18 بهمن 1399

جریان شناسی سقوط پهلوی و استراتژی امام خمینی


سیدمصطفی تقوی

جریان شناسی سقوط پهلوی و استراتژی امام خمینی

 اشاره :
نظام دوقطبی حاکم بر ساختار بین المللی در دو دهه 1960 و 1970م، کشورهای جهان سوم را در میان سردمداران دو بلوک شرق و غرب تقسیم کرده آرایش ژئوپلتیکی خاصی برای جهان ترسیم کرده بودند که کشورها فقط در چهارچوب استراتژی و منافع تعریف شده یکی از دو ابرقدرت در برابر ابرقدرت دیگر معنا و هویت پیدا می کردند. در چنین وضعیتی، ایران در دوره ی پهلوی دوم عنوان ژاندارم غرب در منطقه را کسب کرد و یکی از حکومتهایی بود که در چهارچوب استراتژی و منافع جهانی دولت ایالات متحده ی آمریکا تعریف می شد و هویت می یافت و نقش ایفا می نمود.
از این رو به رغم خدشه هایی که بر مشروعیت سیاسی محمدرضاشاه در پی رخدادهایی مانند کودتای 28 مرداد 1332 و قیام 15 خرداد 1342 و عملکرد مستبدانه اش وارد شده بود، او همچنان مورد حمایت همه جانبه ی دولت امریکا قرار داشت. بدین ترتیب، اقتدار این گونه حکومتها ریشه در وابستگی آنها به قدرتهای خارجی داشت و تابعی از شرایط حاکم بر روابط دولتهای قدرتمند جهانی بود. 
بنابراین، حتی هنگامی که قدرتهای بزرگ دنیا تنش زدایی را برای ثبات جهان تحت سلطه ی خود پیشه کردند، این وضعیت به دولتهای اقماری، مانند رژیم پهلوی نیز تسری می یافت و بر ثبات موقعیت آنها می افزود. پس در سالهای پایانی عمر حکومت پهلوی دوم، شاهد روابط مناسبتی دولتهای قدرتمند بلوک شرق، مانند شوروی و چین، با ایران بودیم. 
با چنین پشتوانه ی بین المللی، در دهه 1350 ش حکومت پهلوی توانست بحرانهای عمده ی خود را پشت سر بگذارد، مخالفان داخلی خود را به شیوه های گوناگون سرکوب کرده، بی اثر و بی خطر سازد، قدرتمندترین ارتش و مخوف ترین سازمان امنیت منطقه را در اختیار بگیرد، ثروت ناشی از چندبرابر شدن قیمت نفت را نیز به دست آورد و در اوج ثبات سیاسی و اقتدار اقتصادی، برنامه ی مدرنیزاسیون مورد نظر خود را پی گرفته، وعده ی تمدن بزرگ را به جامعه بدهد. موقعیت رژیم به گونه ای مستحکم به نظر می رسید که نه تنها مردم عادی و یا نخبگان سیاسی، بلکه مهم ترین دستگاه های اطلاعاتی جهان، مانند CIA، در آستانه ی انقلاب اسلامی، ایران را حتی در وضعیت قبل از انقلاب هم نمی دانستند. با این همه، در سالهای 7-1356 مجموعه ای از حوادث منجر به انقلاب فراگیر مردمی شد و حکومت پهلوی را سرنگون کرد و مهم تر از آن، بساط نظام شاهنشاهی را برچید. 
درباره ی این رخداد بزرگ، پژوهشگران مباحث فراوانی را در خارج و داخل از کشور مطرح کردند و در آنها به طور مستقیم و غیرمستقیم به نقش و تأثیر افراد و احزاب و طبقات و مکاتب مختلف در سقوط حکومت پهلوی و پیروزی انقلاب اسلامی پرداختند. (این مقاله به دور نقد و آسیب شناسی موارد مطرح شده در آن نوشته ها تنها به بررسی نقش «رهبری» در این باره می پردازد.) پرسش اصلی این مقاله این است که آیا سقوط سلسله ی پهلوی و تغییر نظام شاهنشاهی، مطالبه ی گروههای سیاسی و اقشار مختلف اجتماعی بوده، رهبر صرفاً سخن گوی این مطالبه بود یا اینکه او طرّاح و مبتکر طرح سقوط حکومت پهلوی و تغییر نظام سلطنتی است و احزاب و اقشار مختلف جامعه را به سوی این هدف رهنمون می ساخت؟ 
ماهیت این پرسش، سیر بحث و تحلیل را متوجه نقش شخصیتها در روند حوادث و تحولات اجتماعی می سازد. بنابراین، برای پاسخ مناسب به آن ضروری است ابتدا در بحثی نظری، به اجمال، نظریه های مربوط به تأثیر شخصیتها و مردان بزرگ را مطرح کرده با نقد و برسی آن ها، دیدگاه مورد نظر این مقاله ارائه شود و پس از آن، به موضوع اصلی مقاله پرداخته شود که همانا بررسی نقش رهبری در رخداد سقوط نظام شاهنشاهی و پیروزی انقلاب اسلامی است. با آنکه آنچه در 22 بهمن 1357 رخ داد ریشه در حوادث دهه های گذشته-دست کم در دوره ی پهلوی اول و دوم-داشت، اما از آنجا که پس از کشمکشها و افت و خیزهای متعدد میان جامعه ی ایران و حکومت پهلوی، حوادثی که درپی درگذشت مرحوم آیت الله سیدمصطفی خمینی، فرزند ارشد امام خمینی(ره)، در اول آذر 1356 آغاز شد، با ماهیت و همسویی واحد، پیوسته و مستمر تا پیروزی انقلاب در بهمن 1357 ادامه یافت، تبیین و روشن ساختن نقش و تأثیر افراد و احزاب و طبقات جامعه در روند این حوادث، و به بیان دیگر، ترسیم آرایش سیاسی جریانهای مخالف حکومت پهلوی ضروری به نظر می رسد. بدین منظور، بخش دوم این نوشته، به اختصار، مواضع و موقعیت و نفود جبهه ی ملی، مواضع و موقعیت نفوذ جبهه ی ملی، نهضت آزادی، حزب توده، سازمانهای چریکی مجاهدین خلق و فداییان خلق، کانون نویسندگان و مراجع تقلید دینی مهم را به بحث می گذارد. بخش سوم نوشته به تشریح و تبیین مواضع رهبر انقلاب پرداخته نقش او را در این رخداد عظیم می نمایاند.
