نقدی بر کتاب: ایران؛ برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها بخش پایانی


سید مصطفی تقوی

نقدی بر کتاب: ایران؛ برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها  بخش پایانی

ایران و رضاخان؛ به روایت انگلیسیها و به رضایت رضاخان بخش چهارم و پایانی

در بخش آخر این نقد ادامه مطلب را می خوانیم:

نمونۀ جالب دیگر آنکه:

در اوایل دی ماه [1304] لورین مهمانی ناهاری ترتیب داد و از اسمعیل قشقایی (صولت الدوله)، رئیس قبیلۀ قشقایی، شیخ خزعل و ابراهیم (قوام الملک)، رئیس اسمی پنج عشیرۀ عرب فارس، در سفارتخانه دعوت کرد... خزعل و قوام الملک را هم بیشتر برای این به سفارت خوانده بود که حمایت بریتانیا را از رضاشاه نشان دهد. پس از صرف ناهار، لورین از یک یک سران عشایر خواست تا سوگند یاد کنند که به رضاشاه وفادارند و با حکومت بریتانیا که بزرگواری و فرزانگی اش را هر کدام ستودند دوستی فناناپذیر دارند.۱۸۶

نمونۀ دیگر که نویسنده میکوشد با بیان مطالبی در قبل از آن، تصویر واژگونه ای از روابط انگلیس و رضاشاه به نمایش بگذارد تا از اهمیت آن بکاهد، آن است که رضاشاه در دیداری با لورین، «بدون مضایقه تصدیق کرد که بریتانیا و نمایندگانش در ایران کشور و خود او را یاری داده اند».۱۸۷

این مطالب را از همین کتاب مورد بحث آوردیم و نیازی ندیدیم که در این باره به منابع و اسناد فراوان دیگر اشاره کنیم. اما این پرسش مطرح است که چگونه میتوان این اذعان و اقرارهای نویسنده را با ادعاهای دیگر او از این قبیل که رضاخان درست به موقع آمد و آنچه را ملت میخواستند به آنها داد، «بدون دخالت خارجی»،۱۸۸ و یا ادعای «استقلال کامل ]رضاخان[ و برائت ]او[ از دخالت و نفوذ بیگانه»،۱۸۹ سازگار کرد؟ همچنین چگونه میتوان اذعان به این همه توان و امکان و هماهنگیها و مداخلۀ انگلیس برای کمک به تسلیم خزعل را با این ادعا و چهرهپردازی که «بعید است بتوان رضاخان را ترغیب به مصالحه یا دادن امتیازهایی به شیخ کرد... اعزام سپاهیان انگلیسی به خوزستان شاید یگانه چیزی بود که رضاخان را ناچار میکرد تا اجازه دهد شیخ خزعل مقام خود و دست کم مقداری از قدرت پیشین خود را نگه دارد... انگلستان امکانات چندانی نداشت برتری قوای رضاخان چشمگیر بود و امیدی هم نبود طوایف همسایه به کمک شیخ آیند... تنها راهی که برای حفظ آبروی انگلیس مانده بود ترتیب دادن ملاقاتی میان خزعل و رضاخان بود و امیدواری اینکه راه حلی آبرومندانه پیدا شود»،۱۹۰ سازگار کرد؟

به هر حال در ماجرای تسلیم سازی خزعل، برخلاف آنچه نویسندۀ کتاب میخواهد القاء کند، اگر خطری متوجه منافع انگلیس بود، از ناحیۀ خزعل بود و نه رضاخان. زیرا این خزعل بود که میخواست قربانی شود و اگر از این تصمیم انگلیس آگاه میشد برای حفظ خود احتمال داشت دست به هر اقدامی بزند. و به همین علت، آن دسته از مأموران انگلیس که موفق شدند این بحران را بدون خطر به پایان برسانند مورد تقدیر قرار گرفتند. اما نویسندۀ کتاب چون توجه دارد که پایان کار خزعل به نحو مطلوب و رضایت انگلیس از این امر و تقدیر آن دولت از مأمورانی که نقش مؤثری در این موضوع داشتند، اساس مدعاها و حماسه سرایی های او در رابطه با انگلیس و رضاخان و خزعل را به چالش میکشاند، میکوشد این واقعیت روشن را اینگونه واژگونه وانماید که گویا به رغم آنکه انگلیس از گسترش قدرت دولت مرکزی، تسلیم خزعل و الحاق دوبارۀ؟! خوزستان به ایران ناراحت بود، اما همین اندازه هم که دیپلمات های او هنرنمایی کردند و توانستند رضاخان را مهار کرده! و ترحم او را برانگیخته تا اندکی از منافع بریتانیا را حفظ کنند و دست کم خزعل به قتل نرسد، راضی بوده و به همین خاطر بود که مأموران خود را مورد تقدیر قرار داد. چون اگر ادعاهای ایشان کمترین بهره ای از واقعیت میداشتند، میبایست دولت انگلیس مأموران خود را توبیخ میکرد. از این رو، او ضمن اظهار شگفتی از تقدیر بریتانیا از لورین، این مطلب را اینگونه مطرح میسازد:

روز ۲۹ آذر ۱۳۰۳ رضاخان امضای خود را پای سندی گذاشت که شیخ را می بخشید و توافق میکرد مالکیت و دارایی و زمین هایش را احترام نهد و تعهدی سپرد که شیخ و بستگان او مورد آزار و اذیت قرار نگیرند... «خوزستان بار دیگر جزو مکمل ایران شده بود»... برای هیچکس از جمله سفارت انگلیس تردید نبود که پس گرفتن خوزستان دائمی و برگشت ناپذیر است. و پس از چنین مقدمه و مؤخرهای هم مینویسد:

شگفت آنکه بر شهرت لورین به عنوان دیپلماتی زبردست افزود. صرف این واقعیت که از برخوردی خونین، بدون کشت و کشتار یا خسارت به تأسیسات نفت، جلوگیری شده بود سخت برای وزارت خارجۀ انگلیس رضایتبخش بود، و لورین نیز از اینکه بحران را تخفیف داده است مورد تفقد قرار گرفت.۱۹۱

بدین ترتیب، خزعل با تدبیر و ظرافت وادار به تسلیم شد. پر روشن است که خزعل پس از تسلیم، به عنوان موجودی خلع ید شده و فلج شده که همۀ ابزار مقابله و کارآمدی در عرصۀ سیاست ایران از او گرفته شده بود، هیچگونه خطری را متوجه منافع انگلیس و دولت ایران نمیکرد. تنها اقدامی که از سوی خزعل میتوانست به حیثیت انگلیس و نه ایران، آسیب وارد سازد، فرار او به یکی از کشورهای عربی همسایه بود. موضوع فرار او چه پیش از تسلیم و چه پس از آن، برای بریتانیا از اهمیت فوق العادهای برخوردار بود. خواستۀ مطلوب بریتانیا، تسلیم خزعل به رضاخان بود و بس. حضور او در خوزستان به صورت قبل از کودتا، کشته شدن و یا فرار او هر کدام برای انگلستان مشکلاتی در پی داشت. در فرایند تسلیم سازی، هنگامی که مسئلۀ احتمال فرار خزعل مطرح شد، نویسندۀ کتاب، نگرانی انگلیس از این موضوع را با تکیه بر اسناد وزارت خارجۀ آن دولت اینگونه مینویسد:

بریتانیا به هراس افتاد که مبادا خزعل ایران را ترک گوید و در ملک خود در بصره اقامت گزیند. فرار او به یکی از کشورهای عرب همسایه آبروی انگلیس را میبرد. همه فکر خواهند کرد که بریتانیا به متحد خود پشت کرده است آن هم متحدی که به او تضمین داده بود و با او تعهدات قراردادی داشت.۱۹۲

حال اگر، اندکی بعد از تسلیم، مسئلۀ فرار خزعل جدی شود، انگلستان زیان میبیند یا دولت ایران؟ به نظر میرسد که دولت ایران از فرار خزعل نه تنها زیان نمیدید شاید سود هم میبرد. زیرا اولاً برخلاف ادعای نویسندۀ کتاب، خزعل خلع ید شده قادر به هیچگونه تهدیدی بر ضد ایران نبود. ثانیاً اگر خزعل فرار میکرد، املاک و اموال و ثروت او که ارزش آنها چندین برابر بدهی مالیاتی وی بود بهطور طبیعی و قانونی به دولت ایران تعلق میگرفت. بنابر این، این دولت انگلیس است که از فرار خزعل زیان میبیند و هرگاه چنین احتمالی بدهد برای جلوگیری از آن دست به هر کاری میزند. در چنین شرایطی، از نظر انگلیس، مناسبترین برخورد با خزعل، آوردن او به تهران و کنترل همیشگی او از طریق حبس محترمانه بود. حال اگر خزعل به جای تسلیم، قصد فرار داشته باشد، آوردن او به تهران، چیزی جز خواسته و نفع انگلیس است؟

