13 تیر 1405

خاطرات رهبر شهید انقلاب از مشهد مقدس


خاطرات رهبر شهید انقلاب از مشهد مقدسسخنرانی رهبر شهید انقلاب در ایام پیروزی انقلاب اسلامی در اجتماع مردم مشهد

مشهد در سال‌های منتهی به انقلاب اسلامی، نه فقط شهر زیارت، که کانون تقابل سیاست‌های پهلوی، مقاومت مذهبی و مداخلات بیگانگان بود. رخدادهایی چون تغییر اجباری کاربری مدارس علمیه، اشغال نظامی، قیام خونین گوهرشاد و حوادث پس از کودتای ۲۸ مرداد، حلقه‌های یک زنجیره‌ی به‌هم‌پیوسته‌اند که از تلاش حکومت برای کنترل فضا و محدودسازی جریان‌های مردمی حکایت دارد و در عین حال زمینه‌ساز شکل‌گیری شبکه‌های مقاومت شد. خاطرات رهبر شهید انقلاب از مشهد آن سال‌ها، نه روایتی شخصی، که پنجره‌ای به فضای سیاسی-اجتماعی شهری است که بسیاری از تحولات سرنوشت‌ساز انقلاب در آن ریشه دارد.

اکنون که قرار است پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب اسلامی در این شهر مقدس آرام گیرد، روایت پیش رو خاطرات ایشان از مشهد را مرور می‌کند تا ریشه‌های تاریخی این پیوند عمیق را به تصویر کشد.

 

مرزبانیِ دیانت در برابر پهلوی

برای درک فضای سیاسی مشهد در سال‌های ابتدایی حکومت پهلوی، باید به رویکرد علمای طراز اول این شهر نگریست. آیت‌الله سید جواد خامنه‌ای، پدر رهبر شهید انقلاب، پس از پایان تحصیلات شش‌ساله در نجف اشرف و بهره‌گیری از محضر بزرگانی چون آیات عظام نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی، در سال ۱۳۱۱ شمسی و هم‌زمان با آغاز دیکتاتوری رضاشاه به مشهد بازگشت.[1] در این مقطع، مشهد کانون حوادثی مانند قیام کلنل پسیان و فعالیت‌های کنسولگری‌های خارجی بود.

دیدگاه آیت‌الله سید جواد خامنه‌ای به دستگاه پهلوی، همانند اغلب علمای شیعه‌ی امامیه، دیدگاهی مبتنی بر بغض و نفرت بود. این نفرت ریشه‌ای کاملاً دینی داشت و ناشی از فسق، فجور و ظلم حکومت وقت بود. به همین دلیل، در طول چهار دهه‌ای که امامت جماعت مسجد صدیقی‌ها (ترک‌ها) را بر عهده داشت، خطوط قرمز مشخصی با رژیم ترسیم کرد.[2] در شرایطی که آستان قدس رضوی در مناسبت‌ها و اعیاد مختلف، مجالس مفصلی در سالن تشریفات موزه برگزار می‌کرد و غالباً موجهین و ائمه‌ی جماعت به این مراسم دعوت می‌شدند، پدر ایشان هرگز در هیچ‌یک از این مجالس پا نگذاشت. این امتناع تا جایی پیش رفت که مقامات دیگر حتی برای ایشان کارت دعوت نیز نمی‌فرستادند.

رهبر شهید انقلاب پیرامون قیام مسجد گوهرشاد هم چنین خاطره‌ای از پدر روایت می‌کنند: «در جریان قیام مسجد گوهرشاد هم آقا قصد شرکت در تحصن علما را داشتند، اما در مسیر بازار توسط یکی از بازاریان معتمد تبریزی به نام «حاج کریم» به اجبار بازگردانده شدند؛ اتفاقی که باعث شد ایشان از موج دستگیری‌ها و تبعیدهای پس از آن واقعه در امان بمانند و همواره از تدبیر حاج کریم به نیکی یاد کنند.»[3]

 

