشانی از این بیماری نداشتهاند. قحطی و وبا دو ارمغان اجتماعی! جنگ بینالملل برای ایرانیان بود. آورده این بلایای انسانکش، نابودی حدود نیمی از جمعیت کشور بین سالهای 1335 تا 1337ق بود.[40] ناظران محلی به یاد میآورند که بیماری مسری تلفات زیادی از اهالی خمین گرفت. مرگ و میر به اندازهای بود که مردهها را گروهی و با لباس در دخمههای کنار امامزاده ابوطالب دفن میکردند.[41] گفته شده بیماری خیمه زده بر خمین، مشمشه، مرض سرایت شونده از حیوان به انسان، بود. خانواده روحالله، بسان دیگر اهالی، امکان مقابله با این بیماری را نداشتند؛ اما توانستند محل زندگی را ترک کرده، به ناحیهای بلند در شمال خمین کوچ کنند. مرتضی پسندیده بیماری یاد شده را وبا یا شبهوبا یاد کرده، مینویسد: «من و سایرین... فرار [کرده] و به بیشهعلی نزدیک قورچیباشی، قصبه مسکونی خالهمان، مرحوم خدیجه خانم، [رفته] اقامت گزیدیدم.» ردی از این بیماری به جان روحالله و حسن، پسرخاله، افتاده بود. در بیشهعلی بود که خبر درگذشت آخوندملامحمدجواد، شوهرعمه، را به ایشان دادند. ظاهراً نوجوانان بیمار، بهتر شده بودند. «همگی برای شرکت در مراسم و تسلیت به بازماندگان به خمین برگشتیم.» وی ادامه میدهد که صاحبخانم، عمه، و هاجرآغاخانم، مادر، نشانی از بیماری نداشتند، اما طولی نکشید که یکی در پی دیگری از دنیا رفتند.[42]از آن جاکه بیماری همه گیر این زمان آنفلوآنزا بوده احتمال می رود عزیزان روح الله به علت این بیماری درگذشته باشند.

شواهدی در دست است که آقاروحالله پیش از آغاز رسمی و همواره تحصیل در سلطانآباد و سپس قم، برای کسب علوم دینی راهی حوزه علمیه اصفهان میشود. از مدت حضور او در حوزه اصفهان اطلاعی در دست نیست.[43]

جهشی فوقالعاده

زمانی که آقاروحالله تصمیم به ادامه تحصیل گرفت، تصمیمی که صفحه تازهای در زندگیاش گشود، سال 1339ق بود. مرتضی که همواره امور جاری برادر کوچکترش را رصد میکرد، حال و هوای روحالله را برای کسب علم دیگرگون یافت و از آن به «جهش فوقالعاده» یاد کرد.[44] روحالله 19 ساله، که پشت لبش با موهای بور و تُنُک سبز شده بود،[45] راهی سلطانآباد شد؛ جایی که فقیه شهیر زمان، آیتالله حاجشیخ عبدالکریم حائری یزدی در آنجا رحل تدریس افکنده بود. هفت سال از استقرار «حاجشیخ» در سلطانآباد میگذشت و آوازه علمی او طلاب بسیاری را به این شهر کشانده بود. آقاروحالله میدانست که برای زانوی شاگردی زدن در برابر استاد باید پیشدرسهای ناتمام و ناخوانده خود را بیاموزد و سطوح میانی فقه و اصول را پشت سر بگذارد. او در مدرسه علمیه سپهدار مستقر شد؛ در حجرهای که به تازگی دیوارش سفید شده بود. روحالله و صدرالدین، پسرعمهاش/ فرزند ملامحمدجواد، که با هم از خمین به سلطانآباد آمده بودند، هْمحجره شدند.[46] این مدرسه را میرزا یوسفخان گرجی/ سپهدار، از خویشان فتحعلیشاه قاجار، همزمان با بنای شهر، ساخته بود و سلطانآباد را در انتساب به سلطان وقت، فتحعلیشاه، نامگذاری کرده بود. آقاروحالله از مدرسان خود در این مدرسه چنین یاد کرده است: «نزد شیخمحمدعلی بروجردی، مطول؛ نزد آقاشیخمحمد گلپایگانی، منطق؛ و نزد مرحوم آقاعباس اراکی، شرح لمعه را خواندم.»[47]

در سلطانآباد بود که خبر کودتای اسفند 1299 را شنید و گوش خود را برای نیوشیدن پیامدهای آن تیز کرد.

