03 اسفند 1397

کودتای تمام عیار انگلیسی


کارل مِیر، شارین بلر ترجمه: علی فتحعلی آشتیانی

کودتای تمام عیار انگلیسی

اشاره :

کتاب «پادشاهسازان: اختراع خاورمیانه مدرن» در دوازده فصل به همراه پیشگفتار و مؤخره تدوین و در سال ۲۰۰۸ توسط مؤسسه W.W.Norton& Company چاپ شده است.

فصل نهم این کتاب به روایت روی کار آمدن رضاشاه در صحنه سیاسی ایران و جلوس او بر تخت پادشاهی اختصاص دارد. اما نکته جالب توجه در این فصل، این است که راویان داستان و همچنین نویسندگان کتاب در نقش فرشته نجات ظاهر شده و به زیرکی خواسته اند نقش روسیه را در آلام وارده بر ملت ایران و شکست مشروطیت بزرگنمایی کنند. قضاوت با خوانندگان است.

*******

۲۵ آوریل سال ۱۹۲۶ (۴ اردیبهشت ۱۳۰۵)؛ پایتخت ایران تن به گرمای آفتاب دومین ماه بهار سپرده است. فرش های رنگارنگ بافت کرمان، کاشمر و کاشان که لب به لب در کنار هم از لبه بام ها، پنجره ها و ایوان های خانه های شهر آویخته شده اند، خبر از اتفاقی قریب الوقوع می دهند. نوارهایی به رنگ سرخ، سفید و سبز از این سوی خیابان به آن سوی کشیده شده اند و صدها تصویر از سرهنگی که دیروز قزاق بود و امروز برتخت پادشاهی ایران می نشیند، ازداربست ها آویزانند.رضاخان پهلوی سوار برکالسکه شیشه ای شش اسبه خود از میان طاق نصرت و دو صف از سربازان، به سمت محل تاجگذاری خود، راه می گشاید. او با عبور از کنار عمارت خاکستری رنگ «بانک شاهنشاهی ایران»، به کاخ گلستان که نمای بیرونی اش مزین به کاشی های رنگی است، نزدیک می شود. از دم تا انتهای تالار قوسی شکل کاخ گلستان که امروزه تختگاه شاهی است، بیرق هایی نصب کرده اند. در آستانه این تالار، کشیشی آمریکایی در پوششی سرتا پا مخمل بنفش، در انتظار شاه است؛ یک ترکمن، لباس ابریشمین سرخرنگی دربر دارد و کلاه پوست بزرگی از پشم گوسفند بر سر گذاشته است؛ صفی از کردها که عمامه های چیندار ابریشمی بر سر دارند؛ سران عشایر بختیاری با کلاه های نمدی سیاه؛ و روحانیان ریشو ملبس به عباهای بلند و عمامه های حجیم. در گوشه ای که با نورچند شمع،اندک روشنایی به خود گرفته است،منسوبان آخرین شاه مخلوع قاجارایستاده اند. مردی بلندبالا با محاسن سیاه در سمت راست نظرها را به خود جلب می کند.او کسی نیست جز امیر بخارا که بلشویکها بساط حکومتش را در آسیای مرکزی برچیدند و از آن منطقه بیرونش راندند. اما میهمان دیگری که در لباس یک دست سیاه عربی و چفیه ای که به سر دارد چون عاقله مردی در میان سایر میهمانان، مشخص می نماید،شیخ محمره ودوست صمیمی بریتانیا،شیخ خزعل است؛هموکه استقلال وخودمختاری اش را با دغلکاری رضاخان از دست داد و از کوشک پرجبروتش در فیلیه که در آغوش نخلستانهای سواحل رود کارون آرمیده بود، درکسوت یک تبعیدی به تهران آورده شد.

درباب آداب وتشریفات تاجگذاری باید گفت که سلسله قاجار از سنت خاصی در این زمینه پیروی نمی کردند. فقدان چنین آدابی موجب شد که ایرانیان برای کسب رهنمود و درخواست یاری به سراغ دو بانو از همسران مقامات نمایندگی سیاسی بریتانیا بروند. یکی از آنها لیدی لورن، همسر سر پرسی لورن، وزیرمختار بریتانیا بود ودیگری،ویتا سکویل-وست،همسرهارولد نیکلسون، مشاور تازه منصوب این هیأت. این دو بانو شرح و وصف تاجگذاری جرج پنجم در وست مینستر ابی را زیر و رو کردند و نماها و نشانه های فرمانروایی و قدرت پادشاهی از قبیل تخت سلطنت، شمشیر، سنگهای گرانبها، تاج، حلقه، گوی شاهی و عصای همایونی را - که می خواستند در مراسم تاجگذاری این شاه ایرانی به خدمت گرفته و با این کار، برتری و عظمت این مراسم را به رخ بکشند - به دقت سیاهه برداری کردند. حتی از گشت و گذار در حجره های اجناس گوناگونی که به اصطلاح، گنج های پنهان قاجاریه محسوب می شدند، کوتاهی نکردند؛ نوکران و چاکران از هر سو دوان دوان می رفتند و می آمدند و محتویات گنجینه ها را از گوش تا گوش رومیزی یشمی رنگی خالی می کردند. این منظره در خاطره ویتا ساکویل - وست چنین نقش بسته است:

زمرد و مروارید بود که از دل کیسه های کتانی سر بر می آوردند و پهنه رومیزی یشمی رنگ را مفروش می ساختند تا جایی که میز درزیر کوهی از سنگهای قیمتی مدفون شد. بند کیسه های چرمین که باز می شد، غداره های جواهرنشان،خنجرهای مرصع به یاقوت، سگک های تراشیده شده از زمرد یک دست و رشته های مروارید درشت در مقابل چشمان ما دست افشانی می کردند. مرتبه ای دیگر ستون نوکران و مستخدمان دربار از اندرونی بیرون آمدند و لباسهای متحدالشکلی که سنگهای الماس بر آنها دوخته شده بود؛ کلاهی مزین به شاخه جواهری بلند که با الماسی به غایت بزرگتر از کوه نور بر قامت آن استوار شده بود، دو تاج همچون نیم تاج های بزرگ کشیشان و دیهیم های بدوی را که از پاک نژادترین مرواریدها ساخته شده بودند با خود حمل می کردند... چنان از خود بیخود شده بودیم که بی اختیار دستمان را تا آرنج در انبوه زمردهای تراش نخورده فرو می کردیم و می گذاشتیم مرواریدها در لابه لای انگشتانمان بغلتند. حال ما نشانی از ایران امروز نداشت؛ گویی که تاریخ را درنوردیده ایم و درعصراکبرشاه وغنایم هندوستان چشم گشوده ایم.»۱۵

بدون فوت وقت سفارش هایی به مؤسسات و فروشندگان مختلف در سراسر اروپا ارسال شد. ویتا با اختیارات کامل، مأموریت یافت تا ظروف چینی و بلورین، کارد و چنگال و لوازم التحریر را به تدارکچی های سلطنت لندن سفارش دهد. او از روی مدل لباس مستخدمین نمایندگی سیاسی بریتانیا، لباس های خدمتکاران کاخ را به رنگ قرمز سفارش داد. وزارت خارجه، نخست در اندیشه اعطای نشانی انگلیسی به رضاشاه بود، اما دراین تصمیم تجدیدنظر کرد.استنباط آنها این بود که رضاشاه مایل نیست درآغازحکومتش،رهین منت بریتانیا باشد، و به احتمال قوی چنین پیشنهادی را نمی پذیرد.۱۶ این بانو درباره تاجگذاری، با این عبارات برای گرترود بل می نویسد:«من ولوئیزلورن سخت مشغول رنگ زدن تختگاه به رنگ صورتی بوده ایم!»۱۷

نیم ساعت ازدو بعد از ظهر گذشته، دیپلماتها در لباس رسمی مزین به یراق و همچنین مستشاران لشکری از سکویی بالا رفته و هر یک درجای خود مستقر می شوند. جمعیت حاضر یک ساعتی را خاموش در انتظار به سر می برند؛ به احترام روحانیون نیز موسیقی نواخته نمی شود. ساعت سه و نیم بعد ازظهر، محمدرضا، ولیعهد شش ساله ایران پدیدار می شود و به تنهایی طول تالار را می پیماید و پس از ادای سلام نظامی، به سمت پایینترین پله تخت طاووس گام برداشته و در جایگاه خود می ایستد. پوتین های ورنی و یونیفورم نظامی او طوری به قواره تنش دوخته شده تا بدیل ریزنقشی از پدرش دیده شود. تختی که قرار است پادشاه بر آن جلوس یابد، المثنای تخت طاووس است. تخت اصلی که به غنیمت از هندوستان به ایران آورده شده بود، به دلایلی از بین رفته است؛ با وجود این، این تخت بدلی نیز در زیبایی و خیره کنندگی هماورد تخت اصلی است. سرتاپایش پوشیده از طلا، مینا و سنگهای قیمتی است؛ و شرابه های زمردهای نتراشیده از دسته هایش آویزانند. ژنرالها و وزراء ملبس به یونیفرم های آبی کمرنگ و رداهای کشمیری به تالار قدم گذاشته و پس از آنان نیز شاه نزول اجلال می فرماید. او رشیدترین فرد تالار است. بر سینه یونیفرم نظامیاش مدال هایی تازه ساخت می درخشند؛ حمایلی به گردن آویخته و شنل مرواریدنشان مخملین آبی رنگی با طرح های بته جقه ای بردوش انداخته است.کلاه نظامی فرانسوی اش آراسته به شاخه جواهری است که در قاعده اش با جواهردریای نور، بزرگترین الماس بی عیب و نقص جهان، به کلاه استوار شده است. همزمان با حرکت شاه به طرف تخت طاووس، اعضای نمایندگی های سیاسی خارجی به او تعظیم می کنند؛ روحانیان گامی به پیش می آیند؛ و ولیعهد محجوبانه در پشت شنل پدرش پنهان می شود. عبدالحسین تیمورتاش، وزیر دربار، که رنج فراوانی برای به قدرت رساندن رضاشاه بر خود هموار کرده است، تاج جدید را که با دستان هنرمند یک جواهرساز روس ساخته شده و پرتلألؤ روی کوسن آرام گرفته است، به شاه تسلیم می کند (البته تیمورتاش پاداش این خوش خدمتی ها را هفت سال بعد با مرگش در زندان، دریافت می کند. هر چند در توجیه قتل او اتهامات متداولی مانند فساد و ارتشاء را به او منتسب کرده بودند، ولی اصلی ترین جرم او، توطئه برای سرنگونی اربابش، بیش از همه سنگینی می کرد) بنا بر سنت قاجاریه، مسنترین عضو خاندان وظیفه داشت تا تاج را بر سر شاه جدید بنهد، اما این شاه جدید از اصل و نسب والایی برخوردار نیست و در میان منسوبان خاندان پهلوی کسی برای اجرای این مراسم وجود ندارد. ازاین رو، شاه کلاه از سر برمی دارد و خود تاج بر سر می نهد.

