ایران عصر پهلوی ارض موعود بهائیان


دکتر غلامعلی رجائی
5145 بازدید

ایران عصر پهلوی ارض موعود بهائیان

روز 3 اردیبهشت 1334 خطیب شهیر محمدتقی فلسفی طی سخنرانی خود در مسجد سلطانی تهران فرقه ضاله بهایی را مورد انتقاد و نکوهش شدید قرار داد و پرده از عملیات و فعالیت آنان در ایران برداشت و به شاه و دولت هشدار داد برای جلوگیری از فتنهانگیزی این فرقه اقدام نمایند. فلسفی افزود همه روزه در این باره سخن خواهد گفت. سخنان وی به طور زنده از رادیو پخش شد.

یکی از مظاهر اسلام‌زدایی در دوران حاکمیت 50 ساله پهلوی‌ها، تقویت روزافزون مذاهب و ادیان باطله اعم از ادیان منسوخه یا مذاهب ساختگی و بی‌پایه بود. در این دوران فرقه بهائیت رشد بی‌سابقه‌ای یافت. بهائیان در دوران حاکمیت رضاشاه موفق شدند «محافل» و «بیت‌العدل» خود را دائر کنند. آنان فعالیتهای خود را به ویژه در زمینه‌های فرهنگی تعقیب می‌کردند. مدارس آنان شامل دبستان و متوسطه اعتبار خاصی داشت و تعداد زیادی از خانواده‌های روشنفکر و بانفوذ تهران فرزندان خود را در این مدارس ثبت‌نام می‌کردند. دختران ارشد رضاشاه و پسر ارشد او (شاه بعدی) آموزشهای اولیه خود را در مدارس بهائیان تهران دیده بودند.(1) به گفته ارتشبد حسین فردوست «رضاشاه با بهائیت روابط حسنه داشت تا حدی که اسدالله صنیعی را که یک بهائی طراز اول بود، به آجودانی مخصوص ولیعهد خود منصوب کرده بود.(2)
فردوست می‌نویسد:
«در دوران محمدرضا، بهائیت در ایران توسعة عجیبی یافت و آنها بر مبنای انگیزه و نقاط ضعف، به شدت افراد را جذب می‌کردند. چند مورد مطمئن به اطلاعم رسید که فرد مقروض بوده و سازمان بهائیت قروض او را پرداخته تا بهائی شد. زن نیز از وسایل مهم جلب افراد بود و ترتیبی می‌دادند تا از طریق دختران بهائی به عنوان مبلغ عمل می‌‌کردند.
در دورانی که بهائیت ایران قوی بود، در فرم‌های استخدام و غیره در مقابل مذهب صراحتاً «بهایی» می‌نوشتند. ولی وقتی در موضع ضعف قرار می‌گرفتند (مانند حرکت مردم تهران و تخریب حظیره‌القدس) خود را «مسلمان» معرفی می‌‌کردند! آنها در فرم‌های ارتش و نیروهای انتظامی، خود را «مسلمان» معرفی می‌‌کردند.