نقش شخصیت در تاریخ
در فلسفه ی تاریخ، مباحث عمیق و گسترده ای درباره ی ماهیت جامعه و تاریخ مطرح شده است. یکی از مهم ترین این مباحث، بحث حرکت تاریخ و دوری یا خطی بودن آن است؟ و اینکه آیا حرکت تاریخ همواره جهت تکاملی و مترقیانه دارد یا حرکتهای مرتجعانه و انحطاطی نیز دارد؟ همچنین صرف نظر از دوری یا خطی و تکاملی یا انحطاطی بودن حرکت تاریخ، از آنجا که بر پایه ی اصول فلسفه، هر حرکتی نیازمند محرکی می باشد، این پرسش پیش می آید که محرک تاریخ چیست؟ 
شاید تاکنون نزدیک به بیست نظریه برای تبیین عوامل محرک تاریخ ارائه شده است. حرکات ستارگان و افلاک (کاهنان باستان)، انسان به طور مطلق، وسایل تولید (مارکس)، محیط جغرافیایی، نوابغ و شخصیتهای بزرگ (کارلایل)، قدرت (نیچه)، اراده (شوپنهاور)، زیاده طلبی و عدم قناعت (وایتهد)، افزایش جمعیت (مالتوس)، غریزه ی جنسی (فروید)، عشق و کینه (فلاسفه ی یونان باستان)، مذهب (برخی از اندیشمندان دینی)، ریشه ها و رگهای روانی انسانها (گوستاولوبون)، ایده ی عقلانی مطلق (هگل)، یک عامل مجهول( اشپینگلر)، از جمله ی این نظریه ها است.(2) این نوشته در پی نقد و تفسیر این نظریه ها نیست و تنها سخن مرحوم استادمحمدتقی جعفری را نقل کرده پس از آن، به تناسب بحث، به دو مورد از نظریه های یاد شده اشاره ای کوتاه می کند. به باور استاد جعفری، در تعیین عامل محرک تاریخ می بایست دو عامل رهبر و ماده را از یکدیگر تفکیک کرد. بنابراین، نظریاتی که درباره ی عامل محرک تاریخ مطرح شده اند، اغلب ناظر بر عامل ماده و اجزای تشکل دهنده ی تاریخ اند و نه عامل محرک آن.(3) او در ادامه ی سخن می افزاید که کیفیت و عمق تأثیر شخصیتهای رهبری در تاریخ، بستگی به برخورداری آنها از واقعیت دارد و هر اندازه عناصر تشکیل دهنده ی شخصیت به واقعیات وابستگی داشته باشد، به همان اندازه ثبات شخصیت از نظر فردی و نقش آن در جامعه و در نتیجه در قلمرو تاریخ (اگرچه به طور نسبی) مؤثرتر و عمیق تر خواهد بود.(4)
از میان نظریه های مطرح شده تنها به دو نظریه اشاره می شود، یکی نظریه ای که با تکیه بر دترمنیسم تاریخی برای شخصیتها نقشی قایل نمی شود و دیگری نظریه ای که تاریخ را ساخته ی شخصیتها و مردان بزرگ می داند. چکیده ی نظریه ی اول این است که بایستی آخرین و کلی ترین علت حرکت تاریخی بشریت را در تکامل نیروهای زاینده [مولد] کاوید و ملاحظه کرد که تغییرات پی در پی مناسبات اجتماعی انسانها معلول نیروهای زاینده است. بنابراین، «می بایستی گفت: وقتی که همه چیز به وسیله ی کلیات واقع می شود، پس فرد و ضمناً کوشش های «من» اهمیت و معنایی ندارد.» (5) در این دیدگاه، علت کلی به وسیله ی علل ویژه و منفردی تکمیل می شوند و از جمله ی این علل منفرد، اختصاصات فردی شخصیتهایی است که فعالیت اجتماعی دارند اما همچنان تصریح می شود که «علل منفرد نمی توانند تغییرات عمیقی در علل کلی و ویژه بدهند، اصولاً «شخصیتها و رویدادهای مهم برای تاریخ، نشانه و علامت تکامل مؤسسات و شرایط اقتصادی هستند.»
تغییرات مؤسسات و شرایط اقتصادی، هرگز خود به خود واقع نمی شوند و دخالت انسانها را می طلبند و وظایفی را برای آنها تعیین می کنند. بدین ترتیب، در این رویکرد، «مردان بزرگ آنهایی را می نامند که بیشتر از دیگران به حل این وظایف کمک می نمایند.»(7) 
نظریه ی دوم بر نقش و اهمیت افراد برجسته در تاریخ تأکید دارد. نقش افراد به گونه ای برجسته در اغلب صورتهای اولیه ی تاریخ نویسی، بارز و نمایان است و این ویژگی به طور کلی در مورد تاریخ نگاری غربی تا دوره ی جدید صادق است. در قرن نوزدهم میلادی، نخستین نظریه های مدون نقش مردان بزرگ، بویژه نظریه های هگل و کارلایل در این باره مطرح شدند و به تدریج نظریه ی مردان بزرگ به عنوان یکی از جامعه شناسان نیز به این مباحث پیوستند، به گونه ای که آثاری چون جنگ و صلح (تولستوی) و خاندانها (هاردی) را می توان از جمله بازتابهای ادبی این مباحث به شمار آورد. توماس کارلایل در سخنرانی های پرنفوذ خود در سال 1840 م آشکارا تأکید می کرد که تاریخ، سرگذشت مردان بزرگ است. اگرچه در نیمه ی دوم قرن نوزدهم شدیدترین حملات به نام علم توسط هربرت اسپنسر و کارل مارکس بر ضد این نظریه انجام گرفت، اما چهارچوب غیراغراق آمیز و عقلایی آن در حوزه ی مباحث فلسفه ی تاریخ همچنان به قوت خود ماند.(8) 
کانون بحث و منازعه درباره ی این نظریه، میزان نفوذ و گستره ی شمول آن است. روشن است که برای تحقق هر پدیده ای، از جمله پدیده پیچیده ای مانند تحول اجتماعی- تاریخی، مجموعه ی علل متعددی باید همراه گردند، به گونه ای که در فقدان یکی از آن علل، آن پدیده هرگز اتفاق نمی افتد. سخن بر سر این است که آیا انسان بزرگ یکی از این چند عامل ضروری رویداد یک واقعه است که همراه با عوامل دیگر موجب بروز هر پدیده می شوند یا اینکه انسان بزرگ علت تامه و شرط کافی هر واقعه است که با وجود او، صرف نظر از اینکه دیگر شرایط و مقتضیات موجود باشند یا نباشند، آن واقعه رخ خواهد داد؟ ظاهراً حتی توماس کارلایل هم به طور مطلق و بدون قید و شرط بر بخش آخر سخن یادشده تأکید ندارد. بنابراین، درست آن است که رویکرد علمی نسبت به تعمیمهای مطلق و فراگیر، سازگاری چندانی ندارد. به بیان دیگر، مطلق انگاری در نقش مردان بزرگ تاریخ، رویکردی غیرواقع بینانه است، خواه تأکید بر اثبات نقش مطلق آنان از سوی کارلایل و خواه تأکید بر نفی مطلق نقش آنان از سوی کارل مارکس باشد. 
بنابراین در پدیده هایی که معلول علل و عوامل مختلف اند، همه ی آن علل و عوامل از جایگاه و نقش یکسانی برخوردار نیستند و حتی ممکن است که در موارد متفاوت، تقدم و تأخر جایگاه آنها تغییر کند. پس باید در بررسی تحولات تاریخی، جایگاه علل و عوامل آنها مورد بررسی قرار بگیرد. ممکن است در موردی نقش یکی از عوامل، مثلاً نقش شخصیتها و رهبران، در مرتبه ی چندم اهمیت قرار بگیرد. و در مورد دیگر، نقش همان عامل، اهمیت بنیادین پیدا کند. در این باره دیدگاه مرحوم شهید مرتضی مطهری که مشتمل بر نقد اجمالی هر دو نظریه ی مورد بحث است، از استحکام و واقع نگری روشنگرانه ای برخوردار است. 
مرحوم مطهری موضوع نقش شخصیتها در تاریخ را زیرعنوان نقش نابغه در حرکت تاریخ آورده می گوید: «این نظریه که تاریخ را نوابغ ساخته اند اگر به معنی این است که می خواهد همه چیز را حتی جهت تاریخ را هم از نوابغ بداند، یعنی نوابغ منهای نیاز و عدم نیاز، بدون اینکه نیازها را در نظر گرفته باشند، بدون اینکه جهت تکامل جامعه را در نظر گرفته باشند و بدون اینکه توده ها را هیچ دخالتی بدهند، اگر چنین بخواهیم بگوییم مسلم این دروغ است. نابغه ترین نابغه ها پیغمبران بودند. قیام پیغمبران نه بر این اساس بوده که به مردم بگویند شما بروید در خانه هایتان بنشینید، تنها من هستم، با معجزه های خودم می آیم کار می کنم، و نه برخلاف نیازهای واقعی جامعه بوده است... حرفشان این بوده که سخن من به دلیل این که حق و حقیقت است و با واقعیت منطبق است، باقی می ماند... به دلیل هُدی بودن آن باقی می ماند.«هُدی» یک واقعیت است. «راهنمایی» یعنی راهی وجود دارد [و] او آن راه را نشان می دهد، نه [اینکه] راه را خلق می کند. او که راه را خلق نمی کند. هادی است. هادی یعنی راهنما، یعنی راهی را که در ذات خودش وجود دارد نشان می دهد نه اینکه راهی وجود ندارد راه را خلق می کند».(9) بنا به تعریف او، نوابغ کسانی هستند که طبیعت امور را بهتر از دیگران، یعنی عمیق تر و دقیق تر و سریع تر از دیگران می شناسند. بر همین پایه می گوید: «نوابغ تاریخ هم نبوغشان به این است که بهتر از دیگران، طبیعت تاریخ را شناخته و خود را با تاریخ هماهنگ کرده اند. پس تاریخ خودش طبیعتی دارد، نه اینکه چیزی نیست، آنها هوس کرده بودند این جور بشود، این جور شد، و اگر هوس کرده بودند جور دیگری بشود جور دیگری می شد... مثلاً حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) ظهور می کند. قطع نظر از مسئله وحی، او نابغه است، یعنی بهتر از هر کس دیگری زمان و جامعه ی خودش را می شناسد و می داند راهی که باید از آن راه این مردم را نجات داد چه راهی است. 
