23 خرداد 1393

خاطراتی از ایران اواسط قرن بیستم


این سخنرانی در مرکز خاورمیانه کالج سنت آنتونی آکسفورد در تاریخ 8 مارس 1988 انجام گردید. استاد لمبتون، فارسی را در دانشکده مطالعات شرقی دانشگاه لندن فرا گرفت. در زمان جنگ جهانی دوم، وابسته مطبوعاتی نمایندگی سیاسی (بعداً سفارت) بریتانیا در تهران بود. در سال 1945 به عنوان استاد ارشد دانشکده مطالعات شرقی منصوب شد (سمتی که عملاً آن را از مدت‏ها قبل در اختیار داشت) و از سال 1953 تا زمان بازنشستگی‏اش یعنی سال 1979، کرسی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه لندن را بر عهده داشت. او در زمینه تاریخ، نهادهای سیاسی، اجاره‏داری زمین و اصلاحات ارضی ایران و همین طور زبان فارسی قلم زده است. او چه در قبل و چه بعد از جنگ در ایران دست به سفرهای گسترده و زیادی زده است.


من برای اولین بار در تعطیلات تابستانی سال 1934 و بعدها در تعطیلات تحصیلی سال 1936 -7 و دوباره در تعطیلات تابستانی 1950 – 1949 به ایران رفتم و از نزدیک از کشور در موقعیت‏های مختلف دیدن کردم. هدف اصلی‏ام از این دیدارهای اولیه ارتقاء وضعیت زبان فارسی خود و هم چنین شناخت عمیق‏تر از تاریخ و تمدن ایران بود. اما اگر ندانی که در این وادی دقیقاً به دنبال چه می‏گردی، وقت خود را تلف کرده‏ای. موضوعات خاص مورد علاقه من صنف پیشه‏وران، اجاره‏داری زمین و سازمان‏های روستایی را در بر می‏گرفت. من این موضوعات را انتخاب کرده بودم چرا که بی هیچ‏گونه محدودیتی می‏شد با آنها تماس برقرار کرد. من بیشتر اوقاتم را با پیشه‏ور‏ان، روستائیان و ملاکین و همین طور محققین و ادبا و گاهی به ناچار با دولتمردان می‏گذراندم.

در اولین دیدارم تقریباً تمام مدت را در اصفهان بسر بردم. در بار دوم من چند ماه اول را در اصفهان بودم و سال‏های بعد نیز که به ایران می‏آمدم سری به آنجا می‏زدم. در اینجا باید به مسئله مهمی اشاره کنم و آن ا ین که برای شناخت بهتر یک منطقه باید خوب در آنجا به بررسی پرداخت قبل از این که فوراً عازم جای دیگر شد و مکان قبلی را ترک کرد. سفرهای فشرده منجر به شناخت واقعی از زندگی محلی نمی‏گردند – گرچه این احتمال هست که مکان شروع تحقیق بر مکانی که از قبل تعیین گردیده یا مد نظر ما بوده اثرگذار بوده و منجر به تشکیل این گمان شود که در پیش گرفتن همین روال بهترین روش است. برای بررسی مسائلی چون اجاره‏داری و زندگی واقعی مردم، یک نکته مهم وجود دارد و آن این که در تمام فصول سال باید آن منطقه را از نزدیک مشاهده کرد ولی خوب معلوم است که این ایده‏ای دست‏نیافتنی و غیرعملی است. تهران بخاطر موقعیت فوق‏العاده متمرکز اداری و اقتصادی‏اش، مرکز و کانون توجه امور کشور شده بود و از سایر نقاط ایران که مایل به ایفای نقش در اموری چون امور عمومی، مشاغل و حرف، تجارت یا صنعت بودند، گوی رقابت را ربود اما شبیه دیگر شهرستان‏ها هنوز الگوی تمام عیار کشور نشده بود. مسلماً مردمان جالبی وجود داشتند تا یکدیگر را در پایتخت ملاقات کنند.

وقتی که من برای اولین بار به ایران رفتم، هنوز تعصبات ولایتی (شهرستانی) به نحو بارزی مشهود بود و می‏رفت که با اقدامات جدی رضاشاه در هم شکسته شوند. اما هنوز هم اگر شما در خیابان یا در روستا از کسی سئوال می‏کردید که او اهل کجاست، او جواب نمی‏داد که ایرانی است، بلکه نام شهری که در آنجا به دنیا آمده بود را می گفت، مثلاً تبریزی است یا اصفهانی؛ یا اسم طایفه اش را می گفت مثلاً لر، یا قشقایی؛ یا نام روستایی که از آن آمده بود را می گفت، مثلاً میمه یا ابیانه؛ در حالی که ارامنه جلفا (اصفهان) ایرانیان را مسلمان می‏خواندند. با این وجود نسل جوان‏تر وطن‏پرستی را در مدارس یاد می‏گرفتند و همراه با معلمین خود در تلاش بودند تا از این به بعد دیگر خود را از بند استان و ایل و شهر یا روستا خارج نموده و در اندیشه گستره بزرگتری باشند. تلاش‏های سخت و مجدانه ای انجام گرفت تا حس وطن‏پرستی و ملی‏گرایی را در ارتش و سربازان تلقین کنند، اما خیلی موفق نشدند. استان‏های مختلف، گروه‏های قومی مختلف، ایلات و حتی روستاهای مختلف، هنوز خصوصیات منحصر به فرد خودشان را داشتند که بر روابط آنها با یکدیگر و جوامع خارج از خود، تأثیر می‏گذاشت. آنها در نقاط مختلف زندگی کرده و با تجاربی که بدست آورده بودند، نوع خاصی از زندگی را هدایت و اداره کرده بودند. ریشه‏های دو نوع تفکیک قومی بین ترک و تاجیک (غیر ترک یا فارس‏ها) و بین عرب و عجم (غیر عرب یا فارس‏ها) را می‏توان در تاریخ و در پی اعصار مشاهده کرد. در وجود خصوصیات مختلف اجتماعی در بین ولایات و گروه های ایلی و قومی، تردیدی وجود نداشت. در همان زمان یک گرایش دیگر و بر خلاف اوضاع موجود وجود داشت که بر اتحاد براساس آموزه‏های اسلام و بیشتر مذهب شیعه سفارش می‏کرد و هم چنین بر نوعی از شعور ایرانی، ایرانیت که نه با تلاش‏های رضاشاه در جهت ایجاد دولت ملی، بلکه بخاطر وجود میراث مشترک دینی و فرهنگی شکل گرفته بود. بنابراین بخوبی می‏توان در تاریخ ایران این مسئله را ملاحظه کرد که نه تنها تنوع بلکه اتحاد را نیز می‏شد دید.

در جامعه هم چنین شکاف‏های اجتماعی و اقتصادی وجود داشت: تقسیم‏بندی قدیمی بین دولت و مردم (حاکم و محکوم)، جمعیت شهری و دهاتی که شاید این یکی در آن موقع آن‏قدرها هم که بعدها چشمگیر شد، بزرگ نبود، شهری‏ها با دیده حقارت به دهاتی‏ها نگاه می‏کردند و تمام طبقات به زارعین به دیده حقارت می‏نگریستند. هم چنین، تفاوت‏هایی بین طبقات مختلف جامعه، یعنی علما، دیوانسالاران، تجار، ملاکین و خان‏های ایلات وجود داشت، گرچه در جاهایی منافع آنها با یکدیگر گره می‏خورد و در بین خودشان ازدواج‏هایی صورت می‏گرفت؛ و در آخر شکاف دیگر بین اقلیت تحصیل‏کرده غربی و اکثریت بی‏سواد وجود داشت. در بین این همه دودستگی و اختلاف، تلاش‏هایی برای نزدیک کردن این همه شکاف در نهایت به تحریف و انحراف کشانیده شد.

در سال 1934 رضاشاه هنوز بطور کامل قدرت را در دست نگرفته بود. تا زمان بازدید دومم، او به اوج قدرت رسیده بود. امنیت در سراسر کشور با سرکوب شدید برقرار شده بود. قدرت ایلات درهم شکسته شده بود وروسای آنها (خان‏ها) کشته و یا تبعید گردیده بودند. کوچ عشایر به جز در سطح بسیار جزئی ممنوع شده بود و آنها خلع سلاح و یکجانشین شده بودند. هم چنین هرگونه اسلحه در روستاها جمع‏آوری گردید. این مسئله باعث دردسرهایی برای ساکنین آن مناطق چون ورود حیوانات وحشی، گرگ، خوک، پلنگ و خرس گردید و به محصولات و دام‏های آنان خساراتی وارد کرد. حیوانات در شرایط سخت زمستان به روستاها نیز وارد می‏شدند. کار سگ‏های گله بیشتر شده و علاوه بر مراقبت از دام‏ها باید از روستائیان نیز دفاع می‏کردند. با مسافرت در زمستان می‏شد دسته دسته گرگ‏ها را دید که در تردد بودند و در نقاط کوهستانی و جنگلی نیز صدای خوک‏های وحشی را می‏شد شنید (گرچه من هرگز چنین چیزی ندیدم). در مناطق دورافتاده‏تر و در نواحی عشایر نشین، گرگ‏ها و خوک‏های وحشی هنوز در دهه‏های 50 و 60 میلادی وجود داشتند.

