14 شهریور 1395

شهید مدنی و تعامل با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی


(گفتگو با مهندس محمد علی ذبیحیان)
رابطه نزدیک شهیدمدنی با سپاه و پشتیبانی بلاتردید وی از این نهاد مردمی، در تقویت و اعتلای سپاه تبریز نقش تعیین کننده داشت و توانست بر نظم بخشیدن به اوضاع بحرانی منطقه تأثیر عمیقی بگذارد، دلاوری های رزمندگان آذربایجان در جنگ تحمیلی نیز از فرازهای افتخارآمیز آن خطه است. در این گفتگو به پاره‌ای از این نکات اشاره شده است.
آشنایی شما با شهید مدنی از کی و چگونه آغاز شد؟
من در تبریز در سال 1358 با ایشان آشنا شدم. مسئول حزب جمهوری اسلامی در استان آذربایجان شرقی بودم و وظیفه ما بود که برای اولین بار خدمت ایشان برسیم و خودمان را معرفی کنیم. حکم خود را به ایشان نشان دادم، خیلی خوشحال شدند و برای ما آرزوی موفقیت و از آن روز به بعد واقعاً با ما همکاری کردند. اعتقاد و اعتماد خاصی به حزب جمهوری اسلامی داشتند. یک روز وقت غروب، حزب خلق مسلمان حمله و برای دومین بار رادیو و تلویزیون را تصرف کرد. من شنیدم و سریع به مسجد رفتم و بین نماز مغرب و عشا خدمت شهید مدنی رسیدم و گفتم خلق مسلمانی ها مجدداً رادیو و تلویزیون را تصرف کرده اند. گفتند:«اجازه بده من نماز عشاء را بخوانم.» نماز را که خواندیم، خودشان بلند شدند و گفتند:«مسلمین به سمت رادیو تلویزیون بروند که دست اجانب به آنجا نرسد.» افرادی که در مسجد بودند، بلند شدند و حرکت کردیم. تعدادمان زیاد نبود و شاید 100 نفر هم نمی‌شدیم. پیاده رفتیم. تعدادی از ما مسلح بودیم. خیلی جالب بود. آقا گفته بودند، نترسید و ما هم طوری حرکت کردیم که وقتی به سه راهی رسیدیم، نگهبان های مسلح آنها همگی فرار کردند و ما بدون هیچ گونه خسارتی، رادیو تلویزیون را تصرف کردیم، منتهی از داخل ساختمان تیراندازی کردند و یکی دو نفر مجرح شدند.
من اکثراً وقتی به خانه شهید مدنی می‌رفتم، ناهار را آنجا می‌ماندم و هرگز ندیدم که ایشان از دو نوع غذا استفاده کند. حتی اگر نان و ماست می‌خواست بخورد، چیز دیگری غیر از این را سر سفره نمی‌دیدید. خیلی در غذاهایشان مواظب بودند. یک روز منزل شهید مدنی بودیم که حضرت آقا[ مقام معظم رهبری] برای سخنرانی تشریف آوردند و ما ایشان را چهار پنج جا بردیم. ایشان آن روز دیسک کمر داشتند و دردشان خیلی زیاد بود. هرجا هم که می‌رفتند، ایستاده سخنرانی می‌کردند و کمتر از یک ساعت هم صحبت نمی‌کردند. وقتی که به خانه شهید مدنی رسیدیم، من دیدم که آقا از شدت خستگی و درد افتادند و گفتند تا ده دقیقه هیچ کاری با من نداشته باشید تا استراحت کنم. با اینکه مهمان آمده بود، سفره بی آلایش و بسیار ساده‌ای را انداختند.
