در مقابل امام بغضم ترکید و فریاد زدم/ ماجرای جوانی که بعد از دیدن امام از هوش رفت


934 بازدید

در مقابل امام بغضم ترکید و فریاد زدم/ ماجرای جوانی که بعد از دیدن امام از هوش رفت

اگر در کوچه پس کوچه های ایران بگردی، هنوز رد پایی از بسیجی های ساده دوران دفاع مقدس می توانی پیدا کنی که جبهه را با عشق شروع کردند، با عشق به پایان رساندند و هنوز هم با عشق زندگی می کنند و با عشق از جبهه ها یاد می کنند. آن بسیجی های دیروز جبهه، گرچه امروز از قیل قال های مسئولین دلشان گرفته و تا حرفی از امام به میان می آید، بغش در گلو امانشان نمی دهد اما همچنان دل در گرو ایمان دارند. یکی از آنها که در جبهه قلبی صاف داشت و با اشاره ای زار زار گریه می کرد حاج حمید پارسا است. ماجرای باورنکردنی اش از ملاقات با امام یکی از خواندنی ترین خاطراتش است. در طول حضور 60 ماهه و مجروحیت های متعدد در علمیات های تنگه حاجیان، فتح المبین، مسلم ابن عقیل، والفجر مقدماتی، والفجر1، والفجر 3 و4، خیبر، والفجر8 ، سیدالشهداء فکه، کربلای1، کربلای 4و5 و8 حضور داشت.

 

* روزهای سخت کودکی

در تیرماه سال 42 در شهرستان سوادکوه از توابع قائمشهر استان مازندران متلود شدم. پدرم راهبان راه آهن بود و کشاورزی هم می کرد. اجداد پدرم هم دامدار و کشاورز بودند. بین فیروزکوه و پل سفید منطقه ای است به نام "دوآب"، در یکی از روستاهای آنجا متولد شدم. چهار برادر و پنج خواهر، خانواده 11 نفره ما را تشکیل می دادند. در حالی که سه ساله بودم، مادرم را از دست دادم و به تبع آن چند شب بعد دو خواهر من نیز فوت کردند. بعد از گذشت چند سال، برادر بزرگترم که حق پدری بر گردنم دارد ما را به تهران آورد و سه ماه بعد از آن، زمانی که 8 ساله بودم، پدرم فوت کرد. موجی از ناراحتی و شکست در خانواده موج می زد اما برادرم توانست با روحیه ای که داشت مسائل را سروسامان بدهد. تحصیلات ابتدایی ام را در منطقه سرآسیاب جنوبی مهرآباد طی کردم. برادر بزرگترم، معلم بود و به جهت انتقالش به کرج، مجبور شد تمام خانواده را نیز به همراه خود ببرد و این شروع زندگی من در کرج بود. تا زمان ازدواج، در کنار برادر بزرگم زندگی می کردم.

در زندگی هرچه دارم از همسربرادرم دارم. ایشان در حالی که من کودک بودم و آن شیطنت های دوران نوجوانی را در سر می پروراندم، از من نگهداری کرد و با اخلاق خود، به من دینداری، حرکت در مسیر اهل بیت و زندگی صحیح را آموخت و من همه چیزم را در زندگی مدیون ایشان هستم. خدا اگر مادرم را در خردسالی از من گرفت، اما مادری دیگر به من عطا کرد. ایشان حتی گاهی اوقات بیش از فرزندان خود از من مراقبت می کرد و نسبت به من تکلیف بیشتری احساس می کرد. محبتهای وی و مسائلی که ایشان به من آموخت، مسیر زندگی ام را ساخت. از ابتدا مرا به حضور در مراسمات ذکر اهل بیت تشویق می کرد.

