نقدی بر کتاب: ایران؛ برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها بخش دوم


سید مصطفی تقوی

نقدی بر کتاب: ایران؛ برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها بخش دوم

ایران و رضاخان؛ به روایت انگلیسیها و به رضایت رضاخان 

فرهنگ سیاسی ملت ایران

مهمتر از مطالب یاد شده، نویسنده در جای دیگری از کتاب که طبق معمول میخواهد در وصف ابتکارها و کارهای خرق عادت و معجزه آسای رضاخان در ایجاد وحدت در ایران داد سخن داده و حماسه سرایی کند، اصولاً مخالفت با تمرکز قوا را بخشی جدایی ناپذیر از فرهنگ سیاسی ایران قلمداد کرده و مینویسد:

شایان ذکر است که از انقراض صفویه در قرن هیجدهم به این سو، وسعت کشور، فقدان یک ارتش دائمی نسبتاً بزرگ و دست اندازیهای بیشتر و بیشتر قدرتهای خارجی، نوعی فرهنگ سیاسی در ایران پدید آورده بود که مخالف تمرکز قوا در دست یک فرد، یا گروه یا نهاد، حتی نهاد سلطنت، یا سفارتخانه روس یا انگلیس، یا رئیس این یا آن قبیله بود. نخبگان کشور از جمله ملاکان بزرگ، علما، سران قبایل و تجار بازار همه میخواستند به منبع قدرتی نزدیک شوند که نقش و مقام و موقعیت آنها را بالا میبرد. در بحبوحۀ یک چنین اوضاعی رضاخان میخواست اراده خود را تحمیل کند، حکومت مقتدر مرکزی به وجود آورد و قدرتهای پراکندۀ دیرین را که عشایر نمونۀ چشمگیر آن بود، از میان ببرد.۵۷

نویسنده در این بخش از نوشتۀ خود چون در پی سرودن حماسه برای قهرمان سناریو و حیاتی جلوه دادن اقدامات اوست، به متلاشی و پراکنده معرفی کردن کشور و جامعه قانع نشده، مخالفت با قدرت مرکزی و وحدت گریزی را شاخصۀ ذاتی فرهنگ سیاسی جامعۀ ایرانی معرفی میکند! اما گویا فراموش کرده است که در صفحات پیشین کتاب خود (ص ۲۲۴ و ۲۱۹)، در مقام توجیه کودتا و مردمی جلوه دادن آن، همۀ طبقاتی را که در این پاراگراف متهم به وحدت گریزی شده اند، با بیانی پرشور و احساس، وحدت گرا و خواهان دولت مرکزی مقتدر معرفی کرده است! اصولاً همه جوامع پدیده هایی قانونمند بوده و هرج و مرج بر روند تحولات آنها حاکم نیست. جامعۀ ایران نیز در مقطع مورد بحث کتاب هیچ تغییر جهشی نکرده بود که شایستۀ این داوریهای غیرعلمی و رنگارنگ باشد. اگر ادعای ایشان کمترین بهره ای از واقعیت میداشت و طبقات یاد شده تجزیه طلب و وحدت گریز بوده اند، در آن صورت ایران تا هنگام کودتا عمر نمیکرد و نمی پایید. و دست کم در دهه های قبل از آن متلاشی شده و از بین رفته بود. چه در مقاطع متعددی، که دولتهای مرکزی عملاً در حفظ تمامیت ارضی کشور ناتوان بودند، همین اقوام و عشایر به اصطلاح وحدت گریز و تجزیه طلب بودند که بر پایۀ علایق تمدنی خود با نثار خون به حفظ کشور همت میگماشتند.

علم و روش شناسی علمی و واقع بینی به کنار؛ واقعاً توجیه کودتای انگلیسی و دفاع متعصبانه از حکومت معزول پهلوی به بهای تهمت و اهانت به ملت ایران شرط انصاف است؟ برای تبیین درست تحولات ایران و واکنشهای جامعه به تحولات سیاسی، باید حب و بغض و جانبداری را کنار گذاشت و از تحمیل نظریه و ذهنیت و پیشداوری بر واقعیات، پرهیز کرده و جامع نگری و واقع بینی را پیشه کرد. در غیر این صورت بروز اینگونه پارادوکسهای گاه موهن و مضحک اجتناب ناپذیر میشود.

سخن دیگر در این باره اینکه نویسنده دربارۀ دولت قوام السلطنه که پس از سیدضیاء بر سر کار آمده بود مینویسد: «ترکیب کلی هیأت دولت مایۀ وجاهت قوام نزد مردم گردید. مخالفت قوام با سیدضیاء نیز طرفداران زیادی به ویژه از رجال و زندانی های آزاد شده برای او اندوخته بود».۵۸ این ارزیابی نویسنده از دولت قوام نیز اعتبار ادعاهای او دربارۀ پشتیبانی عمومی از کودتا را مخدوش میسازد. چه اگر کودتا از آن پشتوانۀ ادعا شده برخوردار بود، چگونه است که دولت تأسیس شده به وسیلۀ یکی از زندانیان و مغضوبان کودتا و سیاستمداری که خود و اعضای دولتش به طور عمده بنابه گفتۀ نویسنده از همانگونه سیاستمدارانی بودند که مردم دیگر از آنها بیزار شده بودند،۵۹ نزد مردم وجاهت پیدا میکند؟

نُرمن و کودتا

نویسندۀ کتاب بر این باور است که نرمن در ویرانسازی سیاست کرزن مبنی بر اجرای قرارداد ۱۹۱۹ و همراهی با آیرنساید برای اجرای کودتای سوم اسفند نقشی فعال داشته است. و به همین علت هم میکوشد چهره ای مثبت از او ترسیم کند. اما به نظر میرسد در این مورد نیز همانند برخی موارد دیگر، عنان قلم از کفش بیرون رفته و به خلاف واقع و تناقض کشیده شد. او هنگام بیان دیدگاه سفارت آمریکا دربارۀ کودتا مینویسد:

سفارت آمریکا خبر نداشت که نرمن مدتها بدون دستور وزارت متبوع خود عمل میکرد. نرمن از حمایت وثوق دست کشید، پیرنیا را برای نخست وزیری برگزید و سپس سپهدار را آورد. در هر یک از این موارد کرزن وقتی باخبر شد که دیگر کار از کار گذشته بود... برخلاف تصور آمریکاییها، نرمن یکی از دست اندرکاران فعال وقایع منتهی به کودتا بود، ولی رویدادها را کاملاً به وزارت خارجه نمیرساند. نُرمن البته تاوان استقلال و سرکشی خودرا داد.وقتی آخرین رئیس الوزرای برگماشتۀ او، سیدضیاء، در اوایل خرداد ۱۳۰۰ از کار افتاد، سرنوشت نرمن هم رقم خورد...۶۰

در این عبارات نیز نویسنده خواسته به پاس قدردانی از نرمن به خاطر خدماتش به کودتا، وجهه ای به او بخشیده و صورتش را بشوید اما ناخواسته چشم کودتا را کور کرده است. زیرا وقتی قرار باشد سفارت بریتانیا رئیس الوزرا را برگمارد، چه تفاوتی دارد که نام آن رئیس الوزرا وثوق و مستوفی و پیرنیا و سپهدار باشد یا سیدضیاء؟ چه تفاوتی دارد که نرمن مشاورۀ قبلی با کرزن انجام داده باشد یا نداده باشد؟ مثلاً اگر نرمن بدون مشورت با کرزن و بر اساس اختیاراتی که داشت و برای تأمین منافع کشورش تصمیمی گرفت، این بدان معنا است که او برای ایران برضد منافع ملی کشورش اقدام کرد؟ و آیا اگر آنان نخست وزیران ایران را گاهی در یک روند معمول و گاهی به عنوان اصلاح و یا به عنوان انقلاب و کودتا بر ملت تحمیل کنند، ماهیت برگماشتگی آنان تغییری مییابد؟ هنگامی که تصریح میشود رهبر سیاسی و رئیس الوزرای کودتا به وسیلۀ نرمن «برگماشته» شد، آیا میتوان چنین کودتایی را به عنوان تحولی اصیل و برخاسته از خواسته های ملت معرفی کرد؟

نویسنده برای مستقل جلوه دادن نرمن نیز مبالغه نموده به گونه ای که شاید ناخواسته، چهره ای متمرد و خودسر و شاید خائن به بریتانیا! از او به نمایش میگذارد. حال آنکه چنین تصویری نه تنها با حداقل رعایت سلسله مراتب و نظم متعارف اداری نامعقول مینماید، با دیگر مطالب کتاب نیز در تناقضی آشکار است. به هر حال اختلاف سلیقه و برداشت میان همۀ انسانها از جمله مأموران دیپلماتیک، امری طبیعی است و بنابراین نمیتوان اختلاف دیدگاه نرمن و کرزن را به معنای تمرد و خودسری نرمن تلقی کرد. اصولاً نرمن موظف بود که تحلیل و جمعبندی و برداشت خود را به وزیر امور خارجه بگوید، حتی اگر دیدگاه او مخالف دیدگاه وزیر باشد؛ اما همواره این وزیر و وزارت خارجه است که تصمیم نهایی را میگیرد. روشن است در این فرایند گاهی نظر سفیر تأیید میشود و گاهی نه. نویسنده خود در جایی بدین امر اذعان دارد. برای نمونه، پس از شرح تأکید نرمن بر برکناری وثوق الدوله، مینویسد: «آنچه سرانجام کرزن را ناچار ساخت تا حقیقت عزیمت وثوق و ضرورت در نظر گرفتن جانشینی برای او را بپذیرد، هیچ ربطی به تلگرافهای بی وقفه نرمن نداشت».۶۱ نه تنها این عبارت نویسنده ادعای او دربارۀ خودسری نرمن را بی اعتبار میسازد، بلکه مطالب دیگری را نیز ایشان درکتاب خود آورده است که ادعای یاد شده ازسوی او رابی اعتبار میسازند. ایشان مینویسد:

به هر صورت نرمن میگفت او بهتر میداند مصالح بریتانیا را در ایران چگونه باید حفظ کرد و پیش برد. ولی کرزن معمار اصلی سیاست خارجی بریتانیاست و او [نرمن]اهداف سیاست کرزن را در ایران دنبال خواهد کرد منتها با اشخاصی که خود برگزیند. چون اینها تنها کسانی هستند که میتوانند آن سیاست را به اجرا گذارند.۶۲

بدینترتیب اذعان میشود که نرمن سیاست کرزن را پی میگیرد و یاغیگری ادعا شده از سوی نویسنده، بر رفتار دیپلماتیک او حاکم نیست. بی اعتباری این ادعای نویسنده با نقل مطالب دیگری در این باره از ایشان بهتر روشن میشود. دربارۀ میزان حمایت از وثوق، کرزن به نرمن مینویسد: «من به شما دستور دادم حتی المقدور و تا وقتی که بشود از وثوق الدوله پشتیبانی کنید مگر آنکه معلوم گردد حتی کمک ما هم نمیتواند او را نجات دهد».۶۳ در سوم تیر ۱۲۹۹، نرمن به کرزن اطلاع میدهد که: «نامزد من مشیرالدوله (حسن پیرنیا) است که من او را [از هنگام آمدن به تهران] عمداً ندیده ام».۶۴ در چهارم تیر، کرزن دربارۀ جانشین وثوق به نرمن مینویسد: «هر چه صلاح میدانی بکن».۶۵