ظاهراً مدتی پس از تسلیم، خزعل به فکر فرار میافتد و خبر آن به تهران میرسد. و ظاهراً رضاخان و انگلیسیها در پی رایزنیهای خود بهتر آن دیدند که به وسیلۀ مقامهای انگلیسی خزعل به تهران دعوت شود تا شاید حساسیت او برانگیخته نشده و به سادگی دعوت را بپذیرد. اما ظاهراً خزعل هم نتیجۀ این دعوت را احساس کرد و مسامحه میکرد. هنگامی که این تاکتیک کارگر نشد، تنها راه باقیمانده اقدام مستقیم به وسیلۀ دولت ایران بود و همین کار نیز صورت گرفت. حال ببینیم که نویسنده چگونه طبق معمول این صحنه را واژگونه می آراید و آن را به عنوان یکی از نمادهای استقلال رضاخان و عرصه های رویارویی او با انگلیس وانمود می سازد. ایشان آن سخن خود را دربارۀ هراس بریتانیا از فرار خزعل فراموش کرده و در این باره اینگونه می سراید:

سه ماه بعد خبر به تهران رسید که شیخ میخواهد ایران را ترک گوید و در ملک خود در بصره بسر برد، و رضاخان نگران شد که چنانچه خزعل دور از نظارت و دسترس او باشد باز ممکن است دردسر درست کند. چه بسا که قبیلۀ خود و قبیله های مجاور را به تبهکاری برانگیزد و پادگان خوزستان پیوسته گرفتار آرام کردن آنها باشد. در فروردین ۱۳۰۴ رضاخان موضوع را با لورین در میان گذاشت و تأکید کرد که مسئلۀ بدهی مالیاتی خزعل هنوز حل نشده است و اگر بتوانند او را راضی کنند که برای فیصله دادن امور خود به تهران بیاید کارها تسهیل میشود. لورین به وزارت خارجه و به کنسول تازۀ انگلیس در اهواز، مانی پنی (که به جای پیل آمده بود)، نوشت که از شیخ بخواهند برای حل و فصل کار مالیاتیاش به تهران برود و مشکلات مربوط به اموال خود را برطرف سازد. خزعل به دلهره افتاد و چندی پاسخ نداد.در اوایل اردیبهشت،به دستور رضاخان و بدون اطلاع مقامات انگلیسی[؟!]، سربازان ایرانی وارد کشتی خزعل شدند، او و یکی از پسرهایش را گرفتند و آنها را با اتومبیل به تهران فرستادند. آنها در یکی از خانه های متعددی که خزعل در تهران داشت منزل کردند.

لورین بقیۀ مرخصی قطع شدهاش را میگذراند و در تخت جمشید بود که تلگرافی از چمبرلین به او رسید و خبر داد خزعل را به زور به تهران بردهاند. لورین تقصیر را گردن خود شیخ انداخت که توصیۀ قبلی او را برای آمدن با پای خود به تهران نپذیرفت. به چمبرلین گزارش کرد که از دست او چندان کاری ساخته نیست[!] چون شیخ عاقلانه رفتار نکرده است. رضاخان از طریق واسطه هایش توضیح داد که چاره ای نداشت جز آوردن خزعل به تهران. اگر در خوزستان میماند، پیوسته با عشایر گرفتاری به وجود میآمد.۱۹۳

آشفته نگاری وعبارت پردازیهای نویسندۀ کتاب برای القای این پندارنادرست ازخزعل که دراوج اقتدارش، دیگر برای انگلیسیها بی مصرف شده بود و خود آنها قبایل حامی او را از کار انداخته و وی را مجبور به تسلیم کرده بودند،و بدین ترتیب،در اوج اقتدارش نتوانست خطرساز و بحران آفرین باشد، ولی گویا پس از تسلیم و خلع ید و خانه نشینی می توانست برای دولت ایران بحران بیافریند! و فرار او هم نه مشکل انگلیس، بلکه مشکل ایران و مسئلۀ بدهی مالیاتی او بوده و بنابراین، رضاخان برخلاف میل انگلیسیها و بدون اطلاع آنان! او را به تهران آورد، پایان نمییابد. بلکه حماسه سرایی برای قهرمان نمایی رضاخان همچنان ادامه دارد. ایشان در پی عبارات یادشده مینویسد: «سرانجام خزعل و پسرش روز ۲۰ اردیبهشت به تهران رسیدند. لورین خوش آمدنامه ای برای او فرستاد».۱۹۴ تا اینجای مطلب گویای آن است که انگلیسیها میخواهند همچنان مورد اعتماد خزعل باقی بمانند و بنابراین میکوشند تا خود را همچنان دوست و حامی او وانمود سازند. اما عبارت پردازیهای بخش پایانی قصه، هنگامی که پیک میخواهد خوش آمدنامۀ لورین را به خزعل برساند، جالبتر است:

ولی نگهبانان اطراف خانۀ شیخ جلو پیک را گرفتند. هاوارد سراغ او رفت، به او هم اجازه ورود ندادند. لورین به هاوارد دستور داد به دیدن رضاخان برود و از او بخواهد به مأموران سفارت انگلیس اجازه آمد و رفت بیقید و شرط داده شود. رضاخان با عصبانیت و فحش و دشنام[؟!] به هاوارد گفت که خزعل تبعۀ ایران است و هاوارد، لورین یا کس دیگری نمیتواند بدون اجازۀ صریح او خزعل را ببیند. وی وظیفه دارد به امنیت کشور بیندیشد و نمیتواند دید و بازدید مقامات انگلیسی را با آدمی که تا چندی پیش یاغی بود تحمل کند. هاوارد چاره ای جز اعتراض نداشت و مرخص شد.۱۹۵

البته خوانندۀ آگاه از تاریخ سیاسی معاصر ایران به خوبی از این امر نیز آگاه است که ژست مخالف نمایی و ضدیت با انگلیسیها، یکی از مهمترین و کارآمدترین تاکتیکهای توافق شده و حاکم بر روابط میان انگلیسیها و رضاخان، برای بقاء و پیشرفت اوست. بدین ترتیب، هرگاه لازم آید که چنین جنگ زرگری میان طرفین درگیرد، آنان معنا و مفهوم واقعی گفتار و رفتارشان نسبت به همدیگر را بهتر از دیگران درک میکنند. ولی از این گذشته، آیا این تصویر پرداخته شده از رضاخان را که «تحمل دید و بازدید مقامات انگلیسی» از یک «تبعۀ ایران» را نداشته و آن را با «فحش و دشنام» پاسخ میگوید، میتوان با تصویر متناقض دیگری از او که نویسندۀ کتاب در موارد گوناگونی ناخواسته بدان اعتراف دارد، سازگار کرد؟ به بیان دیگر، آیا کسی که در همۀ مسائل داخلی ایران و دست کم برای سرکوبی ایرانیان بسیاری از جمله همین خزعل، نه تنها همۀ فرایند عملیات را با همین لورین و هاوارد هماهنگ میکند، بلکه پیش از عمل، بدون موافقت آنها تصمیمی نمیگیرد، قادر به فحش و دشنام به آنان است؟ چرا تصمیم گیری برای سرکوبی خزعل، مراحل عملیات نظامی، وادار کردن خزعل به تسلیم، حتی چگونگی پیشواز رفتن خزعل، و از آن مهمتر، در همین آخرین حلقۀ تسلیم خزعل یعنی آوردن او به تهران به بهانۀ تصفیۀ بدهی مالیاتی، همه و همه با مشورت و هماهنگی با لورین و هاوارد صورت میگیرد، و در همۀ این موارد این پرسش برای رضاخان پیش نیامد که برای تنبیه و تسلیم یک تبعۀ ایرانی خلع ید شده و یا ملتزم کردن او به پرداخت دیونش، چه نیازی به کسب مجوز از لورین و هاوارد است؟ به راستی لورین و هاوارد از چه وقت برای رضاخان غیرخودی و غیرقابل اعتماد شدند!؟ چرا هنگامی که همینان در همین روزها به خزعل دستور میدهند که باید تسلیم شود، رضاخان از این فحشها نثارشان نمیکند، به این دلیل محکم که خزعل تبعۀ ایران است و چرا شما مجوز تسلیم او را صادر میکنید؟ و چراهای بسیار دیگر... . دیدار همان کسانی که خزعل را در اوج اقتدارش وادار به تسلیم کردند، آن هم در زندان با او، چه اندازه برای حکومت ایران مهمتر و خطرناکتر و ننگینتر و اهانتآمیزتر از دیگر رفتارهای آنان با این تبعۀ ایران است؟ همچنین هنگامی که همین مقام انگلیسی (لورین) چند تبعۀ مهم ایران یعنی سران عشایر و از جمله همین خزعل را آشکارا به سفارت برد و از آنان خواست تا سوگند یاد کنند که به رضاشاه و حکومت بریتانیا وفادار بوده و دوستی فناناپذیر داشته باشند،۱۹۶ رضاخان که اینک شاه شده بود و از اقتدار بیشتری برخوردار بود و قاعدتاً توان فحاشی و ابراز خشم بیشتری داشت، در اینباره چه واکنشی نشان داد؟ آیا او همان مقامات انگلیسی را که تحمل دید و بازدیدشان با یک تبعۀ ایرانی زندانی را نداشت! به باد فحش و دشنام گرفت که چرا تبعۀ ایران را به سفارت میبرند و به آنان چه ربطی دارد که شهروند ایرانی را وادار به سوگند وفاداری به حکومتهای ایران و بریتانیا بکنند؟ افزون بر همۀ اینها، آیا رضاخان که افزون بر این حمایتهای انگلیس، اصل ظهور خود در عرصۀ سیاست را مرهون آنان بود و بدان علم شهودی داشت، و بهتر از هر کس دیگری بقای خود و پیمودن مراحل دیگر راه تا رسیدن به سلطنت را تنها در گرو ارادۀ انگلیسیها میدانست، دستکم در مقطعی که نویسندۀ کتاب چنین ادعایی میکند، توان و امکان چنان برخوردی را با آنان داشت؟ اینها و صدها ناگفتۀ دیگر، به خوبی بیپایگی چهرهپردازی غیرواقعی نویسندۀ کتاب از رضاخان را روشن میسازند.