 

* از خواندن کتاب تا دعای آیت الله مرعشی نجفی

نقطه هایی در زندگی هرشخصی می تواند باشد که بزنگاه است و می تواند هرشخصی را به راه درست و یا غلط بکشاند. یکی از اتفاقاتی که برای من افتاد و الحمدالله نتیجه بسیار خوبی در زندگی ام گذاشت، ماجرای کتاب خواندنم بود. در زمانی که در کمالشهر کرج زندگی می کردیم، شخصی به نام فاضل نیک بین همسایه ما بود که انسان بسیار خودساخته ای بود. به نحوی که روزه های مستحبی و حضور در مسجد و خیلی از آداب دینداری را رعایت می کرد. یک روز درحالی که به همراه دوستانم در حال بازی کردن بودم. ایشان رو به من گفت: "حمید تو بچه خوبی هستی، بیا یه کتاب بهت بدم و برو بخون. بهتر از فوتبال بازی کردنه." به هر سختی ای که بود از فوتبال دل کندم و به همراه او رفتم تا کتاب را بگیرم. نمی دانستم چرا رفتم و به چه علت حرفش را گوش دادم اما الان خیلی خوشحالم. کتابی در مورد صحابه حضرت رسول (ص) نوشته محمود حکیمی بود. بسیار زیبا نوشته شده بود و چندین بار خواندمش. بعد از آن کتاب "ابوذر غفاری" دکتر علی شریعتی و بعد از آن هم کتاب "بلال اذان گوی نهضت پیامبر" نوشته مرحوم فخرالدین حجازی را از وی گرفتم و خواندم که در روحیاتم بسیار تاثیرگذار بود و از آن به بعد خیلی به بازی با بچه ها علاقه نداشتم و بیشتر فکر می کردم، کتاب می خواندم و یا کار می کردم. روحیه حضور در جبهه ام را هم مدیون همین مطالعه ها هستم.

در همین شرایط چهارچوب فکری و اعتقادی ام شکل گرفت. در مسجد حضور بیشتری داشتم. برادر بزرگم گرچه معلم بود و محدودیتهایی داشت اما در فعالیتهای انقلابی حضور پیدا می کرد. من و دیگر اعضای خانواده اطلاع چندانی از این موضوع نداشتیم. ماجرای اهانت روزنامه نگار روزنامه اطلاعات و برخی درگیری ها و تظاهرات را به یاد دارم. در اربعین شهادت آقا مصطفی خمینی، برادرم من و دو پسرش را به قم برد تا در مراسم بزرگداشت ایشان حضور داشته باشیم. ایشان ما را آماده کرد و در صف اول نماز جماعت حرم حضور پیدا کردیم. بعد از نماز ما را به آیت الله مرعشی نجفی که امام جماعت بودند، معرفی کرد و از ایشان خواست تا برای ما دعا کند. من خم شدم و دست آیت الله مرعشی را بوسیدم. این عالم بزرگوار در حق ما دعای خوبی کرد و فرمود که: "خدا به حق این عمه سادات، دست شما را از دامن اهل بیت و قرآن کوتاه نکند." و این موضوع هم از نکاتی است که در زندگی ام تاثیر فوق العاده ای داشت.

 