روحالله تا سه چهار ماه پس از آمدنش به مدرسه سپهدار شهریهبگیر آیتالله حائری یزدی بود، تا اینکه شنید هر کس مستحق نیست نگیرد. رئیس حوزه گفته بود شرط دریافت شهریه استحقاق مالی طلبه است. زان پس نگرفت.[48]

در پی استاد

آیتالله حائری یک بار در 1337ق، زمانی که سلطانآباد را به قصد مشهد مقدس ترک کرده بود، حوزه درس فرتوت قم را از نزدیک دیده، و گویا افسوس خورده بود. بار دیگر به دعوت تنی چند از علمای قم و برای زیارت مرقد حضرت معصومه علیهاالسلام به این شهر رفت. در این سفر بود که با پافشاری روحانیان قم برای مهاجرت به حوزه علمیه قم روبرو شد. درخواست خیر او از قرآن با منظور و مطلوب علمای قم موافق درآمد. گفتنی است در این زمان، قم، از حوزه تعلیم و تعلم، بسان آنچه که در اصفهان، مشهد، تهران و سپس سلطانآباد وجود داشت، برخوردار نبود. حضور عالمانی چون شیخابوالقاسم کبیرقمی، شیخمهدی فیلسوف، میرزا محمد ارباب، شیخمحمدرضا شریعتمدار ساوجی و میرزا جوادآقا ملکی تبریزی، بسنده تجدید حیات حوزه علمیه قم نبود. هماینان به این باور رسیده بودند که با توجه به مقتضیات محلی، رونق چنین پایگاهی منوط به مهاجرت عالمی بزرگ و صاحب نفوذ به این شهر است. حتی کوششهای میرزا محمد فیض قمی در بازگردانیدن کاربری دو مدرسه دارالشفا و فیضیه و ایجاد رونقی نسبی به این حوزه، آنان را از این باور دور نکرده بود.[49]

حاجشیخ در رجب 1340/ اسفند 1300 و فروردین 1301 سلطانآباد را ترک و برای همیشه به قم مهاجرت کرد. این اقدام منجر به بنیان حوزه علمیه قم در تاریخ معاصر شد. آیتالله مؤسس/ حاجشیخ تصمیم خود را به اطلاع شاگردانش رساند. بسیاری از شاگردان و خواهندگان او در پی استاد راهی قم شدند. روحالله یکی از آنان بود؛ و سیداحمد خوانساری، سیدمحمدرضا گلپایگانی و محمدعلی اراکی در زمره دیگر ملازمان و همراهان.

روحالله از سلطانآباد به خمین بازگشت. شاید برای این که عید 1301 را کنار خانوادهاش باشد و آنان را از تصمیم تازهاش، رفتن به حوزه علمیه قم و اقامت در آن شهر، باخبر کند. به قم رفت و در مدرسه دارالشفا، مدرسهای که شانه به شانه مدرسه فیضیه داشت، حجره گرفت؛ و با همان آهنگ پیشین، تحصیلات خود را ادامه داد. باقیمانده مطول را، که بخش اول آن را در خمین و قسمی را در سلطانآباد خوانده بود، نزد آقامیرزا محمدعلی ادیب تهرانی به پایان برد. این مدرس، تسلط چشمگیری بر ادبیات عرب داشت، از این رو لقب ادیب گرفته بود.[50] دیگر استاد روحالله، حاجسیدمحمدتقی خوانساری بود؛ عالمی که پس از سپری کردن مراحل عالی تحصیلی در نجف، هنگام یورش انگلیس به بینالنهرین در جنگ بینالملل، به جنگ نظامیان آن امپراتوری رفته، پس از درگیری به اسارت درآمده و حدود چهار سال در سنگاپور زندانی شده بود. خوانساری همراه حاجشیخ از سلطانآباد به قم آمده بود. روحالله اندکی از سطوح دوره عالی فقه و اصول را نزد او خواند و بیشترش را از آقا میرزا سید علی یثربی کاشانی آموخت.[51] یثربیکاشانی حدوداً یک سال پس از استقرار حاجشیخ در قم و به دعوت او به این شهر آمد و تا 1347ق که به کاشان بازگشت، شش سال، هم درس داد و هم درس گرفت.

