انقلاب امام در مقابل مقدسین حوزه علمیه قم بزرگتر از انقلاب اسلامی بود


977 بازدید

  آنچه که در پی می آید گزیده ای از خاطرات مرحوم آیت الله محمدی گیلانی درباره امام خمینی است که در پرتال امام خمینی منتشر شده است. آیت الله گیلانی از شاگردان امام خمینی در این بخش از خاطرات خود نمونه هایی از رویکردهای فلسفی و عرفانی امام خمینی را در حوزه علمیه قم و در دوره ای که مقدسین به تکفیر بزرگان این دو دانش می پرداختند توضیح می دهد.  

 

ستیز امام با مقدسینی که ملاصدرا را تکفیر می کردند

 

انقلاب امام در دفاع از حجت های الهی در مقابل مقدسین بزرگتر از انقلاب اسلامی بود

 

در حوزۀ مقدسۀ قم افراد خوش نیت ساده فکری بودند که هیچ گونه حسن ظنی  نسبت به فلسفه، حکمت و عرفان نداشتند. مخالفت آنها و جوّی که ایجاد می کردند  کافی بود که انسانی را که قائم به امر فلسفه و استدلال بود واقعاً ساقط کند، اما امام با  کمال شجاعت با اینگونه تفکر حاکم به نبرد پرداختند، و از جمله دربارۀ ملاصدرا که او  را تکفیر کرده بودند ـ تا جایی که کتابهای این مرد بزرگ را در سردابها و دور از انظار  بحث می کردند ـ می فرمودند: «ملاصدرا ما الملاصدرا و ما ادریک ملاصدرا»، و علوم  مورد بحث او را که سالها مورد اعتراض مقدسین بود ـ از جمله معاد جسمانی را ـ مورد  تأیید قرار دادند و در جواب مقدسین می فرمودند که معاد ملاصدرا همان معادی است  که یک پیرزن قائل است؛ و بنظر من انقلابی که امام در دفاع از این حجتهای الهی کرد،  از انقلاب اسلامی بزرگتر است. امام با مخالفت افراد خواص و ظاهرالصلاح که مبارزه  با آنها کار مشکلی است، به سیصد سال توطئه علیه امثال ملاصدرا خاتمه داد. (برداشت هایی از سیره امام خمینی، ج5؛ ص 7 و 8)

 

 

 

حاشیه امام خمینی بر اسفار را عمال شاه ربودند

 

یک وقت از امام سؤال کردم که آیا شما حاشیه ای بر اسفار دارید و ما از کجا پیدا  کنیم؟ فرمودند: «من حاشیه ای بر اسفار نوشته بودم.» معلوم شد عمال شاه پس از اینکه  ایشان را تبعید کردند، کتابخانه امام را هم غارت کرده بودند و حتی مکتوبات ایشان از  جمله حاشیه بر اسفار را برده بودند. (همان، ص72)

 

 

 

از امام شنیدم مرحوم قاضی سعید در شیعه مثل محیی الدین عربی در اهل سنت است

 