سایه اشغال و سرکوب فرهنگی

دوران حکومت رضاشاه، زمانه‌ی هجمه‌ی همه‌جانبه به ساختارهای فرهنگی مشهد بود. متولیان آستان قدس با فشارهای حکومتی، مکتب‌خانه‌های موقوفه را برچیده و مدارس جدیدی به نام «شاه‌رضا» تأسیس کردند؛ نامی که اگرچه ظاهراً به امام رضا (ع) منتسب بود، اما در حاشیه، تملّقی برای رضاشاه محسوب می‌شد. مدارس علمیه به حاشیه رانده شدند؛ مدرسه‌ی نواب به دبیرستان معقول و منقول تبدیل شد و مدرسه‌ی میرزاجعفر در اختیار سنگ‌تراش‌ها قرار گرفت و تنها مدرسه‌ی سلیمان‌خان، به واسطه‌ی نفوذ حاج میرزا احمد کفایی، از این گردباد مخرب مصون ماند.[4]

اما تاریک‌ترین روزهای مشهد، در شهریور ۱۳۲۰ و با ورود متفقین رقم خورد. ارتش اتحاد جماهیر شوروی از مرزهای شمال شرقی به خراسان یورش برد. در روزهای پنجم و ششم شهریور، ابتدا ۹ هواپیما و سپس ۳۵ هواپیمای جنگی شوروی، آسمان مشهد را تصرف کرد و سربازخانه‌های لشکر ۹ را بمباران کردند. با این قدرت‌نمایی، قوای شوروی شهر را اشغال کرده و ساختمان‌های نظامی و شهربانی را به تصرف درآوردند. از آن زمان تا هنگام خروج اشغالگران، کنسولگری شوروی حاکم بلامنازع خراسان بود و حتی تأیید نامزدهای مجلس شورای ملی نیز بدون نظر آن‌ها ممکن نبود.[5]

 

پدر و دغدغه‌ی مهاجرت

رهبر شهید انقلاب تمایل زیادی برای مهاجرت علمی داشت اما پدر  ایشان با وجود علاقه‌ی فراوان به فرزند، همواره با لطفی پدرانه نسبت به سفر و مهاجرت علمی او نگران بود: «از جمله، علت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّه‌ها دور نباشند؛ به‌خاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود. [...] اوقاتی که من می‌خواستم به قم بیایم، یکی از دلایلی که ایشان برای قم نیامدن ذکر می‌کرد این بود که می‌گفت: «شما شب که می‌خوابی، لحاف پس می‌رود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» این‌قدر محبّت داشت. برای تبلیغ بیرون مشهد هم ایشان تا مدّتها مخالف بود. چون سفر نکرده بودیم و بلد نبودیم، ایشان از اینکه تنها راه بیفتیم و به شهر دیگر برویم نگرانی‌هایی داشت و می‌گفت سخت است و خطر دارد؛ راست هم می‌گفت، امّا من چون با افراد بالاتر از سنّ خودم محشور بودم و آنها تبلیغ می‌رفتند، من هم فکر می‌کردم باید بروم، امّا واقع قضیّه این بود که سنّ من با تبلیغ متناسب نبود.»[6]

این همراهی پدرانه سبب شد امام شهید تا آستانه‌ی دهه‌ی سوم زندگی‌اش در مشهد بماند؛ هرچند دل او جای دیگری را می‌جست و مشهد را برای اقامت دائم برنمی‌گزید: «وقتی با خودم فکر می‌کردم که در همه‌ی عمرم کجا خواهم ماند، اول قم به نظرم می‌آمد. اصلاً فکر نمی‌کردم مشهد بروم. البتّه بعداً که رفتم مشهد، خیلی خوشم می‌آمد و الان واقعاً محبوب‌ترین جای دنیا به نظر من مشهد است.»[7]

او در همان سال‌های اقامت در مشهد، از محضر چند تن از بزرگترین اساتید حوزه بهره گرفت و خودش چنین نام می‌برد: «تا سال ۱۳۳۷ که در مشهد بودم اساتید عمده‌ی من آیت‌الله میلانی،‌ ‌‌مرحوم کفایی، مرحوم حاج‌شیخ‌ هاشم قزوینی و از همه بیشتر و دلسوزانه‌تر پدرم بودند.»[8]