بنابراین، با مقدمات یاد شده و با اختیاراتی که کرزن به نرمن داد، در شرایطی که شکست و بی مصرف شدن وثوق الدوله به بحران بزرگی برای دولت بریتانیا تبدیل شده بود و راه رهایی از آن نیز بر سر کار آوردن چهره های وجیه المله، و به بیان مقامات بریتانیایی، مخالفان صادق قرارداد بود، در پنجم تیر، نرمن مشیرالدوله را به صدارت رساند و برای کرزن نوشت:

متأسفم که مجبور شدم در مورد تغییر دولت بدون اجازه دست به اقدام بزنم... و حکومت اعلیحضرت [پادشاه انگلستان] را در مقابل عمل انجام شده قرار دهم... ولی چارهای نداشتم... دولت مشیرالدوله اگر موفق به تشکیل آن گردد کمال مطلوب نخواهد بود ولی از آن بهتر فعلاً چیزی نمیتوان یافت.۶۶

حال با توجه به مطالب نقل شده از نویسندۀ کتاب و تصریح به اینکه کرزن به نرمن اختیار داد که هرچه صلاح میداند بکند، آیا میتوان این ادعای او را پذیرفت که نرمن بدون دستور وزارت متبوع خود عمل میکرد و در انتصاب نخست وزیران هنگامی وزارت خارجه باخبر میشد که کار از کار گذشته بود؟ آیا چنین یاغیگری، نه در نظام دیپلماسی یک دولت استعمارگر پیشرفتۀ مشهور به سنجیدگی و پیچیدگی، که در نظامهای اداری بدوی هم ظهور و بروز مییابد؟ قضاوت با خواننده است. اما شاید در مباحث آینده، انگیزۀ نویسندۀ کتاب از اینگونه سخنان مبالغه آمیز، به تدریج روشن شود.

رضاخان و کودتای ۱۲۹۶ در لشکر قزاق

دورۀ حکومت رضاشاه باعث شد که افزون بر تاریخ نگاران پهلوی ستا، دیگر مورخان که پس از سلطنت او به نگارش تاریخ آن دوره پرداختند، به اشتباه افتاده و به نادرست چنین وانمود کنند که گویا رضاشاه اصولاً از آغاز تولد تا دورۀ قزاقی قبل از کودتا، همواره فردی مهم و تأثیرگذار شناخته میشد. نمونۀ آشکار این رویکرد را در کتاب تاریخ مختصر احزاب سیاسی، نوشتۀ محمدتقی بهار (ملک الشعرا) میتوان دید. بهار در این نوشتۀ خود، تحت عنوان «دو کودتا»، واقعۀ برکناری کلرژه در سال ۱۲۹۶ش از فرماندهی قزاق را به عنوان یک کودتا، و آن هم کودتایی که به وسیلۀ رضاخان!؟ انجام گرفت، مطرح کرده است. او پس از بیان انگیزۀ انگلیسیها از برکناری کلرژه و چگونگی همراه ساختن استاروسلسکی معاون کلرژه با این موضوع، از گفتوگوی سرهنگ فیلارتف فرماندۀ آتریاد همدان با سرهنگ! رضاخان که در آن موقع فرمانده گردان پیاده آن آتریاد بود سخن به میان آورده و مینویسد:

سرهنگ فیلارتف به مناسبت گفت وگویی که با سرهنگ استاروسلسکی کرده بود، سرهنگ رضاخان را به دفتر خود خوانده او را متقاعد کرد که در اجرای نقشه با او همکاری کند و صریحاً به او گفته بود که من فرماندۀ تو هستم و مسئولیت هر پیشامدی به عهده من خواهد بود.

روزی نزدیک ساعت هشت صبح سرهنگ فیلارتف به عمارت قزاقخانه رفته بود، اتفاقاً قرار بود آن روز ساعت ۹ در قصر قاجار مانوری باشد. سرهنگ کلرژه هنوز در رختخواب بود، استوار ذبیحالله پیشخدمت او خبر میدهد که سرهنگ فیلارتف میخواهد شما را ببیند، او پاسخ میدهد، بگو به قصر قاجار برود و من ساعت ۹ میآیم. سرهنگ فیلارتف میگوید به او بگو این مانور دیگریست! و یادداشتی نوشته به ذبیح الله میدهد و در آن نوشته بود که پاسداران از آتریاد همدان هستند و شما هم باید بروید. سرهنگ کلرژه از جا برخاسته، مذاکرات آنها به طول میانجامد. تا نزدیک ساعت ۱۱ گردان پیاده آتریاد همدان که گاهی برای مشق و عملیات به میدان مشق سابق میآمد بر حسب معمول به میدان مشق آمده بیدرنگ پهلوی هر یک قزاق نگهبان آتریاد تهران در قزاقخانه یک نگهبان گذاشت و همچنین روی پاسدارخانۀ عمده عده ای گمارد و روی پشت بامها هم عده ای فرستادند و دستور دادند که اگر کسی خواست دست درآورد او را بزنند... سرهنگ رضاخان به دستور سرهنگ فیلارتف به عمارت فرماندۀ لشکر قزاق... رفت. (سرهنگ فیلارتف به من [بهار] میگفت چند بار به سرهنگ رضاخان گفتم کلرژه تقریباً بازداشت شده و نمیتواند بیرون برود در اطاق را باز کن و داخل شو و او تردید داشت و میترسید و در فکرم کسی که در آن موقع این اندازه شهامت نداشت چگونه تغییر اخلاق داده و اینک پادشاهی میکند!) سرهنگ فیلارتف در را باز کرده به درون دفتر سرهنگ کلرژه رفته با صدای بلند سرهنگ رضاخان را به درون خوانده و او هم ناچار به اطاق رفته است.

بهار در پی این مطلب به اخطار فیلارتف به کلرژه و وادار کردن او به استعفا اشاره کرده و مینویسد:

سرهنگ فیلارتف گفته بود آتریاد همدان [تحت فرماندهی فیلارتف] همۀ قزاقخانه را گرفته و من به شما دستور میدهم برای نجات خود این کار [استعفا] را انجام دهید. پس از انجام کار، دولت ایران هم تصویب خواهد کرد و انگلیسیها در این کار همراهی میکنند و سرهنگ رضاخان مأمور است شما را به انجام این کار وادار نماید.

سرهنگ کلرژه ناچار استعفای خود را نوشت و سرهنگ استاروسلسکی را به جای خود معین کرد، در این موقع با تلفون به سرهنگ استاروسلسکی خبر دادند که کار تمام شده و او به عمارت فرماندهی که ستاد لشکر هم در همانجا بود آمد و کار را به دست گرفت...۶۷

تقریباً این همۀ آن چیزی بود که بهار دربارۀ برکناری کلرژه، البته پس از شهریور ۱۳۲۰ و با تأثیرپذیری، دست کم ناخواسته، از اقتدار رضاشاه در دورۀ حکومتش، به قلم آورده است. شگفت آنکه، به رغم تصریح بر نقش انگلیسیها در ماجرا و بر فرماندهی فیلارتف بر آتریاد همدان و نقش انحصاری او در تسلیم کردن کلرژه، و همچنین تصریح به اینکه رضاخان نه تنها در حد فرماندهی یک گردان تحت فرمان فیلارتف، مأمور به انجام دستورات صادره از سوی او بود، بلکه حتی شهامت و شجاعت لازم را هم برای انجام دستورات از خود نشان نداد، با این همه، بهار در پی مطالب یاد شده مینویسد: «بدینترتیب اولین کودتای نخستین پادشاه دودمان پهلوی انجام گرفت».۶۸

صرفنظر از اینکه، از نظر علمی و بر پایۀ اصطلاحات متعارف علوم سیاسی، اصولاً برکناری کلرژه را نمیتوان کودتا نامید، اما اگر بشود چنین نامگذاری ناصوابی را بر آن واقعه هم تحمیل کرد، آیا با توجه به همین نوشتۀ بهار، میتوان آن کودتا را به نام رضاخان قلمداد کرد و از آن به «اولین کودتای نخستین پادشاه دودمان پهلوی» یاد کرد؟

این تعبیر بهار، آشکارا روشن میسازد که ایشان با ترسیم چهرۀ رضاشاه در اوج اقتدار و حکومت، به داوری دربارۀ رضاخانِ سال ۱۲۹۶ پرداخته، وگرنه واقعیت وجودی رضاخان در سال یاد شده، با چنین ادعاها و داوریهایی هیچگونه سازگاری ندارد. این ذهنیت را در جای دیگری از همین نوشتۀ بهار نیز میتوان دید. برای نمونه، ایشان در بخشی از نوشته ای که نقل کردیم، آورده است: «[فیلارتف]سرهنگ رضاخان را به دفتر خود خوانده او را متقاعد کرد که در اجرای نقشه با او همکاری کند». این عبارت به خوبی نشان از آن دارد که هیمنه و اقتدار شاهی رضاشاه به طور ناخودآگاه در ارزیابی بهار از موقعیت رضاخان قزاق سال ۱۲۹۶ تأثیر گذاشته است. وگرنه بسیار روشن است که فیلارتف فرماندۀ کل آتریاد همدان و رضاخان فرمانده گردان پیاده آن آتریاد بوده و قانون حاکم بر سلسله مراتب نظامی، صدور امر از سوی مافوق و اطاعت بیچون و چرای آن از سوی مادون است. خواننده هم از نوشتۀ بهار درمییابد که همین قانون بر رفتار فیلارتف و رضاخان حاکم بوده ولی گویا بهار پس از شهریور ۲۰ نمیتوانست این واقعیت را باور کند و برخلاف بخش دیگر نوشتۀ خود که در آن تصریح میکند فیلارتف با صدای بلند به رضاخان نهیب زده و فرمان داده و او را موظف به اجرای اوامر خود میکند، در این عبارات چنین وانمود میکند که گویا رضاخان در چنان موقعیتی قرار داشته که مقامهای نظامی مافوق هم برخلاف عرف و قوانین نظامی، میبایست برای جلب همکاری او، با وی مشورت کرده و او را متقاعد! سازند.