یک روز از امام شنیدم که فرمودند مرحوم قاضی سعید قمی در شیعه همانند  محیی الدین عربی در میان اهل سنت است. عرفا با فلاسفه بر سر مسأله استدلال بر  وجود حضرت باری تعالی نزاع و مخالفتی دارند. فلاسفه از موجودات عالم به وجود  حضرت حق استدلال می کنند؛ اما عرفا آنها را ملامت می کنند که شما می گویید عالم  ظاهر و روشن است و خداوند غایب و پنهان است اما محیی الدین عربی می گفت: الله  تعالی ظاهراً ما غاب قطّ و العالم غائب ماظهر قطّ (خدا ظاهری است که هرگز غایب نبوده و علم «هستی» غایبی است که هرگز ظاهر نبوده است) که درست مقابل افکار  فلاسفه است.
مرحوم قاضی سعید قمی شرحی بر حدیث رأس الجالوت دارد که در این  شرح عبارت محیی الدین عربی را می آورد و می گوید که ایشان در این عبارت غفلتی  
کرده و مبتلا به شرک شده است زیرا عالم را غایب و در مقابل، خداوند تبارک و تعالی  را ظاهر دانسته؛ بنابراین مقابل خدا شی ای  را آورده که عالم نام دارد. بعد می گوید بل  حق الایمان الاعتقاد بان الله تعالی هو الظاهر الباطن و الشاهد الغائب (مقتضای  ایمان این است که مؤمن معتقد باشد که خدای تبارک و تعالی هم ظاهر است و هم  باطن و هم شاهد است و هم غایب) بعد می گوید العالم ظاهراً بالله و خفی بذاته؛  یعنی عالم اگر ظهوری دارد به طفیل انوار الهی است چون الله نور السموات و الارض؛  اما امام در شرح حدیث رأس الجالوت، هم نظر محیی الدین و هم نظر قاضی سعید  قمی را مورد سؤال قرار می دهد و می فرماید: ما به آقای قاضی سعید می گوییم خود جنابعالی هم مبتلا به همان شرک شده اید که به محیی الدین نسبت می دهید زیرا شما  هم خداوند را توصیف می کنید به عنوان توحید کامل که ظاهر است و باطن و شاهد  است و غایب و حال آنکه حق معرفت، کمال التصدیق و مخ الحقیقه ان لایتصف  بالظهور و البطون (همان گونه که حضرت علی ـ علیه السلام ـ می فرماید کمال الاخلاص  نفی الصفات عنه) حیث لم یکن فی الدار غیره دیار فلمن ظهر و عمن غائب؟ و این  اولیه و این آخریه غیر از او کسی نیست پس برای که ظاهر شود و از که غایب باشد و  اصلاً اول و آخر کجاست؟ امام به قاضی سعید می فرماید: تو هم مبتلا به همان ملامت  شده ای که از محیی الدین کرده ای چون تو هم خدا را به ظهور و بطون توصیف کرده ای بلکه حق الایمان ان یعترف الموحد بالعجز  و القصور من الادراک کما قال سید الآدم ما  عرفناک حق معرفتک لا احصی ثناء علیک کما اثنیت انت علی نفسک (بلکه حق ایمان  آن است که موحّد به عجز و ناتوانی ادراک خود از شناخت خدا اعتراف کند همچنان که  معصوم ـ علیه السلام ـ فرموده است که خدایا هیچ کس تو را آنچنان که شایسته معرفت  توست نشناخته است و نمی شود ثنای تو را مگر آنگونه که تو ثنای خود کرده ای. (همان، ص 77 و 78)

 

 

 

امام راضی با ارائه رساله و پرداخت شهریه نبودند
بگذارید یک مدرس باشم

 

پس از فوت مرحوم آقای بروجردی تا مدتها امام راضی نبودند رساله بدهند با اینکه  ما بارها از ایشان خواهش می کردیم و می گفتیم آقا زن و بچه های ما مقلد شما هستند و  شما رساله ندارید آنها رساله می خواهند. می فرمود: «بگذارید در حوزه، من یک مدرس  باشم. امام تا مدتها با اینکه شهریه ای که بایستی به طلاب دهند حاضر و مهیا بود اما حاضر نبودند مانند مراجع دیگر شهریه بدهند. می فرمودند: «هر کس می خواهد به درس  بیاید، بیاید.» بعد با اصرار و تمنا و خواهش قبول کردند که شهریه بدهند. (همان، ص151)

 

به من فشار آورده اند شهریه بدهم

 

یک روز یکی از خدمتکاران منزل امام به منزل من مراجعه کرد و گفت: امام با  شما کار دارند. وقتی وارد اطاق ایشان شدم، دیدم یکی از ملازمین بیتِ یکی از مراجع  در خدمت ایشان است. تا من وارد شدم او خداحافظی کرد و رفت. نگاه کردم، دیدم  دو دفتر که در آن موقع اسامی طلاب را برای شهریه در آنها می نوشتند خدمت امام است. امام  مرا دید. فرمود: «فلانی، به من فشار آورده اند که باید شهریه بدهم؛ شما  نامهایی را که توی این دفتر (یکی از آن دو دفتر قدیمیتر می نمود) که مال بیت فلانی  است (معلوم شد آن فرد که در خدمت امام آمده، این دفتر را از طرف یکی از مراجع به  امام داده بود) در این دفترچه بنویسید و خط کشی کنید.» گفتم: اطاعت. من هم که  طلبه بودم دفتر را بردم که بنویسم. امام مواظب بودند که وقت طلبگی ما صرف این  امور نشود. لذا فرمودند: «هر وقت فرصت پیدا کردی، مشغول شو.» شبها مشغول  نوشتن بودم. شب سوم همان خدمتکار دوباره آمد و گفت: امام فرموده بیا. رفتم. قدری  از شب گذشته بود. امام فرمودند: «دفتر را به کجا رساندی؟» گفتم: آقا به حرف «ی»  رسیده ام. فرمودند: «پس دیگر تمام است.» گفتم: بله. فرمودند: «می  خواستم از شما  بخواهم که شما قبول کنید شهریه طلاب را تقسیم کنید.» عرض کردم اگر امر است من  اطاعت می کنم، ولی اگر به اختیار من باشد، من عرض می کنم عرضه پرداختن شهریه را ندارم. امام فرمودند: «می دانم شأن شما بالاتر است، ولی با دوستان که مشورت کردم که  چه کسی از طرف من شهریه بدهد، همه گفتند: محمدی شهریه بدهد. آقای صانعی  که دم در اطاق سرپا ایستاده بود، خطاب به من گفت: فلانی، آقا فرموده. تا این را  گفت، امام با تندی به او گفتند: «نخیر، ایشان خودشان مختار هستند؛ الزامی در کار  نیست.» بعد فرمودند: «یک ماه اگر شما شهریه می دادید تا فکری بکنم، خوب بود.»  عرض کردم: آقا! تمرد نمی کنم. این کار از طاقت من بیرون است. فرمودند: «چه کسی  را پیشنهاد می کنی؟» نام یکی از آقایان را بردم؛ امام با فراست خاصی که داشتند تا نام  او را شنیدند، فرمودند: «او آدم تندی است. شهریه را باید کسی بدهد که خیلی ملایم  باشد». (همان، ص 127  128)