* فرار ناموفق از خانه به جبهه

در زمانی که در مقطع دوم دبیرستان درس می خواندم و 17 ساله بودم، رژیم بعث به ایران حمله کرد. شور و حال عجیبی سطح کرج فرا گرفته بود. من هم به تناسب سنی که داشتم در آماده کردن لوازم مورد نیاز جبهه و کمک های مردمی فعالیت می کردیم. در یکی از همین فعالیتها چندین کامیون گندم را در آسیابی که در کمال آباد بود، با فعالیت شبانه روزی به آرد تبدیل کردیم و روز بعدش شخصی به نام حاج مدیرروستا که از فعالان منطقه کمالشهر بود، کامیون ها را به مناطق جنگی منتقل کرد. بعد از مدتی که برگشت، من به همراه چند نفر از دوستانم به خانه اش رفتیم تا احوالش را بپرسیم. او از اوضاع جنوب کشور، جنایات و جسارت به نوامیس در سوسنگرد و بستان برایمان تعریف کرد. موضوعی نبود که بشود از کنارش گذشت. نفرت و بغض علیه رژیم بعث تمام وجودم را فراگرفته بود. نه تنها من، بلکه هرکسی این اتفاقات را می شنید و از جزئیاتش مطلع می شد به هم می ریخت. دوست داشتم، همان لحظه به سمت جنوب حرکت کنم و اسلحه به دست بگیرم اما مشکلات متعددی برای اعزام داشتم. 5 شنبه ها به جای مدرسه، به بهشت زهرا می رفتم و در مراسم تدفین شهدایی که می آوردند شرکت می کردم. شب را در خانه خواهر دیگرم که در تهران بود می ماندم و روز بعد هم در نماز جمعه حضور پیدا می کردم و بعد هم برمی گشتم کرج. این کار هر هفته ام بود.

این شرایط راضی ام نمی کرد. دوست داشتم در جبهه باشم. مخفیانه، لباس گرفتم و ساک خریدم و وسایلم را آماده کردم و یک روز، قبل از اذن صبح از خانه زدم بیرون. قبلا برای بعدازظهر همان روز بلیط قطار تهران-اهواز گرفته بودم. مجبور شدم با همان لباس بسیجی و پوتین به خانه خواهرم در تهران بروم و شب چند ساعت را در آنجا بمانم تا زمان حرکت قطار برسد. در آن روزها به دلیل فعالیت هایی که می کردم همیشه لباس بسیجی می پوشیدم فکر نمی کردم که خواهرم به لباس و پوتین و ساک مشکوک شود. 3 ساعت به زمان حرکت قطار باقی مانده بود. چشماهم را روی هم گذاشتم و کمی استراحت کردم. وقتی بیدار شدم در اتاق را قفل کرده بودند و هرچه سعی کردم که از اتفاق بیرون بروم موفق نشدم. به دنبال ساک گشتم، دیدم ساک هم نیست. تازه متوجه شدم که خواهرم از ماجرا با خبر شده است و در را قفل کرده است تا من توانم بروم. بعد به برادرم خبر داده بود و او هم از کرج آمده بود. خلاصه موفق نشدم از این استراتژی ام برای رفتن به جبهه استفاده کنم و با حالتی خمود و شکست خورده برگشتم کرج.

 

 

* جوان پاکستانی بعد از دیدن امام، از هوش رفت

آذرماه سال 59 بود. برای شرکت در مراسم تدفین شهدا به بهشت زهرا رفته بودم و روز بعد هم در نماز جمعه حضور داشتم، فردای آنروز،  تصمیم گرفتم بروم جماران و امام را زیارت کنم. جلوی در اصلی جماران، یکی از پاسدارها آمد جلو و ممانعت کرد. من هم اصرار می کردم اما فایده ای نداشت. صبح زود بود و خیلی گرسنه بود. رفتم مغازه تا شیر و کیک بخورم. مشغول خوردن بودم که متوجه به دنبال من می گردند.