آنچه وجود این خطای ذهنی را در بهار روشنتر میسازد، ادعایی است که خود او کرده است. ایشان پس از آوردن جملۀ: «بدینترتیب اولین کودتای نخستین پادشاه دودمان پهلوی انجام گرفت»، به پاورقی ارجاع داده و در پاورقی چنین آورده است: «در شمارۀ ۹۹ همان روزنامه [نوبهار] خبر کودتای رضاخان را تحت عنوان «صف آرایی در قزاقخانه» و «استاروسلسکی و کلرژه» شرح دادم». ما اصل نوشتۀ مرحوم بهار در روزنامۀ نوبهار را می آوریم تا فاصله و تفاوت نوشته های او در قبل از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ و ادعای او دربارۀ آن نوشته ها در بعد از شهریور ۱۳۲۰، و در نتیجه میزان اعتبار مدعای او مبنی بر اینکه ایشان در همان ایام «خبر کودتای رضاخان» را شرح داده است، روشن شود. ایشان در شمارۀ ۹۹ روزنامه نوبهار تحت عنوان «استراویسکی و کلرژه»، پس از اشاره به پیشینه و چگونگی ورود کلرژه به قزاقخانه مینویسد: «تا آنکه روز گذشته به واسطه اقدام استراویسکی [استاروسلسکی] و مساعدت فرماندهان آتریاد همدان مجبور به استعفا گردیده خود و اغلب صاحب منصبان روس دیگر که توافق مسلکی و عقیدتی با مشارالیه داشته مستعفی گردیدند». در همین شماره نیز تحت عنوان «صف آرایی در قزاقخانه» مینویسد:

قزاقهای آتریاد همدان که در شهر نو متوقف و همه روزه مشق نظامی مینمودند اغلب هم که برای مارش حرکت کرده با همان حال به میدان مشق میآمدند صبح روز گذشته که حاضر برای اعمال نظامی شده بر حسب فرمان نظامی با حال مارش کلیۀ عده از توپخانه و سوار و پیاده بدون سابقه و مقدمه بدواً به درب خانۀ رؤسای روس قزاقخانه وارد و پس از چندی توقف به امر و اشارۀ پالکونیک استراویسکی به قزاقخانه وارد و قزاقهای آتریاد طهران را که با مشاقان خود مشغول مشق بوده محاصره کرده و به کلنل کلارژه اخطار میشود که باید قزاقخانه را به استراویسکی تسلیم نماید سپس شروع به عملیات کرده مخازن و ذخائر را اشغال و به جای قراولان سابق از عدۀ همدان گماشته و عده[ای] را هم با اسلحه به بامها و سنگرها فرستاده چند مترالیوز [مسلسل] هم در آنجا میگذارند.۶۹

این، همۀ آن مطالبی بود که دربارۀ واقعۀ برکناری کلرژه در روزنامۀ نوبهار آمده بود و بهار در کتابش به آنها ارجاع داده و ادعا کرده است که در این مطالب «خبر کودتای رضاخان» را شرح داده است. در حالی که صرفنظر از نقش پشت پردۀ انگلیس در این ماجرا، محتوای مطالب به خوبی نشان میدهد که تصمیم گیری و فرماندهی ماجرا به عهدۀ فرماندهان روسی بوده و رضاخان در آن مقطع تاریخی در حدی نبود که حتی نامی از ایشان آورده شود، تا چه رسد به اینکه ادعای «کودتای رضاخان» مطرح شود و شخصی مانند آقای غنی هم مبالغه کرده و «نقشی مهم، اگرنه قطعی» در این ماجرا برای او قائل شود.

دیدگاه بهار دربارۀ برکناری کلرژه را از این رو نقل و نقد کردیم که دیدگاه او مبنای نظر آقای غنی در این باره شده است. آقای غنی که به نظر میرسد به هر حشیشی متشبث میشود تا آن را دست مایه ای برای بزرگ کردن رضاخان و حماسه سرایی دربارة او قرار دهد، نوشته بهار را مبنا قرار داده و همانند دیگر موارد، با بیانی حماسی و احساسی و بسیار غیرواقع بینانه تر و مبالغه آمیزتر از او، به برجسته کردن نقش ادعایی رضاخان در برکناری کلرژه پرداخته است. ذکر همۀ مطالب آقای غنی در این باره که طبق شیوۀ معمول نگارش کتاب، با آوردن عبارات درست و نادرست تقریباً به طور یک در میان، همراه با بیان حماسی و غیرعلمی، موجب خلط مباحث و آشفتگی ذهن و فاصله گرفتن از واقعیت تاریخی است، ملالآور است. تنها برای نمونه بخشی از نوشتۀ او دربارۀ این واقعه را که خود نمونه ای گویا از نوع نگارش و گرایش کتاب است، میآوریم:

رضاخان به توطئۀ استاروسلسکی معاون فرمانده پیوست و کلرژه را از فرماندهی برداشتند... انگیزۀ رضاخان در این ماجرا کاملاً روشن نیست، اما چون آدمی میهن پرست بود شورشها و جنبشهای جدایی طلب شمال که بلشویکها آشکارا به آنها یاری میرساندند بیگمان او را آزار میداد. بدین قرار طبعش مستعد بود که اتهامات استاروسلسکی را بر ضد کلرژه بپذیرد. از این مهمتر، از آنجا که افسر جاه طلبی بود چه بسا به او وعده داده بودند چنانچه به استاروسلسکی بپیوندد ترقی خواهد کرد. در اینکه رضاخان نقشی مهم، اگرنه قطعی، در برکناری کلرژه داشت هیچ تردید نیست.۷۰

اکنون خواننده را به داوری میطلبیم که چنین نوشته ای را باید تاریخنگاری نامید یا داستانسرایی؟ همین پاراگراف کوتاه، افزون بر حماسه سرایی، پر است از خطا و تحریف و ادعای بدون دلیل. به رغم تصریح منبع مورد استفادۀ آقای غنی (نوشتۀ مرحوم بهار) مبنی بر اینکه بریتانیا طراح و عامل اصلی برکناری کلرژه بود،۷۱ نویسنده کوچکترین اشاره ای به این واقعیت نداشته و آن را به «توطئۀ استاروسلسکی» تأویل و تحریف میکند. در حالی که حتی اگر هم بنابر ادعا و اذعان نویسنده، آن را توطئۀ استاروسلسکی بدانیم، آنگاه چه جایی برای ادعای گزاف «نقشی مهم، اگرنه قطعی»، برای رضاخان در این واقعه باقی میماند و چنین ادعایی چه بهره ای از علم و واقعیت داشته و مبتنی بر چه دلیل و سندی است؟ افزون بر این، نوع بیان نویسنده در پیوستن رضاخان به توطئۀ استاروسلسکی! و چگونگی چانهزنی و داد و ستد و قول و قرارها و وعدهها و پذیرش! آن از سوی رضاخان، خواننده کتاب را از این واقعیت روشن تاریخی که استاروسلسکی معاون فرماندهی کل قزاق، فیلارتف فرماندۀ یکی از آتریادهای قزاق (آتریاد همدان) و رضاخان فرماندۀ یکی از گردانهای آن آتریاد (گردان پیاده) بوده، و در فضای نظامی با سلسله مراتب ویژۀ آن، چانه زنی و گفتمان معنا و مفهومی ندارد و قانون حاکم در آن فضا، قانون فرمان - اجرا است، غافل و گمراه میسازد. اگر این واقعیت آشکار را در نظر بگیریم که در ساختار قوای قزاق، افسران ایرانی از چنان ارج و منزلتی برخوردار نبودند که در فرایند تصمیم گیری های مهم سیاسی و نظامی مورد مشورت افسران روسی قزاق قرار بگیرند، و بنابراین، اگر گفت وگو و مشورتی هم انجام میگرفت تنها میان افسران روسی بود، بیپایه بودن ادعای ایشان دربارۀ رضاخان، با توجه به جایگاه ناچیز او در سلسله مراتب نظامی قزاق آن روز، بیش از پیش روشن میشود. با این همه، در چهرهای که آقای غنی از رابطۀ استاروسلسکی در مقام معاون فرماندهی کل قزاق (حتی نه فیلارتف در مقام فرماندهی هنگ همدان) با رضاخان برای خواننده ترسیم میکند، نه تنها هیچ نشانی از سلسله مراتب نظامی و فرمان و اجرا نیست، بلکه حتی چهرۀ گفت وگوی رهبر یک حزب سیاسی با مسئولین یکی از جناحها و فراکسیونهای درون حزب را هم نشان نمیدهد. گویا استاروسلسکی و رضاخان به سان رهبران دو حزب سیاسی مستقل برای ائتلاف دربارۀ یک اقدام سیاسی، با هم به رایزنی و چانه زنی پرداختند! بدینترتیب، روشن میشود که حتی گزاف خواندن اینگونه داوریها و چهره پردازیها دربارۀ رضاخان، صرفاً به خاطر حفظ حرمت قلم است.

درجۀ نظامی رضاخان

مطلب دیگری که در اینجا اشاره به آن لازم به نظر میرسد، مسئلۀ درجات نظامی رضاخان است. به نظر میرسد آشفته نویسی ویژه ای که در دیگر مباحث کتاب به چشم میخورد، دربارۀ درجۀ نظامی رضاخان نیز وجود دارد. این آشفته نویسی از آن رو «ویژه» به نظر میرسد که همواره نتیجۀ دلخواه نویسنده از آن سر برمیآورد! هنگامی که دربارۀ قضیه ای آرای متفاوت و متضادی وجود دارد، درست آن است که نویسنده ضمن نقل آرای گوناگون، از داوری پرهیز کرده و آن را به خواننده واگذارد. و اگر هم از بیان آرای متفاوت، رأیی را ترجیح میدهد، دست کم باید دلایل ترجیح خود را برای خواننده روشن سازد. اما آقای غنی در این باره نیز هیچکدام از این راهها را نرفته و طبق معمول پیشۀ ویژۀ خویش را در پیش گرفت. او از یک سو مینویسد: «درجه و ترفیع های رضاخان از اواخر ۱۲۹۶ تا کودتای اسفند ۱۲۹۹ درست معلوم نیست... در مدارک انگشت شمار وزارت خارجه و وزارت جنگ انگلیس که ذکری از رضاخان پیش از کودتا دیده میشود اغلب با عنوان سرهنگ از او نام برده شده است».۷۲ همچنین مینویسد: «منابع گوناگون در سال ۱۲۹۴ او را سرهنگ رضاخان، و در سال ۱۲۹۷، در لشکرکشی قزاقها برای مبارزه با نایب حسین یاغی و پسرانش، رضا را سرتیپ میخوانند».۷۳ و نیز مینویسد: «ارفع میگوید که رضاخان طبق قرار و مدار با استاروسلسکی بلافاصله پس از اخراج کلرژه سرتیپ شد. بهار مدعی است که رضاخان از شهریور ۱۲۹۹ اسناد را سرتیپ امضاء میکرد».۷۴

صرفنظر از اینکه دربارۀ منابع مورد اشارۀ نویسنده، باید توجه داشت که هیچکدام از منابع یاد شده در مقام تحقیق و کاوش دربارۀ درجات نظامی رضاخان نبودند تا نظر آنان به عنوان سند مطرح شود: این نکته را هم نباید از دیده به دور داشت که همۀ منابع مورد اشارۀ کتاب، در دورۀ حکومت رضاشاه و محمدرضا شاه تألیف و تدوین شده اند و نام و نشان رضاخان را بر پایۀ آنچه خود پهلوی ها میخواستند و در این دوره در مورد رضاخان بر سر زبانها بود، نوشته اند. میدانیم که در آن دوره، سبک شمردن پیشینۀ رضاخان کاری دشوار بود. افزون بر این، نظر اشخاصی همانند سرلشکر حسن ارفع، رئیس ستاد ارتش محمدرضا شاه در جنگ جهانی دوم و همکار رضاشاه، که از برجسته کردن پیشینۀ رضاخان، آنهم بدون ارائۀ هیچگونه سند و مدرک، دریغ ندارند، اعتبار چندانی ندارد. با این همه، نویسنده از میان آراء گوناگون، در نهایت با همان بیان ویژۀ خود و بدون ارائۀ هیچگونه سند و دلیلی برای ترجیح یک روایت بر دیگر روایتها، عملاً روایت ارفع را ترجیح داده و مینویسد: «پاداش فوری یاری دادن استاروسلسکی که فرماندۀ قزاقها بشود ظاهراً ترفیع رضاخان به درجۀ سرتیپی در ماههای نخستین ۱۲۹۷ بود».۷۵ وی این ترفیع درجه را مسلم دانسته و در قسمت دیگر مینویسد: «مزایای جنبی که از ماجرای کلرژه نصیب رضاخان شد به مراتب بیشتر از رتبه و ترفیعش بود».۷۶