بعدازظهرها که منزل شهید مدنی می‌ماندم، ایشان معمولاً بعد از غذا استراحت نمی‌کردند، ولی به پاسدارها می‌گفتند شما استراحت کنید. بین نماز و ناهار که پاسدارها استراحت می‌کردند، شهید مدنی معمولاً در باغچه، خودشان را با گل و گیاه مشغول می‌کردند. در را که می‌زدند، ایشان می‌رفت و در را باز می‌کرد و هرچه دیگران می‌گفتند آقا! اجازه بدهید ما در را باز کنیم، می‌گفتند من که نزدیک در هستم، چرا باز نکنم؟ امکان داشت ضد انقلابی در همان لحظه حمله کند، ولی خوشبختانه این اتفاق نیفتاد. ایشان همیشه همه را دعوت به اخلاق اسلامی می‌کردند. مخصوصاً اکثر اوقات مشغول مطالعه قرآن بودند، یعنی تا فرصتی برایش پیش می‌آمد، جعبه‌ای داشتند که میز کوچک شیبداری بود و یک پوست گوسفند هم داشتند که می‌انداخت و اکثر مواقع می‌نشستند و خیلی با حال قرآن می‌خواندند، احساس می‌کردم در دنیای دیگری سیر می‌کنم.
نکته دیگری که از شهید مدنی دیدم، ارتباط مستقیم با امام بود. بعضی از مسائل را مستقیماً با امام و تلفنی در میان می‌گذاشتند و ارائه طریق می‌خواستند. قاطعیت شدیدی در مقابل منافقان داشتند. یک بار در نماز جمعه به مدیر کل آموزش و پرورش اخطار دادند در اوایل انقلاب، منافقین در دبیرستان ها نفوذ داشتند و روزنامه هایشان را در آنجا توزیع می‌کردند و همیشه در داخل دبیرستان ها بحث و سر و صدا بود و در آنجا جذب نیرو می‌کردند. شهید مدنی در نماز جمعه تذکر بسیار قاطعی به مدیر کل آموزش و پرورش دادند و گفتند این بساط باید تا هفته آینده جمع شود و اگر این طور نشود، تکلیفم را با تو مشخص می‌کنم. این تذکر تا حدی در جلوگیری از نفوذ منافقین در مدارس مؤثر بود و مدیرکل آموزش و پرورش فهمید که در قبال گروه ها چه وظیفه‌ای دارد.
اشاره‌ای به حضور مقام معظم رهبری در منزل شهید مدنی داشتید؟ آیا از مذاکرات آنها چیزی را به یاد دارید؟
آقا احترام خاصی برای شهید مدنی قائل بودند و رفتارشان در مقابل ایشان، مثل شاگرد و استاد بود. رابطه فوق العاده صمیمانه و احترام آمیز بین آنها برقرار بود.
شهید بهشتی هم در این مقطع به تبریز آمدند؟
ایشان یک بار آمدند و رفتند و در مرند سخنرانی کردند. هنگامی که ایشان با شهید مدنی ملاقات کردند، من در تبریز بودم، ولی چون در مأموریت خاصی بودم، حضور نداشتم. شهید بهشتی به حزب هم آمدند، منتهی من در سخنرانی ایشان در کمیته نبودم، چون مجبور بودم در داخل حزب بمانم.
شهید باهنر چطور؟
از آمدن ایشان الان حضور ذهن ندارم، ولی آنان سران حزب بودند و طبعاً می‌آمدند. شهید مدنی در آذربایجان وزنه خاصی بودند. اغلب کسانی هم که در اطراف ایشان بودند، افراد خاصی بودند. تعداد زیادی از پاسدارهای ایشان شهید شدند، یعنی شهید مدنی خودشان حکم می‌کردند که برای جنگ بروند. زیاد موافق این نبودند که محافظ بمانند.
از پشتیبانی های شهید مدنی از جبهه ها خاطراتی را بیان کنید.
ایشان اغلب به جبهه تشریف می‌بردند. من در ارتباط با اعزام نیروها در جریان نیستم، ولی ایشان با لشکر عاشورا می‌رفتند.