خانم استوارت وُرتلی، مادرزن سر پرسی لورن که او نیز از میهمانان مراسم تاجگذاری شاه بود، در سال ۱۹۴۶ می نویسد: «رئیس الوزراء عصای جواهرنشان همایونی را به شاه تسلیم کرد؛ وزیر جنگ در برابر شاه زانو زد و شمشیر الماس نشان نادرشاه را به کمر او محکم کرد. سپس شاهنشاه تاجدار ایران در حالی که عصای همایونی را در دست داشت و شمشیر فاتح بزرگ را به کمر آویخته بود، با صدایی آرام و سنگین و بدون هیچ اشاره و حرکت بدنی و با حالتی تهی از هرگونه اطوارهای تصنعی، نطق پادشاهی اش را قرائت کرد. انگار نه انگار که این مراسم مهمترین اتفاق زندگی اوست... شاه در خاتمه مراسم به پا خاست که با این حرکت، شنل مرواریدنشان او از روی دوشش به کنار رفت و جواهرات خیره کننده ای که چون ستارگان درخشان بر یونیفرمش خودنمایی می کردند، نمایان شد. دریای نور در دریایی از نورغرقه شد، قبضه شمشیرش برق زد، و با سری که مغرورانه بالا گرفته بود، این پادشاه سربازمنش تالار را ترک گفت.»۱۸ سر پرسی لورن با نگاهی حاکی از تحسین، مراسم تاجگذاری را «مقتصدانه، موجز و جالب»۱۹ توصیف کرده است.

تقدیر چنین خواسته بود که رضاشاه، از طرفی بنیانگذار و از طرف دیگر، عضو ماقبل آخر سلسله پهلوی باشد. برتخت نشاندن رضاشاه را درتاریخ به یک ژنرال انگلیسی به نام سرادموند آیرونساید منتسب کرده اند؛ هرچند به تازگی با کشف دفتر خاطرات مرد شماره دو این ژنرال موسوم به هنری اسمایت، بر این ادعای تاریخی شک و شبهه هایی وارد شده است. می گویند، آیرونساید در سال ۱۹۲۱ و در روزی که کودتا به وقوع پیوست، برای شرکت در کنفرانس قاهره عازم مصر شده بود، و از ظواهر امر چنین برمی آمد که وایتهال و نمایندگی سیاسی بریتانیا نیز از کودتا بی خبر بودند.۲۰ اما درجغرافیای مشرق زمین که همه چیز را دایرمدار توطئه می بینند، نفس حقیقت به اندازه تلقی نسل های پیاپی ایرانیان از آنچه حقیقت پنداشته اند، اهمیت ندارد. ریچارد کاتم، دانشمند علوم سیاسی، در تبیین این واقعیت می گوید: «در هیچجای دنیا به اندازه ایران، درباره ذکاوت و زیرکی انگلیسی ها این قدر افراطگونه اغراق نشده است و هیچ جا نیز به اندازه ایران، انگلیسی ها به خاطر همین زیرکیشان مورد نفرت واقع نشده اند.»۲۱

داستان ایران در بخش اعظم قرن بیستم - یعنی تا پیش از انقلاب سال ۱۹۷۹ - حکایت دو شاه پهلوی است که اغلب اوقات با وجود دخالتهای بیگانگان و مخالفت های مذهبیون داخلی، می کوشند پیش از خوردن کفگیر کشور به ته دیگ نفت، ایران را به مملکتی مدرن و مترقی تبدیل کنند. تا پیش از سال ۱۹۵۳، روسها و انگلیسیها در مقدرات ایران مداخله می کردند؛ و از آن به بعد آمریکایی ها نیز به جرگه دایه های مهربانتر از مادر پیوستند. قدیمیترین و اصلیترین اهرم فشاری که بریتانیا برای اعمال نفوذ در ایران به کار می برد، «کمپانی هند شرقی» بود. این کمپانی که به فرمان الیزابت اول، ملکه انگلستان، تأسیس و اختیار چاپ پول و تشکیل ارتش به آن تفویض شده بود، تا پایان شورش های هندیان از سال ۱۸۵۷ تا ۱۸۵۹ حالتی نیمه خودمختار داشت. مقر اصلی این کمپانی در کلکته بود و عوامل و کارگزاران آن تا سال ۱۸۰۷با توسل به جنگ و پرداخت رشوه توانسته بودند بخش وسیعی از سرزمین هندوستان را مطیع و منقاد خود کنند و فرمان خود را مستقیماً و یا از طریق نواب هندی جاری سازند. دو تهدید همزمان برای راجه های هندوستان در آن مقطع از ناحیه فرانسه و روسیه احساس می شد. زیرا دولت های آنها با هم به اتحاد رسیده و امپراتور آنها یعنی ناپلئون و الکساندر اول به شکلی جدی و عملیاتی برای تأمین و تدارک لجستیک یک حمله مشترک به هندوستان، در حال تدبیر و چاره اندیشی بودند. نقشه این بود که تا پنجاه هزار نیروی ارتش بزرگ فرانسه با عبور از خاک ایران و افغانستان به قوای قزاق الکساندر ملحق شوند و با گذر از رود ایندوس، به هند قدم گذارند. انگلیسیها نگران و وحشتزده، هیأت های دیپلماتیک خود را به تهران و کابل گسیل داشتند. در این فاصله، اتحاد دو امپراتور متلاشی شد. ارتش فرانسه در سال ۱۸۱۲ به فرماندهی ناپلئون، مسکو را در آتش خشم خود خاکستر کرد؛ الکساندر اول نیز در سال ۱۸۱۴ قوای خود را به سوی فرانسه تاخت و با رژه در خیابان شانزه لیزه، اقدام ناپلئون را تلافی کرد. انگلیسیها کم شدن فاصله امپراتوری روسیه با هند را مضطربانه نظاره می کردند؛ زیرا این فاصله در ابتدای قرن نوزدهم، دو هزار مایل بود؛ اما با گسترش حیرت انگیز این امپراتوری به سمت شرق در اواخر قرن نوزدهم که به طور میانگین روزی پنجاه و پنج مایل مربع پیشروی می کرد، مساحتی کمتر از بیست مایل مرزهای این دو امپراتوری را در کوههای پامیر در آسیای مرکزی از هم جدا می کرد. سرزمین پارس در میان این دو قدرت توسعه طلب گیر افتاده بود. جرج ناتانیل کرزن که روزگاری نایب السلطنه هند بود و در نهایت نیز به مقام وزارت امور خارجه نائل شد، ایران را به «یکی از مهره های شطرنج قدرتمندان در بازی برای سلطه بر جهان، توصیف می کند.»۲۲

در سال ۱۷۸۵، سلسله پادشاهی تازه ای به نام قاجاریه در ایران ظهور کرد که به خاطر رشوه ها و باج و خراج هایی که می گرفتند و مفاسد و رذالت هایی که مرتکب می شدند، شهره عالم بودند. پادشاهان این سلسله که از اخلاف ایلخانان ترکمن درآسیای مرکزی بودند،همواره با تشویش و دلهره بر تخت طاووس می نشستند. فرستادگان امپراتوری بریتانیا که تشتت خاطر هشت شاه قاجار را حس کرده بودند، هرگاه با تطمیع یا تهدید به هدفشان نمی رسیدند، به تملق گویی آنان متوسل می شدند. ظرف یک قرن، بریتانیا توانست در دربار ایران نقش ممتاز و برجسته ای را از آن خود کند و امتیازات فوقالع ادهای به دست بیاورد. آن چه این فضا را غامض می کرد، ترتیبات ویژه ای بود که به موجب آن، بریتانیا دو فرستاده به ایران گسیل داشت. مأمور بریتانیا در دربار قاجار به نمایندگی از لندن اعزام شده و در برابر وزارت خارجه پاسخگو بود. در این اثنا، کلکته نیز از دهه ۱۷۹۰ میلادی کارگزار و در واقع کنسولی را به نمایندگی از دولت هند به بوشهر اعزام و در آنجا مستقر کرد. بوشهر شهری فاقد جذابیت در سواحل جنوبی ایران در خلیج فارس است. این سیاست باعث آغازرقابت هایی شد که به روابط وزارت خارجه وچند نسل پیاپی ازفرمانداران کل ونایب السلطنه ها لطمه زد. دولت هند ترجیح می داد حکومت ایران کاملاً غیر متمرکز عمل کند. از این رو، کنسول های اعزامی اش ازجمله، ماژور سر پرسی کاکس (۱۳-۱۹۰۴) و سرهنگ ای. تی. ویلسون (کفیل کنسولگری از ۱۳-۱۹۱۲) از همان ابتدا روابط و مناسبات گرمی با شیخ نشینهای همجوار ایران برقرار کردند. کرزن که در سال ۱۸۸۹ از آن منطقه دیدن می کرد با مشاهده پرچم برافراشته انگلستان بر بالای میله پرچم کنسولگری، در یادداشت هایش از آن «به نماد قطعی سیادت بریتانیا» یاد کرده است. کنسول بریتانیا «تا این ساعت درحکم حَکمی است که همه طرفها به او التجا می برند.» نیروی دریایی آماده به خدمتی تحت فرمان اوست و به اراده خود می تواند از آن استفاده کند؛ لذا «شایسته است که لقب پادشاه بی تاج و تخت خلیج فارس را بر او بگذاریم.»۲۳

سوداگران، بورس بازان، سرمایه داران و ماجراجویان از همه سو، به ویژه از روسیه و انگلستان، به ایران هجوم آوردند. بازارها در پس کرانه افتتاح شدند؛ کار و بار کنسولگری ها رونق گرفت و کشتیرانی های خارجی برای فتح بازارهای ایران وارد رقابت با یکدیگر شدند. بارون ژولیوس دو رویتر، از اتباع آلمانی که به تابعیت انگلستان درآمده ویک خبرگزاری انگلیسی با همان نام(رویترز) تأسیس کرده بود، خیره کننده ترین کودتا را در سال ۱۸۷۲ با موفقیت به انجام رساند. تنها در یک معامله او موفق شد حق احداث خطوط آهن، تأسیس بانک و وصول حقوق و عوارض گمرکی را به مدت بیست سال اخذ کند که فقط به اینها خلاصه نمی شد. حق انحصاری استخراج معادن، راه اندازی تراموا و تأسیسات آبرسانی، احداث کانالهای آبیاری و قطع درخت، به علاوه برخورداری از اختیار راه اندازی خدمات عمومی، تأسیس دفاتر پست و سایر بنگاهها نیز به وی اعطا شد. لرد کرزن در توصیف این امتیازات بی نظیر و بی سابقه، چنین گفته است: «کاملترین واعجاب انگیزترین تسلیم کلیه منابع صنعتی یک پادشاهی به اجانب که حتی تصورآن نیز در تاریخ نمی رفته است، چه رسد به نایل شدن به آن.»۲۴

چنانچه سر دنیس رایت، فرستاده رسمی بریتانیا به تهران، در کتاب «انگلیسیها در میان ایرانیان» توضیح داده است، علاقه شاه صرفاً در پول و مادیات خلاصه نمی شد: «او وصدراعظمش نگران تهدید استقلال ایران از ناحیه روسها بودند. آنها بر این باور بودند - یا امید داشتند - که با بذل و بخشش امتیازات اقتصادی کلان و گشاده دستانه به بریتانیایی ها بتوانند آنان را نسبت به دفاع از استقلال ایران در برابر روسها متعهد سازند.»۲۵ با این اوصاف، روسها و روحانیان در داخل ایران دست به تحریک مردم و برانگیختن اعتراضات شدید بر ضد بیگانگان زدند. شاه کوتاه آمد و امتیاز خط آهن را ملغی کرد، اما بارون رویتر با حمایت وزارت خارجه انگلیس، توانست حقوق خود در زمینه تأسیس بانک و استخراج معادن را حفظ کند.