 

حرم؛ تریبون ملی شدن نفت

با گذشت زمان و فرا رسیدن سال‌های نهضت ملی شدن صنعت نفت، مشهد بار دیگر به کانون تحولات تبدیل شد. رهبر شهید انقلاب که در آن زمان نوجوانی پرشور بودند، شاهد اجتماعات عظیم مردمی در حمایت از خلع ید از انگلیسی‌ها بودند. در یکی از این رویدادها، مردم در یک گردهمایی ۱۰ هزار نفری در صحن نو حرم مطهر تجمع کرده و تابلوی شرکت ملی نفت ایران را جایگزین تابلوی شرکت نفت انگلیس و ایران کردند. در همین دوران، پایه‌های ارتباطات مردمی از طریق بلندگوها شکل گرفت؛ تماشای افصح‌المتکلمین که روی منبر ایستاده بود و صدای او از طریق بوق‌هایی بر فراز حوض مسجد گوهرشاد به گوش تمام جمعیت می‌رسید، از تجربیات بدیع آن سال‌ها بود.[9]

اما این فضای باز سیاسی با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در هم شکست. اوباش و غارتگران با پشتیبانی نیروهای نظامی و در پناه خودروهای زرهی، به خیابان‌ها ریختند. در منظره‌ای تلخ که برای همیشه در ذهن رهبر شهید انقلاب نقش بست، عده‌ای با شعار «زنده باد شاه»، دفتر حزب ایران را که در نزدیکی منزل آیت‌الله خامنه‌ای قرار داشت، و همچنین مغازه‌های وابستگان به این حزب را غارت کردند.

در همان سال (۱۳۳۲)، شهید سید مجتبی نواب صفوی به مشهد سفر کرد و در «مهدیه» ـ کمپی که توسط مرحوم عابدزاده تأسیس شده بود ـ اقامت گزید. اگرچه سید علی خامنه‌ای به دلیل ممانعت پدر موفق به دیدار نواب در مهدیه نشدند، اما حضور نواب در مدرسه‌ی سلیمان‌خان برای بازدید از طلاب، جرقه‌های بیداری و روحیه‌ی حماسی را در دل ایشان و سایر جوانان روشن کرد.[10]

شهادت نواب صفوی در سال ۱۳۳۴، موجی از رعب و وحشت را در حوزه‌های علمیه حاکم کرد. در این میان، تنها شیخ هاشم قزوینی، استاد حوزه‌ی علمیه‌ی مشهد، سد این وحشت را شکست و در کلاس درس خود به صراحت به اعدام نواب اعتراض کرد و فریاد برآورد: «آیا با فرزندان پیامبر خدا چنین باید بکنند؟»[11]

 

بازگشت به مشهد

با فروکش کردن نسبی التهاب سیاسی سال‌های پس از کودتای ۲۸ مرداد، مشهد در اوایل دهه‌ی ۱۳۴۰، کماکان یکی از کانون‌های مهم جریان‌های دینی و علمی خراسان به شمار می‌رفت. در همین ایام بود که سرنوشت شخصی و خانوادگی سیدعلی خامنه‌ای، نقطه‌ی عطفی اساسی در زیست علمی و سیاسی او پدید آورد. ایشان در آن مقطع در اوج شکوفایی تحصیلی خود در قم به سر می‌برد و با جدیت در محضر بزرگانی همچون آیت‌الله بروجردی شرکت می‌کرد، اما بیماری خطرناک چشمی پدرشان، ضرورت حضور یک همراه و مراقب در کنار ایشان را دوچندان ساخت.