چیزی را او می فهمد که دیگران نمی فهمند. از یک هوش بیشتر و از یک اراده و تصمیمی برخوردار است، به علاوه ی یک سلسله صفات دیگر، اِنّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیم، یک سلسله خصلتها که در جذب نیروهای دیگر تأثیر دارد. خود همان گذشت، ایثار، فداکاری، تقوا و پاکی، مجموعه اینها که در یک فرد جمع شود، می تواند ناگهان نیروهای خفته ی تاریخ را- که یا خفته اند و یا اگر حرکتی دارند در جهت ضد تکامل تاریخ است - بیدار کنند... یک مرتبه شما می بینید نیرویی تشکیل می دهد و جامعه را به جنبش می آورد که دنیا را تغییر می دهد. این معنایش این نیست که کار او بر ضد احتیاجات بوده. حتماً بر وفق احتیاجات بوده است. اگر بر ضد احتیاجات باشد او اصلاً نابغه نیست، و اصولاً نبوغ این است که احتیاجات را خوب تشخیص می دهد. و نیز معنایش این نیست که مردم هیچ کاره اند... به مردم نگفت شما بروید در خانه تان بنشینید من که نابغه هستم به جای شما می روم همه ی کارها را انجام می دهم. برعکس، این منطق را رد کرد، گفتت خود شما هستید که مسئول هستید و باید مجاهد باشید. یعنی نیروی تاریخ را در جهت تکاملی تاریخی به حرکت درآورد. حال اگر چنین بگوییم آیا در این شک است که نوابغ نسبت به دیگران نقش بیشتری در ساختن تاریخ دارند؟(10)... ما نمی خواهیم نوابغ را تنها عامل بدانیم و بگوییم فقط نوابغ هستند که سازنده ی تاریخ و جامعه می باشند، ولی بدون شک نوابغ نقش بسیار بسیار اساسی داشته اند، فوق العاده هم نقش داشته اند، منتها مارکس و پیروانش نمی خواهند به عوامل زیستی و این حرفها توجه کنند، می گویند خود نابغه محصول شرایط تولید است. چون استقلال را از انسان می گیرند ... ولی... خیر، انسان یک اصالتی دارد که می تواند مافوق طبقه اش بیندیشد، بر ضد طبقه ی خود و بر ضد فرد خودش نیز قیام کند. به هر حال نظریه ی تأثیر نوابغ را نمی شود به کلی رد کرد و گفت نابغه و غیر نابغه یکی است و همه ی مردم یک جورند. مثلاً آیا نادر در تاریخ این ممکلت هیچ نقش اختصاصی فردی نداشته است؟...مسلم اگر نادر وجود نمی داشت اوضاع این جور نبود، اوضاع دیگری بود. پس نبوغ را نمی شود انکار کرد، نمی شود گفت اگر نادر نبود یک کس دیگر کار نادر را می کرد. اگر کسی حرف اینها را بخواهد بگوید که شرایط مادی و اقتصادی، نابغه را ایجاد می کند، نادر نبود یک فرد دیگر، او نبود یک فرد دیگر، و عین همان کار را کس دیگری می کرد، باید به او گفت این طور نیست.»(11)
احزاب و جریانهای سیاسی
پس از این مقدمه ی کوتاه، به بررسی اجمالی نقش احزاب و افراد تأثیرگذار بر بینش و کنش جامعه پرداخته به تأثیر آنها در تحولات سالهای 7-1356 ش و پیروزی انقلاب اسلامی اشاره می کنیم. اما قبل از آن لازم به یادآوری است که هدف از روشن کردن میزان تأثیر احزاب و افراد در مقطع تاریخی مورد بحث، هیچ گونه داوری ارزشی درباره ی عملکرد آنها و همچنین نادیده گرفتن فعالیتهای آنها در مبارزه با حکومت پهلوی نیست، بلکه تنها بدین منظور است که سطح و سقف مطالبات و فعالیتهای آنها را روشن کرده و در پرتو آن، میزان تأثیر آنها در روند تحولاتی که به سقوط سلسله ی پهلوی و نظام شاهنشاهی و استقرار جمهوری اسلامی انجامید، روشن گردد. به همین علت به تحلیل گسترده ی پیشینه ی علمی و مبانی نظری آنها نپرداخته و فقط مواضع آنها را در سالهای 7-1356 ش مورد توجه قرار داده ایم. در بررسی مواضع آنها در دوره ی مورد بحث هم از منابعی که مشتمل بر تحلیل و ارزیابی و داوری بوده کمتر استفاده شده، بر منابع سندی که واقع نماتر به نظر می رسیدند، تکیه شده است.
در 27 شهریور 1356، پس از پیروزی جیمی کارتر در انتخابات ریاست جمهوری امریکا با تکیه بر شعار حقوق بشر و طرح فضای باز سیاسی از سوی شاه، کریم سنجابی و شاپور بختیار و داریوش فروهر، سه تن از رهبران جبهه ی ملی در نامه ی سرگشاده ای به شاه، ضمن برشمردن مسائل و مشکلات کشور، اظهار داشتند که تنها راه رهایی از بحران، «ترک حکومت استبدادی، تمکین مطلق به اصول مشروطیت، احیاء حقوق ملت، احترام واقعی به قانون اساسی و اعلامیه ی جهانی حقوق بشر، انصراف از حزب واحد، آزادی مطبوعات و اجتماعات، آزادی زندانیان و تبعیدشدگان سیاسی و استقرار حکومتی است که متکی بر اکثریت نمایندگان منتخب از طرف ملت باشد و خود را بر طبق قانون اساسی مسئول اداره ی مملکت بداند.»(12) در 22 آذر1356 یکی دیگر از افراد وابسته به تشکیلات یاد شده اظهار داشت: «ما برنامه نداریم و اگر روزی دستگاه به ما اجازه ی فعالیت بدهد ما نمی دانیم چه کار باید بکنیم و حتی اگر امریکا هم به ما کمک کند باز نمی دانیم در صورت اجازه ی دولت چه اقدام و چه عملیاتی داشته باشیم. در بین افراد اختلافات زیادی وجود دارد و از طرف دیگر زندگی سیاسی آنها به پایان رسیده و وحدت عقیده ندارند.»(13) در 22 بهمن 1356 اعضای کمیته ی اتحاد نیروهای جبهه ی ملی ایران با شرکت دکتر شاپور بختیار، داریوش فروهر، دکتر بهروز برومند، خسرو سیف، رضا شایان، مهندس ابوالقاسم قندهاریان، قاسم لباسچی، حاجی علی صدری و ابوالفضل قاسمی در منزل علی اردلان تشکیل جلسه دادند و درباره ی اعلامیه ی امام خمینی که قانون اساسی را برای مبارزه با رژیم سلطنت و سرنگونی آن کافی نمی دانست، به بحث و گفتگو نشستند. «همه ی افراد به اتفاق آراء گفتند راه ما همان راه قانون اساسی است».(14) در این جلسه که در آستانه ی مراسم سراسری چهلم شهدای 19 دی 1356 قم برگزار شده بود، شرکت کنندگان در جلسه موافقت کردند که «اگر روحانیون شروع کردند ما هم همکاری خواهیم کرد.»(15)
25 روز پس از برگزاری مراسم چهلم شهدای قم که در تبریز و چند شهر بزرگ کشور به خشونت مأموران رژیم و کشتار مردم انجامید، در 24 اسفند 1356، داریوش فروهر با مهندس مهدی بازرگان به گفت و گو پرداخت. مهندس بازرگان در این دیدار به فروهر یادآور شد که «در شرایط فعلی باید از نقش روحانیت در مبارزه علیه دستگاه استفاده کرد چون جبهه ی ملی یک دهم روحانیت در بین مردم نفوذ ندارد و مردم مملکت اکثراً عوام هستند و تعصب مذهبی داشته از مراجع پیروی می کنند.»(16)