 

 

پی نوشت :

 

[1]. آنچه درباره تاریخ تولد امام خمینی شهرت دارد، بیستم جمادی‌الثانی 1320 است. این تاریخ را برادر ایشان، آیت‌الله پسندیده، نقل کرده و چون با تولد حضرت زهرا سلام‌الله علیها مصادف است، تقدس و مقبولیت یافته، در بیشتر منابع یاد شده است. آنچه در پشت جلد کتاب جنات‌الخلود، کتاب بازمانده از سیداحمد موسوی، جد امام خمینی، که مطابق مرسوم آن زمان تاریخ‌های تولد و مرگ برخی از اعضاء این خاندان در صفحات آغازین یا آخرین آن نوشته شده، این جمله است: «به تاریخ، تولد این حقیر روح‌الله ابن المصطفی الموسوی اول طلوع آفتاب روز هجدهم شهر جمادی‌الثانی سنه 1320». این دست‌خط نپخته آقاروح‌الله است که احتمالاً در نوجوانی نوشته است. (خاندان امام خمینی به روایت اسناد، ص 18) و نیز در سال 1364ش زمانی که زندگی‌نامه فشرده‌ای از ایشان به وسیله فرزندش، سیداحمد خمینی، نوشته شد و به دست خود امام خمینی تصحیح گردید، کنار تاریخ تولد چنین نوشت: «18 جمادی‌الثانیه 1320- 30 شهریور 1281 صحیح است.» (مختاری، رضا، «زندگی‌نامه خودگفته حضرت امام خمینی»، کتاب شیعه، شم‍ 4 (پاییز و زمستان 1390)، ص 254)

[2]. بهجت خانم، دختر دایۀ امام خمینی، از قول مادرش، خاور خانم، چنین روایت کرده است: «مادرم می‌گفت: من شکم اول، یک پسر به نام محمد حامله بودم. آن موقع پدرت تفنگچی آقامصطفی (پدر امام) بود. محمد می‌میرد و پستان مادرم پر از شیر می‌ماند. از طرفی امام با یک بچه دیگر شیر به شیر بودند. یک روز پدرم می‌رود توی حیاط آقا، خواهر آقامصطفی (عمه امام) به پدرم می‌گوید: آقا شنیده‌ایم بچه‌تان مرده، اگر روح‌الله را خاور شیر بدهد، خیلی ثواب برده و جان این بچه را نجات داده و چون آنها شیر به شیر هستند، خیلی خوب می‌شود. پدرم می‌گوید: از زنم اجازه بگیرم. می‌آید به خانه و می‌گوید: خاور! خواهر آقا می‌گوید اگر سینه‌ات را خشک نکنی و رضایت بدهی که روح‌الله را شیر بدهی خیلی ثواب می‌بری. مادرم می‌خندد و می‌گوید: آره، در این صورت سینه‌ام دیگر آتش جهنم نمی‌بیند. بعد پدرم سریع می‌آید و قصه را به عمه امام می‌گوید. آنها هم فوراً گهواره آقا روح‌الله را می‌آورند منزل ما. وقتی آقا روح‌الله را آوردند، مادرم بلند شد و رفت سینه‌اش را آب کشید و حمد و قل هوالله خواند و بر صورت او بوسه زد و سینه‌اش را در دهان او گذاشت. پدر آقا روح‌الله به مادرم گفت که من از شما می‌خواهم مادامی که فرزند مرا شیر می‌دهی لقمه کسی را نخوری؛ و خودشان روزانه چند وعده غذا و خوراکی می‌فرستادند تا مادرم از آن غذاهای فرستاده شده بخورد. آقا روح‌الله تا دو سال شیر خورد.» (رجایی، غلامعلی، برداشت‌هایی از سیره امام خمینی، ج 2، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1392ش، ص 181)

[3]. خاطرات آیت‌الله پسندیده - گفته‌ها و نوشته‌ها، ص 216؛ پسندیده، سیدمرتضی، «تاریخچه خاندان حضرت امام»، پاسدار اسلام، شم‍ 86 (بهمن 1367)، ص 86.

