گفت وگو با امیر حسین فردی درباره فعالیتهای ادبی او در مسجد جوادالائمه


1311 بازدید

 
 

 

دوران شعار دادن تمام شده بود

گفتگوی زیر آخرین گپ مفصلی است که امیر حسین فردی درتابستان سال گذشته درباره مسجد جوادالائمه و فعالیت ادبی خود درآن مطرح کرد. او در این گفتگو هر چند خلاصه و به دور از جزئی نگری زیاد درباره فعالیت ادبی خود و شورای نویسندگان مسجد جوادالائمه توضیحاتی داده است.

 

***

 

هر سئوالی که درباره جریان ادبی موسوم به شورای نویسندگان مسجد جوادالائمه و اتفاقاتی که با تأسیس آن رخ داد پرسیده می شود جواب آن به ایجاد هسته اولیه کتابخوانی در سالهای قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در این مسجد مربوط می شود. شاید پس از ابتدا باید بپرسک چرا در مسجد هسته اولیه فعالیت فرهنگی را پایه می ریختند؟ به ویژه این که سالها مساجد بیش از آن که حتی پایگاه دینی باشند پایگاه فعالیتهای سیاسی برای مبارزه با رژیم شاه بودند.

پاسخ شما به سیاست های فرهنگی رژیم پهلوی باز میگردد که در اواخردهه 40 و اوایل دهه 50 با سرعت بیشتری به سمت انهدام بنیادهای دینی جامعه آن زمان حرکت می کرد. شما اگر به ساختارهای فرهنگی درآن زمان نگاه کنید، به خوبی مشاهده میکنید که سینماهای متعددی با حمایت مستقیم عوامل رژیم ساخته می شود و این نوع سرمایه گذاری مورد حمایت قرار می گیرد. در کنارش ایجاد محله های مشهور فسق و فجور و رونق برخی مکان ها که نمونه اش در لاله زار زیاد بود هم به شدت حمایت می شد، البته رژیم غیر مستقیم ولی به صورت جدی این کار را دنبال می کرد اما واکنش مردم تهران و به ویژه طبقه مذهبی هم بود که در آن زمان در نوع خودش قابل توجه بود، مردم درواقع برای مقابله با این مسئله در آن زمان دست به نهضت مسجدسازی می زنند که این رویداد بیشتر در مناطق جنوب شهر و مناطق فقیر نشین امثال این جا( سی متری جی)، اتفاق می افتد. از طرف دیگر من نظر شما را جلب می کنم به وضعیت مناطق شمالی تهران در همان سالها؛ شما هر چه می رفتید به شمال تهران، نه بانگ می بینید نه گلبانگ مسلمانی، جمعیت یا اقلیت (مذهبی) نشین بودند یا درمرامشان خبری از حسینیه و مسجد و مسلمانی نبود. این یعنی در حرکتی حساب شده جامعه کاملا در حال پاک سازی بود، حتی در آن سالها کار به جایی رسیده بود که خیلی به ندرت می شد که یک زن با حجاب در خیابان طالقانی امروز دید که چندان بالای شهر هم نبود. فضا به گونه ای بود که زنان با حجاب جرأت نمی کردند بیرون بیایند. می خواهم بگویم شرایط فرهنگی کشور به شکلی بود که فوق العاده علیه اسلام و دین، کار و سرمایه گذاری می شد. درست درهمین شرایط نهضت حسینیه سازی و مسجدسازی و تکیه زنی در تهران، توسط مردمان فقیر جامعه با اندک پولی که موجود داشتند، شروع می شود. نهضتی برای ایجاد جایی که از آن صدای اسلام و قرآن بیرون بیاید. هر چه نظام شاهنشاهی بیشتر به تحمیل مظاهر غربی به مردم و اجتماع روی می آورد، مردم بیشتر مقابله به مثل می کردند و به سنتها و آیین خودشان پناه می آوردند. شاید بهتر باشد بگویم یک جدان نانوشته بین این دو وجود داشت. مسجدی مثل جوادالائمه حاصل همان تفکر، حاصل همان اراده مردمی بود وبرای مقابله با چپاول فرهنگی ساخته شد. البته رژیم حتی درهمین محله هم در آن سالها سینمایی می سازد که به اندازه 10 مسجد وسعت و امکانات دارد و این یعنی پروژه اسلام زدایی از بالای شهر همین طور در حال حرکت به سمت پایین شهر بود.