در نیمه ی فروردین 1357، داریوش فروهر ضمن بیان تعبیری موهن نسبت به رهبری انقلاب، به یکی از طرفدارانش اظهار داشت که اعلامیه ی او را تکثیر نکنند و اضافه کرد که «خمینی سنگهای بزرگ برمی دارد ولی ما کارمان را در چهارچوب قانون اساسی انجام می دهیم.»(17) در خرداد 1357، در حالی که دامنه ی مبارزات مردم برضد حکومت پهلوی گسترش یافته بود، شاپور بختیار با سفر به اصفهان از دکتر محمد سیاسی خواست تا به عنوان مسئول جبهه ی ملی در اصفهان فعالیت خود را آغاز کند ولی نامبرده به او پاسخ داد که «حاضر نیستم مانند روش سابقه ی این جبهه فعالیت کنم چون دیگر جوانان ما را قبول ندارند.»(18)
پس از راهپیمایی عید فطر در شهریور 1357، کشتار مردم به دست مأموران حکومت در 17 شهریور، آغاز به کار مدارس و تبدیل شدن آنها به سنگری حساس و هیجان انگیز برای مبارزه با حکومت، آغاز اعتصابات کارمندان دولت بویژه کارمندان شرکت نفت، که از فراگیر شدن امواج انقلاب و شکست طرحها و تدابیر شاه در چهارچوب تغییر دولتها و طرح آشتی ملی و انتصاب رجال ملی به نخست وزیری و وعده ی انتخابات آزاد و قانع شدن شاه به سلطنت و نه حکومت حکایت می کرد، دکتر کریم سنجابی، رهبر جبهه ی ملی که او و برخی دیگر از اعضای این جبهه برای پذیرش مقام نسخت وزیری از سوی شاه در چهارچوب طرح های یادشده آمادگی داشتند، برای رایزنی و جلب نظر امام خمینی(ره) در این باره، در آبان 1357 عازم پاریس شدند. اما رهبر انقلاب در همین روزها در بیانات و مصاحبه های متعدد بر مبارزه سازش ناپذیر با حکومت و حذف سلطان و سلطنت تأکید کردند. از جمله، در 11 آبان در مصاحبه با رادیو و تلویزیون لوکزامبورگ اظهار داشت: «... شاه با این دست و پا زدنها و طلبیدنهای این و آن، کاری از پیش نمی برد. این تلاشها دیگر دیرشده است و برای او مفید نیست، او باید برود. ما سازش را از هر کس و به هر شکلی باشد نخواهیم پذیرفت. چون ملت نخواهد پذیرفت. در مذاکرات خود با این اشخاص، مطالب خود را قاطعانه بیان کرده ایم، هر کس قبول کند با ماست و الا از ما جداست.»(19) چنین مواضعی از سوی رهبر انقلاب اسلامی در شرایطی ابراز می شد که تمام جریانهای سیاسی مبارز در داخل و خارج از کشور، شاه و دولت ایالات متحده ی امریکا همه به این نتیجه رسیده بودند که بدون نظر مساعد او هیچ اقدامی به نتیجه نخواهد رسید. بدین ترتیب، نتیجه گفت و گوهای دکتر سنجابی با امام، به اظهار همراهی و پذیرش مواضع امام به وسیله ی وی انجامید که از سوی حبهه ملی ایران در قالب بیانیه ی زیر اعلام گردید.
به نام خدا 
اطلاعیه ی جبهه ی ملی ایران 
هم میهنان: اعلامیه ی زیرین از آخرین دیدار از حضرت آیت الله العظمی خمینی مرجع عالی قدر شیعیان جهان و تودیع از معظم له از طرف آقای دکتر کریم سنجابی رهبر جبهه ی ملی ایران صادر گردید. متن این اعلامیه قبل از صدور مورد موافقت حضرت آیت الله العظمی خمینی قرار گرفته است.
لیله ی چهارم ذی حجه ی 1398- چهاردهم آبان 1357 
بسمه تعالی 
1- سلطنت کنونی ایران با نقض مدام قوانین اساسی و اعمال ظلم و ستم و ترویج فساد و تسلیم در برابر سیاستهای بیگانه فاقد پایگاه قانونی و شرعی است. 
2- جنبش ملی اسلامی ایران نمی تواند با وجود بقاء نظام سلطنتی غیرقانونی با هیچ ترکیب حکومتی موافقت بنماید. 
3- نظام حکومت ملی ایران باید بر اساس موازین اسلام و دمکراسی و استقلال به وسیله ی مراجعه ی به آراء عمومی تعیین گردد. 
دکتر کریم سنجابی(20) 
پس از صدور این اعلامیه، دکتر سنجابی و داریوش فروهر بازداشت شدند. شاپور بختیار که در غیاب دو نفر یاد شده به سازماندهی جبهه ی ملی می پرداخت، در گفت و گویی خصوصی اظهار داشت: «در سطوح پایین جبهه ی ملی، اعلامیه ی سنجابی ابراز مخالفت با رژیم ایران تلقی شده، مع هذا باید توجه داشت که در سطوح رهبری نه تنها چنین تلقی وجود ندارد و چنین نظری مطلقاً در کار نبوده، بلکه رهبری جبهه ی ملی با توجه به شرایط موجود و درک این واقعیت که نمی توان در مقابل خمینی به مخالفت آشکار و مقاومت محسوس برخاست، ناگزیر شده که ظاهراً با وی همگامی نشان بدهد تا بتواند نیروهای او را تضعیف و موقعیت خود را تثبیت کند. جبهه ی ملی علی رغم مخالفت باطنی با نظریات غیرمنطقی و غیرعملی خمینی و با احساس استبداد مذهبی این شخص که در نوع خود خطرناک ترین استبداد است، به جهت ترس از تکفیر او، فعلاً اعلامیه ی مورد بحث را منتشر کرده اما باید توجه داشت که در این اعلامیه، جبهه ی ملی حاضر به قبول چند نکته ی اساسی از طرف خمینی نشده است. این نکات عبارتند از: 1-اعلام جمهوریت 2-قبول حکومت اسلامی 3-قبول تغییر رژیم 4-قبول تغییر سلطه ی سلطنتی.»(21) 
در وضعیتی که رأی ملت متوجه رهبر انقلاب بود و بر پیروی از آراء او تأکید داشت، و جبهه ی ملی با اذعان به فقدان پایگاه مردمی ناگزیر از اظهار پذیرش مواضع رهبر انقلاب شده بود، شاپور بختیار در ادامه ی گفت و گوی یادشده می گوید: «جبهه ی ملی با تکیه بر لزوم ترک شیوه های استبدادی حکومت و تأکید بر ضرورت مراجعه به آرای عمومی، در واقع رأی ملت را به عنوان تز خود در مقابل احکام الهی به عنوان تز خمینی قرار داده و این مطلب در حقیقت چیزی غیر از اصول قانون اساسی و انتخابات آزاد و در نهایت حکومت مردم بر مردم نیست و رویّه ای است که می تواند متدرجاً غیرمنطقی بودن نظریات خمینی را به افکار عمومی ارائه دهد... مخالفت صریح و آشکار با خمینی در شرایط فعلی سبب می شود که نیروی در حال شکل گیری جبهه ی ملی متلاشی و بی اثر شود.»(22) در شرایطی که راهپیماییهای عمومی و اعتصابات اداری به عنوان مسالمت آمیزترین و در عین حال کارآمدترین شیوه و ابزار اعلام مواضع و مبارزه ی ملت بی سلاح برای پیمودن راه انقلاب مطرح شده بود و تأثیر قاطع خود را برای رسیدن به هدف آشکار می ساخت، شاپور بختیار در همین گفت و گو ضمن بیان اینکه انجام راهپیمایی و اعتصاب برای حمایت از سنجابی و فروهر را ضروری نمی داند، اظهار داشت: «علاوه بر آن، جبهه ی ملی با بروز اعتصابات در سازمانهای تأمین کننده ی ضروریات زندگی روزمره ی مردم از قبیل اعتصاب کارکنان شرکت ملی نفت موافق نیست و تلاش می کند که این اعتصابات را خنثی کند. رهبران جبهه ی ملی به طور کلی عقیده دارند که در شرایط کنونی نهاد سیاسی قدرتمند و محکمی نیست که بتواند علیه خمینی مبارزه ی مؤثری بکند و لذا لازم است که با شیوه های زیرکانه در مقابل او زمینه های تدریجی مبارزه را فراهم نمود و این تنها راه رهایی از بن بست کنونی است.»(23) 
دکتر کریم سنجابی و دکتر داریوش فروهر که به اصطلاح در بازداشت بودند در آذر 57 در مذاکراتی خصوصی مطالبی را بیان کردند که ضمن روشن کردن ماهیت و هدف از بازداشت آنان، موضع واقعی آنها درباره ی مسائل مملکت و انقلاب را آشکار می سازد. برخی از اظهارات آنها چنین است:
بازداشت ما دو نفر در ابتدای امر می توانست مقداری موجه باشد، اما هر چه زمان بگذرد میدان برای دیگران به خصوص آخوندها خالی می ماند... حکومت نظامی باید با مفهوم کامل کلمه عمل کند و مماشات در شرایط فعلی به صلاح نیست، این کار را باید بدون خونریزی انجام دهد. باید در ابتدا از اجتماعات جلوگیری کند تا بعداً مجبور به مقابله با جمعیت کثیر و تیراندازی نشود. اصولاً چرا باید در شرایط حکومت نظامی اجتماعات به وجود آید که بعداً به خشونت تبدیل گردد... در ماه محرم می توان پیش بینی کرد که از سوی خمینی و هوادارانش و دیگر مخالفان تدارکاتی دیده شده و برنامه هایی ترتیب یافته، باید با شدت و تدبیر با این برنامه مقابله شود... به نام شاهنشاه مجالس مطمئن تشکیل شود. از تشکیل مجالس بزرگ که اجتماعات زیاد را در بر می گیرد جلوگیری شود... به هر حال قانون فرمانداری نظامی اجراء گردد.(24) 
دکتر غلامحسین صدیقی، یکی دیگر از رهبران جبهه ی ملی نیز که آماده ی قبول نخست وزیری از سوی شاه شده بود(25) در 4 دی 57، اظهار همراهی ناگزیر سنجابی با مواضع امام خمینی(ره) را محکوم و ملامت کرده گفت: «... سنجابی نمی داند که چه می گوید و وقتی در روزنامه ی لوموند و غیره گفته که من همانند قطره ای در مقابل اقیانوس جنبش آن مرد روحانی هستم کاملاً آبروی خود را برده و اگر هم این طور است نمی بایست چنین وانمود شود.»(26) 
بدین ترتیب، اظهارات رهبران جبهه ی ملی محکم ترین و روشن ترین گواه بر میزان نفوذ و اعتبار اجتماعی و مواضع سیاسی آن در برابر تحولات ایران طی سالهای 57-1356 و رخداد انقلاب اسلامی است. این اظهارات، بدون هیچ گونه تحلیل و پیشداوری روشن می سازد که رهبران جبهه ی ملی به موازات گسترش امواج انقلاب اسلامی، از مبارزه ی با شاه رویگردان شده همه ی تلاش خود را به کار بستند تا با یاری و همکاری او از وقوع انقلاب پیش گیری کنند ولی موضع قاطع ملت آنان را ناکام ساخت. 
گروه دیگری که در مقطع تاریخی مورد بحث از بازیگران صحنه ی سیاست ایران بود و اشاره به مواضع آن ضروری است، نهضت آزادی است. اگرچه این تشکل تفاوتهایی با جبهه ی ملی داشت. یکی از مهم ترین این تفاوتها رویکرد مذهبی نهضت آزادی در عرصه ی سیاست و اعتقاد و تقید رهبران آن نسبت به مذهب، در چهارچوب بینش و دریافتشان از مذهب بود. از این رو نسبت به جبهه ی ملی از نفوذ و اعتبار بیشتری در محافل سیاسی و دانشگاهی برخوردار بودند. این تشکل از بدو تأسیس در 1340 تا 1357 همواره در مسیر مبارزه با حکومت پهلوی قرار داشت. اما مبارزه ای پارلمانتاریستی و در محدوده ی قانون اساسی مشروطیت. یکی از پیامدهای این رویکرد، پذیرش و رضایت نسبت به ماندگاری و ادامه نظام سلطنتی سلسله ی پهلوی بود به گونه ای که شاه سلطنت بکند و نه حکومت. این راهبرد بر همه ی مواضع نهضت آزادی در عرصه ی سیاست ایران بویژه در تحولات سالهای 7-1356، از قبیل استقبال از مواضع دولت شریف امامی با شعار آشتی ملی و یا استقبال از طرح شاه برای انتصاب یکی از رجال ملی به نخست وزیری، حاکم بود. از سیاست یادشده به سیاست گام به گام یاد گردید که نهضت آزادی خود از آن به عنوان تاکتیک سنگر به سنگر تعبیر کردند.(27) در مجموع، بر اساس این راهبرد، نهضت آزادی در مقطع تاریخی مورد بحث به حذف سلطنت و نظام سلطنتی باور نداشت و نزدیک به همان ایامی که دکتر سنجابی برای آزادی نیز در 30 مهر 57 برای متقاعد ساختن رهبری انقلاب عازم پاریس گردید. بازرگان در چند مورد به گفت و گوی خود با رهبر انقلاب در پاریس اشاره دارد و از جمله در مصاحبه با اوریانافالاچی می گوید:
... اولین برخورد ما هنگامی رخ داد که من برای ملاقات با او به پاریس رفتم تا برای سرکوب ساختن رژیم به مطالعه ی استراتژی صحیح بپردازم. معلوم است که من معتقد به سیستم گام به گام بودم، یعنی سیستم تدریجی...، به او گفتم بیایید قدرت را با گامهای کوچک به سمت خود انتقال دهیم. نخست مدرسه، سپس مطبوعات، بعد قوه ی قضائی، بعد اقتصاد و ارتش، وگرنه گرفتار هرج و مرج و شاید هم گرفتار یک مستبد دیگری شویم. امام خمینی درست برعکس آن را می گفت. در آن هنگام تقریباً مشاجره ی لفظی بین ما رخ داد. ولی او چنان مطمئن به نظر می رسید که حق با اوست و پیروز خواهد شد. ایمان او به قدری شدید و به قدری شکست ناپذیر بود که من تسلیم شدم و گفتم باشد ریسک می کنیم، انقلاب می کنیم.(28) 
آیت الله شهید دکتر بهشتی در این باره گفته است: «سه ماه قبل از انقلاب، همین آقای مهندس بازرگان در پاریس آمده بود که امام را قانع کند که اگر شورای سلطنت باشد و یک آزادی انتخابات هم باشد، مبارزه تا همین جا ختم می شود و ایشان (امام) تشریف بیاورند. امام هم بعد از دیدار گفته بودند که این طور نمی شود. اگر می خواهی با من دیدار دوم داشته باشی، باید بر ضد این رژیم سلطنتی اعلامیه بدهی. اگر اعلامیه دادید می توانید با من ملاقات دوم داشته باشید والا نه... و چون آقای بازرگان آنجا اعلامیه ندادند... دیدار دوم هم با امام نداشتند.»(29) التبه در آن شرایط، نهضت آزادی و مهندس بازرگان نیز چاره ای جز پذیرش موضع رهبر انقلاب نداشتند و مهندس بازرگان صدور اعلامیه در این باره را موکول به بازگشت به ایران و رایزنی با دیگر اعضای نهضت کردند. بدین ترتیب، سرانجام نهضت آزادی در 14 آبان 57، در اعلامیه ای زیرعنوان: «آیا وقت آن نرسیده است که نظام حاکم واقع بین باشد»، رسماً موضع رهبر انقلاب مبنی بر ضرورت حذف سلسله ی پهلوی و نظام سلطنتی را پذیرفته، آن را اعلام کردند.(30) اگرچه تشکلهای جبهه ی ملی و نهضت آزادی، بخش مهمی از جریان روشنفکری را نیز در بر می گیرند، اما تشکل دیگری که صبغه ی فرهنگی آن نمایان تر بود، تحت عنوان «کانون نویسندگان ایران» از سال 1347 به تدریج شکل گرفته بود، نیز بخش عمده ای از جریان روشنفکری را در برمی گرفت. این تشکل از شخصیتهای علمی-فرهنگی متعددی با گرایشهای فکری - ایدئولوژیک متنوع و متفاوت مارکسیستی، مذهبی، سکولار، ناسیونالیست و مستقل تشکیل شده بود. اینان نیز در اعلام مواضع سیاسی خود بر اجرای قانون اساسی تأکید داشته (31) با تأیید و امضای اعلامیه هایی بر «اجرای تجزیه ناپذیر اصول قانون اساسی ایران» تأکید می ورزیدند.(32) روشن است که در فضای سیاسی مقطع تاریخی مورد بحث، تأکید یادشده متضمن حفظ سلطان، سلطنت و نظام سلطنتی بود. 