سازمان‌های دولتی گاهی از ساواک سئوال می‌کردند که فلان فرد در تعرفه استخدامی یا تعرفة سالیانه، در مقابل مذهب خود را «بهائی» معرفی کرده، با او چه باید کرد؟ ساواک جواب می‌داد: اگر برای استخدام است، استخدام نشود مگر اینکه بنویسد مسلمان و آنهایی که استخدام شده‌اند باید در مقابل مذهب «مسلمان» بنویسند وگرنه بازنشسته شوند. این پاسخ رسمی ساواک بود، ولی رعایت نمی‌شد و ساواک نیز حساسیتی نداشت. زمانی منوچهر اقبال، مدیرعامل شرکت نفت، به طور کلی و برای تمام شرکت نفت استعلام کرد که در مقابل افرادی که مذهب خود را «بهائی» می‌نویسند چه باید کرد؟ ساواک جواب مرسوم فوق را داد. اقبال پاسخ داد که ممکن نیست چون تعداد بهائی‌ها در شرکت نفت بسیار زیاد است.»(3)
سرهنگ محمدمهدی کتیبه در کتاب خاطرات خود می‌نویسد:
«شیراز یکی از مراکز عمدة فعالیت بهائیان بود، چون منزل سیدباب رهبر آن‌ها در شیراز بود و تقریباً حکم مکه را برای آن‌ها داشت. منزل دایی باب در خیابان احمدی شیراز را هم بهایی‌‌ها به عنوان زیارتگاهی بازسازی کرده بودند. یک بار که شاه به شیراز آمده بود، سیدنورالدین حسینی از فرصت استفاده کرده، دستور داد به این دو مرکز بهائی حمله کنند. این جریان گذشت و بعد، از تهران دستور دادند که فعالیت بهایی‌ها کمی محدود شود. استاندار شیراز – سرلشکر همت – بهایی بود و تصمیم داشت خانه دایی سیدباب را بازسازی کند. مردم متوجه شدند که سیمان، گچ و ماسه در کنار این ساختمان ریخته و آمادة تعمیر ساختمان‌اند. آقای سیدنورالدین حسینی به استاندار تلفن کرد و از او خواست تا مانع این کار شود. آقای نورالدین حسینی آدم بانفوذی بود و تمام شهر از ایشان حرف‌شنوی داشتند، اما استاندار در جواب ایشان گفت من دستور داده‌ام این کار انجام شود. سیدنورالدین حسینی به استاندار گفت: از شما خواهش می‌کنم شهر را به آشوب نکشید و این کار را نکنید. استاندار بر دستور خود تأکید کرد و سیدنورالدین حسینی پاسخ داد بسیار خوب، شما دستور داده‌اید بسازند، من دستور می‌دهم خراب کنند. آقای سیدنورالدین حسینی که دیده بود بنّا و کارگرها برای شروع کار آمده‌اند، در مدرسة خان به طلاب گفته بود: بلند شوید با هر وسیله‌ای که دارید برای خراب کردن منزل دایی باب حرکت کنید. طلبه‌ها از داخل مدرسه راه افتادند. در سر راه بازار مسگرها که همه از حزب برادران و مرید آقای سیدنورالدین بودند بیل و کلنگ به دست گرفتند و برای تخریب ساختمان دایی باب حرکت کردند. خوشبختانه همان وقت من با دوچرخه از آن جا رد می‌شدم و در صحنه حاضر بودم. در خیابان احمدی مردم مشغول تخریب ساختمان شدند و پلیس هم نتوانست مانع آنها شود.»(4)
در میان اسناد ساواک، دو سند وجود دارد که یکی مربوط به تیرماه 1347 و دیگری مربوط به خرداد 1350 است. این دو سند مربوط به دو مورد از جلسات رهبران بهائی در شهر شیراز است. یکی از این دو سند بر حمایت گسترده رضاشاه از بهائیان و دیگری بر حمایت وسیع شاه از این فرقه تأکید دارد. سند سال 1347 شاه را «بهائی» و سند سال 1350، رضاشاه را «یک بهائی واقعی» خوانده است.(5)
فردوست در کتاب خاطرات خود می‌نویسد:
«نفوذ اصلی بهائیت در دوران عبدالکریم ایادی بود. ایادی از خانواده طراز اول بهائیت بود. او به این دلیل نام فامیل «ایادی» داشت که پدرش از «ایادی امرالله»، یعنی چند نفر خواص اطراف «عباس افندی»، بود. ایادی با نفوذی که نزد محمدرضا کسب کرد بهائی‌ها را به مقامات عالی رساند. او در رسانیدن امیرعباس هویدا (بهائی) به نخست‌وزیری نقش اصلی را داشت. در زمان هویدا دیگر کار بهائی‌ها تمام بود و مقامات عالی مملکت توسط آنها به راحتی اشغال می‌شد. پدر هویدا نیز مانند پدر ایادی از خواص عباس افندی و گویا نویسنده مخصوص او بود. تنها یک بار موقعیت بهائیت به خطر افتاد و آن زمانی بود که فلسفی (واعظ معروف) حملات شدیدی را علیه بهائیت شروع کرد و محمدرضا برای آرام کردن مردم دستور تخریب حضیره‌القدس، مرکز مقدس بهائی‌ها در تهران را داد و دستور داد که «ایادی» مدتی از ایران خارج شود. او نیز حدود 9 ماه به ایتالیا رفت و وقتی آب‌ها از آسیاب افتاد، به ایران بازگشت.