[4]. طباطبایی، فاطمه، اقلیم خاطرات، تهران، پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی، 1390ش، ص 262.

[5]. همان، صص 262 و 263.

[6]. «چه کسانی در تربیت حضرت امام(ره) نقش داشتند؟»، خبرگزاری فارس، 10/2/1392.

[7]. خاطرات آیت‌الله پسندیده - گفته‌ها و نوشته‌ها، صص 215 و 216.

[8]. رحیمی، کاظم، یادباد آن روزگاران- خاطراتی از یادگار امام، تهران، عروج، 1380ش، ص 70.

[9]. همان‌جا.

[10]. خاطرات آیت‌الله مسعودی خمینی، ص 211.

[11]. مرادی‌نیا، جواد، سطر اول (خاندان، رجال و حوادث بیست سال نخست زندگی امام خمینی)، تهران، مؤسسه چاپ و نشر عروج، 1385ش، صص 32 تا 34.

[12]. همان‌جا.

[13]. انعکاس برخی از این خبرهای محلی را می‌توان در روزنامه ایران‌نو دید: س 1، شم‍ 86 (27 ذی‌قعده 1327)، ص 3؛ س 1، شم‍ 157 (4 ربیع‌الاول 1328)، ص 3؛ س 2،‌شم‍ 28 (20 ذی‌قعده 1328)، ص 3.

[14]. صحیفه امام (مجموعه آثار امام خمینی)، ج 10، تهران، 1378ش، چ اول، ص 349.

[15]. همان، ج 13، ص 380.

[16]. همان، ج 13، ص 484.

[17]. اقلیم خاطرات، ص 263.

[18]. خاطرات آیت‌الله پسندیده - گفته‌ها و نوشته‌ها، صص 56 و 101.

[19]. همان، ص 56.

[20]. آیت‌الله پسندیده در یادکرد از عموهای مادرش نام آخوند ملامحمدجواد، آقانجفی ملایری، حاج‌شیخ‌فضل‌الله رجایی و یک عموی دیگر که او را ندیده، می‌برد و می‌گوید که آقاشیخ‌جعفر پسر همان عموی ندیده مادری است. (خاطرات آیت‌الله پسندیده - گفته‌ها و نوشته‌ها، ص 58)

[21]. آقاسیدمصطفی نام پسر دوم خود را «نورالله» ثبت کرده، ولی خانواده او را نورالدین می‌خواندند و در سجل نیز نام دوم ثبت گردید. (خاندان امام خمینی به روایت اسناد، ص 20)

[22]. اقلیم خاطرات، ص 258. این مدرسه به مناسبت جلوس احمدشاه به تخت سلطنت احمدیه نام گرفته بود. مدارسی با این اسم یا مظفریه و یا ناصری در داخل یا خارج از کشور فعال بودند.

[23]. حاج‌میرزا محمدمهدی خمینی فرزند بزرگ میرزا احمد مجتهد (پدربزرگ امام خمینی) و برادر هاجرآغاخانم بود. وی در نجف تحصیل کرده بود. در خمین نماز جماعت اقامه می‌کرد و در میان مردم مقبولیت بسیار داشت. (خاطرات آیت‌الله پسندیده، ص 57)

[24]. حاج‌میرزا رضا نجفی، پسر آخوند ملامحمدجواد (همسر مولوده آغاخانم، دختر اول آقاسیدمصطفی و خواهر بزرگ امام خمینی) بود.

[25]. خاطرات آیت‌الله پسندیده - گفته‌ها و نوشته‌ها، ص 106؛ خاندان امام خمینی، ص 125.

[26]. خاطرات آیت‌الله پسندیده - گفته‌ها و نوشته‌ها، صص 216 و 217.

[27]. اقلیم خاطرات، ص 258.

[28]. خاطرات آیت‌الله پسندیده، ص 111.