بخش دیگری از جریانهای فعال بر ضد حکومت پهلوی، جریان مارکسیستی بود. مهم ترین تشکل این جریان حزب توده بود که پس از کودتای 28 مرداد 1332 عملاً مضمحل شده رهبران سیاسی آن از کشور خارج شده بودند و در کشورهای اروپای شرقی زندگی می کردند. بنابراین، این حزب عملاً در صحنه ی سیاست ایران پس از سال 1332 تا آستانه ی پیروزی انقلاب اسلامی حضور نداشت، و در صورت حضور نیز به دلیل دارا بودن ایدئولوژی مارکسیستی و تنفر عمومی جامعه ی ایرانی از این ایدئولوژی، و همچنین اشتهار حزب یاد شده به وابستگی مزدورانه به قدرتهای بیگانه (شوروی)، امکان هیچ گونه تأثیرگذاری در جهت گیری جامعه ی ایران، بویژه در مقطع تاریخی مورد بحث را نداشت. از آنجا که این موضوع از بدیهیات تاریخ معاصر ایران است از شرح آن صرف نظر می کنیم. اصولاً جریان مارکسیستی در تاریخ معاصر ایران آثار ویرانگر فراوانی داشته که شرح و تحلیل آنها بیرون از هدف این نوشته است ولی برای نمونه، وجود آنها نه تنها عامل شتابزای مبارزه نبود بلکه به عنوان دستاویزی از سوی حکومت پهلوی برای بدنام کردن و سرکوبی مبارزان اصیل و راستین مورد بهره برداری قرار می گرفت. 
تشکلهای دیگری نیز در جریان مارکسیستی فعالیت می کردند که از نظر کمی و کیفی حائز اهمیت نبوده به دلیل عدم تأثیرگذاری در روند تحولات جامعه از ذکر و شرح مواضع آنها نیز خودداری می کنیم. تنها اشاره ی مختصری به سازمان چریکهای فدایی خلق ایران مفید به نظر می رسد. سازمان مذکور که در سال 1350 رسماً تأسیس شده و مشی مسلحانه را برای مبارزه با حکومت در پیش گرفت، به دلیل ماهیت ایدئولوژیک نداشتن پیوند و پایگاه در میان توده های مردم و معدود و محدود بودن تعداد نفراتشان، امکان مبارزه ی مؤثر با حکومت را پیدا نکردند. در سال 1355 حدود 65 نفر از اعضای آن که نود درصد آن تشکل را شامل می شدند به وسیله ی پلیس از بین رفتند و سازمان یاد شده عملاً متلاشی گردید، به گونه ای که آن سال را سال مرگ سازمان می دانند. در پی این واقعه، بقایای اعضای غیرمؤثر سازمان از مبارزه ی مسلحانه دست کشیده به مبارزه ی سیاسی روی آوردند و برخی از آنان نیز به خارج از کشور رفتند.(33) 
بدین ترتیب، جریان چپ، اگرچه به سرنگونی حکومت پهلوی باور داشت و مقید به قانون اساسی مشروطیت نبود، اما در حوادث سالهای 7- 1356 هم تأثیرگذار نبود. 
تشکل دیگری که به عنوان یکی از فعالان عرصه ی سیاست مقطع مورد بحث در خور توجه است، سازمان مجاهدین خلق است. این تشکل که از آغاز تأسیس آن در سال 1344، مشی مسلحانه را در مبارزه با رژیم برگزید، از جمله تشکلهایی بود که به سرنگونی حکومت پهلوی می اندیشید و مقید به قانون اساسی مشروطیت نبود. به دلیل صبغه ی اسلامی بنیان گذاران آن، در ابتدا از سوی برخی از علما و طبقات جامعه مورد حمایت قرار گرفت ولی پس از تحولات ایدئولوژیک و تغییراتی که در کادر سازمان به وجود آمد، به تدریح نه تنها حمایت علما و جامعه را از دست داد بلکه گرفتار آشفتگی سازمانی و تصفیه های خونین درون گروهی و دریافت ضربه های پی در پی از سوی ساواک گردید و عملاً در سالهای 55-1354 چنان متلاشی شد و به بن بست رسید که «تئوری رکود» را تدوین و تبیین می کرد.(34) ساواک بیشتر از هر کس دیگری از این انحطاط سازمان آگاهی داشت و در مقطع تاریخی مورد بحث، دیگر از ناحیه ی این سازمان خطری احساس نمی کرد.(35) 
یکی دیگر از جریانهای تأثیرگذار بر طبقات مختلف اجتماعی در سالهای 7-1356، مراجع تقلید هستند. در مقطع مورد بحث، مراجع تقلید متعددی وجود داشتند که از میان آنها حضرات آقایان سیدمحمدرضا گلپایگانی، سیدشهاب الدین مرعشی نجفی و سید کاظم شریعتمداری در قم، و سید احمد خوانساری در تهران، در سطح کشور مطرح بودند. اینان هر کدام با توجه به بینش و موقعیت خود نقش ویژه ای ایفا می کردند. سید کاظم شریعتمداری اگرچه در افکار عمومی به عنوان مرجع تقلید شناخته شده بود اما اسناد به جای مانده از ساواک، از پیوند ارتباطی هم گرایانه و فراتر از ارتباط سنتی و متعارفی که بر حسب ضرورت و مصالح جامعه ی اسلامی میان علما و سلاطین وجود داشت، میان ایشان و حکومت پهلوی حکایت می کند.(36) حتی اگر پیوند او و حکومت پهلوی در چارچوب روابط متعارف یاد شده به حساب آید، اما با توجه به آن پیوند و روابط، بی تردید از ایشان انتظار بسیج جامعه برضد حکومت را هم نمی توان داشت. آیت الله سیداحمد خوانساری بر این باور بود که با عدم درگیری در امور سیاسی و تکیه بر رابطه ی سنتی میان علما و سلاطین اتخاذ موضع میانجی گرانه میان دولت و جامعه، خدمت مناسب را به جامعه انجام می دهد.(37) آیت الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی حکومت پهلوی را برای برقرای یک پیوند سنتی هم مناسب نمی دید و مبارزات مشروع با آن حکومت را در موارد مقتضی تأیید می کرد، اما در مجموع، از درگیر شدن در امور سیاسی پرهیز می کرد.(38) آیت الله گلپایگانی بیشتر از دیگر مراجع یادشده از حکومت پهلوی فاصله داشت و در حد توان مخالفت خود را در موارد مقتضی با اقدامات و سیاستهای حکومت ابراز می داشت و به همین نسبت هم حکومت پهلوی و دستگاه های امنیتی آن نسبت به او و فعالیتهایش حساس بودند.(39) در حوادث سالهای7 -1356 همچنان مشی بی طرفی و عدم درگیری در فعالیتهای سیاسی را در پیش گرفت.(40) آقای شریعتمداری همراهی نشان می داد اما در محدوده ی قانون اساسی مشروطیت و با هدفی همانند جبهه ی ملی و نهضت آزادی.(41) 
حضرات آیات گلپایگانی و مرعشی همراهی فعالانه ای با نهضت داشتند. آنچه در اینجا مورد اشاره قرار گرفت تنها ناظر بر نقش و فعالیت آقایان نامبرده در حوادث انقلابی مقطع مورد بحث بود وگرنه فعالیتهای حوزوی، علمی، فرهنگی و اجتماعی آنان گسترده تر از هدف و حوصله ی این نوشته است.