این در حالی است که ژنرال آیرنساید که خود یک نظامی است و روشن است که در گفته های خود برای به کار بردن عناوین و درجات نظامی دقت و توجه لازم را داشت، چند روز پیش از کودتای اسفند ۱۲۹۹ با رضاخان گفتگو داشته و او را مأمور انجام کودتا کرده بود. او در همان روزها از رضاخان به عنوان کسی یاد میکند که «اکنون سرهنگ دوم» شده است. اصل عبارت آیرنساید چنین است:

Reza Khan had now become a Lt- Colonel.۷۷

در صحت و دقت روایت آیرنساید نمیتوان تردید کرد. بدین ترتیب، اعلان درجۀ سرهنگ دومی برای رضاخان در آستانۀ کودتا آن هم از سوی یک مقام برجستۀ نظامی، به خوبی روشن میسازد که تا نیمۀ دوم سال ۱۲۹۹، رضاخان میبایست سرگرد بوده باشد، نه سرهنگ و نه سرتیپ. از سوی دیگر، در متون تاریخی روایتی دیده نشده است که بتوان بر پایۀ آن برای روایت بهار و ارفع و امثال آنها اعتباری قائل شد و ادعا کرد که مثلاً رضاخان در سالهای ۱۲۹۴ تا ۱۲۹۶ سرهنگ بوده و به پاداش یاری دادن! استاروسلسکی در برکناری کلرژه، به درجۀ سرتیپی رسید، ولی پس از آن بنا به عللی تنزیل درجه گردید. به بیان دیگر، اگر رضاخان در سال ۱۲۹۶ درجۀ سرتیپی (میرپنجی) داشت، در سال ۱۲۹۹ میبایست درجۀ سرلشکری (امیرتومانی) میداشت.

بدین ترتیب، روایت آیرنساید در این باره منطقی ترین، و در نتیجه معتبرترین، روایت بوده و با وجود آن، بی اعتباری روایت هایی که نویسنده به آنها اتکاء کرده است تا رضاخان را پیش از کودتا سرتیپ معرفی کند، آشکار میشود. شگفت آنکه بهرغم اینکه نویسنده روایت دقیق و روشن آیرنساید را دیده، اما نهتنها آن را بر روایات کلی و غیردقیق دیگر راویان ترجیح نداده، بلکه با شیوۀ نگارش پارادوکسیکال خود در پی مبهمسازی آن برآمده و مینویسد: «آیرنساید در یادداشتهایش به رتبۀ رضاخان بیاعتناست و با عناوین گوناگونی به او اشاره میکند ولی هیچ کجا سرتیپ نمیگوید».۷۸ البته این درست است که آیرنساید در هیچ جایی به عنوان سرتیپ از رضاخان یاد نمیکند، چون واقعاً او سرتیپ نبود. اما آیا با توجه به عین عبارتی که از آیرنساید نقل کردیم میتوان گفت او «به رتبۀ رضاخان بی اعتناست»؟

آیرنساید در متن انگلیسی کتاب شاهراه فرماندهی (High Road to Command) تنها پنج بار از رضاخان (در صفحات ۱۴۹، ۱۶۰، ۱۶۱، ۱۶۶، ۱۷۸ متن انگلیسی) نام برده که چهار بار با عنوان رضاخان و یک بار با عنوان سرهنگ دوم از او یاد میکند. در دست نوشته های آیرنساید نیز در شش پاراگراف از رضاخان اسم برده میشود که دو بار رضا، دو بار رضاخان و دو بار با عناوینی چون «سرهنگ رضاخان» و «رضاخان که یک سرهنگ است» از او نام میبرد. البته آیرنساید در این دست نوشته ها، پس از گفتن کلمۀ رضاخان، در ادامۀ همان مطلب چند بار دیگر کلمۀ رضا را به کار میبرد که این امری طبیعی است و به معنای بیاعتنایی به درجۀ رضاخان نیست. زیرا او پس از آنکه چند بار از کلنل اسمایس نام میبرد، در بسیاری موارد دیگر از ایشان هم فقط به عنوان اسمایس و بدون هیچگونه پیشوند و عنوان نظامی یاد میکند. بدون تردید هیچ عاقل منصفی نمیتواند بنویسد که آیرنساید به رتبۀ اسمایس بی اعتنا بود و با عناوین گوناگونی به او اشاره کرده و در برخی موارد هم او را کلنل یاد میکند! به همین ترتیب آیا اینکه آیرنساید در آستانۀ کودتا، دستکم سه بار از رضاخان به عنوان سرهنگ یاد میکند، و یک بار آن به سرهنگ دوم بودن او تصریح میکند، محکمترین دلیل بر این نیست که رضاخان در آستانۀ کودتا به سرهنگ دومی ارتقاء یافته و همۀ روایت هایی که او را از چند سال پیش از کودتا، سرهنگ و سرتیپ میخوانند، فاقد اعتبارند؟ آیا حقیقت جویی و انصاف علمی اجازه میدهد که به جای روشن کردن حقایق، بیان روشن آیرنساید را در پردۀ ابهام فرو برده و وانمود شود که او «به رتبۀ رضاخان بی اعتناست» و همچنان بر ترفیع درجۀ رضاخان به سرتیپی، آنهم نزدیک به سه سال پیش از کودتا، اصرار شود؟ نویسنده در ابتدای کتاب خویش نوشته است: «تاریخ نویس داده های تاریخی را ناگزیر بر حسب گرایش خویش تفسیر میکند... باید کوشید با پژوهش دقیق دستکم پارهای از حقایق کوچک را عیان ساخت و میان واقعیت و خیال تمیز نهاد»، ولی باید گفت که تفسیر هم مبانی و قاعدهای دارد و هر تحریف آشکار و دلخواهانۀ وقایع را نمیتوان تفسیر نامید. بنابراین، باید گفت از خیر اینگونه عیانسازی حقایق گذشتیم، امان از کتمان حقایق.

در مباحث مربوط به کودتای سوم اسفند و تأسیس سلسلۀ پهلوی، بحث درجه و جایگاه نظامی رضاخان در آستانۀ کودتا، بحثی مهم است و بیجهت نیست که نویسنده کتاب آن را از نظر به دور نداشته و برای اثبات سرتیپ بودن! رضاخان، بدینگونه اصول اولیۀ پژوهش علمی را زیر پا نهاده و در کوششی بیهوده، آشکارا به تناقض گویی و کتمان حقیقت پرداخته است.

تاریخنگاری پهلوی گرا، به رغم اقرار رضاشاه به اینکه او را انگلیسیها آوردهاند،۷۹ در پی آن است تا از رضاخان پیش از کودتا چهرهای برجسته بسازد که تنها با لیاقت خود تمام مدارج عالی نظامی را به طور طبیعی پیموده و در موقعیتی قرار گرفت که بتواند به طور مستقل، ابتدا بر نیروی قزاق و سپس بر پایتخت، حداکثر با کمکهای جزئی «احتمالی» بریتانیا، مسلط شود. برای کسانی که در پی اینگونه تفسیر از تاریخ تأسیس سلسله پهلوی هستند، بسیار تلخ و شکننده است که روشن شود رضاخان تا نیمۀ دوم سال ۱۲۹۹، سرگرد و فرماندۀ جزیی بیش نبوده که بنا به اراده و تصمیم آیرنساید به سرهنگی ترفیع یافته و از سوی همو ابتدا به معاونت آتریاد قزاق و سپس به فرماندهی آن منصوب گشته و با کمکهای همه جانبه از قزوین تا تهران، پس از گرفتن تعهدات لازم و اطمینان بخش، روانۀ پایتختش کردند تا با سپردن مملکت به دست او، خود بتوانند بدون خطر از دست دادن ایران،کشور را ترک کنند.زیرا با روشن شدن این حقیقت،افزون بر ویران شدن بنیاد مشروعیت سلسلۀ پهلوی، کوس بی پایگی این همه تاریخ نگاریهای تحلیلی و علمی! و چهره پردازیهای بیطرفانه! و حماسی هم نواخته میشود.

ماجرای شناسایی رضاخان

مباحث مربوط به رتبه و درجۀ رضاخان، بحث چگونگی شناسایی او به وسیلۀ انگلیسیها و سرانجام چگونگی معرفی وی به آیرنساید را مطرح میسازد. نویسنده در این باره مینویسد:

موضوع همکاری او [رضاخان] با افسران انگلیسی پیش از کودتای ۱۲۹۹ و معرفی او به آیرنساید، موضوع چندین تفسیر و گزارش در طول بیست و پنج سال گذشته بوده است. در هر حال جای تردید نیست که دستگاه نظامی بریتانیا در ایران رضاخان را پیش از کودتا هم میشناخت و این نه تنها به لحاظ رتبه و سوابق برجستۀ ارتشی، بلکه به خاطر همکاری او با افسران ژنرال دیکسن، که در جریان قرارداد ۱۹۱۹ به ایران آمده بودند، و البته، نقش بارز او در برکناری کلرژه و نیز درگیری بعدی او با استاروسلسکی بود. و اما اینکه چه کسی اول بار رضاخان را به آیرنساید معرفی کرد؛ در این زمینه حرفهای متضاد و ادعاهای خودخواهانه ای که گاه خنده آور است فراوان وجود دارد. نخستین و معتبرترین روایت در یادداشتهای خود آیرنساید است که به صراحت میگوید کلنل اسمایس ابتدا رضاخان را به او معرفی کرد. از مجموعۀ شواهد موثق چنین برمیآید که ژنرال جسور انگلیسی در رضاخان شهامت و اراده و میهن دوستی میبیند و او را برمیگزیند. از ایرانیان حاضر و ناظر وقایع دوم و سوم اسفند ۱۲۹۹ گزارش های چندانی به ما نرسیده است. افراد معدودی قدرت درک تصویر بزرگتر را داشتند، و فقط سالها بعد اهمیت آن رویداد را فهمیدند. روایتهای زیر موثقترین به نظر میرسد.۸۰

همۀ مطالب نویسنده را بدین سبب آوردیم تا از یکسو امانت را رعایت کرده و خوانندگان را در ارزیابی و داوری دربارۀ مدعیات ایشان و مطالبی که در نقد آنها گفته میشود یاری کرده باشیم، و از سوی دیگر، زیباییها! و شگفتیهایی را که در نگارش ایشان وجود دارد بهتر بنمایانیم.

