چگونه ممنوع‌المنبر شدم


4493 بازدید

چگونه ممنوع‌المنبر شدم

حجت‌الاسلام محمدتقی فلسفی در کتاب خاطرات خود می‌نویسد: روز بعد از افتتاح مسجد ارک تهران، ‏مصادف با سوم خرداد 1331 شمسی اولین روز ماه مبارک رمضان بود. طبق روال چند سال گذشته که پس ‏از اقامة نماز ظهر در مسجد شاه منبر می‌رفتم و مستقیماً از رادیو پخش می‌شد، وارد صحن مسجد شدم. ‏وضعیت غیرعادی بود. عده‌ای که نزدیک درب شبستان بودند در محوطه بیرون ایستاده بودند، تا مرا دیدند ‏شروع به شعار دادن کردند. به داخل شبستان مسجد آمدم و چون هنوز قرآن تلاوت می‌شد، نزدیک منبر ‏نشستم. افرادی که در بیرون ایستاده بودند وارد شبستان شده و شعار می‌دادند. شرایط به گونه‌ای بود که ‏اصلاً امکان منبر رفتن نبود. لذا از طریق اتاق استودیو به کتابخانة مسجد رفتم. ظاهراً به شهربانی گفته شده ‏بود که مراقب باشید به فلانی آسیب نرسد؛ چون تعدادی از افراد شهربانی دم درب کتابخانه ایستادند و ‏چند نفری هم به داخل آمدند.‏

طرز رفتار و نوع حرکات این افراد، آن هم در ماه رمضان، نشان می‌داد که اولاً، مسجدی و پا منبری نیستند ‏و ثانیاً، کارهایشان سازمان یافته است. انتخاب زمان و مکان بر هم زدن مجلس نیز حساب شده بود. معلوم ‏گردید که انتشار خبر کذب روزنامه باختر امروز بر علیه من در دو هفته قبل از این حادثه، زمینه‌سازی بوده ‏تا هم بر هم زدن این منبر اقدامی مردمی تلقی شود و بگویند چون فلانی بر علیه مصدق صحبت کرده ‏است، مردم جلوی منبر رفتن او را گرفته‌اند. به هر حال یکی دو ساعتی در دفتر مسجد نشستم. دیدم آنها ‏ول کن معرکه‌ای که برپا کرده‌اند، نیستند. مرتب در حیاط مسجد زنده باد مصدق، زنده باد کاشانی و مرگ ‏بر دشمنان نهضت و امثال اینها می‌گفتند. من از نشستن و توقف زیاد خسته شدم و به متصدیان مسجد ‏گفتم یک پتو بیاورید که حداقل بخوابم. پتو آوردند و دراز کشیده و خوابیدم. مأموران شهربانی روی ‏نیمکت نشسته بودند، من هم مقابل آنها خوابیدم.‏

آنها تقریباً ساعت یک بعد از ظهر شروع به زنده باد و مرده باد کردند و تا ساعت چهار بعد از ظهر ادامه ‏دادند، بعد هم به تدریج رفتند. قدری که خلوت شد، افسران تلفن کردند و مأمورین دیگر هم آمدند و مرا ‏با اسکورت سوار اتومبیل کردند و به منزل رساندند. با آن وضع دیگر نمی‌شد منبر رفت. لذا آنها توانستند ‏منبر ماه رمضان را که آن قدر اهمیت داشت، با آن وضع ناموزون و نامطلوب تعطیل کنند.‏ این مطلب را هم بگویم، در همان روز که این حادثه در جریان بود، فرمانداری نظامی تهران اطلاعیه‌ای ‏صادر کرد و به وعاظ هشدار داد که به هیچ‌وجه در منابر حق صحبت کردن در اطراف مسائل سیاسی ‏کشور را ندارند و تنها باید راجع به موضوعات دینی صحبت کنند.‏ قضیه به ضرر دکتر مصدق و دولت تمام شد. هر روز که از ماه رمضان می‌گذشت و من منبر نمی‌رفتم و ‏مردم از شنیدن وعظ و خطابه دینی محروم می‌شدند، احساسات آنها علیه حرکات و تبلیغات ضدمذهبی ‏داغ‌تر می‌شد. در خلال این ماه تلگرافها و نامه‌های متعددی از مراجع و علمای نجف، قم و دیگر ولایات و ‏همچنین سایر طبقات مردم به من می‌رسید که همه آنها حاکی از عدم رضایت مردم نسبت به تعطیل شدن ‏سخنرانی‌هایم در ماه رمضان بود. امام خمینی، آیات عظام بروجردی، خوئی، خوانساری، کمالوند، ‏کاشف‌الغطا و همچنین جمع کثیری از آقایان علما و ائمه جماعات تهران و جمعی از وعاظ تهران، علما و ‏روحانیون یزد در اعتراض به تعطیلی سخنرانی ماه رمضان مسجد شاه بیانیه‌های جداگانه‌ای منتشر کردند.‏