از بحث مان دور نشویم، ماجرای کتاب و کتابخوانی به ویژه در بخش داستان آن سالها چطور به مسجد جواد الائمه پا گذاشت؟
آن طور که من می دانم در مسجد جوادالائمه، یک جوان متدین به نام هادی علی اکبری پیدا می شود که گویا در یک زمانی در خانه خودش کلکسیونی از سنگ و پروانه داشته و همان کلکسیون را چند سال قبل فروخته و تبدیل به کتابخانه ای درخانه خود می کند. وقتی مسجد جوادالائمه ساخته می شود او کتابخانه اش را منتقل می کند به این جا.


درباره تعداد و موضوع کتابها چیزی می دانید؟
درابتدای تعداد کتابهایش به صد عنوان هم نمی رسید. البته آن زمان هم کتابی به آن معنای امروزی وجود نداشت. بیشتر کتابهای موجود در بازار آثار محمود حکیمی بود و کتابهایی که در قم چاپ می شد. آقای علی اکبری اما با همین عناوین شروع می کند به عضوگیری از میان مردمی که به مسجد می آمدند.


و همین اعضاء عادی در ادامه حلقه کتابخوان و داستان نویسان این مسجد را هم شکل دادند؟
به نوعی آغازش از همین جا بود. اوایل دهه پنجاه خدا به من توفیق داد و آمدم این جا و با هادی علی اکبری آشنا شدم و عضو کتابخانه او شدم. آن زمان شماره کارت من 408 بود، یعنی قبل ازمن 408 نفر عضو کتابخانه بودند و من 26، 25 ساله هم به آنها پیوستم. اتفاقا کتابخانه های کانون هم همان سالها شروع به کار کرد. روی کانون هم در آن سالها به شدت سرمایه گذاری شد که باورم این است که این موضوع با هدف بود و نه اتفاقی.


انگار ایجاد کتابخانه در آن کار بسیار تازه ای بوده و سرمایه گذاری روی آن هم جذاب به نظر می رسیده است یا نه؟
اصلا کتاب خواندن کار تازه ای بود. شما فضای اجتماعی در آن زمان را در نظر بگیرید؛ یک فضای نیمه روستایی داشتیم که جامعه آن هم از روستاییان به شهر آمده تشکیل شده بود که با همان فرهنگ روستایی شان و با حداقل امکانات زندگی می کردند. مگر در روستا کتابخانه داشتیم، اصلا نمی دانستند کتابخانه یعنی چه؟ از اولش بودن این کتابخانه تازگی و هیجان داشت، کار نویی بود و بی خود نیست اگر آن را یکی از نمادهای مدنیت بنامیم. ما در آن شرایط تازه داشتیم پوست می انداختیم و می خواستیم شهری زندگی کنیم ولی با همان فرهنگ روستایی پس کتابخانه به عنوانیکی از مظاهر شهری شدن دارای اهمیت زیادی بود.