ارتش دو برابر بزرگتر شده بود و افسران نسبت به دیگر اقشار جامعه از امتیازات زیادی بهره‏مند بودند و خوب بالنتیجه نفرت زیادی نیز علیه آنها وجود داشت. خدمت سربازی اجباری شد و در اغلب موارد با خشونت به اجرا در می‏آمد و در گرفتن جریمه‏های آن هم کلی فساد به وجود آمد.

علما را حسابی مرعوب کرده و خلع لباس کرده بودند. در سال 1928 حادثه‏ای در قم بوجود آمد. ملکه ناخواسته در مراسمی در حرم حجابش به کناری رفت و صورتش هویدا شد و باعث جار و جنجال و محکومیت این عمل توسط روحانی حرم (متولی) شد. روز بعد، شاه همراه با 2کامیون زرهی (مسلح) و گروهی از سربازان وارد قم شد. او بدون این که پوتین‏های خود را در آورد وارد حرم شد و ملا را به زیر مشت و لگد گرفت و همان موقع دستور داد که مجرمینی که در حرم به بست نشسته بودند را از آنجا خارج کنند. در این بین اصلاحات حقوقی، موقعیت علما را به شدت در خطر قرار داده بود. در سال 1927 وزارت عدلیه در کنترل کامل حقوقدانان تحصیل‏کرده غرب قرار گرفت. قانون مدنی تدوین شد ولی در سال 1935 بطور کامل تصویب شد و هم چنین قانون جزایی (کیفری) موقتی نیزکه در سال 1926 به نگارش درآمده بود بالاخره در سال 1940 به تصویب نهایی رسید. از سال 1932 اسناد مربوط به معاملات املاک باید توسط دفاتر(محاکم) دولتی انجام شده و از سال 1935 ازدواج و طلاق باید در محاضر (دفترخانه) دولتی به ثبت می‏رسیدند و از دسامبر 1935 قضات باید یا از دانشگاه تهران یا یک دانشگاه خارجی مدارک تحصیلی خود را ارائه می‏کردند. تا این زمان تعداد زیادی از روحانیون که از تنها راه امرار معاش خود محروم شده بودند، لباس‏های روحانیت خود را درآورده و محضردار شدند. در دسامبر سال 1928 به موجب فرمانی قرار شد که مردان کلاه لبه دار پهلوی بر سر بگذارند، که به این خاطر دیگر نمی توانستند سجده کنند (مگر آن که روی آن را به پشت بر می‏گرداندند). از سال 1935به بعد آنها مجبور شدند که کلاه اروپایی، یعنی کلاه شاپو بر سر بگذارند. در سال بعد، زنان بی‏حجاب شدند و پوشیدن لباس‏های اروپایی هم برای مردان و هم برای زنان اجباری شد. نگرش نسبت به بی‏حجابی (کشف حجاب) در میان مردان و زنان متفاوت بود. دیدار دوم من از ایران کمی پس از کشف حجاب بود. یک روز که در کرمانشاه صبح اول وقت در حال قدم زدن بودمٰ زنی را دیدم که با دیدن من ناگهان بلند فریاد کشید: «ای بیچاره سرت را برهنه کردند!». واقعیت این بود که هر زنی که با حجاب از منزل بیرون می‏رفت ممکن بود که توسط پلیس حجاب از سرش برداشته شود. من خودم چند بار شاهد چنین صحنه‏هایی بودم. بسیاری از پیرزنان برای این مسئله هرگز از منزل خارج نشدند. یک پیرمرد مؤمن اهل بسطام یک بار به من گفت: «زن مؤمنه بیرون نمی‏رود».

اصلاحات آموزشی نیز آغاز شدند. حرکت به سوی استقلال با شور و شوق زیادی ادامه یافت و کارخانجاتی ساخته شدند. تجارت خارجی در حد گسترده‏ای تحت کنترل دولت قرار گرفت و انواع انحصارات در تمام زمینه‏ها برقرار گردید. راه‏آهن سراسری در حال ساخت بود، در سال 1927 شروع و در سال 1937 به اتمام رسید. در تلاشی دوباره حدود استان‏ها مجدداً ترسیم شدند تا از تنگ‏نظری‏های موجود کم کرده و از این به بعد استان‏ها با عدد شناخته شوند تا با نام، همین طور امور مالی بر اساس اصول غربی سازماندهی مجدد شدند.. در سال 1932 رضاشاه امتیاز نفت را که در اختیار شرکت نفت انگلیس-ایران بود ملغی اعلام کرد و یک قرارداد جدید در سال 1933 به امضاء رسید.

مناسبات اجتماعی بین ایرانیان و خارجیان به شکل روزافزونی محدود شد و تماس بین مقامات خارجی و ایرانی عملاً ممنوع شد و فقط از طریق تعدادی کانال‏های شناخته شده امکان پذیر بود. دیگر برای خارجیان عادی شده بود که رژیم آن را زیر نظر داشته باشد: گدایی که در درب خروجی می‏نشست، اغلب اوقات خبر چین پلیس بود. و کارش این بود که کسانی را که به منزل خارجیان رفت و آمد می‏کردند زیر نظر داشته باشد. گاهی من نیز مورد تعقیب قرار می‏گرفتم. من خودم در سال 1936 در اصفهان چنین مسئله‏ای را تجربه کردم. من قصد داشتم که برای تفریح به یکی از کوه‏های محلی صعود کنم و وقتی که با پای پیاده از بیابان عبور کردم تا به کوه برسم، مأمور تعقیب‏کننده من که کلی به زحمت افتاده بود فریاد زد که «کجا داری می‏روی؟» من هم گفتم: «به بالای کوه، اما اگر نمی‏خواهی بیایی همین جا بمان. من از همین راه بر می‏گردم». او همانجا ماند و من از نهایت فرصت استفاده کردم.

فارسی دانستن یک خارجی قابل تقدیر بود – اما می‏توانست اتهام جاسوس بودن را بسیار تقویت کند. در این اوضاع و احوال برای یک انگلیسی بسیار سخت بود که با یک خانواده ایرانی زندگی ‏کند. به شکل خیلی عادی، معدود خانواده‏هایی بودند که خود را برای اتهام پناه دادن به یک جاسوس آماده کرده بودند. در دهه های 50 و 60 وضع بدتر شد و هر کس که با یک خارجی معاشرت داشت خود را برای بازجویی پس از آن آماده می‏کرد. البته مهمان‏نوازی اتفاقی امری جداگانه بود و در همه جا و هر زمانی اجرا می‏شد و با دل و جان و با روی باز از مهمان پذیرایی می‏کردند. این قضیه به شکل ویژه در روستاها به اجرا در می‏آمد و با گرمی خاصی از مهمان پذیرایی می‏کردند.

هزینه مدرن‏سازی در حوزه آزادی انسان‏ها بالا بود. مخالفت یا حتی نصیحت بسیار آرام، خیانت تلقی می‏شد و خیلی‏ها جان خود را سر این قضیه فدا کردند و بقیه نیز اگر حبس خانگی نکشیدند، مجبور به کناره‏گیری شدند. در میان کسانی که یکی از اعضای خانواده‏شان سر به نیست شده بود، یک حس نهفته بسیار کینه‏جویانه‏ای شکل گرفته بود. بعضی جنبه مثبت قضیه را در نظر گرفته و زمام امور را به عهده گرفتند شاید به این امید که بتوانند از این طریق جلوی روند اوضاع مشوش را گرفته و جبران مافات کرده باشند و بسیاری نیز با گذر زمان دلسرد شده و رویه پیشینیان را در پیش گرفتند. اما شمار زیادی از مردم به ویژه جوانان از فرصت‏های جدید به وجود آمده نهایت استفاده را برده و خود را برای خدمت به رژیم آماده نمودند. هم چنین کسانی بودند که رشد خود در جامعه و وسایل رسیدن به این پیشرفت را مرهون رژیم بودند که رژیم ترجیح می‏داد از کسانی در این زمینه استفاده کند که هیچ‏گونه پایگاه سنتی در جامعه نداشته باشند تا خیلی آسان‏تر از آنها استفاده کند و اگر لازم بود، بی دردسر بیرونشان بیاندازد. با این وجود، صحبت درباره آزادی نیاز به مقدمات خاصی داشت که باید زمینه‏های آن آماده می‏شد. هرج ومرج در ایران به یک مسئله عادی تبدیل گشته بود و به عنوان یکی از بزرگترین موانع محسوب می‏گشت. آزادی برای طبقات تحصیل‏کرده به معنی آزادی برای مشارکت در حکومت بود. که وجود نداشت. همین آزادی برای عشایر به معنی اجازه برای کوچ سالیانه و گاه حمله به همسایگانشان بود. این آزادی از آنها سلب شد. برای روستائیان، آزادی سیاسی هیچ معنی نداشت.آنچه که در قالب آزادی برای روستائیان اهمیت زیادی داشت این بود که از دست تجاوزات ایلاتی‏ها رهایی یابند و واقعاً از این آزادی برخوردار بودند. اما آنها هم چنین می‏خواستند که از ظلم و جور مقامات حکومتی که در نواحی روستایی زندگی می‏کردند نیز رهایی یابند. اما از این آزادی برخوردار نبودند.