لورین و کودتا

نویسنده در پائین تصویر لورین که میان صفحات ۳۸۴ و ۳۸۵ گنجانیده شده است، اینگونه نوشته است: «... در طول پنج سال مأموریت خود به سیاست دیرین لندن در ایران شک آورد و از تضعیف حکومت مقتدر مرکزی سرباز زد». ایشان این سخن را با عبارات دیگری در چند جای دیگر کتاب خود نیز آورده است.۱۹۷ از مجموعۀ مباحث مطرح شده در کتاب و دیدگاه حاکم بر آن، اینگونه به نظر میرسد که نویسنده بر این باور است که گویا لرد کرزن، وزیر امور خارجۀ انگلیس، همچنان بر تضعیف دولت مرکزی ایران و تقویت دست پروردگان ویژۀ محلی برای رویارویی با آن سماجت میورزید ولی لورین با مهارت ویژهای توانست سیاست نوین تقویت دولت مرکزی را خلق و بر دیپلماسی بریتانیا تحمیل کند و حتی به باورنویسندۀ کتاب،به طور متمردانهای از اجرای سیاست رسمی دولت متبوع خود «سرباز زند».

شاید ریشۀ چنین باور نادرستی آن باشد که ظاهراً نویسنده در جریانشناسی سیاسی بریتانیا دچار اشتباه گردیده است. بدین معنا که چون جناح وزارت خارجه و جناح وزارت جنگ، هر کدام بخشی از جامعه و کانونهای سرمایه داری آن را نمایندگی میکردند و به همین علت، هم در سیاست داخلی و هم در سیاست خارجی، به ویژه سیاست آسیایی، تفاوتهای مهمی گاه در استراتژی و گاه در تاکتیک با یکدیگر داشتند، بنابراین، اختلاف آنها در مورد ایران هم اینگونه رخ مینمود که کرزن به نمایندگی از یک جناح همچنان بر سیاست تضعیف حکومت مرکزی پای بفشارد و در برابر او، لورین به نمایندگی از جناح دیگر، به رغم آنکه نمایندۀ سیاسی کرزن بود، از اجرای سیاست او سر باز زده و در تقویت حکومت مرکزی بکوشد. حال آنکه درست آن است که هر دو جناح یادشده به رغم اختلاف هایی که در دیگر زمینه ها با یکدیگر داشتند، پس از انقلاب شوروی دربارۀ اصل ایجاد حکومت متمرکز مقتدر در سراسر ایران اتفاق نظر داشتند. اگرچه دربارۀ چند و چون آن، امکان یا عدم امکان ایجاد آن و همچنین چگونگی ایجاد آن اختلاف دیدگاه داشتند، اما در اصل آن همرأی بودند و تحقق آن را بخش مهمی از منافع ملی بریتانیا میدانستند. یکی از موارد اختلاف نظر جناحهای یادشده در مورد ایران بر سر این رخ مینمود که آیا بریتانیا در پی تسلط بر همۀ خاک ایران باشد یا اینکه از اصطکاک با شوروی بپرهیزد و بخش شمالی ایران را به حال خود رها سازد و بر نیمۀ جنوبی آن متمرکز گردد؟

همچنین بر سر این مسئله اختلاف بود که تسلط بر سراسر ایران در قالب قراردادی همانند قرارداد ۱۹۱۹ به اجرا درآید یا به صورت کودتایی نظامی؟ بدینترتیب، اگرچه پس از شکست قرارداد و اجرای کودتای نظامی، محافظه کاری کرزنِ (مبتکر قرارداد و مخالف کودتا) موجب میگشت که او در فرایند تحقق دولت مرکزی مقتدر در ایران، نسبت به جریانها و رجال سیاسی و همپیمانان محلی و غیره، وسواسها و مصلحت اندیشیه ای محافظه کارانه داشته باشد، اما این بدان معنا نیست که او با اصل تمرکز قدرت در ایران مخالف بوده باشد تا به نادرست گفته شود که لورین از اجرای سیاست او سرباز زده است.

