اظهارات اسدالله تجریشی در خصوص وضعیت کمیته مشترک


1427 بازدید


بازجوهای کمیته مشترک ضدخرابکاری وقتی می دیدند مبارزان در مقابل انواع شکنجه های جسمی مقاومت می کنند و حاضر به همکاری نیستند، دست به اعمالی ناجوانمردانه می زدند تا به خیال خود بتوانند مقاومت آنها را درهم بشکنند. از این رو، دراین گونه مواقع روح و روان زندانی را هدف می گرفتند و درصدد برمی آمدند تا روحیه او را متلاشی کنند. در یکی از روزهای 1356 دختر جوانی را به کمیته آوردند. او دانشجوی مذهبی بود که بسیاری از فعالیت های دانشجویی را رهبری می کرد. بعد از چند روز بازجویی و شکنجه، وقتی دیدند به هیچ وجه قادر نیستند او را وادار به حرف زدن کنند، دست به حیله ای وقیحانه زدند. آرش بازجوی مستقیم او دستور داد تا او را از سقف آویزان کنند. بعد از گذشت چند دقیقه صدای ضجه دختر در تمام بند پیچید. او التماس می کرد از این کار دست بکشند و او را پایین بیاورند. آرش که از صدای ناله او لذت می برد با صدای بلند به گونه ای که همه زندانیان داخل سلول ها بشنوند به دختر جوان گفت: یک راه بیشتر نداری، و آن اینکه بگویی: آقا آرش بیا من را ...!!! دختر با شنیدن این حرف از روی شرم و حیا فقط سکوت کرد و دیگر هیچ نگفت. آرش چند بار حرفش را تکرار کرد. او خوب می دانست بچه های مذهبی تعصب خاصی در مسائل ناموسی دارند و مدام با تکرار خواسته اش قصد داشت روحیه ما را بشکند. جوّ بغرنجی بر سلولها حاکم شده بود. اعصاب همه خرد شده بود. از ته دل آرزو می کردیم ای کاش می توانستیم از سلول خارج شویم و به دختر جوانی که در چشم همگی مان چون خواهری همخون می نمود، کمک کنیم. ولی افسوس که دیوارهای سیمانی و دری قطور و فلزی، راهمان را مسدود کرده بود. او آن قدر آویزان ماند تا از هوش رفت. تحمل چنین حالتی برای ما که بازوان قوی و ورزیده ی داشتیم، غیر ممکن بود ولی آن دختر همه دردها را به جان خرید اما نگذاشت به عصمت او بی حرمتی شود. هنگامی که او را پایین آوردند وضعیت جسمانی اش به حدی وخیم شده بود که حتی آرش به وحشت افتاد و دستور داد او را به سرعت به بهداری زندان منتقل کنند. در میان بازجوهای کمیته، فرد دیگری به نام رسولی بود که گوی سبقت را از بقیه ربوده و رذالت و بیشرمی را به نهایت رسانده بود. عنوان او سربازجوی کمیته بود و این عنوان نشان میداد که از نظر اداری نیز یک سر و گردن از بقیه بازجوها بالاتر است. بارها دیده بودم که بازجوها در مقابل او دست به سینه می ایستادند و دستوراتش را بدون چون و چرا اجرا می-کردند. یک روز به دستور او یکی از زندانیان مذهبی را که انس و الفت زیادی با قرآن مجید داشت آویزان کرده بودند. بعد از ساعتی، که انواع شکنجه ها را روی بدن برهنه و آویزان شده او انجام دادند، به دستور رسولی با آتش شروع به سوزاندن بدن او کردند. هنگامی که او از درد به خود می پیچید رسولی به او نزدیک شد و با تمسخر شروع به خواندن این آیه از قرآن کرد که: و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون... و به دنبال آن مرتب فریاد می زد: مگر شعارتان همین آیه نیست؟ پس بکِشید! حق شماست که ضجر بکشید! آنها بی حرمتی را به جایی رسانده بودند که به خود اجازه میدادند تا آیات قرآن و سخنان پروردگار را به تمسخر بگیرند. در آن روزها هیچ امیدی به آینده وجود نداشت. حتی روزنه کوچکی که بتوان به آن دل خوش کرد و راه مبارزه را ادامه داد، مگر وعدهای الهی که ایمان داشتیم محقق خواهد شد. اما نمی دانستیم این بشارت و وعده خداوند، کی عملی خواهد شد. وقتی فشار شکنجه¬ها به حد نهایت می رسید، به هیچ وجه نمیتوانستیم تصور کنیم که بزودی از دست آنها رها خواهیم شد. حتی هنگامی که به زندان¬های عمومی منتقل شدیم. آنجا نیز همه راهها را بسته می-دیدیم. این حالت تا به آنجا بود که حتی علمای رده بالای مبارز و متفکران سیاسی خواه مذهبی، خواه غیرمذهبی، هیچ یک پیش بینی پیروزی در سالهای پیش رو را نداشتند. وقتی در اول آبان ماه  سال 1356 حاج آقا مصطفی خمینی به طرز مشکوکی فوت کرد. به تبع آن مردم راهپیمایی و مجالس ختم برگزار کردند، اخبار اتفاقات کشور وارد زندان می شد. در آن روزها تحلیلگران و افراد با اطلاع از وقایع سیاسی جهان بر این عقیده بودند که اگر حرکتهای مردمی با همین شتاب و همین گستردگی پیش برود، میتوان امیدوار بود که پنجاه سال بعد، انقلاب ایران به پیروزی برسد. این پیش بینی ها در حالی بود که تعدادی از آنها جزو رهبران نهضت به حساب می آمدند و قصد داشتند به نیروهای زیردست خود امیدواری بدهند. اما این پیش بینی ها کمتر از یک سال بعد همگی غلط از آب در آمد و در کمال ناباوری همه دیدند که رژیم تا دندان مسلح پهلوی در مقابل سیل خروشان ملت ایران درهم شکست و ما از زندان آزاد شدیم. در همان ابتدای پیروزی هر گروه و حزبی سعی داشت پیروزی انقلاب را منتسب به خود نشان دهد اما حضرت امام در مقابل همه آنها ایستاده، فرمودند: این پیروزی، هدیه خداوند به ملت ماست. «اسدالله تجریشی» 


کتاب خاطرات زندان، گزیده‌ای از ناگفته‌های زندانیان سیاسی رژیم پهلوی صفحه:124