بانک شاهنشاهی ایران از بدو تولدش با در پیش گرفتن مشی صادقانه، توانست برای خود وجهه و آبرویی دست و پا کند. اما وقتی که شاه ایران در سال ۱۸۹۰، امتیاز انحصاری تولید، فروش و صادرات تنباکو را به مدت پنجاه سال به یک افسر انگلیسی به نام ماژور جرالد تالبوت، اعطا کرد، آتش خشم عمومی تودهها به خاطر تحقیری که از بابت بدهبستانهای کثیف درباریان با اجانب احساس میکردند، شعلهورتر شد. تالبوت برای به دست آوردن این امتیاز، مبلغ ۲۵۰۰۰ پوند به اعلیحضرت شاهنشاه و مبلغ ۱۵۰۰۰ پوند به صدراعظم پرداخته بود. این معامله به اندازهای زننده و ذلتبار بود که متعاقب صدور فتوای تحریم استعمال تنباکو از طرف یکی از علمای شیعه و اعتراضات انبوه مردمی، دیپلماتهای اروپایی در هراس افتادند که مبادا به دست مردم خشمگین قتل عام شوند. شاه که با تحریم دسته جمعی مردم مواجه شده بود، امتیاز تنباکو را کان لم یکن اعلام کرد و با استقراض از بانک شاهی بریتانیا، مبلغ نیم میلیون پوند به شرکت سلطنتی تنباکو متعلق به تالبوت غرامت پرداخت.

روسها نیز برای عقب نماندن از قافله امتیازگیری ها از دربار ایران، اقدام به تأسیس «بانک استقراضی ایران» کردند که به درد پرداخت «قرض» به مقامات بلندپایه می خورد. آنان همچنین مجوز جاده سازی در منطقه تحت نفوذ خود را کسب کردند. وقتی ناصرالدینشاه در سال ۱۷۸۹ از همسایه شمالی خود دیدن میکرد، از مشاهده قزاقهای الکساندر دوم، آن چنان به وجد آمده بود که در بازگشت به ایران دستور تشکیل مستحفظان سلطنتی خود موسوم به بریگاد قزاق را صادر کرد. با وجودی که جیره و مواجب و مستعمرات نفرات این بریگاد را دولت ایران می پرداخت، اما صاحب منصبانش روسی بودند و تحت فرمان وزیر جنگ روسیه عمل می کرد. این بریگاد، شایستگی خود را در خواباندن شورشها به اثبات رسانده بود؛ با این وصف، در پیشگیری از ترور ناصرالدین شاه در سال ۱۸۹۶ ودر روزی که او برای زیارت به حرم [حضرت] عبدالعظیم رفته بود، ناکام ماند. درباره بریگاد قزاق ایران در بخشهای بعدی بیشتر سخن خواهیم گفت.

ایران در آغاز قرن گذشته، سرزمینی پریشان حال و غرقه در هرج و مرج و جولانگاه جاسوسان روس و انگلیس بود. اوضاع به حدی خطرناک ترسیم میشد که علیرغم خشم ایرانیان، کنسولهای بریتانیا علاوه بر مستحفظان ایرانیشان، همواره توسط نیروهایی به نام «سپاهی» و «سوار» که لباس متحدالشکل سپاه شخصی جلوداران ملکه، نیزه داران بنگالی، و سایر هنگها را بر تن داشتند، اسکورت می شدند و قزاقهای روس نیز هموطنانشان را ملازمت می کردند.

مشهد، مرکز استان خراسان در شمال شرقی ایران، در بازی بزرگ شیر و خرس از جایگاه و اهمیت ویژهای برخوردار بود. این شهر مذهبی که زائران زیادی را به خود جذب میکرد، یک پایگاه استراق سمع برای روسها به شمار میآمد تا از آنجا جاسوسانی به استخدام خود درآورده و سرحدات ایران با افغانستان را زیر نظر بگیرند. و از همین شهر بود که انگلیسیها عوامل جاسوسی و اطلاعاتی خود را به آسیای مرکزی گسیل میداشتند تا پیشروی قوای روس به سمت هندوستان را به نحو احسن زیر نظر بگیرند.

آن زمان که لرد کرزن در سال ۱۸۸۹ سراسر ایران را سیاحت کرد، از مشاهده کنسولگری درندشت و مستحفظین پرهیبت آن تحت تأثیر قرار گرفته بود: «یک نماینده قوی بنیه روس در مشهد، مظهر آشکار قدرتی واقعی است که نیات و تحرکاتش، ورد زبان مردم کوچه و بازارهای مشرق زمین می شود، و سایه ممتد و دامنه دارش که مردم آن دیار در سکوتی سنگین و التهاب زده بدان می نگرند، همچون ابر توفان زایی بر پهنه آسمان آن سرزمین گسترده می شود.»۲۶ کرزن از وضعیت کنسولگری بریتانیا در مشهد به غایت در هراس و اضطراب افتاده بود، زیرا می دید که آن عمارت، «ناچیزترین شاهد ممکن بر رتبه و اهمیت ساکنش را برملا ساخته است. ننگی بالاتر از این نمی توان تصور کرد که سرکنسول بریتانیا ناگزیر از سکنی در چنان محیط خفیف و رقت انگیزی باشد.»۲۷ پس از آن که وزارت خارجه به توصیه ها و درخواست های کرزن وقعی ننهاد، او با نشریه تایمز مکاتبه کرد و در مطلبی که برای آن ارسال نمود، خواستار احداث و الحاق «اقامتگاهی شکوهمند به کنسولگری شد تا دیدگان مردم آن سامان را در برابر عظمت قدرتی بزرگ و ثروتمند، میخکوب خود کند.»۲۸ اقامتگاه مناسب دو طبقه ای ساخته شد. این عمارت که به سبک انگلیسی - هندی ساخته و بر ستون های قرنتی استوار شده بود و همچنین ایوانی نیز برایش در نظر گرفته بودند، مجتمعی هشت جریبی را در زیر نگین خود داشت که مشتمل بود بر دفاتر، خوابگاهها و اصطبل هایی برای سواره نظام اسکورت بیست و دو نفره هندی و بیست و دو سوار ترکمن که مراسلات را از مشهد به هرات و از راه افغانستان به هند می رساندند. دولت هند مخارج احداث این عمارت را برعهده گرفت، و به واسطه دست و دل بازی در ساخت و تأمین بودجه اش - که نزدیک به دو برابر بودجه هیأت نمایندگی بریتانیا در تهران بود - حیرت و حسادت وایتهال را برانگیخت.۲۹ کنسولگری بریتانیا در مشهد راپورتهای خود را به هند ارسال میکرد و مستخدمین آن نیز از سوی دولت آن کشور تأمین میشد، هر چند نسخهای از راپورتهای رسمی خود به کلکته را به تقلید از نمایندگی خود در تهران، به وزارت خارجه انگلستان نیز ارسال می کرد.

متعاقب انعقاد قرارداد روس و انگلیس در سال ۱۹۰۷، بازی بزرگ شیر و خرس با نتیجه مساوی به پایان رسید. از قضای روزگار، این دسته گل بیشرمانه را - که نمادی از وقاحت امپراتوریها تفسیر می شود- دولتی ظاهراً لیبرال و ضداستبداد به آب داد. در نتیجه انتخابات سراسری سال ۱۹۰۶، لیبرالها با اکثریت قاطع و چشمگیری توانستند کرسیهای پارلمان انگلیس را فتح کنند. وزیر خارجه جدید، سر ادوارد گری، مصمم بود اختلافات دولتش را با سن پترزبورگ فیصله دهد. جناب لرد مورلی که اینک به مقام وزیر امور هند منصوب شده بود، در مباحثاتی طولانی تلاش داشت اثبات کند در مورد تهدید روسها گزافه گویی شده و بهتر است به جای مواجهه با این کشور، سیاست آشتی و مصالحه اتخاذ شود. ضمن آن که رقیب اصلی انگلستان در اروپا نه روسیه، بلکه ویلهلم، قیصر آلمان و ناوگان کشتی های توپدارش بودند. اکنون بریتانیا برای دستیابی به یک توافق جامع بر سر افغانستان، تبت و ایران - یعنی مناطقی که به مدت یکصد سال بین انگلستان و روسیه رقابت انداخته بود - به سن پترزبورگ نزدیک می شد. سفیر بریتانیا، سر آرتور نیکلسون (بعدها ملقب به لرد کارناک و پدر نویسنده و دیپلمات معروف،هارولد نیکلسون)، مذاکراتی با الکساندر ایزوولسکی، وزیر امور خارجه روسیه، به جریان انداخت.

قرارداد آنها در سی و یکم آگوست به امضا رسید. نمایندگان این دو قدرت بدون حتی اطلاع مافوق هایشان، چه برسد به مشورت با آنها، ایران را به سه حوزه نفوذ تقسیم کردند: یک حوزه انگلیسی در جنوب شرقی ایران، یک حوزه روسی در شمال، و منطقه ای بیطرف در جنوب غربی ایران (که بوشهر نیز در همان جا واقع شده بود) به شکلی که روس و انگلیس هر دو در تعهدی متقابل مقرر داشتند هیچیک از آنها در آن منطقه امتیازات انحصاری و اختصاصی کسب نکنند. با وجود اکتشاف میادین نفتی در منطقه بیطرف، هنوز حجم عظیم ثروت این چاهها بر کسی معلوم نشده بود. حوزه روسیه به مراتب بزرگتر بود و علاوه بر پایتخت، شهرهای تبریز و اصفهان را نیز دربر می گرفت که این خود از نفوذ بیواسطه و دست بالای روسیه حکایت میکرد. سر سسیل اسپرینگ رایس، وزیرمختار بریتانیا در تهران، تمایل غالب دولتش را این چنین بیان کرد: «اگر گری واقعاً می تواند به توافقی با روسیه دست یابد، ارزش این را دارد که ایران را به خاطرش فدا کنیم - هر چند تردید دارم که کشوری بزرگ و مهم بتواند حتی در کوچکترین مقولات نیز از خود تنگ نظری و خسّت نشان دهد.»۳۰ لرد کرزن که در آن زمان، دیگر بر مسند نایب السلطنه هند تکیه نداشت و اکنون نیز جناح اپوزیسیون را در مجلس اعیان بریتانیا رهبری می کرد، با ذکر این برهان که بریتانیا یک قرن تلاش سرسختانه را فدا کرده و «در ازای آن هیچ چیزی به دست نیاورده است»۳۱، به این قرارداد تاخت. اسپرینگ رایس اذعان کرد، با تسلیم تا این حد در برابر روسیه، «تلقی دیگران از ما این خواهد بود که به مردم ایران خیانت کرده ایم.»۳۲ اما ازآن سو درسن پترزبورگ، نمایندگان دومای روسیه بعد از افشای این قرارداد، زبان به «احسنت» گشودند.

