آخرین برگ پهلوی برای بقای در قدرت
محمدرضا پهلوی در نیمه دوم سال ۱۳۵۷، پرفرازونشیبترین دوران سلطنت خود را سپری میکرد. او اگرچه پیشتر در سال ۱۳۳۲ نیز تجربهای مشابه داشت، اما این بار وضعیت به گونهای دیگر رقم خورده بود. پس از واقعه خونین ۱۷ شهریور که تنها کمتر از دو هفته از آغاز بهکار «دولت آشتی ملی» تحت ریاست جعفر شریفامامی (در ۱۲ شهریور) میگذشت، عملاً شعارها و وعدههای نخستوزیر رنگ باخته و برای توده مردم جذابیتی نداشت. با این حال، محمدرضا پهلوی کوتاه نیامد و حدود دو ماه بعد، در ۱۵ آبان همان سال، ارتشبد ازهاری را به نخستوزیری منصوب کرد. با این انتصاب، سیاست «آشتی ملی» جای خود را به رویکردی امنیتی و آشکار داد؛ رویکردی که از نگاه بسیاری از ناظران، نشانه ناتوانی دولت در مدیریت بحران بود. با فرارسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی، ناتوانی شاه و همراهانش در کنترل اوضاع و جلوگیری از حرکت میلیونی مردم ایران به طور کامل آشکار شد.
آخرین گزینه پیشروی شاه، پذیرش مخالفانی بود که سالها آنان را سرکوب کرده بود. نزدیکان پهلوی، از دوستان آمریکایی تا اعضای خانواده، به او پیشنهاد میدادند که نخستوزیری از میان «جبهه ملی» برگزیند؛ چراکه این جبهه تنها تشکلی بود که هم با حاکمیت ارتباط داشت و هم با آیتالله خمینی. در این حزب، طیف گستردهای از ملیگرایان حضور داشتند: از منتقدان شاه که به سلطنت و قانون اساسی مشروطه معتقد بودند، تا ملیگرایان مذهبی که عموماً جمهوری را مطالبه میکردند.
معمای انتخاب بختیار
بر این اساس، شاپور بختیار در تاریخ ۱۶ دیماه به عنوان آخرین نخستوزیر دوران پهلوی، از سوی شاه معرفی شد. شاه برای حفظ سلطنت، در جستجوی فردی با ویژگیهای بختیار بود: نخست، سابقه مخالفت میانهرو با رژیم پهلوی که میتوانست مقبولیتی مردمی ایجاد کند. (شاه تا آخرین لحظات بختیار را عنصری نامطلوب میدانست؛ «میلانی» حتی اشاره میکند که او نام بختیار را در اواسط سال ۵۷ از فهرست مصلحان خط زده بود، اما در نهایت از سر استیصال به سوی او رفت.[1]) دوم، ملیگرایی برای جلب نظر پیروان مصدق. بختیار با تکیه بر نمادهای ملی و فاصلهگیری از شاهنشاهی، قصد داشت طبقه متوسط ملیگرا را جذب کند و ثابت نماید میتوان هم ایرانی و مصدقی بود و هم با روحانیت انقلابی مخالفت کرد. [2]
البته برخی چهرههای نزدیک به شاه و جبهه ملی، مانند منوچهر آزموده و حتی فرح دیبا، واگذاری قدرت به یک چهره ملیگرا را تنها راه نجات سلطنت میدانستند. بختیار در میان رهبران جبهه ملی، تنها کسی بود که معتقد بود شاه باید «سلطنت کند، نه حکومت»؛ مسیری دقیقا خلاف اقدام کریم سنجابی که با امام خمینی در پاریس پیمان بسته بود.[3]
از طرف دیگر شاه از نگران بود که خروجش باعث کودتای ارتش یا فروپاشی درونی آن شود. او بختیار را برگزید تا به عنوان یک غیرنظامی مقتدر، پلی میان سلطنت و انقلاب باشد و ارتش را تحت فرمان یک دولت قانونی حفظ کند.[4] در روزهای منتهی به ۱۶ دیماه 57، آمریکا و سران غربی در کنفرانس گوادلوپ به این نتیجه رسیده بودند که شاه رفتنی است. ویلیام سولیوان، سفیر وقت آمریکا در تهران، به شاه توصیه کرد هرچه سریعتر دولتی غیرنظامی به رهبری یک چهره ملی تشکیل دهد. از نگاه آمریکا، بختیار شخصیتی بود که میتوانست همزمان جلوی نفوذ کمونیسم و تندروی مذهبی را بگیرد.[5]
شروط بختیار
در نهایت، در آستانه ۱۶ دیماه ۱۳۵۷، دیدار نهایی شاپور بختیار و محمدرضا پهلوی به پذیرش این پست توسط بختیار انجامید. بر پایه گزارشهای تاریخی، بختیار در این جلسه از شاه تضمینهای جدی و شروط سختی تحت عنوان «تضمینهای دموکراتیک» دریافت کرد. شش شرط اصلی او که با وساطت افرادی مانند جمشید آموزگار و منوچهر آریانا مطرح شد، بدین شرح بود:
اول ؛ خروج شاه از ایران برای مدت نامعلوم