از این سرمایه گذاری استقبال مردمی هم شد؟
من دقیق یادم است که وقتی 407 نفر قبل از من آمده بودند. یعنی یک اتفاقی افتاده بوده و بعد هم من رفقای ورزشکارم راهم به مسجد و کتابخانه آوردم همین طور گسترش پیدا میکرد. یادم هست عید فطر سال 53 یا 54 بود با وجود این که مسجد هنوز کامل ساخته نشده بود، پیش نماز مسجد مرحوم آقای مطلّبی، حیاط مسجد را با کمکهای مردمی ساخت،تصمیم گرفته شد کتابخانه از زیر پله ورودی شبستان به طبقه مردم برده شود و آن محل تازه آماده روز عید فطر همان سال رسما افتتاح شد . بعد از آن بود که برنامه های کتابخانه توسعه پیدا کرد و مراجعه کنندگان هم بیشتر شدند.


چطور کتاب می خریدید؟ بودجه از چه راهی تأمین می شد؟
بخشی از کتابهای تازه را آن سالها با پولی که توسط کمکهای مردمی به مسجد تهیه شده بود می خریدیم و یک بخشی هم به نوعی با ارتباطهایمان به کتابخانه می رسید، مثلا به اتفاق مرحوم مطلبی و برخی دوستان به دفتر نشر اسلامی رفتیم و شرح حالی ارائه دادیم و گفتیم کتابخانه داریم و پول نداریم کتاب بخریم. آنها هم تعداد قابل توجهی کتاب به ما می دادند که می آوردیم. جاهای دیگری هم بودند که به این شیوه کمک می کردند.


چطور به فکر داستان و ارائه آن از طریق این حلقه در مسجد افتادید؟
من آدم بسیار کنجکاوی بودم و محدودیتی نداشتم، همه جا می رفتم و مطالعاتم گسترده بود. می دیدم چه می گذرد، بنابر این دوست داشتم این ایده ها را متناسب با شرایط مسجد پیاده کنم. قبل از انقلاب به صورت برگزاری نشستهای دسته جمعی، می خواستم یک سری مفاهیم را به بچه ها بیاموزم و یاد بدهم. مثلا توضیح دهم که چرا حضرت موسی با فرعون مخالفت می کرد. این، بچه ها را به فکر می انداخت و نشانه ای بود از آماده شدن فضا برای انقلاب. آن زمان بحث ادبیات به صورت مستقل اصلا مطرح نبوده، هدف انقلاب بود و مبارزه و آشنا کردن بچه ها ماجرا را خوب می گرفتند. یادم است یک بار از آقای ناصری که آن زمان مسئول کتابخانه مسجد بود، پرسیدم چند نفر عضو دارید، گفت 7 هزار نفر. تصور کنید 7هزار نفر عضو این کتابخانه کوچک هستند. من خنده ام گرفت گفتم این موضوع عادی نیست غیر عادی است. این روند ادامه داشت تا این که بعد از انقلاب شیوه کار به گونه ای دیگر شد.


چگونه؟
رصد من نشان می داد که دیگر دوران شعار دادن تمام شده و ما صاحب ادبیات به عنوان یک عامل تأثیر گذار فرهنگی میان توده های مردم نیستیم. جریانات اسلامی درآن زمان ادبیات روز جهان را در خود همراه نداشت. پیشگام ترین نویسنده مان، محمود حکیمی بود. البته انقلاب خیلی نیازهایش وسیع بود اما به ادبیات توجهی نمی شد و باید به این فکر می کردیم. تا جایی که اطلاع دارم در ابتدای پیروزی انقلاب در هیچ نهاد انقلابی فعالیت ادبی نمی شد.ادبیات قبل از انقلاب ما هم که کاملا دراختیار جریان چپ بود و به طور خاص جریان وابسته به حزب توده عناصر شناخته شده ای درادبیاتمان داشتند که روی آنها تأکید می کردند. آنها تجربه کشورهای سوسیالیستی را در خود داشتند ولی ما هیچ نوع خاکریزی نداشتیم. صحنه ادبیات داستانی ما کاملا دراختیار جریانات چپی بود که با حکومت دینی ما مخالف بودند. ما اولین کاری که کردیم بحث جُنگ ادبیات بچه های مسجد بود. کاری درمقابل جُنگی که آقای درویشیان با حمایت نویسنده هایی که فراوان بودند، درمی آورد، جُنگ ادبیات بچه های مسجد تأسیس و بسیار هم تأثیر گذار شد.