ایرانیان از خبر انعقاد قرارداد روس و انگلیس در بهت فرو رفتند. خبر تقسیم کشورشان نیز مصادف شده بود با انقلاب مشروطه که هدف اصلی آن، بازگردان عزت و استقلال ایران بود. فرمانروای ضعیف و بی عرضه قاجاری، مظفرالدینشاه که به اتهام فساد و حکومت جابرانه بر کشور، در معرض حملات مخالفانش قرار داشت، پس از یک خیزش بدون خونریزی در دسامبر ۱۹۰۵، با برگزاری انتخابات مجلس ملی که در نوع خود، برای نخستین باردرایران اتفاق می افتاد،موافقت کرد. مجلس به شتاب تشکیل جلسه داد و پیش نویس قانون اساسی جدیدی مشتمل بر ۵۱ ماده آماده کرد که شاه قاجار آن را پیش از مرگش از روی اکراه و با ترشرویی توشیح کرد. روسیه برای تضعیف موضع مجلس - که جسورانه از استقراض تازه از این کشور استنکاف ورزیده بود و استقلالش می توانست الگوی دردسرسازی برای اتباع بخشهای مسلمان نشین قلمرو تزار واقع شود- همپیمانان و حامیان خود را به میدان آورد. روح الله رمضانی- که خود متولد تهران است - در خاطرات دیپلماتیکش از ایران می نویسد، مداخلات روسیه ظرف چهار سال، شالوده های حکومت مشروطه را در دو نوبت نابود کرد.۳۳

محمدعلیشاه، شاه تازه به تخت نشسته قاجار با آن روحیات و خلقیات ملوک الطوایفی اش، صدراعظم خود را مستبدانه در سال ۱۹۰۸ به زندان افکند و خصومت با مشروطه خواهان را آغاز کرد. شاه با استقراض از بانک روسی و وثیقه گذاشتن جواهرات سلطنتی اش، جمعی اغتشاشگر را برای یورش به مجلس اجیر کرد. با مقاومت قهرمانانه مجلسیان، بریگاد قزاق به سرعت برای انحلال مجلس و برقراری حکومت نظامی، وارد عمل شد. قزاقها عمارت مجلس را به توپ بستند و حریقی بزرگ به پا کردند که منجر به نابودی اسناد و اوراق و کشته شدن هشت ایرانی شد. فرمانده روس، خودش را فرماندار نظامی تهران اعلام کرد. در لندن، سر ادوارد گری کاری جز مالیدن دستهایش به هم کاری نکرد. رمضانی در یادداشت هایش با لحنی تأسف بار می نویسد:«بریتانیا پیش از قرارداد ۱۹۰۷، نقش قابله را در زایمان این نظم جدید ایفا کرد، اما به رغم حسن نیت گری، عملکردش عموماً به نفع روسیه و به زیان ایران تمام شد. سیاست «گری» در قبال ایران از ابتدا تا انتهای مأموریتش، عدم مداخله و همچنین دوستی با روسیه بود.»۳۴ معذلک، گری گلایه داشت: «ایران شکیبایی مرا بیش از هر تبعه دیگری آزمود.»۳۵

و ناگاه مردم از همه اقوام، مذاهب و جناحها، حتی فرنگ دوستان که در هیچ موضوعی با دیگران اتفاق نظر نداشتند، به طرزی باورنکردنی متحد شدند و در قیامی مردمی با ژاندارم های قزاق درافتادند و بر آنان غالب آمدند و شاه منفور را وادار به کناره گیری از سلطنت کردند. آنان احمد، فرزند دوازده ساله شاه را بر تخت نشاندند و در سال ۱۹۱۰، یک ملاک همدانی به نام ابوالقاسم ناصرالملک را که در بالیول (Balliol) با کرزن، گری و سسیل اسپرینگ رایس بود، به عنوان نایب السلطنه برگزیدند. قابل تصور نیست که این وقایع همگی به دست جرایدی ثبت و ضبط شده اند که در خلال تشکیل و فعالیت مجلس اول، روییده بودند. در گرماگرم این بلواها و ناآرامی ها، وزیر خارجه ایران به سفیرش در واشنگتن دستور داد تا به منظور تأسیس یک نظام سالم و مشروع وصول مالیات، «یک خبره بیطرف آمریکایی را برای تصدی منصب خزانه داری کل بیابد.» قرعه به نام دبلیو مورگان شوسترافتاد. وی وکیل چهل و سه سال های بود که پیشتر به خاطر خدماتش درمنصب مأمور وصول عوارض گمرکی در جمهوری تازه تأسیس کوبا، شهرت و نامی نیک از خود باقی گذاشته بود. این شخص از سال ۱۹۰۱ تا ۱۹۰۶، در کشور فیلیپین و تحت حمایت کامل پرزیدنت تفت (Taft)، فرماندار کل سابق در مانیل، به اوضاع وصول مالیات در این کشور سر و سامان داده بود. شوستر حاضر شد سه سال در ایران خدمت کند. او که چهار دستیار نیز به همراه خود آورده بود، در آوریل سال ۱۹۱۱ از نیویورک سوار بر کشتی شد و با درنوردیدن اقیانوس های متلاطم و ورود به آبهای نیلگون ایران، به سرزمین پارس قدم گذاشت. اتباع ودیپلماتهای اروپایی درتهران ازاواستقبال سرد وغیردوستانه ای به عمل آوردند (که البته شوستر نیز درجای خود این رفتار آنها را تلافی کرد) و او از همان ابتدا مجبور شد نحوه تمیز قائل شدن بین دوستان ایرانی و دشمنان چرب زبانش را بیاموزد. آنگاه خبر رسید که شاه مخلوع ایران به پشتیبانی روسها مشغول توطئه برای بازپس گرفتن تاج و تختش است. اوج ماجرا در نوامبر ۱۹۱۱ اتفاق افتاد که پلیس ویژه خزانه داری کل با قزاق مستحفظ خانه برادر غایب شاه مخلوع درگیر شد و آن مکان را به خاطرعدم پرداخت مالیات های معوقه، مصادره کرد. مقامات روس با برخورداری از حمایت انگلیس، این اقدام شوستر را تعرض به حوزه نفوذ خود تلقی کردند و خواستارعزل او شدند. وقتی مجلس به خواسته آنها روی خوش نشان نداد، قوای روس با پیشروی به سمت تهران، جمعی از آزادیخواهان ضد روس و روحانیان را کشتند و مجلس نافرمان را نیز به توپ بستند. آنها حتی به حرم امام رضا [علیه السلام] در شهر مشهد نیز رحم نکردند و آن مکان را بمباران کردند که خشم مسلمانان را با این کار خود برانگیختند و موجب شورش هایی علیه خود شدند. روسها در ظاهر به بهانه محافظت از منطقه نفوذ خود، در جنوب ایران نیرو پیاده کرده بودند و بریتانیا نیز در این میانه، اشغال شمال ایران به دست روسها را بدون واکنش، نظاره می کرد. دولت مشروطه ایران در روز کریسمس، شوستر را معزول کرد. وی در بازگشت به وطن، گزارش و شرح شورانگیزی از دوران مأموریتش در کتابی به نام «اختناق ایران» نوشت که با این عبارات به پایان می رسید:

مردم ایران، به جای این که رعایای حکام فاسد و بیعاطفه باشند، برای به دست آوردن فرصت زندگی و حکومت بر خودشان مبارزه می کنند. آنها به عوض این که با زور و تحمیل، مانند آن چه اکنون بر آنان می رود، وادار شوند که به دوران ارباب و رعیتی بازگردند و شرایطی به مراتب حادتر را بپذیرند، یا تحت تعقیب قرار گیرند و با انگ «تفاله های انقلابی» به قتل برسند، استحقاق سرنوشتی بهتر از این را دارند... همه این مردم، به استثنای اشراف فاسد و مستخدمین نابکار دولتی، آرزوی موفقیت ما را داشتند. روسیه از این احساس بو برد، و شاید بی آنکه خود بخواهد، با تعریف و تمجیدهایش، دیگران را از موفقیت ما در کارمان به هراس انداخت. [تأکید شوستر] البته هرگز قصد نداشت چنین اجازه ای به ما بدهد؛ مابقی مشاجرات هم که شاخ و برگ بود.»۳۶

و این نخستین ثمره قرارداد ۱۹۰۷ بود. سر دنیس رایت، سفیر سابق بریتانیا در تهران درباره این قضایا چنین اظهارنظر کرده است: «ایرانیان که به طور روزافزون، به بریتانیا به چشم پرچمدار اندیشه های آزادیخواهانه و مدافع و حامی خود در برابر روسیه می نگریستند، بی اندازه از اتحاد بریتانیا با شیطان، مبهوت شدند.»۳۷ فیروز کاظم زاده، از دانشوران دانشگاه ییل (Yale)، در اثر مستندش به نام «روسیه و بریتانیا در ایران از ۱۸۶۴ تا ۱۹۱۴» می نویسد: «در سپتامبر سال ۱۹۰۷ بود که تصویر تازه ای از بریتانیا در ذهن ایرانیان شکل گرفت... به درست یا غلط، ذهن بیشتر ایرانیان از آن تاریخ به بعد مهیای پذیرش بدترین تصورات درباره انگلیس شد.»۳۸ البته در برخی محاسبه ها تاریخ آغاز این ذهنیت جدید را یک دهه بعد یعنی پس از جنگ اول جهانی ذکر کرده اند.

سِر ادوارد گری به دفاع از روسها موضع می گرفت، در حالی که لرد کِرزن آنها را تقبیح می کرد. در واقع، این جرج ناتانیل کرزن، مارکی گلدستون، بود که خلیج فارس را جزء اولویت های سیاست امپراتوری بریتانیا نگه داشت تا بدانجا که مشغله ذهنی خود او شده بود. این نماینده سی ساله مجلس انگلیس، در سال ۱۸۸۹ ایران را سوار بر اسب زیر پا گذاشت. کرزن شرح این سفر شش ماهه را در کتاب تبخترآمیز «ایران و مسئله ایرانی» به طور مستند روایت کرده است. کتاب مذکور در سال ۱۸۹۲ و در دورانی که وی سِمَت معاون وزیر در امور هند را بر عهده داشت، منتشر شد. او در سال ۱۹۰۳ در مقام نایب السلطنه هند عازم سفر بزرگتر و مهم تری شد. ناوگانی از کشتی های انگلیسی در خلیج فارس مشتمل بر کشتی بخار هاردینگ، چهار رزمناو و تعدادی قایق های کوچکتر او را همراهی می کردند. او با شیخ مشعوف کویت، پیمانی را منعقد کرد که طبق آن، شیخ کویت متعهد میشد قلمرواش را به طرف ثالثی تسلیم و واگذار نکند، و کرزن نیز سلطان مسقط (که سر پرسی کاکس، دستپرورده کرزن، در آنجا مستقر شده بود) را متقاعد می کرد تا قرارداد اجاره با فرانسویان برای تأسیس یک بندر بارگیری ذغال را ملغی کند. او با ارسال پیامی فوری به لندن مدعی شد که «خلیج فارس حتی به قیمت بروز جنگ، باید به روی همه مزاحمان بسته باشد.»۳۹ کسی فراموش نکرده است که هشدار درباره زیاده خواهی های روسیه - یعنی تسلط بر آسیا - از زبان کرزن مطرح شده بود. او در یکی از گزارش های مفصلی که در سال ۱۹۰۱ نوشته بود، آورده است: «این یک هدف غرورآفرین است نه مایه ننگ، و شایسته عالیترین مساعی بلیغ یک ملت قدرتمند.» پس حال که روسیه استحقاق نیل به مقاصد خود را دارد، «بر بریتانیا به طریق اولی واجب است تا از دستاوردهایش دفاع کند، و در برابر تعرضات کوچکی که تنها بخشی از نقشه بزرگتری هستند، [با] مقاومت بایستد.» باید از امتیازات خرده ریز پرهیز کرد. زیرا هر لقمه، «صرفاً اشتها را برای لقمه های بعدی برمی انگیزد، و آتش شهوت برای تحقق یک حاکمیت پان - آسیایی را شعله ورتر می سازد.» تمامیت ارضی ایران «می بایست به عنوان رکن اصلی مرام امپراتوری ما ثبت شود.»۴۰