بدین ترتیب، در روند حوادث مورد بحث، از چهار مرجع یادشده یکی موضع بی طرفی اختیار کرد، یکی اگر فعالیتی از ناحیه ی گروهها و طبقات اجتماعی انجام می گرفت در محدوده ی قانون اساسی مشروطیت آن را تأیید می کرد و دو نفر دیگر فعالیتها را تا پیروزی انقلاب مورد تأیید و پشتیبانی قرار می دادند.
مواضع و راهبرد امام خمینی
بنابر آنچه که درباره ی مواضع احزاب و سازمانها و مراجع تقلید و نقش آنها در حوادث سالهای 7-1356 به اختصار گفته شد، روشن گردید که از مجموعه ی جریانهای یادشده، برخی مانند جریانهای چپ و سازمانهای چریکی به تغییر رژیم سیاسی باور داشتند اما بنا به علل مختلف اعتبار اجتماعی و توانایی آن را نداشتند. برخی مانند جبهه ی ملی و نهضت آزادی و طیفی از روشنفکران اصولاً به سقوط سلسله ی پهلوی و تغییر نظام شاهنشاهی نمی اندیشیدند. اینان در چهارچوب مبارزه ای پارلمانتاریستی به رفورم نظام موجود وتغییر آن از سلطنت استبدادی به سلطنت مشروطه و سهیم شدن در قدرت از طریق انتخابات قانع بوده همین را به عنوان غایت مطالبات خود پی می گرفتند. برخی مانند مراجع تقلید، طیفی از مواضع را در بر می گرفتند. ولی هیچ کدام آغازگر و پیشنهاد دهنده ی تحرکات سیاسی دوره ی مورد بحث نبودند اگرچه از وقوع آنها نیز ناخشنود نبوده حمایت هم می کردند. بدین ترتیب، بنابر سیمایی که از آرایش سیاسی مجموعه ی جریانهای حاضر در صحنه ی سیاست ایران در دوره ی یادشده ترسیم شد، می بایست سیر تحولات به تحقق مطالعات در محدوده ی قانون اساسی مشروطیت می انجامید. حال آنکه تحولات یادشده به انقلابی بنیادین، حذف سلسله ی پهلوی و نظام شاهنشاهی و تأسیس نظامی نوین به نام جمهوری اسلامی انجامید. پرسش اصلی این مقاله این است که چرا چنین شد؟ و چه عاملی ورای عوامل یادشده مسیر حوادث را به سوی انقلابی تمام عیار رهنمون گردید؟ 
داده های تاریخی، پاسخ به پرسش بالا را در مواضع امام خمینی (ره) می یابند. مواضع ایشان از سال 1340 ش به بعد، مهم ترین عامل حرکت عمومی جامعه بر ضد حکومت پهلوی بود که در اعتراض به نگارش مقاله ی اهانت آمیز روزنامه اطلاعات مورخ 17 دی 1356 با عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه» نسبت به وی، صورت گرفت. از این مقطع، تعیین کننده مسیر حوادث و سرنوشت جامعه، در مرتبه ی اول موضع، و در مرتبه ی بعد حسن تدبیر و ویژگی های شخصیتی وی بود. موضع اصلی امام (ره) که او را از دیگران متمایز می سازد تأکید بر ضرورت سرنگونی سلسله ی پهلوی، تغییر نظام شاهنشاهی و تأسیس جمهوری اسلامی بود. چنین موضعی اختصاصی از نخستین سخنان ایشان در آغاز مقطع مورد بحث، یعنی سخنان ایراد شده در نجف به مناسبت کشتار 19 دی 1356 قم (42) تا 22 بهمن 1357 استوار ماند. اما عظمت او تنها در اتخاذ این تصمیم عظیم و تعیین راهبرد بزرگ یاد شده به عنوان هدف و سطح مطالبات جامعه نبود، بلکه تجلی تدبیر و هوشیاری و ژرف اندیشی و جامع نگری و دوراندیشی و قاطعیت و شجاعت و دیگر ویژگی های شخصیتی او در هدایت جامعه و اقناع نخبگان سیاسی و خنثی کردن دسیسه های حکومت پهلوی و حامیان بین المللی او، بخش دیگری از قدرت رهبری و هنر مدیریت او را به نمایش می گذاشت.
تغییر دولتها و طرح شعارهای جذاب و فریبنده از سوی آنها برای ادای مطالبات جامعه، رعب و وحشت ناشی از سرکوبی و کشتار مردم، قول اجرای کامل قانون اساسی و به کار بستن دهها تاکتیک متتنوع برای تهدید یا تطمیع جامعه و نخبگان آن، گاهی چنان امر را مشتبه می ساخت که نخبگان جامعه هم در عزمشان برای پیمودن راه دشوار انقلاب دچار تزلزل و تردید می شدند. قبلاً به مسافرت برخی از رهبران گروههای سیاسی به پاریس برای گفت و گو با رهبر انقلاب و قانع کردن ایشان به نوعی سازش با حکومت، اشاره شد. اما او پس از آن گفت و گوها در یکی از بیانات خود اظهار داشت: «این شاه این قدر خیانت کرده در این مملکت که دیگر راه آشتی نیست... اگر یک روحانی، یک سیاسی، یک بازاری، یک دانشگاهی بخواهد بگوید که بیایید، به مردم بخواهد این را بگوید بیایید با هم خوب سازش کنید، شاه امروز آمده توبه کرده و ... استغفار کرده، خوب، بیایید ببخشید، این را مردم خائن می دانند... در هر صورت مسیر همین است. غیر از این هر کس فکر کند خائن به ملت است، خائن به مملکت است. هر کس غیر از این فکر کند خائن به اسلام است».(43)
و در سخن دیگری بیان می دارد: «ما این مراتبی که اصلش که عبارت از رفتن این آدم [شاه] و به هم خوردن این سلسله و ... کوتاه کردن دست اینها، اینها همه شان جزء مقاصد است. منتهی مقصد اصلی عبارت از این است که یک حکومت عدلی، یک حکومت اسلامی عدلی، مبتنی بر قواعد اسلامی حاصل بشود، آن مقصد اعلای ماست.»(44) 
شرح و تبیین تدابیر امام خمینی (ره) برای عبور از بحران ها و موانع، و خنثی کردن تاکتیک های حکومت پهلوی و حامیان جهانی او، و منسجم کردن ملت و نخبگان برای رسیدن به این هدف اعلا در 22 بهمن 1357 و پس از آن، از حوصله ی این نوشته بیرون است و دست کم، نیازمند مطالعه ی دوره ی بیست جلدی صحیفه ی نور است. 
