غرضی: یک دهه فراری بودم/ آقای منتظری گفت وزیر نفت نباشم


922 بازدید

سید محمد غرضی، کاندیدای یازدهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در گفت‌وگویی با روزنامه «شرق» خاطراتی از یک دهه فراری بودن و نیز برکناری‌اش از وزارت نفت بیان کرده است:
 
* آقای رجایی گفت: وزیر نفت میشی؟ گفتم آره هرکاره‌ای که شما بگید میشم. دعوت کردند. رفتم وزیر نفت شدم. بعد اتفاقاتی افتاد و گفتند تو دیگه نباش. گفتم خب باشه دیگه نباشیم. ما از کابینه رفتیم و شب رفتیم خانه. احمد آقا ساعت ۱۰ بود به من زنگ زد و گفت آقای منتظری از قم راه افتاده و رفته پیش امام. من هم نفهمیدم. رفته گفته غرضی وزارت نفت نباشه یه جای دیگه باشه. امام هم به احمد آقا گفتند برو به فلانی زنگ بزن بگو هر جایی می‌خواهی بری، برو. من هم به احمد آقا عرض کردم صبح بهت خبر می‌دم. شب با خودم فکر کردم که گفتند بالاخره برو یه جایی. به میز دولت نگاه کردم دیدم اونی که از همه گرفتارتره وزارت پست و تلگراف و تلفن. به احمد آقا گفتم میرم وزارت پست. آن موقع آقای مرتضی نبوی وزیر پست بود که مورد تایید مهندس موسوی نبود، عزل و عوض می‌شد. من گفتم میرم پست و تلگراف، احمد آقا گفتند اونجا که جا نیست. گفتم اونجایی که جا نیست برای من خوبه. من میرم اونجا.
 
* برای اینکه من و آقا مرتضی سال‌ها در کنار هم مبارزه می‌کردیم، ایشان زندان بودند. من فراری بودم. از جایگزین شدن من در وزارت پست ناراحت نبود. ایشون هم چون با مهندس موسوی درگیری سیاسی داشت، پیدا بود که دیگه بالاخره ایشان ناراحت نیستند، من هم ناراحت نبودم. وقتی آقای منتظری این کار رو کردند و احمد آقا فرمودند، آقای مهندس موسوی هم اطاعت کردند. والا آقای مهندس موسوی هم خیلی دلش نبود البته معارض هم نبود به هر حال ما رفتیم و بسیار بسیار خوب بود. اینکه می‌فرمایید چطور شد آمدید، احساس کردم ستادها یک قدری سست از انقلاب و استقلال و امام حمایت می‌کنند، آمدم چهار تا حرف نو بزنم و اصلا احساس غرابت نمی‌کنم.
 
*‌{شب شمارش آرا راحت خوابیدید؟} بله عزیز دلم. من طوری‌ام که هرجا باشم، خوابم راحته. باور کن من نسبت به آینده هیچ نگرانی ندارم. ممکن است یه سری بگن غلو می‌کنی. باور نمی‌کنند، خب نکنند. چون من یک دهه فراری بودم، در این مدت حتی یک‌بار هم ندویدم و مثلا توی خیابان احساس کنم که می‌خوان بگیرنم و بدوم. یک‌بار هم ندویدم. حالا سینما، سطل آشغال، قهوه‌خانه، زیرزمین‌ها، بالاخره به یک جا پناه می‌بردم. می‌رفتم توی حموم یه صبح تا عصر کیسه می‌کشیدم تا ساواک نفهمه که من اونجا هستم، کسی به کسی نبود. یا مثلا می‌رفتم نجاری روزی پنج تا کمد می‌ساختم روزی ۳۰ تومن هم می‌گرفتم تا کسی شک نکنه.