اولویت یافتن ایران در خط مشی های سیاسی بریتانیا ناشی از مؤلفه فراگیر تازه ای در دیپلماسی قرن بیستم بود: نفت. باستان شناسی ثابت کرده است که نفت از دوران کهن در منطقه بین النهرین و ایران شناخته شده بود. در نزدیکی های باکو، نفت از زمین تراوش می کرد، و همین امر زمینه تبدیل روسیه به قدرت نفتی دنیا را فراهم ساخت. در سال ۱۸۹۲، یک باستانشناس فرانسوی به نام ژاک دو مورگان که در سفرهایش به ایران متوجه نشت نفت شده بود، در مقالهای که در ...Mines Les Annales des به چاپ رسید، از وجود ذخایر نفتی در جنوب غربی ایران خبر داد. یافته های مورگان مورد توجه کمیسر کل ایران قرار گرفت. وی در زمان برگزاری نمایشگاه پاریس در سال ۱۹۰۰، اطلاعات مذکور را نزد سر هنری دراموند وولف، نماینده محافظه کار پارلمان انگلیس برد و با او درباره ادعاهای مورگان وارد گفت و گو شد. وولف نیز کمیسر کل ایران را به یک ماجراجوی کاسبکار به نام ویلیام ناکس دارسی که میلیونر تجمل پرستی بود و در دوران تب طلا در استرالیا توانسته بود ثروتی افسانه ای به هم بزند، معرفی کرد. خبر وجود ذخایر عظیم نفت در ایران که منتشر شد، روسها در رقابت با انگلیسی ها به میدان کسب امتیازات از حکومت ایران وارد شدند، اما عمله و اکره دارسی با مساعدت های دیپلماتیک و پرداخت رشوه های به جا و به موقع توانستند در این رقابت از روسها پیشی بگیرند. این «صاحب امتیاز» با پرداخت نقدی ۲۰۰۰۰ پوند، به اضافه سهامی به ارزش همان مبلغ، ۶۵۰ پوند اجاره سالیانه، چرب کردن سبیل اشراف و آدمهای سرشناس، و منظور کردن ۱۶ درصد سود خالص، در سال ۱۹۰۱ حکم حقوق انحصاری را از شاه ایران گرفت. این قرارداد که به زبان فرانسه انشاء شده بود، به مدت شصت سال اعتبار داشت و سه چهارم (۴۸۰۰۰۰ مایل مربع) از وسعت ایران، به استثنای پنج ولایت شمالی که به احترام روسیه از موضوع قرارداد حذف شدند را، تحت پوشش قرار داده بود. پروفسور کاظم زاده در این باره می نویسد: «و چنین بود قراردادی که به یکی از مهم ترین اسناد قرن بیستم تبدیل شد. امضاکنندگان این قرارداد حتی نمی توانستند سرنوشت محتوم مجموعه صنعتی بزرگی که به دنبال آن پدید آمد، نفرت عمیقی که برانگیخت و منازعاتی که دامن زد را حدس بزنند. آنان در شهری دور از مراکز قدرت، کاملاً در خفا و محرمانه، به ایفای نقش در نمایشی پرداختند که از تبعات و پیامدهایش چندان آگاه نبودند.»۴۱

اما این امتیاز، دارسی را به ورطه افلاس انداخت. او متجاوز از ۲۲۰۰۰۰ پوند - که در آن زمان باج سنگینی به قیمت خون پدرش تعبیر می شد - برای آوردن نفت به بازارها، هزینه کرد. آنچه او را از افلاس کامل و نابودی نجات داد عبارت بودند از شراکت با کمپانی نفت برمه که ستادش در گلاسکو بود و امتیاز دارسی را خرید و سرمایه هنگفت تری را به آن تزریق کرد، وهمچنین یک تکنیسین انگلیسی به نام جرج رینولدز. کلیه حقوق این قرارداد در سال ۱۹۰۹ به کمپانی نفتی پارس و انگلیس (APOC) منتقل شد و بعدها به شرکت نفت ایران و انگلیس تغییر نام یافت و در گذر ایام، به بریتیش پترولیوم (BP) در زمان حاضر تبدیل شد. حفاری نفت در منطقه ای انجام می گرفت که خانه ای بختیاری در آنجا سکنی داشتند. کمپانی نفتی پارس و انگلیس برای محافظت از چاه های نفت خود مستقیماً با خانه ای بختیاری وارد مذاکره شد و دستمزد آنها را نیز با کسر سه درصد از سود سهم تهران می پرداختند (دولت ایران از به رسمیت شناختن توافق سال ۱۹۰۵ امتناع کرد).۴۲

کارگزار سیاسی راجه در بوشهر و پروکنسول (Proconsul) دوفاکتوی خلیج فارس، ماژور پرسی کاکس، به همراهی و دستیاری مأمور سیاسی اش، آرنولد ویلسون، در یک حرکت استادانه در سال ۱۹۰۹ با شیخ خزعل، رئیس محمره (خرمشهر کنونی) مذاکره کرد و به توافقی دست یافت. قلمرو او موسوم به عربستان (خوزستان) شامل شط العرب بود که سه رود دجله، فرات و کارون در آنجا به هم می پیوستند. کمپانی نفتی پارس و انگلیس در آبادان که شهری جزیره مانند بود و ۱۳۸ مایل با میادین نفتی فاصله داشت، پالایشگاهها را احداث می کرد. شیخ محمره در ازای اجاره دادن زمین هایی معادل شش صد جریب و دریافت اجاره بهای سالانه آن که در سال ۱۹۱۸ به ۲۴۰۰ جریب افزایش یافت تا امتیاز استفاده از راه عبور خط لوله نفت نیز در شمول آن قرار گیرد، وامی به مبلغ ۱۰۰۰۰ پوند و همچنین تضمین حسن نیت و حمایت بریتانیا از وی دریافت می کرد: «دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان آماده است تا در صورت تعرض دولت ایران به حوزه اقتدار و حاکمیت جنابعالی، هر گونه حمایت لازمه را برای نیل به یک راهحل رضایت بخش از شما به عمل آورده و حق شما بر املاک خود در ایران را به رسمیت شناخته است.»۴۳

بریتانیایی ها با وجود خشم تهران، در تمام مذاکراتشان با شیخ خزعل و خانهای بختیاری به گونه ای عمل می کردند که گویی آنها خودمختارند. پرسی کاکس، پس از تکمیل این معامله در سال ۱۹۱۰، کشتی بخار ۹۰۰ تُنی لارنس (Lawrence) را رسماً در شطالعرب به آب انداخت و نشان (Knight Commander of the Most Eminent Order of the Indian Empire (KCIE را در یک بارعام باشکوه به شیخ محمره اعطا و به احترام او دوازده گلوله توپ شلیک کرد. شیخ خزعل نیز در عوض، هزار کارگر از روستاهای اطراف به خدمت انگلیسی ها درآورد و متعاقب ورود هزار کارگر دیگر از هندوستان، بلافاصله چتری حمایتی بر سراسر آن منطقه گشوده شد که این اقدام انگلیسی ها ناقض حاکمیت ایران بود. ویلسون درباره چند و چون مذاکرات، اینچنین در خاطراتش اقرار کرده است: «دو هفته تمام را به حل و فصل کارهای کمپانی نفتی گذرانده ام و در این مدت، بین انگلیسی هایی که همیشه خدا از بیان منظورشان عاجزند و ایرانیانی که همیشه خدا حرفشان با منظورشان متفاوت است، میانجیگری کرده ام. برداشت انگلیسیها از توافق، سندی به زبان انگلیسی است که هیچ وکیلی در دادگاه قادر به پیدا کردن نقطه ضعفی برای حمله به آن نباشد: برداشت ایرانیها از توافق، اظهار مقاصد کلی از سوی هر دو طرف معامله با ذکر مبلغ نقدی کلان سالانه یا به شکل پرداخت یک جاست.»۴۴

در تقسیم کاری که به گلایه ها و شکایات دامنه دار و مزمنی دامن زد، کمپانی نفتی پارس و انگلیس بهترین مشاغل را میان انگلیسی ها و هندی ها تقسیم کرد و ایرانیان را به مشاغل و کارهای پست گمارد. اجانب در بهترین منازل سکنی گزیدند، به عضویت تنها کلوپ ایران درآمدند، و فرزندانشان را به مدارسی واقع در پادگان های مجزا می فرستادند. حتی روی آبخوری هایی نوشته بودند «برای ایرانیها ممنوع است» و با این رفتارهای خود تخم کین های طولانی را که در شکل دهی روابط آینده دو دولت مؤثر بود، در دلهای ایرانیان کاشتند.

علت سرعت بریتانیایی ها در اجرای حفاری ها و استخراج نفت ایران تا حدود زیادی ناشی از دوستی با دوام دارسی با یکی از شخصیتهای برجسته نیروی دریایی انگلستان به نام دریاسالار سر جان فیشر معروف به «خوره نفت» بود. «جکی» فیشر برای استراحت و تفریح و ارضای علاقه و میل شدیدش به رقص، به یک منطقه زیبای چشمه های آب گرم به نام مرین باد (Marienbad) در بوهم رفت و آمد می کرد. نخستین دیدار دارسی با او نیز در جولای سال ۱۹۰۳ در همین منطقه اتفاق افتاد. تبدیل سوخت کشتیهای نیروی دریایی بریتانیا از زغال سنگ به نفت، یکی از دغدغه های درجه اول و بسیار مهم فیشر بود. او به دارسی علاقه داشت و پس از آن که مدتی بعد از آشناییشان، دارسی به مقام دریاسالار اول منصوب شد، فیشر برای اجرا و استمرار عملیات ایران، حامی قدرتمندی پیدا کرد. پس از آن که وینستون چرچیل، عضو نوپا و جوان مجلس بریتانیا از حزب لیبرال، در سال ۱۹۱۱ به مقام دریاسالار اول نیروی دریایی منصوب شد، همه این عناصر - تأمین سوخت نفت برای کشتیها، امتیاز دارسی، و استراتژی بریتانیا - به هم رسیده و یک کاسه شدند. او از هواداران پر و پا قرص و صمیمی جکی فیشر بود، و با زبان بازی مخصوص خود، دریاسالار پیر را - که در آن زمان بازنشسته شده بود، و دو برابر چرچیل سن داشت - ترغیب کرد تا ریاست یک کمیسیون سلطنتی سوخت و موتور را پذیرا شود.

در افق سیطره دریایی انگلستان، ناوگان کشتی های توپدار آلمان پدیدار شده بود که با سوخت نفت حرکت میکردند، سرعت بیشتری داشتند، و از وجود افراد و سوختپاشهای قویجثه بینیاز بودند. چرچیل و فیشر با برخورداری از چنین نبوغی، یک نیروی کمجان را با تمام قوا به حرکت درآوردند و تبدیل سوخت از زغالسنگ به نفت به حقیقت پیوست. اما در صورت جایگزینی زغال سنگ که در انگلستان به وفور یافت می شد، با نفت که این کشور و مستعمراتش فاقد آن بودند، می بایست سالانه پنجاه هزار تن نفت تأمین شود. چرچیل در ۱۷ ژوئن سال ۱۹۱۴، پیشنهاد پایاپای جسورانه ای به مجلس ارائه داد: دولت انگلستان با پرداخت دو میلیون و دویست هزار پوند می توانست ۵۱ درصد سهام کمپانی نفتی پارس و انگلیس متعلق به دارسی را خریداری کند وصاحب دو کرسی درهیأت مدیره تمام انگلیسی آن شود. بدین ترتیب، نیروی دریایی پادشاهی انگلستان به مدت سی سال می توانست نفت خود را از کمپانی نفتی پارس و انگلیس به نازلترین قیمت تأمین کند که همینطور هم شد (البته قیمت دقیق تا دهها سال محرمانه بود). مجلس بریتانیا در ۲۸ ژوئن، به این معامله رأی مثبت داد. چنین مصوبهای به جز یک مورد نظیر دیگری نداشت و آن هم کودتای دیزرایلی در تصاحب اکثریت سهام کمپانی کانال سوئز بود. کرزن در پایان جنگ چنین اظهار داشت که متفقین «روی موجی از نفت به سوی پیروزی شناور شدند.»۴۵

ایران به محض آغاز جنگ اول جهانی، فیالفور بیطرفی خود را اعلام کرد، هر چند از آلمان که به نبرد با دشمنان قدیمی اش یعنی بریتانیا و روسیه وارد شده بود، حمایت می کرد. اما اعلام این بیطرفی، مانع نقض قلمرو و حاکمیت ایران از اولین شلیک تا آخرین گلوله توسط دو ابرقدرت روس و انگلیس نشد. قوای روس در ابتدای جنگ اول جهانی، تبریز، مشهد و سایر شهرهای شمال ایران را به اشغال خود درآوردند. کمکهای مالی تزار به ستون پنجم روسیه، یعنی دیویزیون قزاق ایران که در اطراف تهران مستقر بودند و فرماندهی آن نیز برعهده افسران روسی بود،سرازیر می شد. پس از آن که ترکیه در نوامبر سال ۱۹۱۴ به قوای محور (متحدین) پیوست، هنگ هایش برای جلوگیری از تاخت و تازه ای بیشتر روسها، از مرزهای غربی ایران گذشتند و وارد این کشور شدند. آن چه دامنه این آشفتگی ها را می افزود، ژاندارمری تازه تأسیس ایران بود که افسران سوئدی اش را ژرژ مانوفیل می انگاشتند.