دربارۀ رتبۀ برجستۀ نظامی! و نقش بارز! رضاخان در برکناری کلرژه، پیش از این مطالبی را آوردیم. دربارۀ شناسایی رضاخان، نویسنده یادداشتهای آیرنساید را به عنوان «نخستین و معتبرترین روایت» مبنی بر اینکه اسمایس ابتدا رضاخان را به او معرفی کرد، میپذیرد. اما برای اینکه این معرفی را طبیعی جلوه دهد، ادعاهایی کرده است که سخت جانبدارانه و بی اعتبار به نظر میرسد. ایشان بدون ارائۀ هرگونه دلیلی، روایات دیگری را که در مورد چگونگی معرفی رضاخان به آیرنساید وجود دارد، به عنوان «ادعاهای خودخواهانه ای که گاه خنده آور» است به تمسخر گرفته و برای توضیح آن به یادداشتهای پایان کتاب ارجاع داده و در آنجا (صفحه ۴۵۲ و ۴۵۳) نوشته است: «اندکی پس از انتشار یادداشت های آیرنساید، آخرین شهادت و وصیتنامۀ اردشیر ریپورتر سر از غیب برآورد...».۸۱ نویسنده با چنین تعبیری میکوشد تا به گونه ای در اعتبار وصیتنامۀ اردشیرجی که متن کامل آن برای نخستین بار، در سال ۱۳۶۹ شمسی در جلد ضمیمه خاطرات حسین فردوست چاپ شده۸۲ و در آن گفته شده است که اردشیرجی رضاخان را به آیرنساید معرفی کرده است، خدشه و تردید ایجاد کند. این در حالی است که متن انگلیسی اثر مشهور سر دنیس رایت، سفیر پیشین انگلیس در ایران در سالهای ۱۳۵۰-۱۳۴۲، تحت عنوان: The English Amongst The Persians، در سال ۱۹۷۷، یعنی دستکم ۱۳ سال پیش از انتشار جلد دوم خاطرات فردوست، در لندن چاپ و در سالهای ۱۳۵۷، ۱۳۵۹ و ۱۳۶۱، سه ترجمۀ فارسی از آن تحت عنوان «انگلیسیها در میان ایرانیان» در ایران منتشر شده است.۸۳ در متن انگلیسی و هر سه ترجمۀ فارسی آن، سر دنیس رایت از وجود خاطرات منتشر نشدۀ اردشیر ریپورتر که در آن گفته شده است نخستین بار او رضاخان را به آیرنساید معرفی کرده ، خبر داده است.۸۴ حال اگر متن آن خاطرات به دست آمده و منتشر شود، آیا تشکیک در آن و تعبیر «سر از غیب برآوردن» دربارۀ آن درست است؟ نویسنده همچنین از خاطرات محمدرضا آشتیانی زاده و مصطفی فاتح که دربارۀ پیوند رضاخان و انگلیسیها و چگونگی گزینش او سخن به میان آورده اند، با عنوان «شرح نامعقول» و «سند مشکوک» و روایت هایی «مورد تردید» یاد کرده که «برای تحقیر رضاشاه» نوشته شده اند.۸۵ ایشان ضمن اینکه بدون ارائۀ هیچگونه سندی امکان ساختگی بودن گفتگو با مصطفی فاتح را مطرح میکند مینویسد:

مصطفی فاتح به خاطر وابستگی اش به انگلیسیها مورد سوءظن شدید بیشتر ایرانیان بود و پهلوی ها رفته رفته او را عنصر نامطلوب خواندند. فاتح در اواخر عمر شخص بسیار تلخکامی شده بود و اظهارنظرهای موهن میکرد و دربارۀ نقش خود در شماری از رویدادها چیزهایی میگفت که فاقد ادلۀ لازم بود.۸۶

ظاهراً بیطرفی علمی! اقتضا میکند که هر روایتی که به مذاق نویسنده خوش نیامد، مخدوش جلوه داده شده و راوی آن نیز شبه مجنون معرفی شود. با این همه، باز هم ادعای نویسنده ثابت نمیشود. زیرا فاتح، در مطلب یاد شده دربارۀ نقش خود در آن رویداد سخنی به میان نیاورده است تا متهم به خودستایی و مبالغه گویی بدون دلیل شود، بلکه تنها از نقش اسمایس و چگونگی گزینش رضاخان سخن گفته است. نکتۀ جالبتری که نویسنده مطرح میکند آن است که به گونه ای وانمود میکند که گویا پهلوی ها فاتح را به خاطر وابستگی اش به انگلیسیها، عنصر نامطلوب خواندند! صرفنظر از اینکه پهلوی اول و دوم خود به دست انگلیسیها به قدرت رسیدند، در شرایطی که بیشتر مقام های بلندپایۀ حکومت آنان افرادی وابسته به انگلیس و این اواخر، وابسته به آمریکا هم بودند و برای نمونه افرادی مانند منوچهر اقبال و اسدالله علم، نه تنها جزو بلندپایه ترین مقامهای حکومت پهلوی، بلکه صمیمیترین و نزدیکترین دوستان پهلوی نیز بودند، آیا خنده آور نیست که، حتی با کمترین آگاهی از تاریخ سیاسی معاصر ایران، ادعا شود که فاتح به خاطر وابستگی اش به انگلیس از سوی پهلوی ها عنصر نامطلوب خوانده شد؟ وانگهی اگر وابستگی یک شخص به انگلیس باعث سوءظن شدید ایرانیان به او میشود، چگونه است که ایشان ادعا میکند اکثر اقشار ملت ایران از کودتایی که سیدضیاءالدین انگلوفیل جلودار آن بود حمایت کردند!؟

نویسنده به رغم ادعای بیطرفی، هر روایتی را که به تصویر مطلوب او از رضاخان آسیب برساند، مخدوش وانمود میسازد. اما خاطرات افرادی همانند سپهبد مرتضی یزدانپناه، سرلشکر حسن ارفع، سپهبد امان الله جهانبانی، سپهبد احمد امیراحمدی و حسین سمیعی (ادیب السلطنه) را «موثقترین» روایتها دربارۀ رضاخان اعلام میدارد. در حالیکه اگر به هیچ منبع دیگری مراجعه نشود و تنها به بیوگرافی کوتاهی که خود نویسنده در صفحات ۲۲۱-۲۲۰ کتاب خود از این افراد آورده است توجه شود، روشن خواهد شد که همۀ آنان یاران و همکاران و خدمتگزاران گوش به فرمان رضاشاه بودند و پر روشن است که روایت اینگونه افراد از ولی نعمت خود سمت و سوی خاص خود را داشته، چیزی جز خوش خدمتی و توصیف چاپلوسانه نبوده و بهرۀ ناچیزی از واقعیت دارد. افزون بر این، واقعیتهایی که در گفته های این افراد آمده است، حکایت از روابط و همکاری سازمانی این افراد با رضاخان در پیش از کودتا میکند و هیچ منافات و مغایرتی با این مطلب ندارد که در پشت پرده، رضاخان به وسیلۀ شبکه اطلاعاتی - نظامی بریتانیا شناسایی و آموزش داده شده و سرانجام به طور مستقیم یا از طریق اسمایس به آیرنساید معرفی شده باشد.

نویسنده افزون بر داوری جانبدارانه اش نسبت به روایتهای یاد شده، کوشش میکند تا با ساده سازی ماجرای گزینش رضاخان، آن را بسیار طبیعی جلوه دهد. متأسفانه ایشان برای برآوردن این منظور خود، به اصول و مبانی علم و تحقیق و واقع گویی و تاریخنگاری پایبند نمانده و در فرایند حماسه سرایی به جعل و تحریف نیز چنگ زده است. برای نمونه، ایشان ماجرا و صحنۀ آشنایی آیرنساید با رضاخان را که ظاهراً بدون مقدمه! و تنها در جریان بازدید آیرنساید از واحدهای قزاق شکل گرفت، از زبان آیرنساید اینگونه به تصویر میکشد:

... آیرنساید نام فرمانده آنها [گردان تبریز] را میپرسد و چندی بعد به او معرفی میشود. این افسر، رضاخان، «شانه های پهن، سر و وضعی بسیار موقر، و قامتی بلند بیش از 1/80 متر داشت. بینی عقابی و چشمان درخشانش قیافه ای پر شور و نشاط به او میداد». رضاخان «از شدت مالاریا میلرزید ولی به روی خود نمیآورد و به مرخصی استعلاجی هم نمیرفت». آیرنساید که تحت تأثیر قرار گرفته بود، بیدرنگ «تصمیم گرفت او را لااقل موقتاً فرمانده گردان قزاق کند».۸۷

نویسندۀ کتاب این مطالب را از صفحۀ ۱۴۹ متن انگلیسی خاطرات آیرنساید نقل کرده است. اکنون ما نیز ترجمۀ همان بخش مورد استناد ایشان از صفحه ۱۴۹ خاطرات آیرنساید را میآوریم و خواننده را به داوری میطلبیم:

رفته رفته توجه من و سرهنگ اسمایس به واحد تبریز جلب شد... فرماندۀ آنها مردی بلندقامت بود که طول قدش بیش از شش پا بود. شانه هایی فراخ و چهره ای با نگاهی نافذ داشت. بینی عقابی و چشمان درخشانش قیافه ای پر شور و غیرمنتظره به او میداد. او مرا به یاد راجه های مسلمانی میانداخت که در هند مرکزی دیده بودم. نامش رضاخان بود. بدین ترتیب مردی که بنا بود در سرنوشت کشورش تأثیری آن همه عظیم بر جای گذارد رفته رفته مورد توجه قرار گرفت. به یاد دارم نخستین باری که او را دیدم بدنش از حملۀ جدی مالاریا میلرزید. فکر کردم او کسی نیست که با این بیماریها از پا درآید. ما تصمیم گرفتیم او را فوری ولو به طور موقت، به فرماندهی بریگاد قزاق منصوب کنیم.۸۸

از این عبارات به خوبی دریافته میشود که آیرنساید هم اگرچه در پی آن است که فرایند شناسایی رضاخان را کاملاً طبیعی و معمولی جلوه دهد، اما گزارش او نیز مدعای اردشیر جی را نقض نمیکند و با آن مانعه الجمع نیست. ولی به هر حال ایشان اولاً، میکوشد تا این ماجرا را به قاعده و طبیعی بیان کند. ثانیاً، از بیان او روشن میشود که این فرایند به طور تدریجی و در مدت چند ماه اقامتش در ایران شکل گرفت. ثالثاً، خواننده از گفته های آیرنساید به خوبی درمییابد که ایشان ضمن نگارش فرایند تدریجی شناسایی رضاخان و توصیف ویژگیهای قیافه و اندام او در خاطرات خود، به خاطرۀ اولین روزی که او را دیده، و نه همان روزی که او را به فرماندهی منصوب کرد، اشاره کرده و یادآور میشود که در آن روز او به بیماری مالاریا مبتلا بوده است، و در همان روز هم آیرنساید احساس کرده بود که توانایی جسمی رضاخان بیش از آن است که بیماری مالاریا او را از پای درآورد. و سرانجام هم پس از مدتی تصمیم گرفتند که او را به فرماندهی بریگاد قزاق منصوب کنند. ولی عبارت پردازیهای آقای غنی از نوشتۀ آیرنساید به گونه ای است که خواننده ای که از متن اصلی نوشتۀ آیرنساید آگاه نباشد، چنان میپندارد که در همان روزی که آیرنساید از گردانها بازدید میکرد، گردان تبریز را بهتر از بقیه دید، نام فرمانده آنها را پرسید، بدینگونه به طور تصادفی او با رضاخان آشنا شد. از قضا چون رضاخان در همان روز به بیماری مالاریا مبتلا بود، «از شدت مالاریا میلرزید ولی به روی خود نمیآورد و به مرخصی استعلاجی هم نمیرفت» این امر بیش از ویژگیهای جسمی رضاخان، آیرنساید را تحت تأثیر قرار داد، از این رو، همانجا و بیدرنگ تصمیم گرفت او را لااقل موقتاً به فرماندهی گردان (و نه بریگاد) قزاق منصوب کند.