قدرت به شکل مستبدانه‏ای برقرار بود. امنیت در مورد جلوگیری از تجاوز و حملات عشایر برقرار گشت، اما نوع دیگری از بی‏امنیتی وجود داشت که از بین که نرفت، رشد هم کرده بود. و آن، عدم امنیت زندگی سیاسی و ترس از دستگیری‏های خودسرانه و به همراه آن نبود مرکز حمایتی بی‏طرفانه‏ای ‏بود که در صورت ایجاد چنین مشکلاتی بتوان به آنجا مراجعه کرد و انتظار حمایت داشت. بدعت‏گذاری ‏از هر نوع که بود، سرکوب شد و نتیجه آن تجزیه و انزوای اجتماعی بود و این‏ها به نوبه خود یک ذهنیت سوء و جو بی‏اعتمادی را به وجود آورده بود. من نمی‏خواهم بگویم که این پدیده‏ای ‏جدید بود و تا آنجا که دانش تاریخی‏ام در مورد ایران به من می‏گوید کاملاً صحیح است و این رویدادها همگی از دو منبع ریشه می‏گرفتند که یکی ماهیت استبدادی قدرت سیاسی و دوم ماهیت مرجعیت درحکومت اسلامی بود که قادر به تحمل بدعت یا اختلاف نظرات سیاسی نبود. تلاش رضاشاه برای تبدیل ایران به یک کشور ملی در یک فرصت کم با سرکوب بی‏رحمانه عقاید مخالف سیاسی همراه گردید. زور جای اجماع را گرفت. تمرکزگرایی با شدت هر چه تمام‏تر به اجرا درآمد و اثر زیان‏آوری بر ولایات (استان‏ها) بر جای گذاشت. مقامات، افسران ژاندارمری و ارتش و پلیس، به استثنای درجات پایین‏تر، همگی در تهران انتخاب می‏شدند و این خود باعث بیزاری بیشتری می‏شد. بعضی بر این عقیده بودند که غربی‏سازی و مدرن‏سازی ‏به هیچ وجه نمی‏تواند باعث هیچ‏گونه تغییر و تحولاتی در کشور گردد. البته شاید این طوری باشد، اما این روند برای بسیاری دردآور بود و من فکر می‏کنم که باید اذعان کرد که واکنش به آن در سال‏های اخیر نیز هم چنین دردآور بوده است.

 


در سال 1934 بسیاری از شهرها هنوز دارای دروازه بودند،گرچه تعدادی از آنها از تخریب شده بودند. در تهران هنوزحداقل 2 دروازه باقی مانده بود. خیابان‏های بزرگ و اصلی برای شهرهای بزرگ کشیده شدند و هر گونه مانعی که در سر راه وجود داشت کنار گذاشته می‏شد. برای مثال، چهار باغ اصفهان واقعاً طولش دو برابر شد. شرایط خیابان‏ها حتی در شهرهای بزرگ در حد بسیار عالی قرار داشت. تعدادی سنگفرش یا آسفالته شدند. در زمستان به شدت گلی می‏شدند. جوی‏های خیابان‏ها سرپوشیده نبود و از همه بدتر چاله چوله‏هایی در پیاده‏روها وجود داشت که در تاریکی دیده نمی‏شدند. امنیت در خیابان‏ها در شب علیرغم نور کم و یا حتی نبود نور به شکل شگفت‏انگیزی خوب بود. وقتی که من در سال 1936 در تهران بودم، اغلب در اواخر شب برای یادگیری زبان عربی به منزل ملایی در جنوب تهران می‏رفتم و اکثر مواقع زودتر از 11 یا 12 شب بر نمی‏گرشتم ولی هیچ مشکلی در برگشت به شمال تهران نداشتم و در سال‏های بعد موضوعی کاملاً عادی شده بود. در ماه رمضان موقع غروب و قبل از طلوع، توپها شلیک می‏شدند و گرچه الان خیلی کم شده، نقاره‏خوانه به شکل روزانه غروب‏ها در بالکن دروازه‏ها در جنوب میدان مشق و در ماه رمضان قبل از طلوع آفتاب به اجرا در می‏آمد. در خارج از تهران و چند شهر دیگر یخچال‏هایی برای تهیه یخ در تابستان وجود داشت.

 


راه‏های ارتباطی به شکل کامل شکل نگرفته بودند. جاده‏های اصلی، شهرهای بزرگ را به هم متصل کرده بود. هیچ کدام از آنها آسفالته نبود. در تابستان گرد و غبارجاده‏ها را در بر می‏گرفت وعبور از آنها و یا گرفتن وسیله دیگر کاری بس خطرناک بود و در زمستان‏ها بسیاری از گردنه‏ها بخاطر برف مسدود می‏شدند. یک بار در زمستان7-1936 گذرگاه‏های بین قزوین و همدان به مدت 2 هفته مسدود شدند- اما این موردی استثنایی بود. راهزنان، معمولاً راه‏های اصلی را خیلی سریع باز می‏کردند. در اوایل بهار، سیلاب‏های عبوری از جاده‏ها یک مانع دائمی شده بود. جاده‏های فرعی اغلب خیلی ناهموار بوده و خیلی از مناطق اصلاً راهی نداشتند و فقط کوره‏راهی وجود داشت. دسترسی به بسیاری از روستاهای واقع در جاده‏های اصلی فقط از طریق پای پیاده یا راه مال‏رو امکان داشت. در تعدادی از گذرگاه‏های شیراز به بوشهر، شیب آن قدر تند بود که وسایل موتوری قادر به کنترل و دورزدن نبودند. در مناطقی چون کردستان حتی تا اواخر سال 1969 جاده‏ها در زمستان برای هفته‏ها غیرقابل‏عبور بودند. جاده‏ها، یا بهتر بگویم کوره‏راه‏های حاشیه کویر مرکزی با شن‏های روان پر می‏شدند و برای عبور از آنجا حتماً وجود یک راهنما (بلد راه) یا محلی‏های آن منطقه احساس می‏شد وگرنه یا باید در شن‏ها دفن یا گم می‏شدی. در سال‏های جنگ و حتی پس از آن یک عزم جدی جاده‏سازی ‏و بهبود راه‏ها شکل گرفت که شامل راه‏های روستایی نیز گردید و تعدادی از آنها توسط خود اهالی محل ساخته شدند.

 


در دهه 1930، جابجایی داخلی کالاها در حجم گسترده‏ای ‏توسط شتر، قاطر و الاغ صورت می‏گرفت. شترها را به طور کامل کنار گذاشتند و اصلاً با برنامه‏های مدرن‏سازی ‏رضاشاه مناسبتی نداشتند. عکس‏برداری از آنها ممنوع شد. با جاده‏های بهتر، نه تنها جابجایی کالا، بلکه آگاهی از جهان خارج نیز افزایش یافت و هم چنین دسترسی به بازارهای جدید انگیزه‏ای ‏برای کشاورزان نواحی دورافتاده شد تا بر میزان کشت خود بیافزایند. بهبود وضعیت راه‏ها در افزایش رفاه و خوشبختی که در سال‏های پس از جنگ در گوشه و کنار کشور به وجود آمده بود، سهم بسزایی داشت،گرچه اصطلاح رفاه و خوشبختی معنایی نسبی داشت. هم چنین در مسئله بهداشت نیز نتیجه خوبی در بر داشت: مردم بهتر می‏خوردند و بهتر می‏پوشیدند. اولین باری که من در سال 1934 از راه قصر شیرین به تهران آمدم، هر کجا که اتوبوس توقفی داشت، دور ماشین پر از گدا می‏شد، این قضیه تا سال 1936 نیز وجود داشت، اما اکنون خیلی کمتر شده است. گداها از آن تاریخ به روش‏های خشونت‏آمیز و در حد گسترده‏ای ‏از اماکن عمومی جمع‏آوری گردیده‏اند.

 


یکی از بزرگترین تغییرات در دهه 50 و خیلی بیشتر در دهه 60 رشد کلی (افزایش) در استاندارد زندگی بود. فقر هنوز وجود داشت، اما سراسری و چندان چشمگیر نبود. من نمی‏خواهم بگویم که این رشد در همه جا احساس می‏شد: جلوه‏های بسیار بزرگی از فقر وجود داشت و رشد به شکل مستمر نبود. به دلائل مختلف فراز و نشیب‏های زیادی وجود داشت. معدود زارعینی بودند که هیچ ذخیره‏ای ‏نداشتند و در مناطق متعددی مخصوصاً در شرق ایران آنها در وضعیت اسف‏باری بسر می‏بردند. برای مثال در قسمت‏هایی از سیستان، در سال 1949 صحنه‏هایی از فقر وحشتناک وجود داشت. در دهه 1930، کشاورزان و کارگران به ندرت گوشت و برنج می‏خوردند. غذای اصلی آنها به جز در استان‏های خزرنشین که برنج استفاده می‏کردند، نان بود. در دهه 60 در کل تنوع غذایی خیلی بیشتر شده بود. من فکر می‏کنم که رشد استاندارد زندگی نه به خاطر سیاست‏های حکومت، بلکه بیشتر به خاطر این حقیقت بود که به دلائل متعددی پول بیشتر در دسترس بود.