حتی پیش ازآغاز مخاصمات نیز بریتانیا یک تیپ سواره نظام هندی را برای تقویت نیروهای مستقر در امتداد شط العرب و محافظت از پالایشگاه های نفت اعزام کرد. قوای حاضر در ایران تا اواسط سال ۱۹۱۵ به ۲۵۰۰ نفر بالغ می شد،اما بریتانیایی ها مجبور شده بودند مستحفظین کنسولگری را از مناطق مرکزی ایران برای تقویت بنیه دفاعی نیروهای جبهه غرب وعملیات های حوزه بین النهرین،به آن مناطق گسیل دارند. تا این که سرتیپ سر پرسی سایکس، افسر چوگان باز سابق در هنگ سوار کوئینزبی (Bays Queen's) که مقام کنسولی در ایران را بر عهده داشت و دست به اکتشافاتی در این کشور زده بود، در سال ۱۹۱۶ نیروهایی از میان بومیان منطقه تربیت کرد و آنان را به ژاندارمری شیراز ملحق ساخت و افسران انگلیسی را به جای افسران ژرمانوفیل سوئدی گماشت. نام این نیروها «پلیس جنوب ایران» بود که راهزنان را سرکوب، فعالیت آلمانی ها را خنثی و جنوب ایران را اشغال کرد و سرانجام به شیراز رسید. پس از انقلاب بلشویکی روسیه، حتی قزاق های ایرانی که تحت امر یک فرمانده روس سفید به نام کلنل استاروسلسکی بودند، برای مواجب و مخارج خود دست به سوی انگلیس دراز می کردند. تا پایان جنگ، وضع مواد غذایی به شدت وخیم شده بود، زیرا محصول زراعی در سال ۱۹۱۷ ثمره قابل توجهی نداشت و ملاکان ایرانی به امید سودجویی در این کمبود و قحطی، غلات را احتکار کرده بودند. در این وانفسا نیز روسها چوب های سقف خانه ها، پنجره ها و چارچوب درها را برای تهیه هیزم خود کنده و هزاران ایرانی را بی خانمان کرده بودند. افزون بر این که صدها هزار ایرانی بر اثر وبا و قحطی به کام مرگ درافتادند، و دهها هزار روستا متروکه و خالی از سکنه شد. نمای این وضع به حدی تکان دهنده بود که هارولد نیکلسون، دیپلمات انگلیسی، از روی تأسف چنین نوشت: «ایران در معرض حق کشیها و رنج هایی قرار گرفته که هیچ کشور بیطرفی چنین روزگاری به خود ندیده است.»۴۶

محرومیت و بی نظمی به حدی فراگیر شده بود که قوای بریتانیا در سال ۱۹۱۸، بخش هایی از قلمرو ایران را برای پیشگیری از پیشروی بلشویکها بعد از انقلاب روسیه، اشغال کردند. در پایان جنگ، حدود ۵۵۰۰ نیروبه پلیس جنوب پیوسته بودند، ودولت بریتانیا که در بینالنهرین تحت فشار زیادی قرار داشت، با شورشیان ایرلندی و ناآرامیهای کارگری در داخل سرزمین خود درگیر بود، و در مصر نیز از نظر نیرو در تنگنا به سر می برد، بر صرفه جویی در هزینه ها و ترخیص نظامیان پافشاری می ورزید. معذلک، لرد کرزن که در این زمان، در مقام قائم مقام وزارت خارجه انجام وظیفه می کرد و نسبت به گسترش تحرکات بلشویکها به سمت هند بیمناک بود، اعتقاد داشت که اکنون زمان مناسب برای برقراری روابط پایدار بریتانیا با ایران فرارسیده است. وی در یادداشتی به اعضای کابینه بریتانیا با اقامه دلایل مستدل چنین آورد که نمی شد اجازه داد ایران «واضح و آشکار رو به ویرانی گذارد... موقعیت جغرافیایی، عظمت منافع ما در این کشور، و امنیت آینده امپراتوری شرقی ما در حال حاضر، این امر را که خود را از وقایع ایران برکنار بدانیم - همان طور که در پنجاه سال گذشته نیز در هیچ برهه ای برکنار نبوده ایم - غیرممکن می سازد.»۴۷

کرزن شخصاً مُسَوَده پیمان تازه ای را نوشت که در بند اول آن، «تعهداتی را که سابقاً و مکرراً نسبت به محترم شمردن استقلال و تمامیت ایران به طور مطلق سپرده بودند، به صریح ترین وجه ممکن مورد تأکید قرار می داد.» پیمان ایران و انگلیس (به لفظی که در بیان سر پرسی کاکس، از آن به «کمک مستقیم» یاد شده بود)» اعزام و استقرار انگلیسی های اهل فن و خبره برای تشکیل ارتش ملی، احداث خطوط آهن، فروش سلاح، سر و سامان دادن به مالیه ملی، و اصلاح تعرفه ها - که مقرر بود بودجه همه این موارد از محل استقراض وامی به مبلغ دو میلیون پوند تأمین شود و اقساط آن از محل وصول عایدات توسط مقامات انگلیسی، مستهلک شود - را مجاز اعلام می کرد. این اقدام، بسیار بد موقع صورت می گرفت، زیرا هر چند بر نیت خیر و درستی بنا شده بود، اما به علت طرح مسئله در زمان نامناسب باعث شد در نظر ایرانیان، مصداق و شاهد تمایل بریتانیا به تبدیل ایران به یکی دیگر از دولتهای دست نشانده مانند مصر تلقی شود.

در پاسخ به این سئوال که چگونه می خواهی مخالفت ایرانیان با این پیمان نامه را خاموش کنی، کرزن فی الفور گفت: «پول، حلّال مشکلات است.»۴۸ او پس از مذاکرات طولانی و فرساینده با سر پرسی کاکس که اینک وزیرمختار بریتانیا در تهران بود، و حاتم بخشی های مخفیانه به سه صاحب منصب اصلی دولت - که مبلغی بالغ بر ۱۳۱۰۰۰ پوند را دربر می گرفت - پیمانی را در آگوست سال ۱۹۱۹ به امضا رساند. اما در اعلام پیروزی اش عجله به خرج داد. («این پیروزی بزرگ را من به تنهایی به ارمغان آورده ام.») به دنبال افشای رشوه ها، مجلس ایران مانع از اجرای مفاد پیمان شد، و سه نخست وزیر پشتبند هم سقوط کردند (کرزن از یک نکته فنی ریز در این قرارداد غفلت کرده بود: اصل ۲۴ قانون اساسی ایران - که اغلب نیز زیر پا گذاشته می شد - بر تصویب معاهدات توسط مجلس تصریح داشت. البته از سال ۱۹۱۵ بدین سو، این قانون رعایت نشده بود).

بخت کاکس بلند بود و او توانست به بین النهرین بگریزد و تحمل عواقب خشم و غضب کرزن را به گردن جانشینش، هرمان نورمن، بگذارد. نورمن چنین هشدار داد: «ما داریم پای خود را جای پای روسهای منفور می گذاریم [و] دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان باید تصمیم بگیرند که آیا راضی خواهند شد تمام پولهایی که به پای ایران ریخته شده هدر رود، تجارت ما رو به انحطاط گذارَد... منافع و جایگاه ما در این کشور ضایع شود... سیاست ما که در قالب توافقنامه ایران و انگلیس تجلی یافته رها شود، بین النهرین مشقت آفرین گردد، سلطه ما بر هند به مخاطره افتد.»۴۹ سر دنیس رایت آورده است که نورمن «با نگارش مجموعه ای از گزارش های متهورانه، به کرزن هشدار داد که پولش را روی اسب های بازنده ایرانی شرط بندی کرده و بعید است که توافقنامه پیشنهادی او به موفقیت برسد. کرزن نه دوست داشت چنین حرف هایی بشنود و نه آمادگی باورکردن آنها را داشت: عاقبت نورمن، که سیر وقایع بعدی صحت پیش بینی ها و حرفه ای او را به اثبات رساند، این شد که وی را به لندن فراخواندند و دیگر در استخدام وزارت خارجه نگه نداشتند.»۵۰ انقلاب بلشویکی و جنگ داخلی که متعاقب آن بین ارتش های سرخ و سفید در منطقه آسیای مرکزی و قفقاز درگرفت، هرج و مرج هایی را به امتداد مرزهای شمالی ایران کشاند. مأموریت سرلشکر لیونل دانسترویل به باکو در سال ۱۹۱۸ به شکست انجامید و نیروهای انگلیسی وادار به عقب نشینی شدند. سپیده دم ۱۸ ماه می ۱۹۲۰، ارتش سرخ یک ناو تیپ روس سفید را که در بندر انزلی پهلو گرفته واسماً تحت مراقبت و حمایت انگلیسی ها بود، به تصرف خود درآورد. در پیامد این حادثه، حزب کمونیست ایران در این ناحیه تشکیل شد. پیدا بود که قوای تحلیل رفته انگلیسی قادر به حمایت از متحد خود نمی باشند. معذلک، دولت بریتانیا لشکر دیگری موسوم به قوای شمال - غرب ایران (یا Norperforce) را در پاییز سال ۱۹۲۰ به تهران و حومه اش گسیل داشت.