از فعالیت گروهک ها در اول انقلاب در دانشگاه ها چه خاطراتی دارید؟
ما آمدیم و به شهید مدنی گفتیم دانشگاه ها از حالت دانشگاه در آمده و همه تبدیل به سنگر شده است. اصلاً درس و استادی حضور نداشت و گروه های محارب با نظام برای خودشان در آنجا نیرو جمع می‌کردند. ایشان خیلی عصبانی شد و فکر می‌کنم با آقای رفسنجانی صحبت و ایشان را به تبریز دعوت کرد تا بیایند و ببینند اوضاع از چه قرار است. موقعی که آقای رفسنجانی آمدند، ایشان را همراه آقای حجازی نامی که در دانشگاه بود، به دانشگاه پزشکی بردیم که سخنرانی کنند. گروهک ها، مخصوصاً زن ها و دخترها، از ورودی تا سالن سخنرانی صف بسته و مانع ایجاد کرده بودند و اهانت های زیادی به آقای رفسنجانی کردند. ایشان رفتند و سخنرانی کردند و مسائلی پیش آمد. بعد به خانه شهید مدنی برگشتند. ایشان متقاعد شده بودند که دیگر دانشگاه، دانشگاه نیست و 24 ساعت نگذشته بود که دانشگاه ها کلاً تعطیل شدند و بحث انقلاب فرهنگی مطرح شد.
رابطه شهید با گروه های انقلابی را افراد مختلف به شکل های گوناگونی ترسیم کرده اند. عملکرد شهید مدنی در مقابل اینها چگونه بود و آنها را چگونه مدیریت می‌کردند؟
شهید مدنی حسن خلقی داشتند که جاذبه شان بیشتر از دافعه شان بود. دافعه ایشان فقط برای منافقین بود، ولی جاذبه شان با سپاه فوق العاده نزدیک بود، با حزب اللهی ها هم همین طور و من در واقع مخالفتی با آنها ندیدم. مخالفت آقا با سپاه فقط این بود که می‌گفتند محافظ ها را کم کنید. آنها هم مسئولیت داشتند و ناچار بودند مثلاً در خانه ایشان 8،7 نفر محافظ بگذارند و ایشان می‌گفتند محافظ نمی‌خواهم و اینها را کم کنید. خیلی با این کار مخالف بودند.
موضع ایشان نسبت به حزب جمهوری چه بود؟
هیچ وقت به یاد ندارم که ایشان مخالفت کرده باشند. جلساتی را که در حزب داشتیم، می‌رفتم و مطالب را خدمتشان عرض می‌کردم. ندیدم که با حزب جمهوری مخالفت کنند.
نظراصلاحی هم می‌دادند؟
خودشان مستقیم با سران حزب مطرح می‌کردند، نه از طریق ما .ما احساس می کردیم پشتیبانی ایشان صد در صد است و به همین دلیل هم بود که مسائل حزبی را خدمتشان مطرح می‌کردیم.
در انتخابات ریاست جمهوری در سال 58، حزب جمهوری دکترحبیبی را معرفی کرد و خیلی از روحانیون و اقشار جامعه ، بنی صدر را معرفی کردند. موضع ایشان در قبال این مسئله چه بود؟
من احساس می‌‌کردم که ایشان موضع گرفته بودند. البته نام نمی بردند، ولی جوری از مشخصات حرف می زدند که به همه می‌فهماندند چه کسی را باید انتخاب کنند. بنی صدر در تبریز نسبت به کل کشور رأی زیادی نیاورد. آقای حبیبی خوب رأی آورد.
از ویژگی های اخلاقی شهید مدنی، دیگر چه نکاتی را به یاد دارید؟
شهید مدنی در صحبت کردن خیلی احتیاط می کردند و تا چیزی برای ایشان ثابت نمی شد، ‌به هیچ کس منتسب نمی‌کردند. اخلاق اسلامی را شدیداً رعایت می کردند و حتی به نظر من در نگاه کردن به ارباب رجوع هم رعایت عدالت را می‌کردند. این طور نبود که در جلسه‌ای به یکی نگاه و با او صحبت کنند، انصافاً مرد بسیار بزرگواری بودند.
