31 مرداد 1405

روایت چگونگی ترور شهید سیداسدالله لاجوردی


روایت چگونگی ترور شهید سیداسدالله لاجوردیپیکر شهید لاجوردی، لحظاتی پس از ترور با شعارهای انقلابی بازاریان تشییع شد تا امکان انتقال به خودرو فراهم شود.

یکشنبه اول شهریور ۱۳۷۷ ساعت ۱۲:۱۰ بود که صدای رگبار در بازار جعفری تهران پیچید. علی‌اکبر اکبری ده‌بالایی (با نام مستعار رضا) و علی‌اصغر غضنفرنژاد جلودار (با نام مستعار سیاوش) از اعضای سازمان مجاهدین خلق، با قصد اقدام به ترور سیداسدالله لاجوردی آمده بودند.

برنامه ترور اینگونه بود:‌ ابتدا به حجره روسری فروشی برادران لاجوردی در بازار بزرگ تهران وارد شده و بی‌مهابا اقدام به شلیک به سوی افراد داخل مغازه کردند. آن روز سیداسدالله با دو مهمانش که از همرزمان سال‌های مبارزه با منافقین بودند، در حجره تنها بود و کارگر مغازه را نیز برای کار فرستاده بود. در همان لحظه سیداسدالله لاجوردی و اصغر رئیس اسماعیلی به شهادت رسیده و نفر سوم که از همرزمان قدیم این دو شهید بود، از ناحیه صورت مجروح شد. این دو منافق پس از خروج از مغازه لاجوردی در حین فرار، هنگامی که با تعقیب مردم و ماموران مواجه شدند، برای ایجاد رعب و هراس بیشتر در جمعیت و ممانعت از تعقیب آنها اقدام به تیراندازی به سوی فرد رهگذری به نام زین‌العابدین مسعودی کردند که وی بلافاصله در اثر اصابت گلوله به سر به شهادت رسید.

با حضور ماموران و تعقیب تروریست‌ها، علی‌اکبر اکبری دستگیر شد، اما با خوردن قرص سیانور به زندگی خود خاتمه داد و تروریست دیگر علی‌اصغر غضنفرنژاد با تهدید چند راننده تاکسی و رانندگان اتومبیل‌های شخصی به زور سوار خودروهای آنان شده و فرار کرد و به سمت مرز ایران و عراق رفت؛ اما در آبادان با هوشیاری یکی از مامورین دستگیر شد.

غضنفرنژاد اوایل سال ۱۳۷۵ در پی اعزام به خدمت سربازی و فرار از خدمت، توسط نیروهای عراقی دستگیر و قریب به ۳ ماه در بازداشت سازمان اطلاعاتی استخبارات عراق بود و در زندان با هدایت فردی عرب‌زبان، خود را از طرفداران سازمان مجاهدین خلق اعلام و سپس تحویل سازمان شد و به قرارگاه اشرف در حومه غرب بغداد رفت.

وی پس از عملیات ترور لاجوردی، حین دستگیری توسط ماموران مرزبانی ایران در آبادان، حامل تجهیزات نظامی شامل دو قبضه کلت برتا و برونینگ با پنج خشاب فشنگ پر، دو عدد نارنجک ساخت عراق، دو حبه قرص سیانور، یک دستگاه رادیو مخصوص برای گرفتن پیام‌های رادیویی سازمان، یک فقره کارت جعلی پایان خدمت سربازی و یک عدد شکم‌بند مخصوص جاسازی وسایل فوق بود: «اسم مستعار تشکیلاتی من سیاوش و دارای کدهای رادیویی مهران، مراد- ۲۰ و ۲۱ سعید، وحید- ۳۶۳۶ و فرمانده عملیاتی‌ام در سوئد فردی به نام دکتر رضایی به شماره ۰۰۴۶۸۷۵۱۹۷۸۱ است که در ۳۱ مرداد ۷۷ ساعت ۲۰:۳۰ به همراه هم‌تیمی‌ام آقای علی‌اکبر اکبری ده‌بالایی از مرز آبادان (که این شهر دارای کد رادیویی علی بود) وارد خاک ایران شدیم و طبق دستور تشکیلاتی چنانچه به هر دلیل (در عملیات) موفق نمی‌شدیم می‌بایست از مرز ایلام (که این شهر دارای کد رادیویی طالب بود) خارج می‌شدیم. افسر سازمان استخبارات (سرویس اطلاعاتی نظامی عراق) به نام خالد، وظیفه راهنمایی ما را بر عهده داشت و ساعت ۲۰:۳۰ شنبه ۳۱ مرداد ۷۷ ما را تحویل قاچاقچی‌های عراقی دادند و ۰۰:۳۰ بامداد اول شهریور ۷۷ بعد از عبور از شهر بصره و عبور غیرمجاز از مرز آبی اروندرود، به دو قاچاقچی عرب ایرانی وصل شدیم و شب را در یکی از روستاهای مرزی اقامت کرده و صبح شنبه برای انجام عملیات ترور وارد ایران شده و از شهرهای اهواز، اصفهان، گلپایگان و اراک به تهران رسیدیم.