 


در پایتخت و مراکز استان‏ها، زمانی که من برای اولین بار به ایران آمدم، تقریباً تنها شکل حمل و نقل درشکه بود که اسبی را به درشکه بسته و با آن رفت و آمد می‏کردند و غالب اوقات نیز اسب‏ها در وضعیت ناگواری بسر می‏بردند. درشکه‏ها تا سال 1948 عملاً جمع شدند. در دهه 1930 تعداد تاکسی‏ها بسیار کم بود و خودرو خیلی کم دیده می‏شد. مسافرت درون شهری اساساً توسط اتوبوس یا کامیون انجام می‏گرفت. در جنوب شرق ایران در اواخر سال 1949 کامیون تقریباً تنها شکل حمل و نقل مکانیزه بود. مسافرت توسط اتوبوس در روزهای اول بسیار سرگرم کننده بود؛ البته به این شرط که شما عجله‏ای ‏نداشته باشید. از تهران تا تبریز و تقریباً به همان مسافت از تهران تا مشهد، 3 روز طول می‏کشید و برای فقط چند ساعت استراحت و خواب تنها 2 بار توقف داشتند. رویه معمول بر این بود شبها در تهران اقامت کرده (به سبک دوران کاروانسراها) و ساعت‏ها رانندگی کرده و در جلوی قهوه‏خانه‏ای ‏برای چند ساعتی توقف می‏کردند. زمان اعلام شده حرکت، 6 صبح بود ولی می‏شد با کمی خوش شانسی تا قبل از 9 نیز به ماشین رسید و در این فاصله تاخیرکنندگان هم آمده و صندلی‏های خالی نیز در این مدت، پر می‏شدند. مسافران باید دارای کارت شناسایی (شناسنامه) بوده و اسامی مسافرین باید در فهرست راننده ثبت می‏شدند و باید آن فهرست را به پاسگاه‏های پلیس مستقر در نقاط ورودی و خروجی شهرو پاسگاه‏های ژاندارمری بین شهرها ارائه می‏کردند. خارجیان باید اجازه اقامت می‏داشتند و باید آن را به راننده ارائه می‏کرد تا آن را به مامورین انتظامی نشان بدهند. به استثنای شهرهای بزرگ، هیچ هتلی وجود نداشت و آنها نیز اغلب کثیف و غیر بهداشتی بودند. در شهرهای کوچک‏تر مسافرخانه وجود داشت. در بیشتر مواقع توقفی در قهوه‏خانه صورت می‏گرفت و مکانی بسیار ساده و بی‏آلایش بود و فرد می‏توانست خیلی راحت بر روی تخت‏هایی که در اطراف سالن و یا در تابستان‏ها در بیرون می‏گذاشتند به استراحت بپردازد.

 


البته این که راننده خوب به تور شما به خورد بستگی به شانس داشت، اما بیشتر راننده‏ها به نظر من مردمان بی‏نظیری بودند. آنها و شاگردانشان معمولاً افراد حاضر به خدمتی بودند و مسافرین راه‏های طولانی را زیر بال و پر خود می‏گرفتند و از آنها مراقبت می‏کردند و اگر چای و چیز‏های دیگری هم نیاز داشتند در قهوه‏خانه‏ها به آنها می‏دادند. این اتفاقات مربوط به دوران قبل از پپسی‏کولا بود. یادم هست که در سفری زمستانه از تهران به تبریز و برگشت، راننده و شاگردش، ارمنی بودند. راننده، مردی ساکت و موقر و برعکس او، شاگردش بسیار بذله‏گو و پرشور بود. ما تا تبریز بی‏هیچ دردسری رفتیم. پس از یک هفته پی من فرستادند و گفتند که به خاطر پیشامدی باید سریع برگردند و هوا نیز اصلاً مساعد نبود. برف خیلی زود باریدن گرفت و شاگرد و بیشتر مسافران خوش بنیه (هیکلی) هر از گاهی از اتوبوس پیاده شده و برف را به کناری می‏زدند. در موردی دیگر در مسیر قم به تهران، مسافران در گاراژی جمع شدند روز قبل به ما گفته شد که زمان حرکت، ساعت 10 صبح فردا است. راننده با دیدن عصابنیت مسافران، اقدامی برای حرکت نکرد. اعتراضات بلند‏تر و بی‏وقفه به ویژه از طرف عده‏ای ‏از زنان تهرانی که برای زیارت به قم آمده بودند، ادامه یافت. سرانجام، حوالی ساعت 12، راننده خیلی عصبی و سوار شد و آماده حرکت گردید و برای چند مایل در طول جاده کاشان وارد بیابان شد، از قضا روز بسیار گرمی هم بود و ناگهان توقف کرد و گفت «خوب، فعلاً بس است، ما تا غروب اینجا توقف می‏کنیم!» جیغ‏هایی از ترس و دلهره به ویژه از طرف زنان به هوا بلند شد. صحنه واقعاً جالبی شده بود که من نهایت لذت را می‏بردم و در آن لحظه من با راننده همدردی می‏کردم (حق را به راننده می‏دادم): مسافران مایه عذاب شده بودند. در نهایت به قم برگشتیم و تا غروب در گاراژ منتظر ماندیم.

 


یک بار در مسیر تهران به مشهد، یک دکتر ایرانی نسبتاً جوان و خانمی با او در بین ما بود که به فیروزکوه می‏رفتند. او خود جو منفی می‏داد و خانم نیز تک و تنها ادامه مسافرت را برای سایرین مشکل ساخت و به همه می‏گفت که از سفر با اتوبوس تنفر دارد و با آن راحت نیست. ما ساعت یک ونیم صبح در قهوه‏خانه‏ای ‏توقف کردیم و همان صبح به راهمان ادامه دادیم. بعد از 200 یارد، همسر دکتر متوجه شد که کلاهش را جا گذاشته است و بنابراین ما توقف کردیم و شاگرد رفت که آن را بیاورد. قهوه‏خانه‏چی هم آمد تا پول چایی‏اش را از دکتر بگیرد که ظاهراً پرداخت نکرده بود. آنها جروبحث طولانی کردند و سرانجام دکتر پولش را پرداخت کرد. در فیروزکوه آنها پیاده شدند و از این لحظه مسافران در نکوهش دکتر با صدای بلند لب به سخن گشودند و با لحنی زاهد مآبانه گفتند که کار خدا بود که زن کلاهش را جا بگذارد.

 


مسافران در اتوبوس‏ها از تنوع خاصی برخوردار بودند. صندلی‏های ارزان‏تر در پشت بودند (و فوق العاده در جاده‏های ناهموار و دست اندازها عذاب‏آور بودند) و معمولاً جای کشاورزان و کارگران و حیواناتشان بود. بهترین صندلی در قسمت جلو کنار راننده و پولش هم یک یا دو تومان بود. گاهی بعضی از مردم متکبر شهرنشین با اتوبوس مسافرت می‏کردند و از ظاهرشان معلوم بود که دوست دارند که تنها باشند- اما معمولاً یکی با آنها دوست می‏شد و کنارشان می‏نشست و با خوراکی و شیرینی سرگرم می‏شدند. در سفری شبانه از تهران به همدان، کنار یک افسر ارتش نشستم- افسران ارتش مجاز نبودند که با بیگانگان هم صحبت شوند، اما به خاطر تاریکی شب و در اتوبوسی در آن موقع، صحبت عادی امری معمولی بود و من از این لحظات نهایت لذت را می‏بردم و در مورد آثار غزالی گفتگو می‏کردیم. واقعاً بعدها شنیدم که این افسر به خاطر صحبت با من به سختی مورد مواخذه قرار گرفت. مورد دیگر کمی ناراحت کننده بود. در کنار راننده در صندلی جلوی اتوبوس قم به تهران جا گرفته بودم، تا اتوبوس خواست حرکت کند، ناگهان ملایی سر رسید و گفت که می‏خواهد به تهران برود. خوب، به خاطر شأن و مقامش باید در صندلی جلو می‏نشست. با این حال، نه راننده و نه من به او راه ندادیم، چرا که ظاهرش خیلی ترسناک به نظر می‏رسید. بنابراین، او مجبور شد که کنار من سمت در بنشیند. با صدای وحشتناکی شروع به خروپف کرد و در حین حرکت عبای خود را به نوعی جمع کرد که تا حد امکان بامن برخوردی نداشته باشد تا مبادا نجس شود. من پیش خودم فکر کردم که این باید برای یک ملا خیلی سخت و ناگوار باشد که کنار یک زن بی‏حجاب بیگانه بنشیند. سرانجام او پیروز شد: من دلم به حالش سوخت و به پشت اتوبوس رفتم که راحت نبود، اما بسیار دوستانه‏تر بود.

