سایه‌ی پدری عالم و بی‌تکلّف

ناگفته‌هایی از زندگی آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای به روایت رهبر شهید انقلاب


سایه‌ی پدری عالم و بی‌تکلّف

آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای از علمای برجسته و طراز اول مشهد بود؛ مردی زاهد و به‌شدت بی‌تکلف. برای درک بهتر شاکله‌ی شخصیتی رهبر شهید انقلاب، نگاه به سلوک فردی و اجتماعی پدر بسیار راهگشاست.

در این سطرها، رهبر شهید انقلاب با روایتی خواندنی، روزهای کودکی و نوجوانی خود را مرور می‌کنند. در لابه‌لای این روایت، تصاویر بکری از سبک زندگی یک عالم دینی نهفته است که ابعاد آن از شب‌های منبر و خلوت دعای عرفه، تا ذوق ادبی پنهان و خط پخته‌ی شکسته‌نستعلیق گسترده شده است.

آنچه در ادامه می‌خوانید، برشی از خاطرات ایشان در صفحات ۲۷ تا ۳۸ کتاب «روایت آقا» است؛ کتابی که مجموعه روایات آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای از زندگی پدرشان را گردآوری کرده و توسط انتشارات انقلاب اسلامی منتشر شده است. این صفحات، روایتی ارائه می‌دهد که پرده از زوایای پنهان زندگی ایشان برداشته و قاب متفاوتی از یک پدر عالم را به‌دور از کلیشه‌های رایج به تصویر می‌کشد.

 

منبرهای کوتاه، اما پرمغز

آقا در برهه‌ای از زمان - که من حدود دوازده سیزده سالم بود - هر شب بعد از نماز مغرب و عشا منبر می‌رفت؛ البته منبرهای کوتاه. ۲۰ یا ۲۵ دقیقه موعظه و نصیحت می‌کرد و معارف توحید، نبوت و معاد می‌گفت؛ منبر اخلاقی خوب و مفیدی هم بود. [...]

یادم هست که محور بحث ایشان کتاب «کفایة‌الموحدین» بود که کتاب معروفی است. ایشان این کتاب را خیلی دوست داشت و به آن معتقد بود. بعدها که مراجعه کردم، دیدم واقعاً کتاب پرمحتوا و پرمغزی است.

آقا مدتی هم فقط در ماه‌های رمضان منبر می‌رفت. منبر رفتن ایشان فقط از روی احساس تکلیف بود؛ یعنی احساس می‌کرد که عالم باید ناطق باشد و برای مردم حرف بزند؛ وگرنه طبع ایشان، اصلاً طبع یک شخص منبری نبود. [...]

 

اشتباه شیرین کودکی

آقا روز عید فطر در همان مسجد صدیقی‌ها نماز عید را با یک وضع خوبی می‌خواند؛ چند برابر جمعیت معمولیِ نماز ایشان، آدم می‌آمد. این‌طور که در ذهن من است، آن سال‌ها عید فطر تابستان‌ها بود و آقا نماز را در حیاط می‌خواند.

روز عید فطر که می‌شد از صبح، حیاط نسبتاً بزرگ مسجد را فرش می‌کردند و آن‌قدر جمعیت می‌آمد که حیاط و شبستان و همه‌جای مسجد پر می‌شد. بعضی اوقات هم من بالای منبر می‌ایستادم و دعای قنوت را می‌خواندم. [...]

یک قضیه‌ی بامزه‌ای هم در این‌باره به یاد دارم. یک بار آقا گفت که عید قربان هم نماز بخوانیم. نماز عید قربان در مشهد اصلاً معمول نبود و هیچ‌کس نماز عید نمی‌خواند. آقا گفت: «یعنی چه؟ عید قربان هم اعلام کنید که نماز بخوانیم.» در مسجد اعلام کردند که آقا فردا می‌آید نماز. اتفاقاً آن سال هم عید قربان در تابستان بود.

مسجد را فرش کردند. صبح رفتیم و دیدیم جمعیت خوبی آمده‌اند اما مثل عید فطر و با آن شکوه نبود؛ چند صفی ایستاده بودند. من دیدم دیگر لزومی ندارد برای این چند صف بروم بالای منبر و بخوانم. گفتم هم در نماز شرکت می‌کنم و هم دعا را همین‌طور در نماز می‌خوانم. صف دوم یا سوم ایستادم. آقا قرائت را خواند تا رسیدیم به قنوت و من هم از روی کتاب شروع کردم خواندن: «اَللّـهُمَّ اَهْلَ الْکِبْرِیاءِ وَالْعَظَمَةِ وَاَهْلَ الْجُودِ وَالْجَبَرُوتِ...» قنوت اول که تمام شد، اشتباهی صدا زدم: «الله‌اکبر، رکوع!»؛ حالا هیچ‌وقت عادت نداشتم که حتی آن جاهایی هم که باید به رکوع می‌رفتیم، چنین چیزی بگویم؛ از همان بچگی هم که بعد از مدرسه برای نماز می‌رفتیم من گاهی برای آقا تکبیر می‌گفتم، اما هیچ‌وقت نمی‌گفتم: «الله‌اکبر، رکوع!»؛ اما اینجا که جای رکوع نبود، این‌طور گفتم. هیچ‌کس هم اعتنا نکرد و دستشان را برای قنوت بعدی بلند کردند و ادامه دادند. من دیگر از خجالت نتوانستم بخوانم. یادم هم نیست که بعد از آن، دعا را چه کسی ادامه داد. [...]