رفیق هم‌تیمی‌ام با نام مستعار رضا اهل ایلام بود و علاوه بر تجهیزات نظامی بنده، یک کلاشینکف و دو خشاب فشنگ، یک کلت برتا و دو صدا خفه‌کن اسلحه برتا برای خودش و بنده، سه خشاب پر فشنگ برتا، دو عدد نارنجک عراقی، دو قرص سیانور همراهش بود. علاوه بر این‌ها به هر یک از ما مبلغ ۱۵۰ هزار تومان [تقریبا معادل 232 دلار] از سوی سازمان برای مخارج انجام عملیات پرداخت شده بود. ضمن اینکه کارت پایان خدمت جعلی، یک قطب‌نما و یک نقشه نیز به ما داده بودند تا اولاً مورد شناسایی و دستگیری واقع نشویم و ثانیاً راه را پیدا کنیم.

پس از رسیدن به تهران درحالیکه سلاح‌ها را با خود داشتیم با تاکسی به بازار تهران رفتیم و حوالی ساعت ۱۰ صبح داخل بازار شدیم و مغازه آقای لاجوردی را شناسایی کردیم. بعد من و رضا به مسافرخانه‌ای به نام پیروزی در نزدیکی بازار رفتیم و پس از اجاره اتاق، اسلحه‌ها را از جاسازی آنها در ساک‌های بزرگ خود خارج کردیم و در ساک دیگر گذاشتیم. صداخفه‌کن‌ها را روی برتا بستیم و کلاشینکف را داخل ساک مشکی گذاشتیم. ساک مزبور همراه کلاشینکف و کلت برتا دست رضا بود. من و رضا دو عدد نارنجک در شکم‌بند داشتیم. کلت برونینگ را مسلح و دو نارنجک نیز آماده داشتم. حوالی ظهر از مسافرخانه خارج شده و آمدیم بازار.

به مغازه لاجوردی رسیدیم، دیدیم لاجوردی و دو نفر دیگر در مغازه هستند. برای عادی‌سازی از مغازه روبرویی، ۳ عدد روسری خریدیم و من از فروشنده که جوانی بود پرسیدم مغازه لاجوردی همین است و او گفت آره همین است. در همین حال برگشتیم به سمت مغازه لاجوردی و فاصله سر او با من ۵/۱ متر بود که من با کشیدن اسلحه کلت برتا (مسلح به صدا خفه‌کن) و دادن فرمان آتش (بزن) به رضا به سمت سر آقای لاجوردی شلیک کردم و هم‌زمان رضا نیز رگبار بست و شلیک کرد. درواقع من به آقای لاجوردی تیر زدم و او را کشتم و در حین فرار هم تیر زدم. به فاصله چند ثانیه از عملیات و شلیک تیر با تهدید مردم از صحنه خارج شدیم و حین خروج از مسجد و پلکان نیز بر اثر شلیک و تیراندازی ما یک نفر دیگر به زمین افتاد.

 بعد از آن من از رضا جدا شدم و با تهدید اسلحه، اتومبیل فردی را مصادره (سرقت) کردم و جلوتر پیاده شدم و سوار ماشین دیگر شدم و راننده را تهدید کردم و او فکر کرد شوخی می‌کنم که گلوله‌ای به کف ماشین وی شلیک کردم و او نیز در اثر ترس راه افتاد و داخل ماشین، لباس خود را عوض کردم و با اجاره یک دستگاه ماشین شخصی به صورت دربست به قم رفتم و سپس شهرهای دلیجان، اصفهان، شهرکرد، اهواز را پشت سر گذاشتم و به آبادان رسیدم و در آبادان درحالیکه مسلح به دو کلت و دو نارنجک و دو حبه قرص سیانور بودم، دستگیر شدم.

دو سال در عراق آموزش‌های مختلف نظامی و ایدئولوژیک می‌دیدم؛ از جمله آموزش‌های فردی، کلت، کلاشینکف، قطب‌نما، نقشه‌خوانی، آر.پی.جی، تیربار مسلسل، خنثی کردن مین، تکاوری، رانندگی نفربر، آموزش برجک pmp، رانندگی تانک T۵۵، برجک تانک T۵۵، رانندگی آیفا و پرتاب خمپاره ۶۰ میلی‌متری و نیز آموزش‌های اختصاصی سوژه‌زنی (ترور شخصیت‌ها).

من در قرارگاه و در نشست‌ها مریم رجوی را می‌دیدم. مسئولین و مربیان من در سازمان این‌ها بودند:

فرشته یگانه: نفر شماره ۱ ستاد داخله و توجیه‌کننده و ارائه‌‌کننده آخرین اطلاعات برای شناسایی راه‌ها.