ظاهرا قرار بود که امام دیداری با پاسدارها داشته باشند به هر حال با گریه و زاری، مرا هم بازرسی بدنی کردند و فرستادند داخل حسینیه. هنوز هیچ کس نیامده بود. فقط یک جوان پاکستانی بود که همینطور به سمت بالکن جماران خیره شده بود و به صندلی امام که همیشه بر روی آن می نشست. بعدها متوجه شدم این پاکستانی، به عشق امام به ایران آمده بود و هربار که امام دیدار داشت، می رفت جلوی بالکن می ایستاد و همینطور اشک می ریخت، بعد هم وقتی امام وارد حسینیه می شود، از حال می رود و او را خارج می کنند. این کار همیشگی اش بود. آن روز هم همین اتفاق افتاد. به هر حال نشستم و منتظر بودم. قلبم از سینه می زد بیرون. فکر می کردم اگر امام مرا ببیند و از من ناراحت بشود که در جبهه نیستم چه خواهد شد؟! به هر حال لحظه ای که روزها و ماه ها منتظرش بودم فرا رسید و امام با آن هیبت و عظمت وارد حسینیه ساده جماران شد. به محض دیدن چهره امام، بلند بلند گریه می کردم. چون اولین نفر بودم که وارد حسینیه شدم، جای خوبی داشتم و نزدیک امام بودم. فضای باورنکردنی ای حسینیه جماران را در خود فرا گرفت. غیر قابل توصیف. هر کسی هم نمی تواند این حرفهای من را که با تمام وجود بیان می کنم، حس کند و باور کند. رزمندگان سرودی را - به سبک سرود معروف که در شهادت استاد شهید مطهری، ساخته شده بود- با هم همخوانی کردند که به این مضمون بود:

 

" بسته ام بسته بر کوی مهدی

ای صبا از سر کوی مهدی

 

بر مشامم رسان بوی مهدی

یابن زهرا یابن زهرا "

 

* در مقابل امام بغضم ترکید و فریاد زدم

بعد از سرودی که رزمندگان با سوز خاصی در جماران خواندند، امام صحبتهایش را شروع کرد. از اولین جمله های امام این بود که من در مقابل شما رزمندگان و خانواده های شما احساس حقارت می کنم. با این جمله، بغض رزمندگان ترکید. همه گریه می کردند. من هم که از قبل بلند بلند گریه می کردم. همه ساکت شده بودند و به حرفهای امام گوش می دادند اما من همچنان گریه می کردم به نحوی که در اطرافم همه اعصابشان خورد شده بود اما واقعا دست خودم نبود. با آن اشکها داشتم با امام درد و دل می کردم. امام چندین بار در صحبتهایشان، به مردم و رزمندگان اعلام کردند که جبهه ها به شما نیاز دارد. اسلام به شماها احتیاج دارد. باید در مناطق حضور پیدا کنید و در برابر استکبار بایستید و همینطور داشتند در مورد حضور در جبهه صحبت می کرد. به یاد ندارم که کجای صحبتهای امام بود اما من نتوانستم خودم را کنترل کنم. با همان حالت گریه ای که داشتم بلند فریاد زدم: "امام ! شما هی می گید برید جبهه، در جبهه حاضر باشید. خب امام! من هرجا می رم به من اجازه نمی دن. امام تو رو به مادرت حضرت زهرا قسم می دم که کاری بکن من با همین برادران به جبهه برم."

 

* قسم حضرت زهرا (س) و حضور در جبهه

وقتی با فریاد بغض آلود با امام صحبت می کردم، ایشان حرفشان را قطع کردند و به من نگاه کردند. وقتی حرفهایم تمام شد انگار، آبی روی آتش ریخته اند و تمام وجودم را آرامش گرفت. گریه ام هم قطع شد و کسانی که اطرافم بودند خیلی خوشحال شدند که بالاخره می توانند به حرفهای امام گوش دهند. انگار امام با نگاهشان، تمام آرامش دنیا را به قلبم منتقل کردند. یکی از پاسدارهایی که در آن جمع بود بعد از مراسم من را برد پیش خودش و شروع کرد به صحبت. پرسید که چرا به جبهه نمی روم و من هم توضیح دادم که برادرم اجازه نمی دهد. پیشنهاد که چند روز روزه، به امام زمان هدیه کنم و از او بخواهم که مشکلم را حل کند. خداحافظی کردیم و من هم در قبلم نیت کردم. آمدم کرج و رسیدم خانه. در حال خوردن نهار بودم که برادرم آمد. همین که در را باز کرد و احوالپرسی کردیم گفت: "پسر! تو آخه هنوز یاد نگرفتی که وقتی یک بزرگ داره صحبت می کنه، وسط حرفش نپری؟!" من غافلگیر شدم و هنوز گیج بودم که منظور برادرم چیست؟ گفتم: "چی شده؟" گفت:"مگه تو جماران نرفته بودی؟ مگه وسط حرف امام نپریدی؟ این مراسم رو پخش کرده بودن." من خیلی تعجب کردم و اصلا فکر نمی کردم که اینطور موضوع بزرگ شود. برادرم گفت: "چرا امام رو به مادرشون قسم دادی؟ چرا این کار رو کردی؟" بعد بغضش گرفت و از اتاق رفت بیرون.