خواننده از مقابلۀ عبارات آیرنساید، که ترجمۀ آن تقدیم شد، با عبارت پردازیهای آقای غنی به آسانی درخواهد یافت که متأسفانه ایشان، برای بر آوردن مقصود خویش در چهره پردازی غیرواقعبینانه از رضاخان، نه تنها به تحریف سخنان آیرنساید پرداخته، بلکه اقدام به جعل مطالبی و افزودن آن بر مطالب آیرنساید نیز کرده است. برای نمونه، از این عبارت که «رضاخان از شدت مالاریا میلرزید ولی به روی خود نمیآورد و به مرخصی استعلاجی هم نمیرفت»، و آقای غنی آن را در گیومه به معنای نقل قول مستقیم آورده است، در همۀ صفحۀ ۱۴۹ متن انگلیسی که نویسنده به آن ارجاع داده است، کوچکترین اثر و نشانه ای دیده نمیشود. ما دربارۀ اعلامیۀ سیدضیاء نیز روشن کردیم که آقای غنی چگونه برای تحمیل دیدگاه خویش بر واقعیات تاریخی، بیپروا دست به تحریف آن بیانیه زده است. در اینجا نیز با تأکید بیشتری یادآور میشویم، در صورتی که تفسیر نویسنده از متن خاطرات آیرنساید نیز همانند تفسیر او از بیانیۀ سیدضیاء و حتی غیرعلمی تر از آن باشد، گزینش و تقطیع و تفسیرهای او از اسناد موجود در آرشیو وزارت خارجۀ انگلیس که مرجع و مبنای عمده و مهم تحلیلهای نوشتۀ ایشان است، چه اندازه از نظر علمی دارای اعتبار و قابل اعتماد است؟ زیرا پژوهشگر ایرانی امکان دسترسی به متن انگلیسی خاطرات آیرنساید و ترجمۀ فارسی آن را داشته و ارزیابی درستی و نادرستی تفسیر شگفت آقای غنی در این باره برایش فراهم است. اما در مورد آرشیو وزارت خارجۀ انگلیس، این امکان اکنون فراهم نیست.

علت واقعی انتخاب رضاخان!

نویسندۀ کتاب برای توجیه طبیعی و عادی جلوه دادن فرایند شناسایی و گزینش رضاخان، افزون بر همۀ تلاشهایی که از او یاد کردیم، علت شگفت انگیز و حیرت آور دیگری را نیز مطرح کرده و مینویسد: «از مجموعۀ شواهد موثق چنین برمیآید که ژنرال جسور انگلیسی [آیرنساید] در رضاخان شهامت و اراده و میهن دوستی میبیند و او را برمیگزیند».۸۹ نویسنده همانند برخی از ادعاهای دیگر، این ادعای عجیب خود را به هیچ مرجع و منبعی مستند نکرده و از مجموعۀ شواهد موثق!! ادعا شده هیچ نشانی نمیدهد. ایشان در چند سطر پیش از این ادعا، هنگام قلمفرسایی برای یادآوری پیشینۀ درخشان! رضاخان و زمینه های شناخت انگلیسیها از وی، به «همکاری او با افسران ژنرال دیکسن، که در جریان قرارداد ۱۹۱۹ به ایران آمده بودند»،۹۰ اذعان کرد. هم ایشان نیز در چند صفحۀ بعد، از قول کالدول، وزیر مختار آمریکا در ایران، آورده است: «رضاخان میرپنج که فرماندهی قزاقها را به دست گرفته است در میسیون انگلیس و ایران خدمت میکرد و عملاً جاسوس رئیس میسیون [دیکسن] بود، و در ماههای گذشته با انگلیسیها در قزوین همکاری نزدیک داشته است».۹۱ این در حالی است که در نظر ایرانیان آن روزگار، تضاد قرارداد ۱۹۱۹، نه تنها با منافع ملی، که با بنیان ملیت و استقلال و هویت ایران، روشن و مبرهن بود. خشم عمیق و مبارزۀ گسترده ملت ایران با این قرارداد و ناکام ساختن استعمار در اجرای آن، یکی از اوراق زرّین تاریخ را در کارنامۀ ملت ایران ثبت کرد. مشهور است که در جریان همین مبارزۀ فراگیر، حتی نظامیانی چون فضل الله خان آقا ولی، همکاری تحقیرآمیز و خیانت بار با افسران ژنرال دیکسن را تحمل نکرده و دست به خودکشی زدند.۹۲ حال اینکه در چنین برهۀ تاریخی چگونه میتوان به یک همکار جدی و مطمئن انگلیسیها۹۳ نشان «شهامت و اراده و میهندوستی» تقدیم کرد، پرسشی است که به نظر نمیرسد در چارچوب واقعیت های عینی تاریخ دو سدۀ اخیر ایران بتوان پاسخی علمی برای آن یافت. البته در یک صورت میتوان به پرسش یاد شده پاسخ مثبت داد و آن اینکه در بنیان معرفت بشر دگرگونی ایجاد کرده و مفاهیم استعمار و سلطه و تعاریف علمی پذیرفته شدۀ آنها را تغییر دهیم تا منافع بریتانیای استعمارگرِ سلطه گر با منافع ملی ایران تحت سلطه، در عالم ذهن و خیال، یکی شوند! با کمال تأسف، عبارت آقای غنی - امیدوارم به رغم میل باطنی ایشان - گویای آن است که ایشان چنین درک شگفت و وحشتناکی از تاریخ معاصر ایران دارند. وگرنه در کشوری که تاریخ آن پر است از تجاوز و استثمار و سلطه جویی بریتانیا و تلاش بیامان آن دولت با هرگونه نمودی از توسعه و استقلال و میهندوستی، و فدا شدن قائم مقامها و امیرکبیرها و رئیسعلی دلواریها و میرزاکوچکخان و صدها سردار شناخته و ناشناختۀ دیگر این مرز و بوم - به طور مستقیم و غیرمستقیم - به خواست بریتانیا، که تنها جرمشان میهن دوستی و دفاع از استقلال کشور بود، نه تنها هیچ ایرانی آگاه و شرافتمند، بلکه هیچ پژوهشگر غیرایرانی، اما آگاه، واقعبین و منصف، هم به خود اجازه نمیدهد که دست به چنین تحریف بزرگ و نابخشودنی زده و برخلاف حقیقت و واقعیت رسماً اعلام دارد که گویا انگلیسیها در پی افراد میهندوست برای زمامداری ایران بودند و آیرنساید نمایندۀ تامال اختیار انگلیس در آن مقطع، چون در رضاخان «شهامت و اراده و میهندوستی میبیند»، او را برمیگزیند! حال آنکه کمترین آگاهی از تاریخ، اما همراه با اندکی درک درست، عکس قضیه را ثابت میکند. نتیجۀ شگفت انگیز مدعای نویسنده این میشود که گویا در دویست سال اخیر همواره انگلیسیها در پی این بودند که افراد با شهامت و میهندوست را بر ایران حاکم کنند، اما خود ملت ایران با این امر مخالف بوده و در فرازهایی چون نهضت مشروطه، نهضت ملی شدن نفت، انقلاب اسلامی، و حتی امروز، به همین خاطر با آنها مبارزه کرده و میکند!!

رضاخان و کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹

در صفحات پیشین، متن آخرین گفت وگوی آیرنساید با رضاخان را آوردیم. در آن گفت و گو، آیرنساید پس از تعیین شرایط و گرفتن تعهدات لازم مینویسد: «رضا خیلی راحت قول داد و من دست او را فشردم. به اسمایس گفتهام که بگذارد او به تدریج راه بیفتد».۹۴ اما آقای غنی پس از نقل این عبارت روشن، به تأویل آن پرداخته و اینگونه مینویسد:

عبارت بگذارد او راه بیفتد در اینجا میتواند دو معنا داشته باشد. ممکن است معنی آن صرفاً این باشد که رضاخان به زودی از سرپرستی و نظارت افسران انگلیسی آزاد میشود و میتواند هر طور که صلاح بداند قزاقخانه را اداره کند. اگر این تفسیر را بپذیریم طبعاً به این نتیجه میرسیم که آیرنساید هیچ خبر نداشت که رضاخان در فکر کودتاست یا میخواهد با اقدامی حاد حکومت تهران را سرنگون کند. تفسیر دیگر آن است که آیرنساید از اواسط دی ماه [1299] میدانست رضا درصدد است دست به اقدامی حاد بزند که میتواند منجر به کودتای نظامی شود. سرنخ هایی در دست داریم که به فرض دوم میانجامد. اولا مدخلهای زیادی در یادداشتها هست که آیرنساید به رضاخان نه فقط به چشم فرماندۀ جدید قزاقها بلکه چون یک «رهبر»، رهبری «که ایران را نجات میدهد» مینگرد. آیرنساید میدانست که رضاخان عقیده دارد سیاستمداران در تهران خودخواه و فاسدند و باید از کار برکنار شوند. فزون بر این، آیرنساید خود اعتقاد داشت ایران نیازمند رهبری است که دست به اصلاحات بزند و ثبات را در مملکت مستقر کند. اگر عبارت «بگذارد او راه بیفتد» صرفاً به معنای رهایی از نظارت افسران انگلیسی بود چرا آیرنساید از رضاخان قول گرفت که اقدامی علیه شاه نکند و او را از سلطنت نیندازد؟ آیرنساید حتماً خبر داشت و چه بسا در واقع عقیدۀ رضاخان را نیز راسختر ساخت که وقت آن شده تا رئیس فاسد و بی لیاقت حکومت تهران از کار برکنار شود. درخواست وعدۀ خلع نکردن شاه از سلطنت، که احتمالا از نرمن سرچشمه میگرفت، این استدلال را تقویت میکند که آیرنساید میدانست رضاخان در فکر کودتاست.۹۵