در آن جُنگ ادبی چه کسانی مطلب می نوشتند؟
شهید حبیب غنی پور، ناصر نادری و بچه هایی که در جلسات ادبی مسجد نشان داده بودند که صاحب قلم هستند و می توانند بنویسند. آن جریان را ما پایه گذاری کردیم و جُنگ هم، جذابیتی داشت که دیگران را به سمت خودش کشید.


محتوای آن چه بود؟
بیشتر متن آن هم متن های ادبی بود و بعدها نقد ادبی هم اضافه شد و بعدتر هم داستان، شعر، مصاحبه، گزارش و عکس هم افزوده شد. آن موقع خط و راه مناسب برای حرکت از ابتدا مشخص بود ولی دنبال کسانی بودیم که درآن مسیر بتوانیم روی آن سرمایه گذاری کنیم. سراغ هر کسی هم نمی رفتیم و خودمان نیروسازی و کادر سازی می کردیم. امروز اگر در صحنه ادبیاتی مملکت هستیم حاصل همان تلاش های آن سالهاست . یعنی همین طوری به دست نیامده است.


جشنواره شهید غنی پور هم همین گونه شکل گرفت؟
بله، از دل همین موضوع بیرون آمد و یک امر ریشه دار و سابقه دار است وروی آن کار شده است. من آن زمان احساس می کردم ما باید نسلی از نویسندگان مسلمان را تربیت کنیم. چون نظام و حاکمیت و مدنیت اسلامی بدون ادبیات نمی تواند باشد.البته حوزه هنری هم تأسیس و دستمان بازتر و امکاناتمان بیشتر شده بود و فعالیت می کردیم ولی بچه های مسجد بودند که خیلی ها را جذب خودشان کردند به این امید که منشأ خیری باشند. البته آن زمان ما بحث هایمان هم دیگر تخصصی شده بود و جلساتمان از فضای عمومی کتابخانه جدا شده بود. برده بودیمش گوشه ای خلوت تر در مسجد. هر هفته کتابهای جلسه را می بردیم و می خواندیم تا ببینینم چه خبر است.


اگربرگردیم به سال 59، 60 ، کار ناکرده ای هم دارید؟
بله حتما کار ناکرده ای هم بوده است. مثلا من خیلی دوست داشتم هر مسجدی را به عنوان پایگاه فرهنگی تعریف کنیم. یعنی هر مسجدی را، شبیه مسجد جواد الائمه کنیم؛ حداقل در این منطقه. این نشد و ما نتوانستیم این کار را کنیم و همین مسجد جوادالائمه برایمان ماند. خیلی کار ها باید بشود و هنوز هم دیر نیست. هر مسجد بالقوه مسجد جوادالائمه است منتها بایداین ها را بالفعل در آورد. خیلی جوانهای پرکار و خوب داریم که از حرکتها استقبال می کنند، باید رفت و کار کرد وخدا هم برکت می دهد. چون کار برای خداست حتما برکت می دهد. هر چه انسان ارتباطش با خدا بیشتر باشد تأثیر کارش بیشتر است. آن چه در مسجد جوادالائمه اتفاق افتاد ادامه خواهد یافت، چه من باشم چه نباشم. این ها از برکات خداوند است. اعتراف می کنم که تأثیری که مسجد جوادالائمه در ادبیات گذاشت فراتر از تصورم بود و باور دارم که این تأثیر گذاری هم چنان ادامه دار خواهد ماند. شما الان با جشنواره داستان انقلاب مواجه هستید که منشأ آن همین مسجد است. منشأ آن وصل بودن به خدا و شهداست. یعنی کار برای اینهاست که ماند نه برای پست و مقام، نه آن موقع و نه الان.


تاریخ شفاهی