 


در موردی دیگر در سال 1960 از تلگرد به اردکان می‏رفتم که جاده‏ای ‏نداشت و از طریق کوهستان به راهم ادامه دادم و اتوبوسی را که از اردکان به شیراز می‏رفت سوار شدم. اتوبوس پر از کشاورزانی بود که حتی 4 تن از آنان روی سقف ماشین نشسته بودند و سفر بسیار خوشی داشتیم. آنها کاملاً راحت و طبیعی نشسته بودند و پیوسته درباره هر ونه موضوعی از یکدیگر سئوالاتی می‏پرسیدند و سئوالات و جواب‏های آن نیز توسط کسانی که در وسط اتوبوس نشسته بودند به کسانی که در جلو و عقب بودند منتقل می‏گردید.

 


بنابراین، من فکر می‏کنم درست باشد بگویم که یکی از بزرگترین تحولاتی بود که من در زمینه ارتباطات مشاهده کردم. این فقط به امر جاده‏سازی ‏گسترده‏ای ‏که در ایران آن زمان شکل گرفته بود و در پی خود جابه‏جایی را افزایش داده بود، محدود نمی‏شد. این مسئله هم چنین به گسترش خطوط تلفن که به بسیاری از روستاهای نزدیک راه‏های اصلی برده شده بود نیز ربط داشت و شاید یکی از مهم‏ترین دلایل آن، ورود رادیو ترانزیستوری بود. وقتی که من در سال 1956 به ایران بازگشتم، در روستاهای زیادی، حداقل هر خانواده روستایی یک رادیو داشت. این به خودی خود، باعث تغییر شگرفی در آگاه شدن از مسائل جهان و هم چنین زیر نظر داشتن بیشتراعمال حکومت گردیده است.

 