دوم؛ انحلال ساواک و تبدیل به یک سازمان اطلاعاتی محدود
سوم؛ آزادی کلیه زندانیان سیاسی
چهارم؛ لغو تدریجی حکومت نظامی
پنجم؛ انتخاب وزرا توسط شخص نخست وزیر بدون دخالت دربار
ششم؛ توقیف و محاکمه مسئولان فاسد و متجاوز به حقوق عمومی مردم
بختیار در خاطرات خود میگوید: «به شاه گفتم: به شرطی میآیم که شما فقط سلطنت کنید و فرماندهی ارتش را به من و شورای سلطنت بسپارید.»[6]
ارتشبد قرهباغی، وزیر وقت کشور که بعدها رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران شد نیز در همین خصوص افزوده است که شاه در جلسهای به سران ارتش گفت که مجبور شدهام تمام شروط بختیار، حتی خروج از کشور را بپذیرم.[7]
در مقابل، شاه که در موضع ضعف قرار داشت، شروط زیادی تعیین نکرد؛ اما بر دو نکته پای میفشرد:
اول، حفظ نظام سلطنت مطابق قانون اساسی مشروطه، و گرفتن تضمین از بختیار مبنی بر تبدیل نکردن ایران به جمهوری.
دوم، جلوگیری از فروپاشی ارتش. پهلوی نگران بود با رفتنش ارتش متلاشی شود، لذا از بختیار خواست با ارتش تعامل داشته باشد.
شاه در خاطرات خود مینویسد: «بختیار با شجاعت تمام وظیفهای را پذیرفته که به نظر بسیاری غیرممکن است. او مردی با فرهنگ و ملیگرا بود، اما شاید بیش از حد به قدرت کلام و منطق در برابر تودههای هیجانزده باور داشت.»[8]
در اسناد ساواک و سفارت آمریکا، مضمون این دیدار چنین گزارش شده: «شاه به بختیار گفته است که دیگر توانایی روانی برای ادامه کار را ندارد. بختیار از شاه خواسته است تاریخ دقیق خروجش را اعلام کند تا بتواند مردم را قانع کند. شاه به شدت لرزان است و تمام شروط بختیار را — مانند یک حکم اعدام — اما با تسلیم پذیرفته است.»[9]
ارتشبد قرهباغی در ادامه خاطراتش مینویسد: «برای ما باورکردنی نبود که شاه فرماندهی کل قوا را فدای نخستوزیری بختیار کرده باشد. پس از انتشار این خبر، ارتش حس میکرد بیپناه شده است... و با خبر خروج شاه و انحلال ساواک، موجی از ناامیدی سران ارتش را فراگرفت.»[10]
بحران مشروعیت
در عرصه سیاسی، مهمترین مسئله، «بحران مشروعیت» جدی حکومت بختیار و شکلگیری «حاکمیت دوگانه» بود؛ به این معنا که ایران عملاً دارای دو کانون قدرت بود: دولت رسمی اما بیاختیار بختیار، و مرکز رهبری معنوی و عملی انقلاب در نوفللوشاتوی پاریس.
در عرصه اجتماعی نیز آنچه بیش از همه جلب توجه میکرد، شرایط سخت معیشتی و بحران سوخت بود. اعتصاب کارکنان شرکت نفت، باعث کمبود شدید نفت سفید و بنزین شده بود. مردم در یکی از زمستانهای سرد سالیان اخیر، با کمبود سوخت و قحطی مواجه بودند و شور و همبستگی بیسابقهای در میان تودهها موج میزد. صفهای چندکیلومتری سوخت در تهران شکل گرفته بود و برخی برای گرمکردن خود، به سوزاندن چوب کمدهای کهنه متوسل میشدند.[11]
یرواند آبراهامیان در کتاب «ایران بین دو انقلاب» به این موضوع اشاره میکند که امام خمینی هیئتی به ریاست بازرگان را مأمور کرد تا استخراج نفت را صرفاً برای مصرف داخلی از سر گیرد. این نویسنده از این واقعه به عنوان «انتقال مدیریت اجرایی کشور به دست انقلابیون» یاد میکند. همچنین به نقش کمیتههای مساجد در توزیع نان و مایحتاج میان نیازمندان اشاره دارد.[12] هایزر نیز در کتاب «ماموریت در تهران» مینویسد: «در خیابانها دیدم که زنان بر لوله تفنگ سربازان گل میزنند و این صحنه لرزه بر اندام فرماندهان میانداخت.»[13]
اوضاع مطبوعات در آستانه ۱۶ دی
شانزدهم دیماه، روز ازسرگیری انتشار روزنامهها پس از حدود ۶۰ روز اعتصاب بود. به همین دلیل، جراید آن روز — به ویژه کیهان و اطلاعات — مانند آینهای تمامنما، انفجار اطلاعات و هیجان عمومی را ثبت کردند؛ به طوری که در دکههای فروش، مردم برای خرید روزنامه صف میبستند. این روزنامهها با تیترهایی تند و بیسابقه، به شرح ماجرای میان پهلوی و بختیار پرداختند.