چند هفته بعد از ماه مبارک رمضان که هنوز خانه‌نشین بودم و منبر نمی‌رفتم، یک روز با عده‌ای از آقایان ‏علما در حیاط منزل نشسته بودیم. اعتبارالدوله که در آن زمان وکیل مجلس از بروجرد بود، وارد شد – و ‏هر گاه درخواستی از آیت‌الله بروجردی داشت، به من مراجعه می‌کرد تا اقدام کنم -. در حالیکه مضطرب ‏بود گفت: «من یک صحبت خصوصی دارم». به کناری رفتیم و نشستیم. او گفت: «آقا زود از تهران بروید!» ‏گفتم چرا؟ اظهار داشت: «الآن پیش استاندار تهران بودم. کریم‌پور شیرازی مدیر هفته‌نامه شورش هم آنجا ‏بود. استاندار به او گفت: این هفته یک کاریکاتوری به عنوان دار زدن فلانی در نشریه‌ات چاپ کن! راجع ‏به این مطلب قبلاً مذاکره و توافق حاصل شده است. چون آنها فکر نمی‌کردند که من با شما آشنایی دارم، ‏این حرفها را در حضور من می‌گفتند. با عجله آمده‌ام اینجا بگویم که ممکن است چاپ کاریکاتور ‏مقدمه‌ای برای کارهای دیگر باشد. تهران نمانید و بروید.» با تبسم به او گفتم: «من هیچ کجا نمی‌روم و در ‏خانه‌ام نشسته‌ام.» بعد گفتم: «آقای اعتبارالدوله شما از رجال رسمی سیاست هستید وطبیعی است که دل و ‏جرأت و انگیزه مقاومت ندارید. ولی ما امیدوار به فضل الهی و نوکر پیغمبر (ص) و ائمه اطهار(ع) هستیم ‏و هیچ اضطرابی هم نداریم.»‏

گویا این نشریه روزهای شنبه منتشر می‌شد. شب قبلش به همسرم و فرزندانم گفتم: «فردا قرار است به ‏عنوان دار زدن من مطلبی منتشر شود؛ مضطرب نشوید. هوچیگری است و تازه اگر هم جدی باشد جای ‏نگرانی ندارد!» چون آنها از این گونه حوادث زیاد دیده بودند، تکان نخوردند. فردا صبح حدود ساعت 7 و ‏‏8 دیدیم که به یک روزنامه‌فروش مأموریت داده‌اند در خیابان ری از کوچه دردار تا دوراه مهندس و در ‏پشت منزل ما جار بزند: «روزنامه شورش، محاکمه فلسفی، مصادره اموال فلسفی.»!!! او برای مدتی این ‏مسیر را می‌رفت و می‌آمد و این عناوین را فریاد می‌زد. یک روزنامه خریدیم و دیدیم کاریکاتوری در کار ‏نیست؛ فقط با الفاظی زشت و رکیک مقاله‌ای نوشته که باید فلانی را به محاکمه کشید و اموالش را مصادره ‏کرد. این هم یکی از آن قضایایی بود که نزدیکان و طرفداران مصدق بعد از به تعطیلی کشاندن منبرم به ‏وجود آوردند.‏


خاطرات و مبارزات حجت‌الاسلام فلسفی، ‏مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1376، صص 149 تا 159‏