«یک روز عصر تابستان، به‌شدت دلم گرفته بود و غم و تردیدی عجیب وجودم را فراگرفته بود. [...] تصمیم گرفتم برای اینکه دلم اندکی باز شود، به دیدار یکی از دوستانم در تهران بروم؛ روحانی‌ای به نام آقاضیاء آملی که منزلش در میدان حسن‌آباد بود. [...] احوال خود را برایش گفتم: «مشکل بزرگی پیدا کرده‌ام و آن این است که نمی‌دانم به مشهد بروم و پیش پدرم باشم یا در قم بمانم. اگر در قم بمانم، پدرم در مشهد تنها می‌ماند و بر ایشان سخت می‌گذرد و دلم برایشان می‌سوزد. از طرفی، اگر به مشهد بروم، قم را از دست می‌دهم؛ در حالی که دنیا و آخرت خود را در قم می‌بینم.» [...] آن مرد بزرگوار جمله‌ای گفت که عجیب در دلم اثر کرد. فرمود: «به خاطر خدا برو مشهد و کنار پدرت بمان؛ خدا دنیا و آخرت تو را از قم برمی‌دارد و به مشهد می‌آورد.» ناگهان چنان منقلب شدم که گویی دنیا برایم دگرگون شد. با خود گفتم چه حرف پرمعنایی! اینجاست که انسان می‌تواند با خدا معامله کند. [...] همان دم تصمیم گرفتم و گفتم: «قبول کردم.» [...] خلاصه اینکه به مشهد رفتم و سال‌ها در آنجا ماندم و خداوند توفیقات فراوانی به من ارزانی داشت. وقتی به مشهد آمدم، در مدتی کوتاه، محبت این شهر در دلم جای گرفت. از همه چیز مشهد خوشم آمد؛ حتی از لهجه و طرز حرف زدن مردم. اینها همه لطف و کار خدا بود»[12]

ایشان پس از بازگشت از قم به مشهد در سال ۱۳۴۳، ارتباطات گسترده‌ای را با عناصر انقلابی، طلاب جوان و دانشجویان آغاز کردند. تأسیس مؤسسه‌ی انتشاراتی «سپیده» با همکاری مرحوم قدسی و شهید تدین، و ترجمه‌ی کتاب‌های جریان‌سازی نظیر «آینده از آن این دین است»، از جمله اقدامات ساختاری در جهت تعمیق مبانی فکری مبارزه بود.[13]

اوج این مبارزات رسانه‌ای و روانی در سال ۱۳۵۶ و در پی شهادت مرموز سید مصطفی خمینی در نجف خود را نشان داد. در حالی که رژیم پهلوی به شدت از برگزاری مجالس ترحیم جلوگیری می‌کرد، آیت‌الله سید علی خامنه‌ای در یک اقدام جسورانه و برنامه‌ریزی‌شده، برای شکستن فضای خفقان به اداره‌ی پست و تلگراف مشهد رفته و چهار تلگراف اعتراضی و تسلیت تنظیم کردند. یکی از تلگراف‌ها به نام خودشان و سه تلگراف دیگر به نام آقایان طبسی، محامی و هاشمی‌نژاد بود. عبارات ستیزه‌جویانه علیه حاکمیت در این تلگراف‌ها چنان بود که کارمند پست را در حیرت فرو برد. زمانی که کارمند پست برای منصرف کردن ایشان، هزینه‌ی مخابره را مبلغی گزاف اعلام کرد، ایشان با پرداخت یک اسکناس ۱۰۰۰ تومانی ـ که در آن زمان مبلغ بسیار هنگفتی محسوب می‌شد ـ کارمند را غافلگیر کرده و اراده‌ی جریان انقلاب را به رخ سیستم امنیتی کشیدند.[14]

 

حزب رستاخیز در تسخیر نیروهای انقلابی

پیوستگی این رویدادها، از انزوای خودخواسته‌ی علمای اصیل در دوران رضاشاه تا شبکه‌سازی‌های مخفیانه در دهه‌های چهل و پنجاه، در نهایت در بهمن ۱۳۵۷ به ثمر نشست. پنج یا شش ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، زمانی که ایشان به عنوان عضو شورای انقلاب و نماینده‌ی امام خمینی (ره) به مشهد بازگشتند، مقامات شهر از ایشان برای بازدید از مقر «کمیته‌ی مرکزی انقلاب» دعوت کردند.