زبان من قاصر است که بتوانم از خدمات برجسته بیمارستان‏های میسیونرهای مذهبی در شهرهای اصفهان، کرمان، یزد و دیگر نقاط در مداوای بیماران مردم فقیر و کشاورزان آن شهرها قبل از این که بیمارستان‏های دولتی به شکل مطلوبی تأسیس گردند، حرفی بزنم. تغییر بزرگی در شرایط سال‏های پس از جنگ شکل گرفته بود و شمار بیمارستان‏ها، پزشکان و کلینیک‏ها حتی در مناطق محروم افزایش یافته بود، گرچه تا سال‏ها تعدادی از پزشکان رغبتی به رفتن به مناطق محروم نداشتند و این عدم رغبت حتی در بین معلمان و دیگر مقامات دولتی نیز وجود داشت و رفتن به مناطق محروم به فراموشی سپرده شده بود و در عقب ماندگی بسر می‏بردند. یکی از پیشرفت‏های عمده که من شاهدش بودم در زمینه شرایط بهداشت عمومی صورت گرفته بود. برجسته ترین پیشرفت در مورد ریشه کنی واقعی مالاریا انجام گرفته بود (گرچه معتقدم که دوباره برگشته است). این نه فقط مربوط به خود بیماری و مرگ متعاقب مالاریا بود، بلکه باعث به وجود آمدن ناراحتی‏های ثانوی ناشی ازآن نیز می‏گردید. با مسافرت به گوشه و کنار کشور، و نه فقط در استان‏های شمالی، می‏شد نشانه‏های آشکار عفونت مالاریا را در شمار زیادی از کودکان مشاهده کرد. تغییر بزرگ پس از سال‏های جنگ با ورود ددت، به وجود آمد.
پیشرفت بزرگ دیگر در زمینه بهداشت با قانون منع استعمال تریاک به وجودآمد،گرچه این اتفاق تا سال‏ها پس از جنگ عملی نشد. هر از گاهی قوانینی مبنی بر منع استفاده از تریاک و کاشت آن به جز در موارد خاصی به تصویب می‏رسید، اما در سال 1956 بودکه این تلاش‏ها نتیجه داد، اگرچه می‏توان هنوز تخلفاتی از آن را مشاهده کرد. با منع آن، مسئله قاچاق آن پدید آمد. یادم می‏آید که یک شب از کلیایی، [روستایی از توابع بخش ماهیدشت شهرستان کرمانشاه در استان کرمانشاه] عبور می‏کردم (که در بهترین اوقات خود، یک محله خلاف کار محسوب می‏شد، گروهی از قاچاقچیان را دیدم و خودم به دست یکی از آنها را دستگیر شدم. هم چنین این مسئله نیز درست است که زمانی که کاشت تریاک متوقف شد، کشاورزان آن مناطقی که سابق بر این از وضعیت مطلوبی برخوردار بودند، به فقر کشانیده شدند. وقتی که من برای اولین بار به ایران رفتم، کشیدن تریاک قدغن نبود. بسیاری از آن در غیاب دارو و پزشک به عنوان مسکن یاد می‏کنند که هیچ جای تعجب ندارد. تریاک در قهوه‏خانه‏ها به طور گسترده‏ای کشیده می‏شد. با توقف در یک قهوه‏خانه می‏شد به راحتی بوی آن را استشمام کرد. رانندگان کامیون که در اکثر موارد در ساعات متوالی رانندگی می‏کردند، از آن به عنوان دارو برای جلوگیری از خواب آلودگی استفاده می‏کردند، اما استفاده مداوم از آن اعتیادآور بود و در نهایت کارشان فقط کشیدن تریاک می‏شد. گفته می‏شدکسالت ناشی از بازنشستگی اجباری تا حد بسیار زیادی علت استفاده تریاک در میان ثروتمندان بوده است. در مناطق رشد و کاشت تریاک مثل اصفهان و کرمان، ناحیه‏ای به نام عباس‏آباد فعلی در اصفهان وجود دارد که در مزرعه‏های آن، خشخاش آبی کشت می‏شود و گفته می‏شود که زنان کشاورز پس از دروی محصول آن را برای جلوگیری از گریه بچه‏های خود به فرزندانشان می‏دهند و بنابراین اعتیاد در این ناحیه از دوران کودکی آغاز می‏شود.
تغییر بزرگ دیگری که من شاهدش بودم و به استانداردهای بهتر بهداشتی مربوط می‏شود، رشد بسیار چشمگیر در تعداد جمعیت است که در سال‏های اخیر صورت گرفته است. وقتی که برای اولین بار به ایران آمدم، هیچ گونه آمار کامل یا درستی در این زمینه وجود نداشت، اما بیشتر مردم فکر می‏کردند که جمعیت کمتر از 12 میلیون نفر بود،گرچه من فکر می‏کنم که برآورد رسمی در حدود 20 یا 22 میلیون نفر بوده است.
خدمات آموزشی مثل خدمات بهداشتی فقط در شهرها و چند روستای بزرگتر و کمی به شهرها نزدیک تر، ارائه می‏شد. در روستاهای نقاط دورافتاده، ملاها هنوز مکتب‏ها را اداره می‏کنند و این قضیه هنوز در دهه‏های 1950 و اوایل دهه 1960 پابرجاست. در دهه 1930، شوق بسیار زیادی برای آموزش شکل گرفته بود که این به خاطر این باور بود که تحصیلات غربی کلید پیشرفت و زیربنای ثروت است. تحصیلات جهانی با قانون 1910 وعده داده شده بود اما هرگز عملی نگردید. با اصلاحات آموزشی رضاشاه، جهش بزرگی به سوی سوادآموزی و میل به یادگیری به وجودآمد. مدارس هیئت‏های مذهبی غربی، به طور برجسته کالج مموریال استوارت Stuart Memorial College در اصفهان و کالج البرز در تهران نقش بسیار مهمی در تحصیلات دبیرستانی تا زمان بستن شان در سال 1940، ایفاء نمودند. دانشسرای‏عالی در تهران که در سال 1918 تاسیس شده بود در چارچوب محدودیت‏های عصر خود، آموزشی صحیح را پی‏ریزی کرد و میل به معلمی را برای دانشجویان آن که آموزش معلمی می‏دیدند، بنا نهاد. از سال 1934 به بعد، دانشسرای‏عالی در سایر استان‏ها نیز برپا شد. در سال 1935 سنگ بنای دانشگاه تهران گذاشته شد. مدرسه حقوق و پزشکی جذب دانشگاه شدند و دانشکده‏های هنر، علوم ومهندسی و بعدها هنرهای زیبا، فنی و کشاورزی به آن اضافه شدند. شمار رو به ازدیاد زنان به مشاغل آموزشی وارد شدند و علاقه داشتند که یادگیری نوین را گسترش دهند،گرچه برای آنان مشکل بود که دور از خانه بسر برند. یادگیری بر مبنای حفظیات ادامه یافت و ارزش خواندن در خارج از برنامه درسی به شکل گسترده‏ای رواج نیافت و آموزش فنی و حرفه‏ای خیلی کم بود. با این وجود، فرصت‏های جدیدی شکل گرفته بود و درهایی باز شده بود، اما آهنگ پیشرفت در همه جا به یک شکل نبود و بستگی به مقدار منابع ایجاد شده در دسترس و هم چنین به اشخاص درگیر در مسائل آموزشی داشت. از روستاهای اطراف اصفهان و چند شهرستان دیگر، پسران خانواده‏های متمول به شهرها می‏آمدند و در کنار اقوام خود زندگی می‏کردند یا اطاقی اجاره کرده و به مدرسه می‏رفتند. من موارد زیادی را می‏شناختم. دختران در یک موقعیت کاملاً متفاوتی بسر می‏بردند،گرچه شمار مدارس دخترانه در شهرها در حال افزایش بود. روستائیان (و هم چنین شماری از مردم شهرنشین) دلیل چندان متقنی برای تحصیل دخترانشان پیدا نکردند، گرچه برخی از آنها در مدارس روستایی شرکت کردند ولی این تحصیل تا بیش از یک یا دو سال ادامه نیافت.
یک حس غرور عمیق در مدارس و کارخانجات جدید وجود داشت. اگر کسی برای اولین بار وارد یک شهر می‏شد، اولین چیزی که توجهش را به خود جلب می‏کرد اول، وجود مدارس و دوم کارخانجات بود. در یک مورد در شاهرود من از چند نفر در باره اصناف سئوالاتی پرسیدم. آنها محتاطانه مطالبی گفتند که مثلاً قبلاً چیزهایی وجود نداشت و الان خوشبختانه ساخته شده است و مصرانه از من می‏خواستند که از مدارس و کارخانجات ساخته شده در شهرشان دیدن کنم.
کودکان تقریباً در همه جا عاشق یادگیری بودند. من خاطره فراموش‏نشدنی از یک کشاورز و 2 پسرش هنگام مسافرت از قم به جوشقان داشتم که در وسط روز توقفی در نیاسر داشتیم. 2 پسر با چهره‏هایی برافروخته و مشتاق تقریباً در مورد همه مسائل و انگلیس مرا سئوال‏پیچ کردند. در دهه‏های 1950 1960 نیز همان روال ادامه داشت. تا آن زمان، مدارس بسیار بیشتری ساخته شده بود، گرچه هنوز برای مناطق دوردست کاری انجام نشده بودند. من گروهی از کودکان کم سن وسال روستاهای منطقه دورافتاده اطراف گاوخانه در استان اصفهان در تابستان 1959 را به یاد می‏آورم که آنها توسط ملای محل در کنار یکدیگر جمع شده و به شکل دایره وار در یک فضای باز نشسته بودند و مدرسه‏ای برای آنها وجود نداشت که به آنجا بروند. در اواخر دهه 1950 و اوایل دهه 1960، اصل 4 سعی در گسترش سوادآموزی در اقصی نقاط کشور داشت و در دهه 1960 پس از انقلاب سفید، سپاه دانش نقش گسترده‏ای درامر سوادآموزی روستاهای کشور برعهده داشت. در دهه 1960 در حین سفر در منطقه بویراحمد، پسر13 ساله‏ای را پیدا کردم که یک دوره 5 ساله مدرسه را در بهبهان طی کرده و به روستایش برگشته بود و پسران روستا را دور هم جمع کرده بود و هر آنچه را که خود آموخته بود به آنها یاد می‏داد، چرا که آنها امکان مدرسه رفتن را نداشتند. در همان سال در اطراف منطقه یاسوج (در نزدیکی تل خسروی سابق) وقتی که شماری چادر (خیمه) رسیدم، دختران همگی پا به فرار گذاشتند، چرا که تا به حال یک خارجی را ندیده بودند. 6 سال بعد وقتی که مجدداً به یاسوج رفتم، با یک مدرسه عشایری پرنشاط دخترانه مواجه شدم و وقتی که از آنها سئوال کردم که اگر بزرگ شدند چه کاره می‏خواهند بشوند، بسیاری از آنها گفتند که می‏خواهند که معلم بشوند.
مقامات همه جا بودند. بسیاری در ارتش، ژاندارمری و پلیس فکر می‏کردند که لباس یونیفورم به آنها این اجازه را می‏دهد که به همه کس امر و نهی کنند. نیروی ژاندارمری در همه مناطق کشور حضور داشت و از صاحب منصبانش این انتظار می‏رفت که دست به هر کاری بزنند. سرقفلی، از طریق سیستم حکومتی به حقی قانونی تبدیل گشته بود. یکی از اثرات منفی‏اش این بود که دسترسی افراد معمولی به سمت‏های اداری را غیر ممکن نموده بود. با این وجود، باید به این حقیقت اعتراف کنم که به جز در مواردی استثنایی، مورد لطف و احترام و مهربانی مقامات قرار گرفتم و در تحقیقاتم خیلی به من کمک کردند. در کل و به دلایل مشخص، هر چه مقامات سمت بالاتری داشتند، میزان همکاری‏شان نیز بیشتر بود. مقامات رده پایین‏تر گاهی می‏ترسیدند که کمکی کنند، مبادا که با مقامات ارشد خود به مشکل بخورند. گاهی، به کلانتری احضار می‏شدم و این که چرا با مردم قاطی شده‏ام و از کارهایم سئوال می‏کردند ولی من همه این‏ها را مؤدبانه پاسخ می‏دادم. در اواخر دهه‏های 1940 و 1950 و نیز دهه 1960 اوضاع خیلی بد شده بود. بازجویی به امری عادی تبدیل گشته و سوءظن علنی بود. اخاذی، زورگویی و فساد مقامات رشد یافت و شکاف بین حکومت و مردم نیز بیشتر شد و نفرت از حکومت توسط مردم افزایش یافت.
تجارب من در زمینه جمع‏آوری اطلاعات در زمینه اصناف (هنرهای دستی) شاید بیشتر به خاطر شرایط و اوضاع و احوال دهه 1930 باشد. به یاد می‏آورم یک بار از یک محقق و سیاستمدار برجسته که در بازنشستگی اجباری بسر می‏برد، سئوالی پرسیدم مبنی بر این که از دید او آیا موضوع اصناف (هنرهای دستی)، موضوعی است که می‏شود روی آن کار کرد یا نه؟ جواب او بله بود، به نظر او به اندازه کافی اجناس عتیقه وجود دارد که قبل از این که از بین بروند ارزش نگهداری را دارند و در ادامه خنده‏ای کرد و گفت: «اگرچه شما هر کاری بکنید آخرسر به عنوان جاسوس شناخته خواهید شد». مدرن سازی که با زور به دست رضاشاه به اجرا درآمد با کنار گذاشتن آنچه که از آن به عنوان سبک سنتی یاد می‏شود، همراه بود. همان طور که در سطور قبلی گفتم، شتر دیگر وجود نداشتند،گرچه در حقیقت دیدن آنها لطف و صفای دیگری داشت. سئوالات مشابه دیگری در مورد صنایع دستی داشتم که به کرات هم از مقامات دولتی و هم شخصیت‏های خصوصی می‏پرسیدم و با جواب‏هایی روبرو می‏شدم که نه، چنین چیزهایی نیست و وجود خارجی ندارد. زرگرباشی (رییس زرگران) در تبریز گفت که هیچ چیز وجود ندارد و هیچ وقت هم وجود نداشته است، گرچه او خود می‏دانست که چنین چیزی دروغ بی‏شرمانه‏ای بیش نیست. در واقع، قضیه اصراربه نبود صنایع دستی، رنگی سیاسی داشت. رضاشاه بی‏رحمانه حکومت‏های خودمختار محلی را سرکوب می‏کرد، چرا که آنها را به عنوان مانعی بر سر راه سیاست تمرکزگرایی و هم چنین مراکز بالقوه مقاومت تلقی می‏کرد. در حقیقت، تعداد زیادی از حکام بی‏نهایت نسبت به من نظر لطف داشتند و مرا با اشخاصی که گمان می‏رفت در مورد صنایع دستی مخصوصاً رؤسای ادارات مالیه و شهرداری‏ها که مسئول جمع‏آوری مالیات از آنها تا سال 1926 بودند، آشنا می‏کردند.
تماس با رؤسای اصناف و اعضایشان در کل از طریق دیگر مجاری رسمی نیز ادامه یافت. در اصفهان و جاهای دیگر، من جلسات متعددی با افراد سرشناس داشتم. در کار گردآوری اطلاعات، صبوری زیادی لازم بود. سئوالات به شکل مستقیم آن چنان کاربرد نداشت، اما در حین گفتگو، اطلاعات لازمه به دست می‏آمد یا مطالبی به شکل غیر مستقیم در لابلای صحبتهایشان کشف می‏شد. پیرمردان بیشتر از جوانان راضی به صحبت کردن بودند. در اصفهان، فردی بود که چند بار با او ملاقات‏هایی داشتم و اطلاعات مفیدی از او به دست آوردم. ناگهان او دیگر از دیدن من سرباز زد و فردی که رابط ما بود گفت که پلیس از او بازجویی کرده که چرا با یک بیگانه دیدار می‏کند و به خاطر این قضیه و بد رفتاری‏های پلیس او دیگر حاضر به دیدن من نیست. سرکشی‏های پلیس وقت و بی‏وقت انجام می‏گرفت و مردم را از حشر و نشر با بیگانگان برحذر می‏کرد. زمانی که در تهران بودم برای یادگیری دروس عربی خدمت یک ملای معروف می‏رسیدم که توسط رییس دانشسرای‏عالی به او معرفی شده بودم. در ابتدا او به منزل من می‏آمد، اما پس از چند هفته، او دیگر نیامد. او به من گفت که پلیس او را احضار کرده و از او سئوال کرده که چرا به خانه یک فرنگی رفته است. با این وجود، به من گفت که می‏توانم به منزل او در اطراف بازار پس از غروب آفتاب بروم که من نیز سر وقت حاضر می‏شدم.