به طور کلی در دوران محمدرضا و نفوذ «ایادی» در دربار، بهائی‌های ایران بسیار ترقی کردند و ثروتمند شدند و آنها و «ایادی» در انحطاط اقتصاد مملکت تلاش کردند.
به یاد دارم زمانی (شاید حوالی سال 51 یا 52) ایادی، سرلشکر ضرغام را (که مدتی وزیر دارایی و مدتی هم مدیرعامل بانک اصناف بود) به ریاست اتکا (سازمان تدارکاتی ارتش) منصوب کرد و سپس به او دستور داد که کلیه مایحتاج خود را از خارج وارد کند. ضرغام استنکاف کرد چون این اجناس با قیمت ارزان‌تر در ایران قابل تهیه بود. ایادی او را از کار برکنار کرد و افسر دیگری را به این سمت گمارد و او اجناس مورد لزوم اتکا را مستقیماً از خارج وارد می‌نمود.
بهائیان بدون اجازه عکا حق ندارند مشاغل سیاسی را بپذیرند و تنها باید تلاش کنند که در فعالیت‌های تجاری و کشاورزی پیشرفت کنند. بر اساس همین اصل، روزی از سپهبد صنیعی پرسیدم چگونه شما شغل سیاسی پذیرفته‌اید؟ پاسخ داد: از عکا سئوال شده و اجازه داده‌اند که در موارد استثنایی و مهم این نوع مشاغل پذیرفته شود.
در واقع، بهائیت جهانی این تصور را داشت که ایران همان ارض موعودی است که باید نصیب بهائیان شود و لذا برای تصرف مشاغل مهم سیاسی در این کشور منعی نداشتند.
بهائی‌هایی که من دیده‌ام واقعاً احساس ایرانیت نداشتند و این کاملاً محسوس بود و طبعاً این افراد جاسوس‌های بالفطره بودند. محمدرضا نه تنها نسبت به نفوذ بهائی‌ها حساسیت نداشت، بلکه خود او صراحتاً گفته بود که افراد بهائی در مشاغل مهم و حساس مفیدند چون علیه او توطئه نمی‌کنند. این نقل قول را از مقام موثقی شنیدم.
بهائیانی که به مقامات حساس می‌رسیدند از موقعیت خود برای ثروتمند شدن جامعة بهائیت استفاده می‌کردند تا از این طریق اقتصاد مملکت را به دست گیرند. بهائیانی که می‌شناختم همه بسیار ثروتمند بودند. مانند نعیمی (پدرزن خسروانی که از مقامات مهم بهائیت بود) و تژه که زمین 5000 متری برّ خیابان آیزنهاور (نرسیده به پپسی کولا) را به جامعة بهائیت اهدا کرده بود و گاهی در آنجا جمع می‌شدند. تژه را به علت اینکه نسبت سببی با سرهنگ قاسم پولاددژ (شوهر اول طلا) داشت، می‌شناختم. آبادی حدیقه (شرق اقدسیه) نیز متعلق به بهائی‌ها بود و بر خلاف سنت دهداری، که اراضی جنوب یک ده تا ده بعدی متعلق به ده شمالی است، بهائی‌ها اراضی شمالی حدیقه را تا قله کوه، دیوارکشی و تصرف کرده بودند. آنها در اتوبان تهران – کرج (نرسیده به کرج، سمت راست) نیز اراضی وسیعی را تصرف کرده و گنبد آبی رنگی به پا کرده بودند. از این نمونه‌ها زیاد بود.