ساختمانی که برای این منظور انتخاب شده بود، نمادی از عبرت‌های تاریخ بود: ساختمان مجلّل و چندطبقه‌ی «حزب رستاخیز». حزبی که شاه آن را برای تحکیم پایه‌های استبداد مطلقه‌ی خود بنا کرده بود، اکنون به اراده‌ی الهی متلاشی شده و کاخ آن به دست انقلابیون افتاده بود تا به مقر فرماندهی کمیته‌های انقلاب اسلامی مشهد تبدیل شود.[15] این تصویر، پایان‌بخش فصلی از تاریخ مشهد بود که نشان داد چگونه پایگاه‌های مبارزاتی از حجره‌های نمور مدارسی چون سلیمان‌خان آغاز شد و در نهایت بر بزرگ‌ترین نمادهای قدرت طاغوت چیره گشت.

 

از زیست‌جهان مبارزه تا پایتخت معنوی

مرور خاطرات و اسناد برجای‌مانده، مشهد را بستر چندلایه‌ای از تربیت، مبارزه و هویت‌سازی در زندگی رهبر شهید انقلاب نشان می‌دهد. از فضای خانوادگی سرشار از دیانت تا رویدادهایی چون اشغال بیگانگان، جنبش ملی‌شدن نفت و سپس فعالیت‌های فکری دهه‌ی چهل – همه در همین شهر رخ داد و تجربه‌ای زیسته را پدید آورده که در هیچ جای دیگر تکرار نشد. این پیوند چنان عمیق است که مشهد را به یکی از ارکان هویت سیاسی و معنوی ایشان در تاریخ معاصر ایران تبدیل کرد؛ هویتی که همواره با حسرت بازگشت به حریم رضوی همراه بود و بارها بر زبان جاری شد: «در طول این ده سالى که دور بودم من از مشهد، هیچ وقت براى من شیرین‌تر و مغتنم‌تر از آن اوقاتى نبوده که در مشهد بودم و در جوار آن بارگاه، در هیچ شرایطى آن لذت معنوى و روحى را من احساس نکردم.»[16]

و در سال‌های اخیر هم این دلبستگی را اینگونه بازگو کردند: «ایران، ایران امام رضاست... مشهد قلّه‌ی شکوه معنوی این کشور است، امام یک وقتی فرمودند مشهد پایتخت معنوی ایران است... برکات امام هشتم، امام رئوف شامل حال همه‌ی آحاد کشور است.»[17]

 

[1] بهبودی، هدایت‌الله (۱۳۹۱). شرح اسم: زندگینامه آیت‌الله سید علی حسینی خامنه‌ای، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی. ص ۱۶.

[2] خامنه‌ای، سید علی (۱۳۹۴)، روایت آقا: خاطرات حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای از زندگی پدر، تهران: دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای، ص ۱۷.

[3] همان، ص ۵۴.

[4] شرح اسم، ص ۳۷.

[5] همان، ص ۴۰ و ۴۱.

[6] روایت آقا، ص ۱۹۸.

[7] همان، ص ۲۰۷.

[8] همان، ص ۱۹۵.

[9] شرح اسم، ص ۵۵ و ۵۶.

[10] خامنه‌ای، سید علی (۱۳۹۷). خون دلی که لعل شد، تهران: انتشارات انقلاب اسلامی. ص ۳۶.

[11] همان، ص ۳۸.

[12] روایت آقا، ص207.

[13] همان، ص ۹۵ و ۹۶.

[14] همان، ص ۱۸۹.

[15] همان، ص ۱۴۷.

[16] بیانات رهبر شهید انقلاب در دیدار با خدام آستان قدس رضوى، ۱۷/۹/۱۳۶۷.

[17] بیانات رهبر شهید انقلاب در دیدار با جمعی از خانواده‌های سپاهیان پاسدار، ۳۰/۲/۱۴۰۳.