فرماندهی این قشون را سرلشکر پرتحرکی به نام سر ادموند آیرونساید، متولد سال ۱۸۸۰ و فرزند یک افسر اسکاتلندی، برعهده داشت. پدر وی سرگرد جراح توپخانه سوار سلطنتی بود. ادموند نیز با پیروی از او به خدمت ارتش درآمد. آیرونساید، زباندان بسیار با استعدادی بود و برای این که بتواند از پس وظایف یک مأمور مخفی در جنگ بوئرها برآید، زبان آفریکانس را فراگرفت. از آن هنگام که شرح دلاوریهایش در آفریقای جنوبی را در مراسلات نوشتند، افسانه آیرونساید بر سر زبانها افتاد؛ می گفتند که یکی از بوئرها را با دست خالی خفه کرده است. این جاسوس که خود را در پشت نقاب یک راننده ترابری بوئر پنهان ساخته بود، در مأموریت بعدی اش برای سرکوب شورش بومیان در جنوب غربی آفریقا (نامیبیای کنونی)، همراه نظامیان آلمانی به آن منطقه رفت. جان بوکان (John Buchan)، دو رمان به نام های «سی و نه گام» و «ردای سبز» نوشته است که محوریت داستان، حول شخصیت یک ابر جاسوس اسکاتلندی به نام ریچارد هَنِی، می چرخد. با انتشار حکایت دلاوری های آیرونساید، این نظریه در میان مردم قوت گرفت که جان بوکان از او برای خلق شخصیت ریچارد هَنِی الهام گرفته است. آیرونساید در مقام سروان توپخانه، جزء نخستین افسران بریتانیایی بود که در سال ۱۹۱۴ در خاک فرانسه پیاده شد. وی در پایان جنگ به درجه سرتیپی رسید و پس از ترک مخاصمه، در مقام فرمانده کل قوای لشکرهای متشکل از سربازان فرانسوی، انگلیسی و روس سفید برای نبرد با بلشویکها در سال ۱۹-۱۹۱۸ به شمال روسیه اعزام شد. آیرونساید در همه جا حادثه و تصادف می آفرید («هر وسیله نقلیه ای که زیر پایش می افتاد، خراب می شد»).۵۰سگی از نژاد بول تِریر را همیشه و در همه جا با خود می برد. وی که پیشترها با لقب «استاد عقب نشینی» شناخته می شد، بر عقب نشینی نیروها از آن جهنم نفرین شده نظارت کرد. پس از اتمام این مأموریت، مفتخر به دریافت لقب شوالیه و ترفیع به درجه سرلشکری شد که با توجه به سن و سالش، جوانترین افسر ارتش انگلستان با این درجه محسوب می شد. مدتی بعد برای کمک به دریادار مجارستانی، میکلوس هورتی، و تدارک عقب نشینی و تخلیه ای دیگر - یعنی تخلیه نیروهای اشغالگر رومانیایی - اعزام شد و همزمان نیز به حل و فصل اختلافات مرزی دو کشور و ترسیم حدود آنها پرداخت. عقب نشینی عظیم دیگری در ترکیه اتفاق افتاد. وی در آنجا فرماندهی ارتشی مرکب از نیروهای یونانی و انگلیسی را که در تلاشی نافرجام می خواستند امپراتوری عثمانی را تجزیه کنند، بر عهده داشت.

گرترود بل پس از ملاقات با این مرد ۲۷۵ پوندی در عراق چنین نوشت: «او موجود فوق العاده ای است. اولاً، یکی از برجسته ترین مردانی است که تا به حال دیده ام و ثانیاً اطلاعات و دانش نسبتاً صحیحی از همه چیز دارد؛ از آرخانگلسک گرفته تا دریای سیاه. سرلشکر سی و هفت سالهای که مترجم درجه یکی با تسلط بر هفت زبان است - همه این ها جای خود، اما مهم تر از اینها این است که او یک مرد است، جنسی که شغل سودمند و مفیدی برای او در شمال ایران می توان یافت.»۵۲ جان سی. کایرنز (John C. Cairns) در کتاب Dictionary of National Biography، زیرمدخل نام آیرونساید،اورااین چنین توصیف می کند:

این مرد تندرست، پراستقامت، تیزهوش، موشکاف و برخوردار از حافظه ای تصویری که در سالخوردگی نیز همچنان خوش قیافه باقی مانده است، دارای روحیه ای گرم و صمیمی، حساس، چالاک، سریع الانتقال و صریح اللهجه بود. وی عملاً از استعداد درک لطایف موسیقی و شعر و شاعری بیبهره بود، اندکی به تئاتر علاقه داشت، و از هنر رقص نیز هیچ نمی دانست؛ با این وجود، بیشتر از حد تصور خودش، خستگی ناپذیر و روان می نوشت. عکاسی، معماری و هنرهای دستی، وی را به غایت به وجد می آورد. آیرونساید که با تعصبات عوامانه نژادی، فرهنگی و جنسیتی، طبقاتی و ملی زمانه خود بیگانه نبود، هیچکس حتی دوستانش را از تیر قضاوتهای تند و بیرحمانه خود بی نصیب نمی گذاشت و غالباً انتقادات خردکننده ای را نثار دیگران - به ویژه مارشال های نیروی هوایی، سربازان فرصتطلب، سیاستمداران، استادان صلحدوست دانشگاهها، دیپلماتها، همقطارانش در کشتی، و تقریباً همه نسوان در حوزههایی که از نگاه او قلمرو مردانه محسوب میشدند، و بیشتر خارجیان - میکرد. او با یقین برتری بریتانیایی ها، تنفر خاص خود از ایرلندی ها، یهودیان، لاتینی ها و «نژادهای کهتر»، یعنی بخش اعظم انسانها، را به صراحت بر زبان میراند.۵۳

دستورات آیرونساید «کوچولو» در ایران عبارت بودند از «حفظ سنگر و دژها تا زمانی که کابینه دولت متبوعش درباره عقب نشینی همه نیروها تصمیم بگیرد... پرهیز از گرفتار کردن نیروها در این کشور [ایران]... اعمال نفوذ برای مطیع ساختن استاروسلسکی [فرمانده قزاق های ایران]... و سایر قوای ایرانی که با مقامات سیاسی لندن سازگاری ندارند.»۵۴ اما آیرونساید کوشید بخت خود را در پادشاه سازی نیز بیازماید و از این طریق، حوزه اجرای فرامینش را گسترده تر کند.

بلشویکها در حال غلبه بودند، انگلیسی ها عقب نشینی می کردند، و هرمان نورمن که با بدبیاری خود وزیرمختار انگلیس در تهران شده بود و دستورات کرزن را اجرا می کرد، در شرایطی به سر می برد که دولت ایران بر کشور تسلطی نداشت. در این اوضاع، استراتژی وایتهال چنین ترسیم شده بود که «دفاع از هندوستان از داخل مرزهای این شبه قاره صورت گیرد و نه در خطوط جلوتر». آیرونساید که این استراتژی را قبول نداشت و با وایتهال دچار مناقشه شده بود، رأساً سیاست مستقلی را در قبال ایران در پیش گرفت.۵۵ او بار مالی هزینه هایی را که سیاست افراطی کرزن بر دوش آنها می گذاشت و بخش اعظم آن را دولت هند می بایست تقبل کند، تأیید نمی کرد. حتی در صورت موفقیت نیز، نتیجه چنین سیاستی، بی دفاع ماندن سرحدات ایران در برابر روسها بود، در حالی که کوه های سر به فلک کشیده هند به خودی خود هجوم و پیشروی قوای روسیه را به آن سرزمین، ناممکن می ساخت. رأی و نظر آیرونساید در باب دفاع از ایران صرفاً بر جنوب این کشور که حوزه منافع نفتی انگلیس را دربر می گرفت، تأکید داشت و هند نیز با این عقیده او هم داستان بود. اونظر خود را درخاطراتش با این عبارات نگاشته است: «حلّال مشکلات ما یک دیکتاتوری نظامی بود که اسباب خروج ما از کشور را بدون مواجهه باهیچ گرفتاری ودرد سرفراهم می ساخت.»۵۶

اوکار خود را با کنار گذاشتن افسران روسی از دیویزیون قزاق به فرماندهی سرهنگ استاروسلسکی آغاز کرد. خاطرنشان می شود که این لشکر در آن زمان جیره و ذخیره و همچنین مواجب خودش را از انبارهای انگلیسی ها دریافت می کرد. سپس با مساعدت و دسیسه سرهنگ دوم هنری اسمایت، موجبات عزل این فرمانده روس سفید را فراهم کرد. نورمن، وزیرمختار بریتانیا در ایران نیز، از اخراج استاروسلسکی حمایت می کرد. احمدشاه فرمان خلع استاروسلسکی را از روی اکراه و در مواجهه با مخالفت های صدراعظمش که نهایتاً در اعتراض به این اقدام او دست به استعفا زد، امضا کرد. اما کرزن که همچنان به تصویب پیمان نامه ایران و انگلیس امید بسته بود و به این قضایا با تشویش می نگریست، نورمن را اینگونه انذار داد: «در تعیین خطمشی جدید... و گزینش افراد و عوامل اجرای آن، قطعاً تأیید خواهید کرد که ژنرال آیرونساید و جنابعالی کمترین مسئولیتی را عهده دار نشده اید، که متعاقب آن مستلزم توجیه موفقیت باشد.»۵۷ (مسئولیت کوچکی را نپذیرفته اید و موفقیت در این امر باید توجیه پذیر باشد).

در این اثنا بود که آیرونساید، کلنل رضاخان را کشف کرد؛ مردی که با کلاه قره کلی، رشید و راست قامت در چشمها می نشست، زمخت همچون پوتین های چرمی به نظر می آمد و (چون مسلسل ماکسیم هنگ را حمل می کرد) به «رضا شصت تیر» لقب گرفته بود. ویتا سکویل وست مشاهداتش را درباره رضاخان چنین نوشته است: «منکر نیستم که او حرکات و سکنات شاهانه داشت، اما این مرد هراس انگیز با آن بینی بزرگ، موهای جوگندمی و فک های مهیبش همانی بود که نشان می داد: یک سرباز قزاق.»۵۸ آیرونساید که این نظر را مردود می دانست، در خاطراتش چنین ثبت کرده است: «رک ترین مردی که تاکنون دیده ام، تجسم واقعی و مظهر اعلای نمایش ماست.»۵۹

آیرونساید، رضاخان را به فرماندهی قزاق قزوین گماشت و پیش از ترک ایران به مقصد مصر در تاریخ ۱۲ فوریه، در جلسه ای با حضور اسمایت - که اینک عملاً افسر ارشد سررشته داری و پرداخت های قزاق های قزوین شده بود - و رضاخان، به این افسر ایرانی خاطرنشان کرد که بریتانیا با تلاش او برای تصاحب قدرت، مشروط بر موافقت وی با ابقای پادشاهی احمدشاه، مخالفت نخواهد کرد که رضاخان نیز پذیرفت.۶۰ روز بیستم و بیست و یکم فوریه، رضاخان شبانه و با سرکردگی ستونی مرکب از ششصد قزاق به طرف تهران حرکت کرد (در مورد تعداد نفرات قزاق ها به سه هزار نفر نیز اشاره شده است. ما بنا را بر رقم پایین تر که سرتیپ مرتضی یزدانپناه، از کودتاچیان حاضر در این لشکر، ذکر کرده است، گذاشته ایم). تهران بی دفاع بود، زیرا به ژاندارمری و نظمیه دستور داده بودند در مقرهای خود بمانند. بدین ترتیب، رضاخان در کودتایی تقریباً بدون خونریزی توانست هیأت دولت را سرنگون کند.۶۱ در زمان وقوع کودتا، آیرونساید در مرحله اول سفرش به کنفرانس قاهره، در بخشی از شرح مفصل و دقیق وقایع سال ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۱ چنین آورده است: «حدس و گمان درباره این که اگر آیرونساید و همکارانش در رساندن رضاخان به موقعیتی که دست به کودتای ۲۱ فوریه ۱۹۲۱ بزند، دخالت عمده ای داشتند و رضاخان نیز با این کودتا قدرت مؤثری به دست آورد.»۶۲ آیرونساید که اکنون در بغداد به سر می برد، شرح وقایع روز ۲۳ فوریه را اینگونه در خاطراتش ثبت کرده است:«به گمانم همه مردم فکرمی کنند که نقشه این کودتا رامن کشیده ام. دقیق تر بگویم، شاید هم همین کار را کردم.»۶۳