حال اجازه دهید که کمی نیز درباره زندگی اجتماعی صحبت کنیم. در موارد زیادی، جامعه خیلی رسمی و مطابق قواعد بود. این که چگونه رفتار کنید و حتی چه بپوشید بستگی به وضعیت و موقعیت شما در جامعه داشت. زندگی خانوادگی بسته و بیشتر مردسالارانه بود. کودکان به بزرگان خود با احترام رفتار می‏کردند و بدون اجازه آنها در کنارشان نمی‏نشستند. برادران کوچک‏تر، احترام برادران بزرگتر را داشتند. سن و سال ارج و قربی داشت. زنان در کل، شهروندان درجه دو محسوب می‏شدند. آنها به ندرت در انظار و یا در جلوی نامحرمان و یا حتی محافل خصوصی اقوام نزدیک مرد حضور می‏یافتند ولی زنان غربی شده از این مسائل مستثنی بودند.
در مسافرتی با قطار به شاهرود در راه مشهد در 1949، تعدادی از زوار در قطار، شامل یک حاج‏آقا به همراه 8 زن با پوشش بلند سیاه حضور داشتند. همان طور که پسر حاج آقا آنها را به داخل قطار راهنمایی می‏کرد در میان قیل و قال زنان که در چنین مواقعی از سوی آنان عادی است زیر لب غرغرکنان گفت: «خدا را شکر که هیچ زنی در بهشت وجود ندارد». با این وجود، این تصویر درستی نیست: زنان بسیار توانایی در تمام طبقات وجود داشتند که از نفوذ خود به نحو مطلوب استفاده کرده و بانی بسیاری از کارهای عام‏المنفعه بودند.
زندگی اجتماعی محدود بود چون که آزادی محدود بود. در پایتخت و در چند شهرستان، محافل ادبی به برپایی جلسات خود که در آن جا شعرهای خود را قرائت می‏کردند، ادامه داشتند. برپایی جلسات دیگر یا عملاً ممنوع و یا تا حد امکان کنترل شده بودند. دور‏ه‏هایی (مهمانی‏های منظم دوستانه) وجود داشتند که مباحث جدی در آنها به ندرت مطرح می شدند. شطرنج، تخته نرد و ورق بازی که خیلی زیاد بازی می‏شد و احتمال قمار در آن می‏رفت، گرچه من خودم به چنین باوری نرسیدم. در سال‏های پس از جنگ، قماربازی در میان هم مردان و هم زنان رواج زیادی داشت. در تهران و در چند شهرستان، سینماهایی وجود داشت و مردان و زنان مرتب به آنجا می‏رفتند . فیلم‏ها سانسور و به زبان فارسی دوبله می‏شدند. در مغازه‏های کتابفروشی و داروخانه‏ها و در مقیاسی کوچکتر بعضی از مغازه‏های بازار می‏شد تا حدی با هم به تبادل افکار پرداخت. من فکر می‏کنم شاید به این خاطر بود که رفتن به چنین مکان‏هایی منع قانونی نداشت و خوب بالطبع هیچ گونه ظنی را بر نمی‏انگیخت. در روستاها و نواحی ایل نشین ( عشایری)، شکار سرگرمی جالب و مورد علاقه آنها بود که در ضمن نقل مجالس نیز بود ولی آن هم تا حد زیادی به خاطر جمع‏آوری اسلحه توسط رضاشاه، محدود شده بود.
در کل به نظر می‏رسید که زنان زندگی ملال‏آوری داشتند. صحبت راجع به آنان بیشتر حول محور موضوعاتی چون ازدواج، طلاق، جهیزیه و مسائل دینی بود. ازدواج دختر عمو پسر عمو و ازدواج کودکان در بین عشایر مرسوم بود. در نواحی دورافتاده‏تر، تبادل زنان یا دختر برای خاتمه بخشیدن به نزاع‏های خونین هنوز ادامه داشت و هنوز هم در حال حاضر در دهه 1960 وجود دارد. زایمان، عروسی، شرکت در تشییع جنازه، رفتن به سر خاک مردگان در شب جمعه، حمام رفتن هفتگی، شرکت در اعیاد مذهبی، رفتن به قم و مشهد و شاه عبدالعظیم یا امامزاده‏های محل و رفتن به مجالس روضه‏خوانی از سرگرمی‏های اصلی زنان بود. مجالس روضه خوانی، هم مردانه و هم زنانه بود اما از هم تفکیک می‏شدند. در شهرها خیلی مرسوم بود که زنان خانواده‏های پولدار و همین طور زنان طبقات معمولی در منازل خود، روضهبرپا کنند و اقوام و دوستان خود را به آن دعوت کنند. در اصفهان یک خانواده بسیار فقیر را می‏شناختم که منزل‏شان را به طور مکرر به چنین موردی اختصاص داده بودند. خانواده دیگری را در شاهرود در سال 1937 می‏شناختم که هر پنج شنبه شب مجلس روضه داشتند. در سال 1934 من به روضه‏ای در روستای سیچون در نزدیکی اصفهان رفتم. مجلس در چادری برگزار شد که با فرش‏هایی مفروش و چراغانی شده بود و پرچم‏های متعددی در وسط چادر به اهتزاز درآمده بود. در یک گوشه مجلس، منبری وجود داشت که روضه خوانها بر آن در حدود 40 دقیقه عزاداری می‏کردند و در گوشه دیگر، تعدادی میز و صندلی برای افراد سرشناس قرار داده شده بود. سایرین نیز که بالغ بر 700 نفر می‏شدند، تقریباً تمام روستائیان روی زمین نشسته و زنان در یک طرف و مردان نیز طرف دیگر قرار گرفته بودند. همین که روضه‏خوان شروع به روضه‏خوانی می‏کرد، مردان بر سر و سینه خود می‏زدند و زنان شروع به گریه می‏کردند. وقتی که در میان جمعیت ولوله بر پا می‏شد و با یکدیگر حرف می زدند، روضه‏خوان آنها را به سکوت دعوت می‏کرد. دو سال بعد که من مجدداً در اصفهان بودم (محرم 1936) روضه‏خوانی دیگر در ملا عام اجرا نمی‏شد چرا که رضاشاه مردم را از حضور در اماکن عمومی بدون پوشش با لباس‏های غربی ممنوع کرده بود و همین طور فرمان داده بود که تماشاگران باید روی صندلی نشسته و روضه‏خوان باید از پشت میز و نه منبر روضه بخواند.
نمی‏دانم یک یا دو بار در همان سال من در مجلس روضه‏ای در مسجدی در تهران که محدودیت‏ها تا حدی نسبت به جاهای دیگر کمتر بود شرکت نمودم. زنان همگی چادر نماز به سر کرده و بر کف مجلس نشسته بودند و با تیغه‏ای از مردان جدا شده بودند. مراسم محرم در آن زمان ممنوع شده بود و می‏شد نخلی را که نماد محرم بود در روستاها دید که به کناری گذاشته شده بود. در دهه پنجاه، مراسم محرم دوباره به شکل جدیدی برگزار گردید. من روستاهایی در اصفهان را می‏شناختم که کشاورزان آن برای کار به شهرها رفته بودند و در ایام محرم برای شرکت مراسم آن به روستاهای خود برمی‏گشتند و شور و شوق‏شان برای آن حتی از بازی برای تیم فوتبال محل‏شان بیشتر بود.
در تهران و چند شهرستان، می‏شد محققین و ادبایی را مشاهده کرد که آماده به خدمت برای این مرز و بوم بودند. با مسافرت به اقصی نقاط کشور می‏شد افراد پرجنب و جوش و جالب توجهی را دید. من فردی را دیدم که خود را از نوادگان (فرزندان) نسل 25 چنگیزخان معرفی می‏کرد، یا همسر رییس طایفه باشتی که با اصرار همسرش و بدون میل خود، یکی از پسرانش را چنگیز و دیگری را تیمور معرفی کرده بود و همین طور، کلانتر یکی از تیره‏های عرب خمسه که با مرگش، همسر او به خاطر بی‏کفایتی پسرانش، کنترل امور ایل را به عهده گرفت. او پذیرفت که به شیوه روزگار گذشته در دزدی‏ها شرکت کند و سهم خود از این دزدی‏ها را بردارد. در جواب به سئوال من که اگر سهمش را ندادند چه کار خواهد کرد؟ گفت که می‏رود و به زور سهم خود را می‏گیرد و من شک ندارم که او چنین کاری را حتماً انجام خواهد داد.
هم چنین باید از یک یاغی قبلی که نقش راهنمای من از فخرآباد در اطراف کویر یا کفه در نزدیکی‏های یزد را برعهده داشت یاد کنم. کفه سابق بر این پر از راهزن بود و راهنمای من و دوستانش خاطرات زیادی از دزدی‏هایی که خود در آن شرکت داشتند برای من می‏گفتند. راهنمای من، شخصیت خشنی داشت اما در همان حال، از احساس نیز برخوردار بود و خوبی را نیز درک می‏کرد. شک ندارم که او و همراهانش شناسنامه‏ای مسلمان بودند اما حضور خدا را در تمام ابعاد زندگی و بیهودگی امیال دنیوی را به واقع با پوست و گوشت خود احساس می‏کردند. در کل، کشاورزان نیز به حق و ناحق حتی اگر خود برطبق موازین آن عمل نکنند، اعتقاد داشتند. هم چنین پیرزن کشاورزی را به یاد دارم که باغ کوچکی با یک درخت زردآلو داشت که در دره دورافتاده‏ای درمنطقه بین قم و کاشان زندگی می‏کرد و من یک نصف روز مهمانش بودم. او ظاهراً خیلی فقیر بود و انگاری هیچ فامیلی هم نداشت. او اصرار داشت که تعدادی از زردآلوهایش را بچیند و آنها را به من بدهد.
هم چنین به یاد می‏آورم که پسران چوپان در کوه و دشت به من ازخورجین خود دوغ تعارف می‏کردند و انتظار هیچ گونه عوضی را از من نداشتند و شتر سواران و سنگ‏شکنان در کوه‏های جنوب اصفهان، غذای خود را با من تقسیم می‏کردند و خیلی ساده بر روی زمین می‏نشستند و درباره شترها، آب و هوا، سربازی و بی‏ثمر بودن آن و مذهب صحبت می‏کردند و درباره اوضاع در انگلیس و روابط بین مردان و زنان می‏پرسیدند. هم چنین پیرزن یزدی را می‏شناختم که یک بار با من از تهران به یزد هم سفر شد و همین که ما وارد محدوده استان یزد شدیم از راننده خواست که توقف کند و با شادی زایدالوصفی روی پای خود بند نبود، چرا که پس از سال‏ها به یزد بر می‏گشت.
هم چنین پدر کدخدای یک آبادی در استان فارس را دیدم که ادعا می‏کرد که 120 ساله است و تاج‏گذاری ناصرالدین شاه را از نزدیک دیده است و 48 زن و فقط 15 فرزند داشته است. پیرمرد دیگری که ادعا می‏کرد 95 ساله است به عنوان راهنمای من در کوه‏های کلاردشت با من بود، می‏گفت که با ناصرالدین شاه به شکار می‏رفت. به نظر او اوضاع در زمان ناصرالدین شاه به مراتب بهتر از آلان بود ولی امروزه کارکردن سخت شده و پول‏های دولت نیز صرف ساختمان‏های گران قیمت در شهرها گردیده است. در ایران مرکزی یکی از نوادگان فتحعلی‏شاه را دیدم که به آرامی در روستای دورافتاده‏ای با خانواده‏اش زندگی می‏کرد. او دارای یک همسر وراج مسن با 2 پسر، یکی نابینا، یک دختر و چند نوه بود و هم چنین یک دختر کم سن یتیم، دختر یک سید نیز جزء خانواده او بودند که آنها را به فرزندخواندگی پذیرفته بود. آنها مردمی بسیار خوشحال، بزرگ منش و متواضع بودند.
در نهایت، چوپان پیری بود که پسرش راهنمای من در کوه‏های خلخال تا اسالم بود. یک شب به بونهاش که کلبه‏ای گلی و با حصیری فرش شده بود و در یک دره باریک کنار رودی پرآب قرار داشت رفتیم. ما درست پس از تاریک شده هوا که گله‏ها برای استراحت برگشته بودند به آنجا رفتیم. مادر بلد من زنی میان سال با صورتی کاملاً مهربان بود و دو تن از 6 فرزند راهنمایم، یکی دختری زیبا و 15 ساله و دیگری پسر بچه‏ای کوچک و در ابتدا خیلی خجالتی بودند و سپس هر وقت که با آنها صحبت می‏کردم کلی می‏خندیدند. پیرمرد ادعا می‏کرد که 95 ساله است و هنوز هم چوپانی می‏کند و درست هم زمان با ما از چرا آمده بود و گفت که تنها مشکلش چشمانش هستند که مثل قبل نمی‏تواند خوب ببیند. او از یک خانواده قدیمی بود و پدر خودش در 90 سالگی فوت کرده بود و او خود مناطق شمالی را درنوردیده ودر حدود 70 سال قبل به استرآباد، سمرقند و تاشکند رفته بود. او سلطنت ناصرالدین شاه را به یاد می‏آورد و روایت جالبی از ترور او را بازگو کرد و اعتقاد داشت که هم ناصرالدین شاه و هم امین‏السلطان با هم ترور شدند، چرا که آنها سعی داشتند که مردم را در فقر و محرومیت نگاه دارند. پیرمرد ادامه داد که بلافاصله نظم و امنیت از بین رفت و ایرانیان شروع به تاخت و تاز علیه یکدیگر نمودند. این دشمن خارجی نبود که به ما آسیب وارد کرد، بلکه این خود ما بودیم که به خودمان خسارت وارد کردیم. او هم چنین از کوچک خان یاد کرد و گفت که او به اندازه کافی مقاوم و خشن نبود و قادر نبود که اقتدار لازم را بر نیروهایش داشته و با آنها در قیل و قال باشد و بنابراین شکست خورد. سابق بر این، ناامنی مایه هلاکت بود. رضاشاه این وضعیت را تغییر داد. در حال حاضر، شرایط از قبل به مراتب بهتر گردیده است. فرزندانش متوجه نبودند که زندگی چه بالا و پایین‏هایی دارد و یا آنها مجبورند قدردان آنچه که دارند باشند. اما او بر این نظر بود که پول هزینه شده در کشور بر اساس آنچه که باید هزینه شود خرج نشده و پول بسیار کم و یا هیچ گونه پولی به نواحی دیگر کشور اختصاص نمی‏یابد. او بر این نظر بود که مادام که رشوه و فساد در کشور وجود دارد، مملکت پیشرفتی نخواهد داشت. وقتی که از نوه خردسالش پرسیدم که اگر به مدرسه برود (که می‏رفت) درس و تحصیل را رها نکند، پیرمرد میان حرفم پرید و گفت که چوپانی که درس خوانده باشد بهتر از چوپانی است که درس نخوانده است و صد البته نوه‏اش باید به تحصیلاتش ادامه دهد. این امکان در جوانی برای پیرمرد مهیا نبوده، اما الان فرزندان می‏توانند درس بخوانند.
این سخنرانی، بیشتر گزارش ناقص و ناهمگونی از جنبه‏های مختلف زندگی در ایران اواسط قرن بیستم بوده است و قصد ندارد که به هیچ وجه در مورد پهناور بودن کشور، مردم و یا تمدن اش قضاوت کند، اما من امید وارم که این سخنرانی تا حدی توانسته باشد در شما حالاتی را بوجود آورده باشد که در حدود 40 یا 50 سال قبل در من بوجود آورده بود که باعث شدند من به آنجا رفته و با آنها زندگی کنم. اگرچه، همه آنها شیرین و جذاب نبوده‏اند. مثل هر جای دیگر، خوب و بد، شور و سستی، اشک و خنده، زیبایی و زشتی، فقر و ثروت، دین در کنار بی‏دینی و جهل در کنار جلوه‏های تمدن وجود دارد.