واقعاً جلّ الخالق! تفسیر شگفت انگیز نویسنده انسان را به یاد این ضرب المثل معروف میاندازد که «از کرامات شیخ ما این است که شیره را خورد و گفت شیرین است!» و در واقع کرامات آقای غنی حتی بیش از این است. چون اگر واقعاً رضاخان قصد و توانایی انجام کودتا را میداشت و آیرنساید هم از تصمیم او آگاه میبود و آنگاه آقای غنی به تکرار و بیان آن واقعیت میپرداخت، تازه بیان ایشان مصداق ضرب المثل یاد شده واقع میشد. ولی همانگونه که اشاره کردیم، کرامت آقای غنی بیش از این است. چه او همۀ توان و توش و نبوغ خود را به کار بسته تا به رغم همۀ تصریحات و اقاریری که در همۀ منابع تاریخی، و دستکم در کتاب خود ایشان مبنی بر انگلیسی بودن کودتا وجود دارد، چنین وانماید که گویا رضاخان خود مستقلاً قصد و توان کودتا را داشته و انجام کودتا از سوی او امری قطعی بوده، حالا از خوش شانسی بریتانیا، آیرنساید هم از این تصمیم او باخبر شده و شاید! فقط عقیدۀ رضاخان را در این باره راسختر! کرده است. نویسنده برای تحمیل این گرایش خود، بر مرکب خیال سوار شده و برای عبارات روشن آیرنساید به احتمال سازیهای بی پایه متوسل شده که بله، دو احتمال در این باره وجود دارد یکی اینکه آیرنساید از تصمیم رضاخان برای کودتا و سرنگونی حکومت تهران با اقدامی حاد! بیخبر بود. احتمال دیگر اینکه با خبر بود آن هم به این دلایل محکم! که آیرنساید به رضاخان نه به چشم فرماندۀ جدید قزاقها، بلکه به چشم رهبری که ایران را نجات دهد مینگریست. همچنین به این دلیل که آیرنساید از عقیدۀ رضاخان دربارۀ فساد و بیلیاقتی سیاستمداران تهران آگاه بود و نیز به این دلیل که آیرنساید خود اعتقاد داشت که ایران نیازمند رهبری نیرومند است! بر پایۀ همین دلایل علمی! نویسنده که گویا پنداشته است شاهین اندیشه و نبوغ تفسیرش توانسته است قلههای رفیع تاریخ معاصر را در نوردیده و فتح کند و گره کور و مشکل پیچیدۀ شیرینی شیره را کشف کرده و حل کند، با حالتی فاتحانه میپرسد که اگر غیر از این بود، پس «چرا آیرنساید از رضاخان قول گرفت که اقدامی علیه شاه نکند و او را از سلطنت نیندازد؟... درخواست وعدۀ خلع نکردن شاه از سلطنت... این استدلال را تقویت میکند که آیرنساید میدانست رضاخان در فکر کودتاست».

حال آنکه اگر از همۀ منابع تاریخی چشم بپوشیم و تنها به همین مواردی که خود آقای غنی در همین کتاب مورد بحث به آنها تصریح و اذعان کرده، بپردازیم، که در آنها روشن میشود که انگلیسیها پس از جنگ جهانی اول و شکست در اجرای قرارداد ۱۹۱۹، تنها چارۀ کار برای ایران، پس از خروج خود را، کودتا دیدند. آیرنساید به همین منظور وارد ایران شد و برای این قضیه با تعدادی از رجال ایران گفت و گو کرد و سرانجام سیدضیاء و رضاخان مأمور بدین کار شدند و پس از هماهنگی های سیاسی و نظامی لازم در قزوین و تهران، سرانجام آیرنساید به اسمایس دستور میدهد که اکنون «بگذارد او به تدریج راه بیفتد»، آنگاه به روشنی درخواهیم یافت که آن همه نابغه نمایی برای کشف این مطلب که «آیرنساید حتماً از کودتا خبر داشت»، واقعاً از کشف «شیرینی شیره» هم شگفت انگیزتر است! بدینترتیب در شرایطی که مروری حتی سطحی بر خاطرات و یادداشتهای آیرنساید روشن میکند که او خود اصرار دارد که بهترین راهحل مشکلات بریتانیا در ایران، «کودتا» است۹۶ و خود ایشان نیز رضاخان را برای رهبری کودتا برگزید و به همین منظور او را ترفیع داده و به فرماندهی قزاق رسانده و برای رهبری کودتا، یعنی در واقع رهبری کشور، آماده کرده است و اصولاً او خود طراح رهبری رضاخان است و رضاخان تا دو ماه قبل از آن چنین مسئله ای را حتی در خواب هم نمیدید، آنگاه به مضحک بودن این کشف مهم، یعنی آگاهی آیرنساید از کودتا و به بیان دیگر، آگاهی آیرنساید از تصمیم خود! بیشتر پی خواهیم برد.

نویسندۀ کتاب در این ماجرا، همانند ماجرای برکناری کلرژه، در راستای افسانه پردازی و قهرمان سازی از رضاخان، در شرایطی که حتی نص عبارات، خلاف نظر او را روشن میسازد، دست به دامن تفسیر شده و با تحمیل گرایش خود بر عبارات و تحریف آنها، میخواهد چنین وانماید که گویا انجام کودتایی مستقل به وسیلۀ رضاخان، امری قطعی و تمام شده بود و انگلیسیها (نرمن و آیرنساید) پس از آگاهی از این امر، منفعلانه و از سر استیصال، جز تأیید و همراهی و فقط گرفتن چند قول و قرار، چارهای در پیش پای خود ندیدند! این همه اوهام عجیب و غریبی که نویسنده در تفسیر جملۀ «به اسمایس گفتهام که بگذارد او به تدریج راه بیفتد» پرداخته است، انسان را به یاد سخن مارتین هرتز (رایزن سیاسی سفارت آمریکا در تهران) دربارة ایشان میاندازد. روشن نیست که اگر رضاخان آن است که ایشان مینمایاند، چگونه است که باید دستش بگرفت و پا به پا برد، تا شیوه راه رفتن آموخت؟ زیرا جملۀ آیرنساید بینیاز از تفسیر بوده و با توجه به جمله های پیش از آن، آشکارا بدین معنا است که رضاخان مأموری بیش نبوده، که اختیارش در دست آیرنساید بوده و ایشان پس از گزینش وی و اقدامات، گفتوگوها و هماهنگیهای سیاسی و نظامی با نرمن و ژنرال هالدین و فیلد مارشال ویلسون۹۷ و... سرانجام اجازه میدهد که او راه بیفتد، آن هم به تدریج.

افزون بر این، بر فرض بگوییم که رضاخان هم همانند هر انسان دیگری میتوانست در لحظاتی از اوقات فراغت دوران کودکی خود، با رؤیاها و آرمانهای خویش دست و پنجه نرم کرده و برای تحقق آن تخیلات بدون ضمانت اجرا، آرزوی دستیابی به قدرت را کرده باشد. همانگونه که پس از کودتا اینگونه ادعا میکرد،۹۸ ولی روشن است که با استناد به اینگونه تخیلات نمیتوان ادعا کرد که ایشان در پی کودتا بوده است. اما اگر از سر مماشات این ادعا را بپذیریم که ایشان واقعاً در تدارک برآوردن رؤیاهای خود بوده و تصمیم به کودتا داشت، در این صورت باید دید که: آیا با توجه به نداشتن آگاهی سیاسی، نداشتن کمترین پیوند و شناخت و ارتباط با نخبگان سیاسی، نداشتن پایگاه و پشتوانۀ اجتماعی و نداشتن جایگاه و موقعیت نظامی مناسب، تصمیم برای کودتا کمترین امکان و اعتبار عملی را داشت، یا اینکه مقولهای در حدّ رؤیاها و تخیلات درونی بدون ضمانت اجرا بوده است؟

پر روشن است که منظور از کودتا، تنها تصرف نظامی پایتخت نبوده و برای ادارۀ کشور نیاز به رایزنی و هماهنگی و جلب همکاری تعدادی از چهره های سیاسی تهران و ایالات بود. اما به رغم اینکه رضاخان به قدرت رسید و بیست سال همۀ اهرم های سیاسی و فرهنگی و قلمها را برای توجیه کودتا و تبیین نقش خود در اختیار داشت و به کار گرفت و در بیانیۀ معروف خویش به مناسبت سالگرد کودتا، خود را تنها مسبب آن معرفی کرد،۹۹ در متون تاریخی، کوچکترین نشانهای از فعالیتهای پیش از کودتای او برای تبادل نظر، زمینه سازی و جلب همکاری رجال سیاسی و نظامی و تأمین پشتوانۀ سیاسی، اجتماعی و نظامی لازم برای انجام کودتا مشاهده نمیشود. نمیتوان باور کرد که شخصی مسبب حقیقی واقعۀ مهمی مانند کودتا باشد اما برای انجام آن با هیچکس رایزنی نکرده باشد و تنها میخواست و یا میتوانست با دو هزار قزاق - که فرض کنیم مستقل بوده و اجازۀ آنها در دست اسمایس و آیرنساید نبود و دیگر هنگهای قزاق و ژاندارمری هم ساکت و بی تفاوت میماندند- تهران را تصرف کرده و کشور را اداره کند. نمیتوان باور کرد که چنین فعالیتهایی صورت گرفته باشد اما نه خود رضاخان و نه افراد احتمالی که رضاخان با آنها دربارۀ کودتا رایزنی کرده بود، در مدت پنجاه و اندی سال حاکمیت پهلوی که سخنانی از اینگونه بسیار مورد استقبال و تشویق هم قرار میگرفت و بسیار بیشتر و بزرگتر از آنچه بودند هم مطرح میشد و در بوق دمیده میشد، هیچکدام کوچکترین سخنی در این باره اظهار نکرده باشند. پس تردیدی نیست که چنین چیزی نبود. چه اگر حتی کاهی در این باره وجود داشت، اکنون کوهی از آن را در تاریخنگاری پهلوی در برابر خود میدیدیم.

مجری کودتا نه تنها برای هیچکدام از نخبگان سیاسی پایتخت شناخته شده نبود، بلکه اندک فعالیت مستقیم یا غیرمستقیمی برای انجام کودتا هم از او سر نزد. این موضوع به اندازهای روشن است که حتی آقای غنی هم به درست این گفتۀ بهار را که رضاخان در زمستان ۱۲۹۹ با مدرس دربارۀ کودتا صحبت کرده، بیپایه دانسته و مینویسد: «ولی بسیار بعید است که رضاخان که در آن زمان آشنایی چندانی با رجال ایران نداشت مدرس را چنان خوب بشناسد که به او اعتماد کند و راز دل بگوید و همکاریاش را بجوید».۱۰۰ البته نباید از دیده به دور داشت که حتی اگر روایت بهار درست میبود هم نمیتوانستیم آن را به عنوان اقدام مستقل رضاخان برای کودتا به حساب آوریم. چه برای آگاهان از تاریخ آن دوره روشن است که در آن ایام، آیرنساید رضاخان را برای کودتا برگزیده بود و تصمیم خود را در این باره گرفته بود. همانگونه که تحرکات سیاسی آن ایام سیدضیاء را هم نمیتوان اقدامات مستقل او برای کودتا به حساب آورد. زیرا آن تحرکات نیز پس از آن انجام میپذیرفت که به تعبیر آقای غنی، نرمن او را برای ایفای نقش نخست وزیر «مرتجع مقتدر»۱۰۱ در نظر گرفته بود. بنابراین، چنین تحرکاتی ماهیتی بیش از انجام مأموریت نداشته و نمیتوان آنها را به عنوان اقداماتی ابتکاری و مستقل وانمود کرد.