سیاست تقویت حکومت مرکزی نه ابتکار لورین، که استراتژی بریتانیا در ایران، از فردای انقلاب شوروی بود. قرارداد و کودتا تنها دو راهکار متفاوت برای تحقق یک استراتژی بود که چون یکی ناموفق ماند، دیگری به اجرا درآمد. اما با توجه به روح حاکم بر نگارش کتاب، به نظر میرسد نویسنده با مبتکر جلوه دادن لورین، در پی القای این مطلب است که رضاخان به رغم میل بریتانیا! اوضاع ایران را به گونهای دگرگون ساخت که دیگر زمینهای برای اجرای سیاست سنتی بریتانیا مبنی بر تضعیف دولت مرکزی باقی نمانده بود، «و با وجود همۀ وقایعی که از ۱۲۹۸ تا ۱۳۰۱ در ایران اتفاق افتاد، در طرز تفکر کرزن نسبت به ایران تغییری روی نداد»،۱۹۸ اما لورین که از نزدیک شاهد آن تحولات بود، واقعیت را زودتر درک کرده و با مهارت ویژۀ خود «سیاستگزاران لندن را با واقعیات جدیدی روبهرو کرد و [آنها] ناچار شدند خود را با شرایط تازه تطبیق دهند»، پس قابل ستایش است.۱۹۹

به بیان دیگر تعریف و تمجید از لورین و مبتکر جلوه دادن او، در ردیف دیگر تشبثات نویسنده و تنها به منظور چهرهپردازی خاص از رضاخان صورت گرفت وگرنه هیچ پژوهشگر آگاه از تاریخ سیاسی ایران نمیتواند با تعبیر به کار برده شده دربارۀ لورین موافق باشد. حتی خود نویسندۀ کتاب هم نتوانسته به این داوری خود دربارۀ لورین پایبند بماند. ایشان در بحث نخستوزیر شدن رضاخان، لورین را مخالف نخستوزیر شدن او میداند و پس از ذکر علتهای ظاهری مخالفت لورین با این امر، علت واقعی این مخالفت را این میداند که از دیدگاه لورین، «رضاخان وقتی نخست وزیر شد دیگر کسی قادر نیست جلو نقشه های او را برای مطیع ساختن قبایل جنوب بگیرد».۲۰۰

یاللعجب، چگونه میتوان کسی را هم مبتکر سیاست تقویت حکومت مرکزی قلمداد کرد به گونه ای که حاضر است به خاطر آن از اجرای سیاست رسمی وزارت متبوع خود سرباز زند، و هم مخالف نخست وزیر شدن فردی آن هم به این دلیل عجیب که نخست وزیری او باعث مطیع ساختن قدرتهای محلی و در واقع، باعث تقویت حکومت مرکزی میشود؟ افزون بر این، نویسندۀ کتاب در جای دیگری اذعان دارد که مدتها پیش از لورین، «سودبخشی کل سیاست» بریتانیا به وسیلۀ هرمان نرمن، سفیر پیشین انگلیس در ایران، هم زیر سؤال رفته بود.۲۰۱

همۀ این موارد به خوبی روشن میسازند که در تغییر سیاست انگلیس در ایران، عوامل گوناگونی مانند وقوع انقلاب شوروی و تغییر آرایش سیاسی جهان، بحران سیاسی بریتانیا در مناطق تحت استعمار، بحران اقتصادی آن کشور پس از جنگ جهانی اول، مبارزه و موضعگیری جناحهای سیاسی و اقتصادی آن دولت در عرصۀ سیاست داخلی و خارجی، تحولات سیاسی - اجتماعی - فرهنگی ایران پس از مشروطه و موقعیت ژئوپلیتیک آن و بسیاری از عوامل ریز و درشت دیگر تأثیرگذار بودند. بنابراین، اتخاذ تصمیم دربارۀ خلع ید از دست پرورده های محلی، تقویت دولت مرکزی، قرارداد ۱۹۱۹، کودتای ۱۲۹۹ و برنامه های اجراشدۀ پس از آن در ایران، محصول و معلول تعامل و تضارب مجموعه عوامل یادشده بود. بدین ترتیب، منطقی و درست آن است که کودتا و اقدامات رضاخان نیز معلول و مولود تغییر سیاست بریتانیا در ایران دانسته شود و نه برعکس. پر روشن است که ادعا و القای این مطلب که اقدامات رضاخان، بریتانیا را ناگزیر به تغییر سیاست خود در ایران کرد هیچ جایگاه و اعتباری در عالم علم نداشته و مصداق بارز واژگونه نویسی است. قربانی کردن حقیقت و اظهار چنین ادعایی غیرعلمی، تنها میتواند ناشی از نوعی ساده اندیشی و سطحی نگری، اگر نگوییم کج اندیشی و ناآگاهی، نسبت به تاریخ تحولات جهان و ایران و یا از شدت جانبداری متعصبانه و غیرواقعبینانه از رضاخان باشد.