تیتر اول روزنامه اطلاعات در آن تاریخ «شاه برای استراحت از ایران خارج میشوند» در کنار «کابینه شاپور بختیار تشکیل شد» بود. روزنامه کیهان نیز از قول بختیار نوشت: «ساواک و چند وزارتخانه منحل میشود» اما در این میان، اخباری هم بود که از ناپایداری وضعیت بختیار پرده برمیداشت. اولینِ این اخبار، گزارش جبهه ملی و اعلامیه رسمی آنها مبنی بر اخراج بختیار به دلیل دیدار با شاه بود. این اعلامیه تأکید میکرد که از نظر جبهه ملی، هرگونه همکاری با شاه خیانت به انقلاب مردم ایران محسوب میشود و کریم سنجابی و همحزبیهایش، بختیار را از تمام سمتهای حزبی برکنار کردهاند. این اعلامیه رسماً از خالی شدن پشتوانه حزبی نخستوزیر خبر میداد.
مهمترین خبر آن روز، پیام امام خمینی به مناسبت کشتار مشهد و قزوین بود که در جراید چاپ شد. ایشان در ادامه، نسبت به انتصاب بختیار نیز موضع گرفتند و دولت او را «توطئه جدید» نامیدند. این پیام در فضای سیاسی به معنای آن بود که هیچکس حق همکاری با کابینه جدید را ندارد: «او [شاه] میخواهد با روی کار آوردن دولت ملی و ادعای طرفداری از قانون اساسی مشروطه، ملت را اغفال کند. ولی کدام دولت ملی در زیر سایه شاه و با فرمان شاه میتواند وجود پیدا کند؟و کدام قانون اساسی است که شاه به آن احترام گذاشته است؟ شاهی که با سرنیزه و توپ و تانک، قانون اساسی را لگدمال کرده و حقوق ملت را سلب نموده است چگونه میتواند دم از قانون بزند؟ملت ایران بداند که این توطئه جدید برای حفظ شاه است و هرکس در این دولت شرکت کند و یا با آن همکاری نماید، خائن به اسلام و و ملت است....»[14]
آخرین حربه
بختیار که در روزهای اول، خود را پیرو مصدق معرفی میکرد، با واکنش تند خانواده مصدق مواجه شد. دکتر غلامحسین مصدق گفت: «بختیار حق ندارد از نام پدر من برای توجیه دولتی که از شاه فرمان گرفته استفاده کند. مصدق هرگز با دیکتاتوری سازش نکرد.»[15]
او با از دست دادن پشتوانه سیاسی در جبهه ملی و اخراج از آن، دریافت که دولتش با بحران جدی مشروعیت روبهرو است. در نهایت، در تاریخ ۷ بهمنماه، تصمیم گرفت نامهای به امام خمینی بنویسد و ایشان را «رهبر مذهبی مورد احترام» خطاب کرد. بختیار در این نامه — که توسط جلالالدین تهرانی ارسال شد — خود را شاگرد مصدق معرفی کرده، تأکید نمود که به دنبال استقرار دموکراسی است و ضمن اعلام آمادگی برای همکاری، پیشنهاد ملاقات حضوری را مطرح کرد. او در پایان تصریح کرده بود برای مذاکره حاضر است به پاریس سفر کند یا ترتیبات امنیتی برای دیدار امام در ایران را فراهم نماید و مدعی بود این ملاقات میتواند به مصلحت کشور و مردم باشد.[16]
امام خمینی اما در پاسخ، دولت بختیار را منتخب شاه و مجلس فرمایشی دانسته و آن را فاقد مشروعیت مردمی خواندند و فرمودند: «من با بختیار ملاقات نمیکنم، مگر آنکه از مقام غیرقانونیاش استعفا دهد [...] آنچه ذکر شده که من نخستوزیر را میپذیرم، کذب است [...] من این شخص را که خود را نخستوزیر میخواند، نپذیرفته و نمیپذیرم. او غیرقانونی است و مأمور شاه.»[17]