 

 

 

آن لمبتون*
ترجمه: علی محمد آزاده

 

 




*آن کترین سواینفورد لمبتون (Ann Katherine Swynford Lambton) ‏(۸ فوریه ۱۹۱۲ - ۱۹ ژوئیه ۲۰۰۸) استاد ایران‌شناس در دانشگاه لندن و پارسی‌دان انگلیسی و کارشناس تاریخ ایران در دوره‌های سلجوقیان، مغولها، صفویان و قاجارها و پژوهشگر برجستهٔ مسائل ایران بود. وی مدتی وابسته مطبوعاتی سفارت بریتانیا در ایران و نیز از ماموران برجستهٔ سازمان‌های اطلاعاتی بریتانیا در دهه‌های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ میلادی در ایران بود که در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقش داشت. او از ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۹ استاد دانشگاه لندن در رشته ایران‌شناسی بود و از چند دانشگاه دکترای افتخاری داشت. لمبتون مسیحی معتقدی بود و روابط نزدیکی با کلیسای انگلستان داشت. آن لمبتون روز شنبه ۱۹ ژوئیه ۲۰۰۸ در سن ۹۶ سالگی در شهر نورتن برلن در انگلستان درگذشت. (ویکی پدیا فارسی)

 

 


منبع:

 

Lambton, Ann, "Recollections of Iran in the Mid-Twentieth Century",

 

Asian Affairs  (Journal of the Royal Society for Asian Affairs), 1988 (October),

 

Vol: 75(19), pp: 273 – 288.


تسنیم