[29]. همان، ص 108. این موضوع حکایت از آشنایی علمی و مراوده آقانجفی و آقاسیدمصطفی با یکدیگر دارد.

[30]. همان، ص 218.

[31]. اقلیم خاطرات، ص 263.

[32]. صحیفه امام، ج 11، صص 12 و 13.

[33]. همان، ص 259.

[34]. اقلیم خاطرات، ص 263.

[35].روزنامه خاطرات سید محمد کمره ای ،ج 1، به کوشش: محمد جواد مرادی نیا تهران ،اسطوره، 1384، ش.ص.406 .

[36]. برای آگاهی از اقتدار صاحب‌خانم در امور خانوادگی و اجتماعی، ر.ک: خاندان امام خمینی، صص 41 تا 48.

[37]. خاطرات آیت‌الله پسندیده - گفته‌ها و نوشته‌ها، ص 56.

[38] روزنامه خاطرات سید محمد کمره ای ،ج 1، تهران ،اسطوره، 1384، ش.ص782 .

[39]. همان، ص 55.

[40]. برای آگاهی از جزئیات این بلای بزرگ، ر.ک: مجد، محمدقلی، قحطی بزرگ، ترجمه: محمد کریمی، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1386ش.

[41]. سطر اول، ص 101.

[42]. خاطرات آیت‌الله پسندیده - گفته‌ها و نوشته‌ها، صص 69 و 70.

[43]. سرکار خانم دکتر زهرا مصطفوی، دختر امام خمینی، در گفت‌وگویی با مجله همشهری، به این موضوع اشاره کرده است. («نشستی با خانم زهرا مصطفوی»، همشهری، شم‍ 4 (13 خرداد 1372)، ص 4). و نیز مهندس مصطفی هاشمی‌طبا در گفت‌وگو با واحد تاریخ شفاهی دفتر ادبیات انقلاب اسلامی می‌گوید که پدرش در حوزه علمیه اصفهان با امام خمینی هم حجره بوده است. (مؤلف)

[44]. خاطرات آیت‌الله پسندیده - گفته‌ها و نوشته‌ها، ص 218. از قول آیت‌الله پسندیده سال عزیمت امام خمینی از خمین به اراک 1336ق یاد شده که اشتباه ثبت شده است. ایشان در بیان آن دچار لغزش نشده، بلکه مصحح متن کم‌دقتی کرده است. (پسندیده، «تاریخچه خاندان حضرت...»، ص 86؛ خاطرات آیت‌الله پسندیده، ص 217)

[45]. صدرا اراکی، محمدتقی، مجدد دین در قرن چهاردهم (نسخه خطی)، ج 1، ص 241.

[46]. همان، ص 245.

[47]. اقلیم خاطرات، ص 259. در مورد آیت‌الله حاج‌شیخ‌عباس ادریس‌آبادی/ اراکی، مدرس مدرسه آقاضیاءالدین سلطان‌آباد گفته شده کسی از فضلای این شهر نیست که در محضر او زانوی درس و ارادت به زمین نزده باشد. (استادی، رضا، نوزده ستاره و یک ماه، قم، قدس، 1383ش، ص 523)

[48]. مجدد دین در قرن چهاردهم (نسخه خطی)، ص 245.

[49]. رضوی، عباس و دیگران، حوزه علمیه (تاریخ، ساختار، کاربرد)، تهران، نشر کتاب مرجع، 1390ش، ص 38. میرزا محمد فیض قمی در 1333ق از سامرا به قم بازگشت و توانست با بازسازی مدارس دارالشفا و فیضیه که حجره‌هایش تبدیل به انبار، مغازه و... شده بود، آنها را در اختیار طلاب قرار دهد، اما با این حال حوزه قم با آنچه که در سده‌های سوم و چهارم، یا دوره صفوی و اوایل قاجار به یاد گذاشته بود، فاصله زیادی داشت.

[50]. نوزده ستاره و یک ماه، ص 524.

[51]. مختاری، «زندگی‌نامه خودگفته حضرت امام خمینی»، ص 253.


برگرفته ازکتاب:بهبودی هدایت الله،«الف لام خمینی»،موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی،تهران،زمستان 1396، صص.29 تا 41