 

خلوت‌های بی‌تکلف

آقا برای احیاء به مسجد نمی‌رفت و مراسم نداشت و در خانه بود. عصر روز عرفه هم که ما و خانم و بعضی از خواهر و برادرها در حیاط می‌نشستیم و دعا می‌خواندیم، آقا در اتاق خودش تنها دعا می‌خواند و یادم هست که دعای صحیفه را می‌خواند. [...]

 

روضه‌های خانگی

آقا سالی یک بار - که یادم نیست در کدام مناسبت بود - در خانه روضه داشت. این مربوط به اوایل دوره‌ی نوجوانی ما است. برای ما پدیده‌ای بود؛ در اتاق‌بزرگه سماور می‌گذاشتیم و فعالیت می‌کردیم. آن سال‌ها روضه‌ی آقا برقرار بود، ولی بعداً تعطیل شد. از آن به بعد روضه‌ی عمومی نداشتند ولی مکرر دیده بودم ایشان ایام عاشورا و تاسوعا، «لهوف» یا «نَفَسُ المَهموم» را خودش می‌خواند و گریه می‌کرد. روز عاشورا بیرون شلوغ و مجالس و محافل زیاد بود و ایشان هم حال بیرون رفتن را نداشت، لذا همان‌جا در اتاق، آن کتاب‌ها را می‌خواند و گریه می‌کرد.

زمزمه هم داشت، نه فقط برای روضه، بلکه گاهی همین‌جوری برای خودش شعری را زمزمه می‌کرد؛ مثلاً مشغول کاری بود و چیزی برای خودش می‌خواند. البته من شعرهایش را یادم نیست؛ گاهی ترکی و بیشتر، عربی.

 

ذوق پنهان

آقا خالی از ذوق هم نبود؛ یعنی بی‌ارتباط با ادبیات نبود؛ دفتر یادداشت کوچکی برای کارهای روزمره داشت که گاهی می‌دیدیم یک بیت شعر هم آنجا نوشته است. البته این ذوق ادبی در زندگی ایشان آن‌چنان بارز نبود که آدم بفهمد؛ مثل اینکه در بین حرف‌ها شعر به کار ببرد یا دیوان شعری را بردارد و بخواند. به نظرم ایشان اصلاً دیوان شعر نداشت، با حافظ و این‌ها هم ارتباطی نداشت؛ برخلاف سعدی که بعضی از اشعار گلستان را حفظ بود.

البته ادبیات مدرسی ایشان خوب بود و مثلاً بعضی از اشعار سیوطی را بعد از سال‌ها در حفظ داشت. عبارت‌خوانی عربی ایشان هم خیلی خوب بود؛ یعنی من هیچ یادم نمی‌آید که از ایشان عبارت عربیِ غلط شنیده باشم. [...]

پدرم خوش‌خط هم بود. خط معمول ایشان، از آن خط‌های قدیمی شکسته نستعلیقِ خیلی پخته و شیرین بود. آدم از نگارش آقا خوشش می‌آمد. البته خط ایشان این اواخر خراب شده بود. خط خوب در خانواده‌ی ما بومی است. اخوی‌های من، هم اخوی بزرگ، آقای آقاسیدمحمد و هم آقاسیدهادی هر دو خوش‌خط‌اند. در بین ما برادرها، آن که خطش بهتر از همه است، اخوی بزرگ است و شاید رتبه‌ی من از همه پایین‌تر باشد؛ خط اخوی بزرگ که قطعاً بهتر است. ایشان هنرهای زیادی دارد که یکی از آن‌ها خط خوش است. خط اخوی از خط آقا بهتر، اما خط آقا شیرین‌تر و پخته‌تر بود.

 

ورق زدن «نفائس الفنون»

از جمله چیزهایی که ما را با این مسائل متنوع آشنا کرد، یکی از کتاب‌های پدرم بود به نام «نفائس الفنون»؛ کتاب بزرگی با چاپ رحلی و به قُطر حدود ۱۲۰۰ صفحه. موضوع این کتاب، همه‌ی علوم است؛ از جمله خط و مختصراً تاریخچه‌ی انواع خطوط مثل خط ثلث و خط ریحان و از این قبیل مطالب را هم دارد. خود آقا به این کتاب خیلی علاقه نداشت و شاید هرگز حتی آن را باز هم نکرده بود ولی ما این کتاب را مکرر نگاه می‌کردیم و ورق می‌زدیم و چیزهایی از آن یاد می‌گرفتیم.