افزون بر آنچه گفته شد، هیچکدام از فرماندهان نظامی آن روز هم در این باره که رضاخان قبلاً با آنها در مسئلۀ کودتا سخنی گفته و طرحی ارائه کرده باشد، سخنی به میان نیاوردند. در آن تاریخ، قوای قزاق از ۹ آتریاد تشکیل میشده که در ۹ شهر کشور (تهران، تبریز، مشهد، اصفهان، اردبیل، همدان، مازندران، ارومیه و گیلان) مستقر بوده و مجموعۀ افراد آن حدود هشت هزار نفر بود. از این تعداد ۱۲۲ نفر افسر و درجه دار روسی، ۲۰۲ نفر افسر ایرانی و بقیه درجه دار و سرباز ایرانی بودند.۱۰۲ ژاندارمری نیز بین هشت تا یازده هزار نفر عضو داشته که در ۱۳ فوج و گردان در شهرهای مختلف سازماندهی شده بودند. در تهران، دو فوج و در شهرهای مشهد، اصفهان و تبریز هر کدام یک فوج، و در ولایات و شهرهای قم، اراک، سمنان، مازندران، استرآباد، کردستان، کرمانشاه و گیلان هر کدام یک گردان مستقل مستقر بود. در ژاندارمری افزون بر سه افسر سوئدی، ۳۱۹ افسر ایرانی نیز وجود داشت و بقیه شامل پزشک، افسریار، درجهدار، ژاندارم، سرجوخه، و غیره میشد.۱۰۳ بریگاد مرکزی که به عنوان نیروی محافظ دربار در تهران مستقر بود، افزون بر دو صاحب منصب سوئدی و لهستانی، از ۱۲۶ صاحب منصب و ۲۱۴۲ درجهدار و سرباز ایرانی تشکیل میشد.۱۰۴ مستشاران سوئدی هم از سال ۱۲۹۳ شهر تهران را به ده ناحیه تقسیم کرده و در هر ناحیه یک کلانتری (کمیساریا) تأسیس کردند و در سالهای پس از آن تعداد افراد سوار و پیاده پلیس را ۸۰۰ نفر اعلام کردند که به وسیلۀ ۱۱۰ صاحب منصب اداره میشدند.۱۰۵

اکنون این پرسش مطرح میشود که اگر از میان همۀ نیروهای نظامی و انتظامی یاد شده، تنها نیروهای مستقر در تهران را در نظر بگیریم، آیا برای فرماندهی یک آتریاد، در حالی که هیچ سند و نشانی از هماهنگی دیگر قوای نظامی و انتظامی با او در تاریخ ثبت نشده است، این امکان وجود داشت که با حدود دو هزار نفر، تنها از عهدۀ همان قوای نظامی و انتظامی مستقر در تهران برآمده و آن شهر را تصرف کند؟ اگر مخالفت رجال سیاسی، نظامی و روحانی تهران را و پایگاه اجتماعیشان و مخالفت دیگر اقشار اجتماعی را بر نیروی مستقر در تهران بیفزاییم و بیپایگاهی سیاسی و اجتماعی رهبر کودتا را هم در نظر داشته باشیم، آنگاه بیپایگی دیدگاهی که رضاخان را مبتکر کودتا دانسته و چنین القاء میکند که او شخصاً در پی کودتا بوده و توان آن را داشته، بیش از پیش روشن میشود. این حقیقت هنگامی روشنتر میشود که توجه شود اگر کودتا به همین سادگی و بدون نیاز به هیچگونه مقدمات و هماهنگی سیاسی - نظامی و تنها به وسیلۀ فردی گمنام و معدودی قزاق قابل اجرا بود، چگونه است که در همان سالها فردی شناخته شده و خوشنام مانند میرزاکوچکخان با پشتوانۀ سیاسی و اجتماعی بیشتر و همچنین با داشتن قوایی بیشتر و باانگیزهتر نمیتواند به سوی تهران حرکت کند.

سرانجام اینکه آیا اگر یک قدرت خارجی شخصی را برای انجام کودتا برگزیند، هماهنگی لازم را با نخبگان سیاسی به عمل آورده و مدیر سیاسی - اجرایی کودتا را تعیین کند،۱۰۶ به شهربانی دستور دهد که «هنگام ورود قزاقها به تهران جلو آنها ایستادگی نکند»،۱۰۷ ژاندارمری را از هرگونه اقدامی برای جلوگیری از ورود قزاقها به تهران باز دارد،۱۰۸ شاه را وادار کند که «خواسته ای آنها را برآورد»،۱۰۹ رجالی را که میتوانستند برای کودتا ممانعت و مزاحمت ایجاد کنند برای او شناسایی و دستگیر کند،۱۱۰ پول و پوشاک و تجهیزات لازم را در اختیارش بگذارد،۱۱۱ خود آن شخص را هم در مدتی کمتر از ۴ ماه از فرماندهی یک آتریاد به فرماندهی کل قزاق ترفیع داده۱۱۲ و پس از همۀ این اقدامات، آنگاه اجازه بدهد که «او به تدریج راه بیفتد»،۱۱۳ حال با این همه آیا از نظر علمی چنین رخدادی را باید اقدام آن قدرت خارجی به حساب آورد یا شخص مجری؟ آیا بدون اقدامات یاد شده اصولاً کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ امکانپذیر بود؟ و آیا در تاریخ هیچگونه سند و گواهی وجود دارد که شخص رضاخان در ایجاد امکانات و اقدامات یاد شده نقشی ایفا کرده باشد؟ آیا اصولاً سطح موقعیت سیاسی - نظامی و امکانات او اجازۀ گشودن حتی یکی از گره های یاد شده را به وی میداد؟ اگر پاسخ این پرسشها منفی باشد، که هست، پس چگونه و بر پایۀ کدام واقعیت تاریخی و با چه سند و دلیل علمی میتوان اینگونه وانمود کرد که گویا رضاخان مبتکر کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ بوده و یا حتی اندک امکان و توانی برای انجام چنین کاری را داشت؟

پی نوشت ها :

٥٧- همان، ص ٣٥٣.

٥٨- همان، ص ٢٥١.

٥٩- همان، ص ٢١٩.

٦٠- همان، صص ٢١٨-٢١٧.

٦١- همان، ص ٩٤.

٦٢- همان، ص ١٢٣.

٦٣- همان، ص ١٢٣.

٦٤- همان، ص ٩٩.

٦٥- همان، ص ١٠٠.

٦٦- همان، ص ١٠٤.

٦٧- محمدتقی ملک الشعرا بهار. تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، انقراض قاجاریه. ج ١. تهران، ١٣٢٣. صص ٧٧-٧٤.

٦٨- همان، ص ٧٧.

٦٩- روزنامه نوبهار، سال ششم، شم‍ ٥، ٩جمادی الاول ١٣٣٦، ص ٢.

٧٠- غنی، صص ١٨٩-١٨٨.

٧١- بهار، پیشین، صص ٧٥-٧٤.

٧٢- غنی، ص ١٨٩.

٧٣- همان، ص ١٨٨.

٧٤- همان، ص ١٨٩.

٧٥- همان، ص ١٨٩.

٧٦- همان، ص ١٨٩.

77-Major General Sir Edmund Ironside, High Road to Command, The Diaries of Major General Sir Edmund Ironside 1920-1922, Edited by Lord Ironside, London, 1972. P. 160.

٧٨- غنی، ص ١٨٩.

٧٩- مذاکرات مجلس شورای ملی. دوره چهاردهم. جلسه سهشنبه١٦ اسفند ١٣٢٢. نطق دکتر مصدق درمخالفت با اعتبارنامه سیدضیاءالدین طباطبایی.

٨٠- غنی، صص ١٩٠-١٩١.

٨١- همان، ص ٤٥٢.

٨٢- عبدالله شهبازی، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج ٢؛ جستارهایی از تاریخ معاصر ایران، تهران، اطلاعات، ١٣٧٠. صص ١٤٦-١٥٩.

٨٣- برای نمونه رک: انگلیسیان در ایران در روزگار پادشاهان قاجار. ترجمه غلامحسین صدریافشار. تهران، دنیا، ١٣٥٧ - انگلیسیها در میان ایرانیان. دنیس رایت. ترجمه لطفعلی خنجی. تهران، امیرکبیر، ١٣٥٩.

٨٤- برای نمونه رک: انگلیسیها در میان ایرانیان. دنیس رایت. ترجمه لطفعلی خنجی. پیشین. ص ٢٠٩.

٨٥- غنی، ص ٤٥٣.

٨٦- همان، ص ٤٥٣.

٨٧- همان، صص ١٧٠-١٧١.

٨٨- رک به:Ironside, High Road to..., op.cit. p. 149. ؛ و همچنین ترجمۀ فارسی آن با عنوان: خاطرات سری آیرنساید به انضمام ترجمة متن کامل شاهراه فرماندهی. تهران، مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی، ١٣٧٣. صص ٢٠٥-٢٠٤.

٨٩- غنی، ص ١٩٠.

٩٠- همان، ص ١٩٠.

٩١- همان، ص ٢٠٧.

٩٢- همان، صص ٧٦، ٧٧، ٩٦.

٩٣- خاطرات سری آیرنساید، پیشین، ص ٣٧٢.

٩٤- غنی، ص ١٧٩.

٩٥- همان، صص١٨٠-١٧٩.

٩٦- خاطرات سری آیرنساید، پیشین، ص ٣٧١.

٩٧- غنی، صص ١٧١ و ٢١٩-٢١٦.

٩٨- مکی، پیشین، ج ١، صص ٢٥٦-٢٥٣ و ج ٢. صص ٢٧-٢٤.

٩٩- مکی، پیشین، ج ٢، صص ٢٧-٢٤.

١٠٠- غنی، ص١٨٠.

١٠١- همان، ص١٧٧.

١٠٢- باقر عاقلی. رضاشاه و قشون متحدالشکل .تهران، نشر نامک، ١٣٧٧. صص ٩٦-٩٣.

١٠٣- همان، صص ١٠١-٩٨؛ و هاشم شغفی. تاریخچه ژاندارمری. وزارت کشور - ژاندارمری، ١٣٦٦. صص ١٧-١٦.

١٠٤- عاقلی، پیشین، ص ٩٦.

١٠٥- مرتضی سیفیفمی. نظم و نظمیه در دوره قاجاریه. تهران، یساولی، ١٣٦٢. صص ٩٦-٩٤؛ و فضلالله جعفری و دیگران. پلیس ایران. تهران، روابط عمومی شهربانی کشور، ١٣٥٥. صص٨٠-٧٨.

١٠٦- غنی، صص ١٧٧، ١٧٩، ١٨٠.

١٠٧- همان، ص ٢٠١.

١٠٨- همان، ص ٢٠٠.

١٠٩- همان، ص ١٩٨.

١١٠- همان، صص ٢٢٦-٢٢٥.

١١١- همان، ص ١٩٢.

١١٢- همان، صص ١٧١ و ١٧٩.

١١٣- همان، ص ١٧٩.


فصلنامه مطالعات تاریخی ، شماره 39 ، زمستان 1391