سخن آخر اینکه چرا امام خمینی (ره) در سیر مبارزات خود به این نتیجه رسید که باید سلسله ی پهلوی و نظام شاهنشاهی از صحنه ی تاریخ ایران حذف شود و جمهوری اسلامی تأسیس گردد؟ در این باره به اختصار می توان گفت از مجموعه سخنان او، حتی قبل از سالهای 1340 ش، روشن می شود که او به عنوان عالمی دینی که پاسداشت دین را یگانه رسالت حیات خود می دانست، در سالهای 1340 که پس از فوت مرحوم آیت الله بروجردی مسئولیت مرجعیت را نیز بر دوش داشت، اسلام را در معرض هجوم استعمار جدید می دید و دولت پهلوی را در آن مقطع تاریخی مجری اهداف استعمار تشخیص می داد. بدون تردید، اگر دولت پهلوی از منظر او تنها یک دولت مستبد و نالایق اما مستقل می بود، در برخورد با آن شاید راهبرد دیگری را در پیش می گرفت. اما از اینکه او در مبارزه با دولت پهلوی اهل هیچ گونه سازشی نبود و طرح سرنگونی آن و استقرار جمهوری اسلامی را به عنوان هدف والا و غیرقابل گذشت انقلاب مطرح کرده همه ی احزاب و طبقات جامعه را بدین سوی رهنمون شد، احساس خطر برای اسلام از سوی قدرتهای استعمارگر و وابستگی حکومت پهلوی به آنها بود. به دلیل همین تشخیص جهان آگاهانه و زمان آگاهانه بود که با ایمان و شجاعت همراه شد و به اتخاذ آن مواضع و تدابیر انجامید و به انقلابی عظیم تبدیل گردید. گزیده ای از چند مورد سخنان وی مؤید این مطلب است. امام در سخنانی در 10 فروردین 1341، ضمن نقد سیاستها و برنامه های دولت علم اظهار می دارد: «قضیه معارضه با اسلام است.»(45) در بهمن 1341 که طرح انقلاب سفید از سوی شاه مطرح شد، امام در پیامی به ملت ایران اعلام داشت: «مسلمین آگاه باشند که اسلام در خطر کفر است... فقط جرم علمای اسلام و سایر مسلمین آن است که دفاع از قرآن و ناموس اسلام و استقلال مملکت می نمایند و با استعمار مخالفت دارند.»(46) در پیامی دیگر در همان سال نیز به ملت خاطر نشان ساخت: «هدف اجانب، قرآن و روحانیت است. دستهای ناپاک اجانب با دست این قبیل دولتها قصد دارد قرآن را از میان بردارد و روحانیت را پایمال کند... آنها اسلام و روحانیت را برای اجرای مقاصد خود مضر و مانع می دانند، این سد باید به دست دولتهای مستبد شکسته شود، موجودیت دستگاه رهین شکستن این سد است.»(47) 
هم او در سال 1357 ش در آستانه ی پیروزی انقلاب اسلامی بر همان آرمان تأکید کرده اظهار داشتند: «همین دیروز، چند روز پیش از اینکه آقای کارتر صحبت کردند، جزء حرفهایی که زدند این بوده است که الآن مملکت ایران، هجده میلیارد دلار از ما اسلحه خریده و یک مملکت قوی ایجاد کرده است که این اسباب این می شود که برای ما یک منافعی دارد... ملت ایران روی همین حرفها دارد می گوید ما این را نمی خواهیم... ملت ایران به واسطه ی همین حرفها دادش بلند شده است که آقا ما نمی خواهیم بسته به غیر باشیم.»(48) 
اکنون اگر بار دیگر آنچه مرحوم مطهری درباره ی نقش نوابغ در تاریخ گفته و در آغاز مقاله گزیده ای از آنها را نقل کردیم، مرور شود، ملاحظه می گردد که امام خمینی (ره) نیز از مصادیق بارز همان شخصیتهایی است که بهتر از دیگران طبیعت تاریخ و زمان و جامعه ی خود را شناخته و باهوش و اراده و تصمیم قوی به علاوه سلسله خصلتهای دیگر توانست نیروهای خفته ی تاریخ جامعه ی خود را بیدار کند و به آنها جهت تکاملی بدهد و با بسیج نیروی عظیم آنها، جنبشی به وجود آورد که دنیا را تغییر دهد.
پی‌نوشت‌ها:
1. مایکل، لدین، ویلیام لوییس، هزیمت یا شکست رسوای آمریکا، ترجمه احمد سمیعی (گیلانی)، تهران، نشر ناشر، 1363، ص 168. 
2. جعفری، محمدتقی، نقش شخصیت ها در تاریخ، قم، شفق، بی تا، صص 18-16. 
3. همان، صص 23-20. 
4. همان، صص 31-28. 
5. گئورک، و پلخانُف، نقش شخصیت در تاریخ، ترجمه شهرام کامکار، بی جا، مهر 1357، ص 73. 
6. همان، صص 74-73. 
7. همان، ص 77. 
8. پل ادواردز، فلسفه ی تاریخ، ترجمه بهزاد سالکی، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1375، صص 165-163. 
9. مطهری، مرتضی، فلسفه تاریخ، تهران، صدرا، 1376، ج1، صص 3-52. 
10. همان، صص 51-49. 
11. همان، صص 4-53. 
12. جبهه ی ملی به روایت اسناد ساواک، تهران، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1379، ص 236. 
13. همان، ص 252. 
14. همان، ص 259. 
15. همان، ص 259. 
16. همان، ص 260. 
17. همان، ص 261. 
18. همان، ص 265. 
19. موسوی خمینی، امام روح الله، صحیفه ی نور، تهران، وزارت ارشاد اسلامی، 1361، ج2، ص 265.
20. جبهه ی ملی به روایت اسناد ساواک، پیشین، ص 278. 
21. همان، ص 282. 
22. همان، ص 282. 
23. همان، ص 4-283. 
24. همان، ص 280-279. 
25. همان، ص 285. 
26. همان، ص 277. 
27. سلطانی، مجتبی، خط سازش، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، 1367، ص 105.
28. بادامچیان، اسدالله، بررسی تحلیلی نهضت آزادی ایران، تهران، اندیشه ی ناب، 1384، ص 28.
29. همان، ص 29. 
30. خط سازش، پیشین، ص 107. 
31. کانون نویسندگان ایران به روایت اسناد ساواک، تهران، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1382، ص 478. 
32. صفحاتی از تاریخ معاصر ایران، اسناد نهضت آزادی ایران، تهران، نهضت آزادی ایران، 1362، صص 62-61. 
33. علوی، سیدمحمد صادق، بررسی مشی چریکی در ایران، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1379، ص 79. 
34. سازمان مجاهدین خلق: پیدایش تا فرجام (1384-1344)، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1384-1385، جمهوری اسلامی2، ص 296. 
35. برای آگاهی کامل از مجموعه ی مسائل مربوط به آغاز و انجام این سازمان، مطالعه ی مجموعه سه جلدی زیر بسیار سودمند است: سازمان مجاهدین خلق: پیدایی تا فرجام (1384-1344)، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1384-1385، 3 جلدی. 
36. روحانی، سیدحمید، شریعتمداری در دادگاه تاریخ، قم، بی تا، 1361، صفحات 129 به بعد.
37. متولی، عبدالله، آیت الله احمد خوانساری به روایت اسناد، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1383، صفحات 19 به بعد. 
38. رفیعی، علی شهاب شریعت؛ درنگی در زندگی حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (ره)، قم، کتابخانه ی عمومی حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (ره)، 1373، صفحات 260 به بعد.
39. امامی، محمدمهدی، زندگی نامه آیت الله العظمی گلپایگانی (ره) به روایت اسناد، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1382، صفحات 67 به بعد. 
40. آیت الله سیداحمد خوانساری به روایت اسناد، پیشین، صفحات 49 به بعد.
41. خط سازش، پیشین، صص 97 و 103. 
42. صحیفه ی نور، پیشین، جمهوری اسلامی2، ص 2 به بعد. 
43. صحیفه ی نور، تهران، وزارت ارشاد اسلامی، 1361، جمهوری اسلامی 3، صص 24-23.
44. همان، ص 186. 
45. همان، جمهوی اسلامی 1، ص 10. 
46. همان، ص 25. 
47. همان، ص 27. 
48. همان، جمهوری اسلامی 3، ص 175.


کتاب سقوط2: مجموعه مقالات دومین همایش بررسی علل فروپاشی سلطنت پهلوی، موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، تهران: 1387.