سپیده ابراهیمی: ابلاغ انجام ماموریت تروریستی در اتاق وی صورت گرفت.

مریم حاجی‌خانی: عضو ستاد داخله.

بدری پورطباح: عضو ستاد مرکزی سازمان در فرانسه.

زهره شفاهی: فرمانده مرکز ۹ سازمان.

ژیلا دیهیم: قبلاً محافظ مریم رجوی بود که ماموریت محوله به من را اعلام کرد.

معصومه پوراشراق: فرمانده یگان خودم بود.

مهوش سپهری (نسرین): فرمانده یگان ۱۳۵ بود.

شهرام: فرمانده من و رضا (علی‌اکبر اکبری ده بالایی) پس از ابلاغ مأموریت ویژه ترور بود و از افراد بمب‌گذار در ایران که آموزش کلت را از وی فراگرفتم.

مهدی هاشمی: مربی سلاح در ستاد داخله

مشفق: مربی کلاشینکف بنده بود.

جمشید آخوندزاده: افسر جعل سازمان بود که کارت‌های جعلی من و رضا (علی‌اکبر اکبری) را درست کرد.

محمود قجرعضدانلو (کاظم): از اعضای سازمان در فرانسه.

حمید ارباب زهی: عضو ستاد داخله سازمان.

حسین ادیب ساروی (رفعت): عضو ستاد داخله است.

پویان‌مهر کاسه‌چی (فریده): مسئول تحقیقات در حین پذیرش.

معصومه پوراشرف: مشوق فکری در کار برای سازمان مجاهدین.

افسانه: مربی آموزش خمپاره‌اندازی.

در آبادان باید به یکی از دو شماره همسایه‌مان ۳۸۱۶ و یا عمویم ۳۶۳۶ بعد از انجام عملیات زنگ می‌زدیم و می‌گفتیم که دکتر رضایی (فرمانده عملیات در سوئد) تلفن بکند و بگوید که ماشین تویوتا سواری را خریدیم. البته در مواقع ضروری هم با شماره ۱۱۴۶۸۷۵۱۹۷۸۱ تماس می‌گرفتیم و وضعیت خودمان را می‌گفتیم و جواب می‌گرفتیم.»

اعضای این تیم تروریستی مجاهدین خلق از بدو ورود به ایران توسط ایستگاه رادیویی صدای مجاهد با استعاره و اصطلاحات رمزشده آمرین و گردانندگان عملیات در سوئد، یعنی فردی به نام دکتر رضایی هدایت شده و دستورات لازم را برای ترور دریافت می‌کردند.

سازمان مجاهدین خلق بلافاصله مسئولیت این اقدام تروریستی را بر عهده گرفت. اطلاعیه‌های پی‌درپی و بلافاصله سازمان که پس از عملیات بارها پخش شده و صراحتاً به انجام این عملیات تروریستی اقرار می‌کردند، پیام رادیوتلویزیونی مسعود رجوی مسئول اول سازمان و شورای ملی مقاومت درخصوص تأیید و قبول انجام این عمل تروریستی، پیام‌های رادیویی سازمان به نفرات تیم تروریستی، اظهارات اعضا و عناصر کادر مرکزی سازمان در نشریه مجاهد و حماسه‌های ایشان خصوصاً نفرات نماینده سازمان و شورا در سوئد، مثل اسکندر فیلابی و یا جلال گنجه‌ای که بیوگرافی علی‌اکبر اکبری، اطلاعیه سازمان و نامه شورای ملی مقاومت را نشر داد؛ همگی نشان از آن داشت که سازمان بدون نگرانی از پیامدهای بین‌المللی این ترور را بر عهده گرفته است.

جالب آنکه مطبوعات اروپایی این اقدام را توجیه حقوقی کردند. امام شهید، در خطبه‌های نمازجمعه تاسوعای 1379، درباره امتداد یک درد سخن گفتند: «من این درد درونی خودم را فراموش نمی‌کنم که در یکسال‌ونیم پیش، وقتی که شهید عالی‌مقام و سیّد عزیز و بزرگوار، شهید لاجوردی به شهادت رسید - کسی که چهره بسیار درخشانی بود و بسیار کسان از مجاهدات او در دوران مبارزات و در دوران اختناق خبر ندارند که این مرد چه کرد و کجاها بود و چگونه زندگی کرد؛ چه زندان‌هایی کشید و چه زحمت‌هایی متحمّل شد. بعد از انقلاب نیز بی‌تظاهرترین کارها را که سخت‌ترین هم بود، بر دوش گرفت و آخر هم شهید شد - یکی از روزنامه‌های آلمان نوشت ترور لاجوردی، ترور نیست! یعنی آنها عنوان ترور را هم عوض کردند؛ [...] امپراتورىِ استکبارىِ خبرىِ مسلّط بر افکار عمومی دنیا این است.»[1]

 

[1] بیانات امام شهید در خطبه‌های نماز جمعۀ تهران، ۲۶ / ۱ / ۱۳۷۹.