به یاد دارم در حوالی سال 1354، شکایتی از دفتر مخصوص شاه (به ریاست معینیان) به دستم رسید مبنی بر اینکه هژبر یزدانی در سنگسر به مراتع چوپان‌ها تجاوز کرده و برای آنان مزاحمت ایجاد می‌کند. محمدرضا دستور داده بود که تحقیق و گزارش شود. دو افسر دفتر را به همراه عکاس ساواک به منطقه اعزام کردم. در مراجعت، گزارش آنان حاکی از این بود که اهالی ده مرزن‌آباد در ارتفاعات سنگسر همة بهائی‌ها هستند و رئیس آنها هژبر یزدانی است و آنها همه مراتع ده مجاور را که مسلمان‌نشین است، به زور تصرف کرده‌اند. مدارک مستند جمع‌آوری شد و آلبومی نیز تهیه و ضمیمة گزارش شد و مستقیماً به اطلاع محمدرضا رسید. فردای آن روز سپهبد ایادی تلفن کرد و گفت شاه گزارش را به من نشان داده، گزارش سراپا مغرضانه است و به شاه هم گفتم و ایشان دستور داده که مجدداً هیأت بی‌غرضی را اعزام دارید. پاسخ دادم گزارش هیأت مستند است و اعزام مجدد مفهومی ندارد و افزودم وقتی شاه می‌خواهد یزدانی به مناطق چرای دیگران تجاوز کند، من که مدعی نیستم. به هر حال، یزدانی به کار خود ادامه داد.
یک سال بعد، متوجه شدم که او در تهران معاملات بزرگ انجام می‌دهد و همیشه دو مرد مسلح او را همراهی می‌‌کنند. چند مورد از معاملات یزدانی را شخصاً شنیدم. یک روز ابتهاج، مدیرعامل بانک ایرانیان، به من تلفن کرد که از این پس در بانک ایرانیان سمتی ندارد و تمام سهام بانک و ساختمان و وسایل آن به هژبر یزدانی فروخته شده است. یک روز هم سمیعی، رئیس بانک توسعه کشاورزی، به من شکایت کرد که فرد بی‌تربیتی با دو گارد مسلح به مسلسل، بدون اجازه وارد دفتر کارم شده و گفته نامش یزدانی است و می‌خواهد سهام بانک با ساختمان و وسایل به او واگذار شود. سمیعی پاسخ داده که این امر منوط به اجازه وزارت کشاورزی و تصویب دولت است. یزدانی با خشونت جواب داده که «ترتیب آن را می‌دهم».
به هر حال، هژبر یزدانی با حمایت ایادی به قدرتی تبدیل شد و اراضی وسیعی را در باختران و مازندران و اصفهان و غیره در اختیار گرفت و برای من معلوم شد که تمام این وجوه متعلق به بهائیت است و این معاملات را یزدانی برای آنها ولی به نام خود انجام می‌دهد.
ایران بعد از آمریکا بیشترین تعداد بهائی‌ها را داشت. بهائی‌ها در آمریکا بسیار قوی هستند و مراکز متعددی از جمله در شیکاگو دارند.(6)

پی‌نویس‌ها:
1. Banani. Op. cit. p. 96.
2. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، فردوست، ج 1، ص 374.
3. همان، ص 376.
4. خاطرات سرهنگ محمدمهدی کتیبه، محمدرضا سرابندی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1382، ص 35.
5. بدون شرح به روایت اسناد ساواک، مرکز بررسی اسناد تاریخی، صفحات 166 و 252.
6. ظهور و سقوط، همان، صص 376-374.
با استفاده از:
اسرائیل و بهائیت در سلطنت پهلوی


مؤسسه نشر شهر