از نقش شهید مدنی در مدیریت مسئله حزب خلق مسلمان، به خصوص در رقابتی که با حزب جمهوری داشت ، نکاتی را ذکر کنید.
حزب خلق مسلمان به واسطه اینکه آقای شریعتمداری در اینجا مقلدین زیادی داشت، مقبولیت زیادی داشت. در این ارتباط از شهید مدنی خاطره‌ای به یادم هست. اوایل انقلاب بود و استاندار تبریز، آقای غروی بود. یادم هست از مسجد بازار راه پیمایی شد. گروهی از خلق مسلمانی ها جویّ درست کردند و شهید مدنی را از وسط مردم بیرون کشیدند و بردند داخل کیوسک راهنمائی و رانندگی در اوایل خیابان فردوسی و حبس کردند. من در آنجا معجزه‌‌ای را دیدم. هر عکس العملی که می خواستیم نشان بدهیم،‌ چون هم ما و هم خلق مسلمانی‌ها مسلح بودیم، یقیناً عده‌ای کشته می شدند.ما ارتباطمان با سپاه بسیار خوب بود و سپاه از ما حمایت می‌کرد، خود من هم اسلحه داشتم و با کمیته ها هم ارتباط داشتیم. آقا را که داخل کیوسک انداختند، آنها حتماً آقا را می‌شناختند، ولی با ایشان به طور اهانت آمیز صحبت می‌کردند. ما مانده بودیم چه کنیم که یکمرتبه آقای ناصر زاده پیدا شد که از ارکان خلق مسلمان در تبریز بود. فقط یادم هست که او آمد و با لحنی که انصافاً فکر می‌کنم یک سخن روان شناسانه بود، هم به جوان هائی که به آقا اهانت کرده بودند، جواب داد و هم نخواست مقام آقا را خیلی بالا ببرد که برخوردی پیش بیاید. آمد و به زبان ترکی گفت:«....! چرا این پیرمرد را انداختید داخل کیوسک؟» و با این حرف آنها را عقب زد و آقا را نجات داد و ما آقا را تحویل گرفتیم، و گرنه منافقین و فدائیان خلق و دموکرات و خلاصه همه ضد انقلاب ها قاتی آنها بودند و صد در صد قصد داشتند آقا را از بین ببرند. واقعاً قضیه به شکل معجزه خاتمه پیدا کرد، چون اگر صدمه‌ای به آقا می‌خورد، دیگر نمی‌شد شهر را کنترل کرد و غائله‌ای به پا می‌شد. شاید همین یک کار آقای ناصر زاده، او را به بهشت ببرد. وصیت هم کرده بود که بر جنازه من آقای مدنی نماز بخوانند و ایشان هم با وجود جوّی که خلق مسلمانی ها درست کرده بودند، این کار را کردند. به هر حال این انقلاب با این نشیب و فرازها به امروز رسیده و جوان های امروز باید بدانند چه گذشته و بایستی بسیاری از نکات را مراعات کنند.
به خطبه های نماز جمعه ایشان هم اشاره‌ای بکنید.
سال ها گذشته و من محتوای آنها را خیلی به یاد ندارم، ولی در موارد حساس که نمونه‌ای از آن را در مورد آموزش و پرورش عرض کردم، دستورات قاطع می‌دادند. در بعضی از مسائل اخلاقی، مثلاً رعایت حجاب هم همین طور بودند. آنچه را که در جامعه مغایر با دستورات اسلامی می‌دیدند، بدون رودربایستی در نماز جمعه مطرح و به آن اعتراض می‌کردند و دستور قاطع می‌دادند. مخصوصاً در دوران جنگ مردم را به پشتیبانی و شرکت در جبهه ها تشویق می‌کردند.


ماهنامه شاهد یاران، شماره 57