سخن پایانی

موارد بسیار دیگری در کتاب وجود دارد که به نظر میرسد نگرش ویژۀ نویسنده به نگارش و تحلیل غیر واقع بینانۀ آنها انجامیده و همچنان جای نقد و گفتگو دارند. مباحثی مانند سیاست عشایری رضاشاه، قتل ماژور ایمبری، ماجرای جمهوریخواهی، مواضع احمدشاه و... از اینگونه اند. در واقع، نقد و تحلیل همۀ مدعیات و موارد مطرح شده در کتاب، تألیفی حجیم و مستقل را میطلبد.

شیوه پردازش عبارات و آوردن داده ها و اطلاعات و کثرت ارجاعات کتاب به اسناد خارجی ممکن است خوانندۀ مبتدی را شیفته و مجذوب ساخته و از توجه به کاستیها و نادرستیهای تأسفبار آن غافل سازد. اما اگر چنین غفلتی دست ندهد، خواننده میتواند هم از نکات و مطالب مفید و خواندنی کتاب بهره مند شود و هم با علت یابی کاستیها و ناراستیهای آن بر تجربۀ پژوهشی خود بیفزاید. به نظر میرسد مهمترین عواملی که باعث شده نویسندۀ کتاب در تحلیل مسائل از مسیر واقعیت و روش علمی به دورافتاده و در ارزیابی و داوری نسبت به افراد و حوادث، گرفتار تناقضها و نوسانهای فراوانی گردد، همانا این بود که ایشان دل در گرو رضاشاه داشته است و برای وصف این محبوب، تنها به اسناد وزارت خارجۀ انگلیس اعتماد کرده و در پرتو آنها برای بیان علایق خود، غیر واقع بینانه قلم فرسوده است. همین امر باعث شد تا تحلیلهای کتاب از اعتبار علمی لازم بی بهره گشته و پر از تناقض بشوند. جانبداری متعصبانه نسبت به رضاشاه باعث شده نویسنده به رغم ادعا و وعدۀ بیطرفی برای ارائۀ تصویری متعادل از رضاخان،۲۰۲ نتواند به این قول خود وفا نماید و در عمل، همۀ قدرت علمی و دانش تاریخی خود را حتی در بسیاری از موارد به گونهای احساسی - حماسی و غیرعلمی و غیرتاریخی به کار بسته تا از او چهرۀ مطلوب خویش را بسازد. حجت دانستن اسناد بریتانیا و در عمل، محدود کردن منابع پژوهش به همان اسناد، اگرچه نویسنده بدان مباهات میورزد، اما ازنظر روش شناسی علمی به عنوان یک کاستی شناخته شده است و به اعتبار پژوهش خدشه وارد میسازد. افزون بر آن، اغراض و محدودیتها و ملاحظات گوناگون موجود در آنها را به نوشته منتقل و تحمیل میکند، به ویژه اگر پژوهشگر با مفاد آن اسناد همدلی و همسویی داشته باشد.

اسناد سیاسی بریتانیا، منابع تاریخ ایران نبوده و به قصد تاریخنگاری نوشته نشده اند. آنها مجموعه گزارش هایی سیاسی هستند آمیخته با جهتگیریها و ملاحظات خاص و دارای گفتمانی خاص برای برنامه ریزی و تصمیم گیری یک کشور استعمارگر دربارۀ کشوری تحت سلطه. بنابر این، در مورد کشوری مانند ایران در مقطع تاریخی مورد بحث، درست آن است که تاریخ ایران از دیدگاه یک ایرانی و با جامع نگری علمی نوشته شود و در این راستا اسناد بریتانیا به عنوان مکمل تحقیق و تا آنجا که از سوی مسلمات و واقعیت کلی و عینی تاریخ ایران تأیید گردند، مورد استفاده قرار گیرند. نه آنکه برعکس، حقایق بزرگی نادیده گرفته شوند و واقعیات عینی واژگونه نوشته شوند تا با اسناد بریتانیا، آن هم آن مقدار از آنها که تاکنون صلاح دیدهاند منتشر نمایند، سازگار گردند.

چنین نگرش ناصوابی باعث شده صورتبندی کلی کتاب مورد بحث را معجونی از دلدادگی به رضاشاه و اعتماد کامل به اسناد بریتانیا تشکیل بدهد و آن را به نوشته ای در خور عنوان «ایران و رضاخان؛ به روایت انگلیسیها و به رضایت رضاخان» تنزل دهد. چون در واقع نویسنده فقط کوشیده با گزینش و تقطیع اسناد بریتانیا و ترجمه و تفسیر دلخواه آنها، چهره مطلوب خود از رضاخان را استخراج و ترسیم کند. چهرهای که فقط میتواند مطلوب رضاشاه و غربگرایان پهلوی ستای امروز واقع بشود.