 

 

 

برای پول خضوع نکنند

 

امام سعی می کردند وجوهی را که بین طلبه ها تقسیم می کنند، روح توقع در آن ها پدید نیاورد و آن ها مناعت نفسشان را از دست ندهند و برای پول خضوع و خشوع  نکنند. (همان، ص 131)

 

 

 

آیا مستحق است؟

 

یک روز مرحوم حاج آقا مصطفی به منزل من تلفن زد و گفت: یکی از طلاب  مازندرانی که همدرس شماست نامه ای به من داده که من به او گفتم به شما بدهد، او  در نامه ای که به آقا مصطفی نوشته و آن را به من داد، اظهار کرده بود که من پس از  مدتی می خواهم به مازندران بروم ولی بنیه مالی رفتن در من نیست و از جمله عبایی  مناسب ندارم برای من عبایی تهیه کنید. صبح من نامه ایشان را به منزل امام بردم، آقا مصطفی منتظر من بود تا مرا دید گفت: فلانی شما آقا را می شناسید برای ایشان پنج  ریال هم پنج ریال است و امام بدون حجّت و دلیل حتی پنج ریال به کسی نمی دهند، لذا علّت اینکه من نامه این طلبه را برای شما فرستادم این بود که امام نسبت به شما حسن نظری دارند. من هم گفتم: در خدمت شما هستم. آن روز امام قدری کسالت  داشتند و به بیرونی نیامده بودند لذا آقا مصطفی گفت اول من به اندرونی می روم و بعد  برمی گردم با هم پیش امام می رویم وقتی وارد اطاق شدیم امام به دلیل اینکه هنوز هوا  سرد بود زیر کرسی بودند. امام از ما احوالپرسی کردند، ولی صلابت و مهابت ایشان به  من اجازه صحبت نمی داد آقا مصطفی به من با اشاره چشم گفت مطلب درخواست آن  طلبه را بگو. من هم با اشاره به او گفتم خوب خودت چرا نمی گویی آقا مصطفی یک  جمله بیشتر نگفت که آقا یک کسی از دوستان است که آقای گیلانی می شناسد. من  بقیه صحبت را ادامه دادم که بله آقا ایشان طلبه فاضلی است و پای درس شما هم  می آید و از آقازاده شما تقاضای کوچکی کرده و یک عبا می خواهد، بعد گفتم خوب  است آدم وقتی تقاضا می کند چیز قابلی تقاضا کند امام لبخندی زد و گفت: «مستحق  است؟» گفتم آقا اگر مستحق نبود، نامه نمی نوشت. امام دست به جیبشان بردند و  پنجاه تومان درآورد و به آقا مصطفی داد، آقا مصطفی پول را گرفت امام نگاهی به من  کرد که یعنی با این پول نمی شود عبای خوبی خرید و این پول که هم با شأن آن طلبه  فاضل مطابقت ندارد. لذا من خدمت امام عرض کردم آقا این آقای متقاضی، ملایی  سنگین است و از بیت محترمی هم هست و از آقازاده شما هم تقاضای، یک عبا کرده  شما با این وضعیت نباید اقلاً به اندازه قیمت یک عبا پول به او بدهید، امام باز تبسمی  کرده و گفتند: «مستحق است؟» گفتم: بله باز آقا دست در جیبشان کردند و یک پنجاه  تومانی دیگر بیرون آورده به ما دادند و ما دیگر جرأت نمی کردیم که بحث را ادامه  بدهیم. (همان، ص136 و 137)


جماران