چند روز بعد، وقتی در حال افطار بودم، برادرم از من سوال کرد که: "حمید داداش، راستی راستی تصمیم گرفتی که بری جبهه؟" گفتم: "آره داداش" گفت: "پس پاشو برو کاغذ و خودکار بیار". من از جا پریدم و رفتم کاغذ و خودکار آوردم و دادم دستش. او هم امضا کرد و با اثر انگشت و امضا تاییدش کرد و داد به من. باورم نمی شد. این اتفاق روز 3 دی ماه سال 59 افتاد. من برای اینکه برادرم از کاری که کرده پشیمان نشود، کاغذ را برداشتم، داخل یک کیسه نایلونی گذاشتم و بردم بیرون زیر یک سنگ، پنهان کردم که دیگر این موقعیت را از دست ندهم.

 

* قولی که به آن وفا نکردم

به هرحال با نامه ای که داشتم کارهای اعزام انجام شد. در پادگانی که در کرج بود حضور پیدا کردم و آقا مهدی شرع پسند هم مشغول تدارک کارهای اعزام بود. از قبل آقا مهدی را می شناختم و او هم مرا می شناخت چون در بسیج حضور پررنگی داشتم و آموزشهای مختلفی را هم طی کرده بودم اما فقط نیروهایی را اعزام می کردند که آموزش مخصوص قبل از اعزام به جبهه را طی کرده باشند و به همین دلیل از اعزام من جلوگیری کردند اما قول دادم که جبهه نباشم و البته به کمک همان استراتژی همیشگی که زدم زیر گریه موفق شدم نظرشان را تغییر بدهم و بالاخره با هر شرایطی بود، پنجم دی ماه سال 1359 به جبهه اعزام شدم.

بعضی از مواقع در مدتی که در جبهه حضور داشتم، برایم بسیار سخت و گران است. وقتی در تنهایی و خلوت با خودم فکر می کنم که چرا آن اتفاق ها افتاد و چرا آنطور که باید می شد، نشد واقعا به هم می ریزم و از اینکه لایق فرصتهای خاص و ویژه نبودم همیشه خود را ملامت می کنم. یکی از همین لحظات، مجروحیت اولم بود. زمانی که در گیلانغرب حضور پیدا کردم قرار بود به عنوان نیروی پشتیبانی فعالیت کنم. در آن اعزام حدود 45 نفر بودیم. آقا مهدی شرع پسند، این 45 نفر را به سه گروه تقسیم کرد و گفت که قرار است عملیات انجام شود. گروهی که من در آن قرار داشتم، با مسئولیت برادر حاج خیرالله حسینی – مسئول پشتیبانی – قرار شد در عقب بمانیم. منطقه ای به نام "گندابه" را در نظر گرفتند که در آنجا مستقر شویم. چند روز بعد اواسط دی ماه، برادر خیرالله حسینی آمد و گفت که آب و پتو و غذا بردارید که باید آماده حرکت بشویم. قرار نبود که من به خط بروم. اما خودم را با تجهیزات کامل آماده کردم و یک پتو را روی سرم گذاشتم و رفتم داخل صف ایستادم. به همین راحتی و البته پنهانی رفتم خط. در واقع بدقولی و بدعهدی کردم.


فارس