برای روشن شدن این مطلب، این پرسش را به میان مینهیم که به راستی اگر رضاشاه یا نمایندۀ او کتاب «ایران: برآمدن رضاخان...» را مطالعه کند، چند مطلب مخالف نظر خود را در آن مییابد؟ شاید به موارد معدودی مانند اینکه در انتخابات مجلس مؤسسان «فقط نامزدانی را که مطمئن بودند به رضاخان رأی، یا بگوییم تاج، میدهند اجازه دادند انتخاب شوند»،۲۰۳ و یا همچنین، «زننده ترین نقیصۀ اخلاقی رضاشاه میل سیری ناپذیر او به تملک زمین بود»،۲۰۴ برخورد کند، که البته واقعیت داشت. اما قطعاً او نیز با خواندن کتاب متوجه میشود که اولاً در برابر آن همه قلم فرسایی مبالغه آمیز برای ارائه و جا انداختن تصویری مستقل، میهن پرست، قهرمان ضدبیگانه به ویژه ضدانگلیس، «پدر ایران نوین و معمار تاریخ قرن بیستم کشور»،۲۰۵ یکی دو اشارۀ گذرا و محدود به یکی دو مورد واقعیت های غیرقابل انکار برای حفظ ظاهر بیطرفی، ضروری و اجتناب ناپذیر بوده است. ثانیاً کوشش شده همین موارد معدود هم در حد توان کمرنگ و کم اهمیت وانمود شود و با این توجیه که همۀ رژیمها چنین کارهایی را انجام میدادهاند و «رژیم پهلوی این سنت ناپسند را اختراع، ابداع یا مبالغه نکرد»۲۰۶ از قبحشان کاسته شود. از این گذشته، به اذعان نویسنده،«هیچ راهی برای توجیه مطلب نیست».۲۰۷ وگرنه قدرت قلم در این باره هم به کار بسته میشد.

بدین ترتیب، ظاهراً نویسندۀ کتاب نه تنها در ارائۀ تصویری متعادل از رضاشاه ناموفق بوده- البته از مجموع مباحث کتاب چنین بر میآید که به رغم این اظهار، از آغاز چنین تصمیمی نداشته و تنها در پی ارائۀ تصویری مطلوب از رضاشاه بود - بلکه به گونۀ دیگری در همان دامی افتاده است که در آغاز کتاب، دیگر نوشته های تاریخی را گرفتار آن معرفی کرد.۲۰۸ چه خود هم سخن تازه ای به ارمغان نیاورد، بلکه به «تکرار روایت» رایج و کهنۀ پهلویها از خودشان پرداخته و تنها هنرش این بود که آن روایت فرسوده و رسمی پهلویستی را همراه با داستانسرایی و تفسیر و تأویلهای غیرواقع بینانه، با اسناد وزارت خارجۀ بریتانیا بیاراید. اما بیشک هیچ مشاطه ای نمیتواند آن عجوزه را با چنین اسنادی بزک کرده وبه فرزندان ایران زمین که ارادۀ ملی آنها سلسلۀ پهلوی ونظام شاهنشاهی را به تاریخ سپرد، تحمیل کند.

در پایان از خداوند علیم میخواهم که ناقد، نویسنده، خواننده و همۀ پژوهشگران را بیش از پیش از آفات شناخت و پژوهش مصون بدارد.

پی نوشت ها :

١٨٦- همان، صص ٤٠٦-٤٠٥.

١٨٧- همان، ص ٣٩٩.

١٨٨- همان، ص ٣٩٣.

١٨٩- همان، ص ٣١٨.

١٩٠- همان، ص ٣٦٥.

١٩١- همان، ص ٣٦٧.

١٩٢- همان، ص ٣٦٥.

١٩٣- همان، صص ٣٦٨-٣٦٧.

١٩٤- همان، ص ٣٦٨.

١٩٥- همان، ص ٣٦٨.

١٩٦- همان، ص ٤٠٦.

١٩٧- همان، صص ٢٧٤ و ٢٨٢.

١٩٨- همان، ص ٢٧٤.

١٩٩- همان، ص٢٧٣.

٢٠٠- همان، ص ٣٢١.

٢٠١- همان، صص ١٠٥-١٠٤.

٢٠٢- همان، ص ١٥.

٢٠٣- همان، ص ٣٩٧.

٢٠٤- همان، ص ٤٢٤.

٢٠٥- همان، ص ٤٢٨.

٢٠٦- همان، ص ٤٢٤.

٢٠٧- همان، ص ٤٢٤.

٢٠٨- همان، ص ١٤.


فصلنامه مطالعات تاریخی ، شماره 39 ، زمستان 1391