در نهایت، بختیار که در جستجوی کسب مشروعیت بود به بنبست رسید. امام خمینی از همان ابتدا هرگونه مذاکره یا ملاقات با او را رد کرده بودند و در مصاحبه با خبرنگار رویترز هم تصریح کردند: «من با این دولت هیچ موافق نیستم [...] مذاکره با آنان نداریم.»[18]
پس از این پاسخ، بختیار به دنبال زمانخریدن بود. او در مصاحبههایش میگفت: «به دلیل مسائل امنیتی و برای اینکه بتوانم مقدمات استقبال را فراهم کنم، بهتر است امام سفر خود را سه هفته به تأخیر بیندازد.» در جای دیگر هشدار میداد احتمال دارد تندروهای ارتش علیه امام اقدامی انجام دهند.[19] او با بستن فرودگاه در ۴ بهمن و همزمان ابراز ارادت به امام، تا روزهای آخر در تلاش برای آرامسازی شهر و بازگرداندن مردم به خانههایشان بود تا اهرم فشار مردمی را از دست رهبر انقلاب خارج کند؛ تلاشی که در نهایت با هوشیاری امام و امت، باطل شد.
خروج از ایران
در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی، که ارتش عملاً توسط هایزر اداره میشد، آخرین تلاشها برای حفظ بختیار انجام شد، اما دیگر ممکن نبود. با اعلام بیطرفی ارتش توسط ارتشبد قرهباغی از رادیو در بامداد ۲۲ بهمن، انقلاب اسلامی پیروز شد. به روایت اسناد ساواک، بختیار ساعت ۶:۱۵ با هلیکوپتر از ساختمان نخستوزیری به فرودگاه مهرآباد نقل مکان کرد و از آنجا با هواپیمای شخصی از کشور خارج شد. بعدها مشخص شد به پاریس گریخته است.
ژنرال هایزر در کتاب «ماموریت تهران» مینویسد: «بختیار با کمک شبکه امنیتی خود و با برنامهریزی قبلی، سحرگاه ۲۲ بهمن با پرواز به فرانسه گریخت.» البته روایتهایی از خود بختیار در خاطراتش مبنی بر خروج پس از انقلاب و از مرزهای زمینی عنوان شده که با اسناد در تضاد است، یا روایت نزدیکانش که او مدتی در تهران با لباس مبدل تردد میکرده؛ روایتهایی که ظاهراً برای بزرگنمایی و نشان دادن عدم هماهنگی با دربار پهلوی بوده و مستندات محکمی ندارد.
[1] . میلانی، عباس (1392). «نگاهی به شاه»، تورنتو: پرشین سیرکل، ص478-480.
[2] نگاهی به شاه، ص482.
[3] انصاری، احمدعلی (1371). « پس از سقوط: سرگذشت خاندان پهلوی در غربت». تهران: نشر اول، ص50-70.
[4] قرهباغی، عباس (1363). «اعترافات ژنرال». تهران: نی، ص125-135.
[5] سولیوان، ویلیام(1361). «ماموریت در ایران». ترجمه محمود مشرقی. تهران: هفته. ص166.
[6] بختیار، شاپور (1361). «یکرنگی». ترجمه مهشید امیرشاهی. پاریس: خاوران، ص170-178.
[7] اعترافات ژنرال، ص160-170.
[8] پهلوی، محمدرضا (1379). «پاسخ به تاریخ». ترجمه محمدحسین ابوترابیان. تهران: زریاب، ص284.
[9] اسناد لانه جاسوسی ج 10. سند شماره.5705.
[10] اعترافات ژنرال، ص160.
[11] کیهان 16 دی 57
[12] آبراهامیان، یراوند.( 1377) ایران بین دوانقلاب. تهران: نشر نی.ص537
[13] : هایزر، رابرت(1365). «مأموریت در تهران». تهران: اطلاعات، ص115.
[14] مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (۱۳۹۹) صحیفه امام خمینی، ج5، تهران: نشر عروج، 344.
[15] مصدق، غلامحسین(1369) «درکنارپدرم،مصدق». تهران: رسا، ص142.
[16] روزنامه اطلاعات، 8 بهمن 1357
[17] صحیفه امام، ج6، ص8.
[18] صحیفه امام، ج5، ص315.
[19] ایران بین دو انقلاب، ص643.


















نظرات