قوای شمال - غرب ایران در ماه آوریل عقب نشینی کرد و در این میان سلاح های سبک، مهمات، توپخانه و ستوران بسیاری پشت سر خود باقی گذاشت - که برای قزاق های رضاخان در حکم غنیمت به شمار می آمدند. آیرونساید پیش از وقوع کودتا به نورمن که دچار تردیدهایی شده بود، هشدار داد؛ اما بسیاری از صاحب منصبان انگلیسی غافلگیر شدند. اضافه کنید به این دستپاچگی بریتانیایی ها، هراسی را که به واسطه اقدامات رئیس الوزرای جدید ایران در دل آنها افتاد. سیدضیاءالدین طباطبایی، سردبیر روزنامه ای بود که بر منصب صدارت عظمای دولت کودتا تکیه زد و در یکی از اقداماتش دوستان متمکن و قدرتمند انگلیسیها را به زندان انداخت تا شاید ثروتهایی را که آنها از راه اختلاس تحصیل کرده بودند، از حلقومشان بیرون بکشد. معذالک، سیدضیاء، اجرای رفرم هایی را تعقیب می کرد که مستلزم توسل به دو سیاست منفور - یعنی استقراض خارجی یا افزایش مالیات - بود و هم پیمانیاش با رضاخان که - با وساطت نورمن - اکنون به منصب وزارت جنگ دست یافته بود، عمر کوتاهی داشت؛ زیرا رضاخان که مورد حمایت شاه و سفیر شوروی بود، او را برکنار کرد. گرترود بل که در بغداد جا خوش کرده بود، در خاطرات روز ۲۹ ماه می چنین نوشته است:«اخباراین هفته ما عمدتاً مربوط به وقایع ایران است. سقوط سیدضیاءالدین منجر به فروافتادن ایران به درون کوزه ذوبی خواهد شد که ماده مذاب آن شاید بی نهایت انفجاری باشد. او به دست قزاقهای oc سرنگون شد، یعنی به دست رضاخانی که سربازی نادان و کاملاً فاقد توانایی های تدبیر امور است و هم و غم خود را بر تشکیل حکومتی دیکتاتوری گذاشته است. به محض خروج قوای ما، تمام نیروهای مؤثر و موجود کشور به دست او افتاد.»۶۴

یکی از نخستین اقدامات رژیم تازه تأسیس، فراخوان تشکیل جلسات مجلس بود که وکلایش انعقاد پیمان با کرزن را به طرز معناداری رد کرده بودند، اما درست در همان روز، فرستاده کشورشان در مسکو قرارداد روس و ایران را امضا کرد (بلشویکها در حرکتی حساب شده با هدف جلب نظر ایران و تضعیف سیاست توسعه طلبی انگلیسی ها، توافقنامه سال ۱۹۰۷ بین روس و انگلیس را قبلاً ملغی و کلیه ادعاها و مطالبات روسیه تزاری را کان لم یکن اعلام کرده بودند). کرزن به شکست سیاستش اذعان نمود، اما با اصرار بر این نکته که عقبنشینی قوای بریتانیا «باور ایرانیان به عزم و توان انگلستان در محافظت از ایران را تخریب کرد»، ترجیح داد گناه این ناکامیها را به گردن دیگران بیندازد. هارولد نیکلسون به این رأی شاخ و برگ داده و می گوید: «جدیتر آن که او درباره نگرش عموم ایرانیان نسبت به روس و انگلیس دچار خطای برداشت و تلقی اشتباه شده بود. وی متوجه نبود که در سال ۱۹۱۹، این بریتانیای کبیر بود که عنصر ظالم دیده می شد و روسیه به جایگاه دوست بالقوه ارتقاء یافته بود.»۶۵

یورش روسها به ایران که کرزن و نورمن از آن بیمناک بودند، هرگز اتفاق نیفتاد. رضاخان متعاقب جلوس برمنصب فرماندهی کل قوا ازابقای افسران انگلیسی امتناع کرد وحتی به مستشاران مالی بریتانیا نیز اعتراض داشت و همین امر موجب شد که آنان تا ماه سپتامبر مجبور به ترک پستهای خود شوند. چنانچه در یادداشتهای جرج پی. چرچیل، وزیرامور شرق، با لحنی حاکی از تأسف آمده است: «این به اصطلاح خصومت مردم و نظر آنان مبنی بر این که بریتانیا مسبب کودتا بوده است، منجر به رواج این باور شد که از این رژیم جدید هم آبی گرم نمی شود.»۶۶ و از آن پس بود که در نگاه بسیاری از ایرانیان، کودتای رضاخان، مدرک جفاپیشگی بریتانیا محسوب می شد. سوء مدیریت کرزن در به نتیجه رساندن پیمان ایران و انگلیس، مُهر پایانی بر دو دهه سلطه انگلستان بر مقدرات ایران زد.

کرزن اقدام به گسیل سر پرسی لورن به تهران - که در این زمان مدفن جاه طلبی ها و زیاده خواهی های دیپلماتیک شده بود- کرد تا جای نورمن را که به خاطرعدم تصویب پیمان ایران و انگلیس، همه کاسه و کوزه ها را بر سر او شکسته و به لندن فراخوانده بودند، بگیرد. وی که دراتون (Eton) و نیوکالج آکسفورد تعلیم دیده و تربیت شده بود، در بازی هایی مانند چوگان، پوکر، بریج و تخته نرد مهارت قابل توجهی داشت. او مردی کوشا، زیرک، غیراجتماعی و خوگرفته به نگارش مراسلات پر طول و تفصیل بود - همقطارانش در وزارت خارجه به وی لقب «پرسی ملال آور» داده بودند. وزیرمختار جدید از همان ابتدای امر، رضاخان را به خاطر صراحت لهجه اش ستود و کرزن را با چنین عباراتی مطلع ساخت: «او منظورش را سر راست بیان می کند، و با تبادل تعارفات ظریف و دلنشین اما کاملاً بیهوده که دل ایرانیان را می برد، وقت کشی نمی کند...مردی نادان و بیسواد؛ معذلک ناپختگی رفتار و منش ودستپاچگی به هیچوجه دراو بروز نمی یابد، او وقار طبیعی قابل توجهی دارد، و درکلام و سیمایش نشانی از فقدان خویشتنداری ظاهر نمی شود.»۶۷

لورن که در قضاوتش، رضاخان را برنده احتمالی می دانست، اتخاذ یک سیاست بدیع عدم مداخله را پیشنهاد داد. اونامه دلگرم کننده ای از طرف گرترود بل در بغداد دریافت کرد که در آن نوشته بود: «گویا تعقیب سیاست بیطرفانه کنار گود نشستن، در تأمین منافع ما مؤثرتر واقع می شود تا حمایت بیدریغ از آنها، اطمینان ندارم این سیاست در کل شرق جواب بدهد. اگر ما خود را بر آنان تحمیل نکنیم، آنها قطعاً به ما روی خواهند آورد.»۶۸ لورن به این نامه پاسخ معقولان های بدین شکل داد: «آن چه حقیقتاً بدان یقین دارم این است که راه درستی برگزیده ام و تنها شخصی هستم که می تواند این بار را به منزل برساند، هر چند شاید دقیقاً به همان منوالی که لرد کرزن از کلدستون احیاناً مایل بوده و یا انتظار دارند، محقق نشود. ایرانیان باید به اتکای خود همه چیز را بیاموزند و اگر می خواهید آنان این گونه عمل کنند، بازی کردن با مقدرات آنها به مصلحت نیست، و باید تا جایی که ممکن است دخالتهای خود را کم کنیم و حتی تظاهر کنیم که هیچ دخالتی در امور آنها نداریم. این سیاست در حال نتیجه دادن است و اردوی من، همچنان که بیصدا و ترسوست، اما بی وقفه پر و بال می گیرد.»۶۹

لورن قول اکید به عدم مداخله داده بود، اما باز هم به انحاء گوناگون از رضاخان حمایت کرد. وی لندن را متقاعد ساخت که برای ارتش رضاخان که اینک بالغ بر ۱۸۰۰۰ نفر می شد، مساعده ارسال کند؛ همچنین مأموریت ای. سی. میلسپو برای سر و سامان دادن به مالیه ایران را مورد حمایت قرار داد؛ و علیه شیخ خزعل، متحد بریتانیا، از رضاخان جانبداری کرد.

حکایت روابط بریتانیا با شیخ خزعل، حتی با معیارهای صریح و ساده انگلیسی نیز مایه شرمساری است. خزعل که زمین های عشیره اش به علاوه منطقه پالایشگاه نفت آبادان، بخشی از مناطق پیرامون بصره را نیز دربر می گرفت، خود را در سال ۱۹۲۱ کاندیدای تصاحب تاج و تخت عراق کرد؛ و سپس در سال ۱۹۲۲، پیشنهاد تجزیه ایران را داد و خود را نیز به عنوان فرمانروای احتمالی جنوب ایران در نظر گرفت. رضاخان که قویاً خود را به تقویت بنیه دولت مرکزی متعهد می دانست، با این ادعا که شیخ از پرداخت مبالغ هنگفتی مالیات به تهران امتناع کرده است، با وی مخالفت کرد؛ در همان حال، خزعل نیز متقابلاً مدعی بود که مبالغ عظیمی برای دفاع از مرزهای جنوبی ایران در دوران جنگ صرف کرده است. عالیجناب شیخ سر خزعل خان، KCIE، در سال ۱۹۲۳، سر پرسی لورن را در محمره به حضور پذیرفت و ازویلسون و کاکس سخن گفت و وفاداری خود را به بریتانیا اعلام کرد (خزعل ثابت کرده بود، دوست قابل اعتمادی است، زیرا ازمنافع نفتی انگلیس در دوران جنگ محافظت کرده بود، و بریتانیا نیز در سال ۱۹۱۹ یک کشتی بخار رودخانه پیما، چهار عراده توپ کوهستان، شلیک گلوله توپ به احترام وی و سه هزار قبضه از جدیدترین تفنگهای انگلیس را، به پاس خدماتش، به او اعطا کرده بود).۷۰

رضاخان با ارسال نام های به شیخ خزعل ضمن اعلام مراتب مودت خود، از وی تقاضای همکاری کرده بود. کسی که این نامه را به شیخ رساند، لورن بود که کوشید صرفاً در حد یک میانجی عمل کند و در این تلاش خود، مراتب عذرخواهی شیخ را به رضاخان ابلاغ کرد و از رضاخان نیز قولی مبنی بر عدم ورود قوایش به قلمرو شیخ در خوزستان به او ابلاغ کرد (که البته شکسته شد). اما شیخ خزعل در بهار سال ۱۹۲۱، طوایف بختیاری و قشقایی را برای مقاومت در برابر دولت رضاخان به سوی خود دعوت کرد. هنوز معلوم نیست که آیا او از انگلیسی ها انتظار حمایت داشت یا خیر، ولی رضاخان با گسیل ارتشی پرشمار به مرز خوزستان، با این اقدام شیخ خزعل به مقابله برخاست.

اکنون دیگر تصمیم با لورن بود که با اعزام قوایی از هند به کمک خزعل بیاید و با این اقدام، قول های محکمی را که بریتانیا توسط سر پرسی کاکس و آرنولد ویلسون (رئیس وقت عملیات کمپانی نفت پارس و انگلیس در خلیج فارس) به شیخ داده بود، محترم بشمارد یا دست رضاخان را برای پیشروی و تسلط بر منطقه باز گذارد. در این جا اصل در برابر مصلحت زانو زد، و قوای بریتانیا از برابر ارتش پرنفرات رضاخان کنار نشستند و خزعل نیز تسلیم شد.

خزعل قول وفاداری به رضاخان سپرد و سوگند خورد که مالیات های معوقه اش را بپردازد. با وجود این، او را دستگیر و پنهانی به تهران فرستادند. همان طور که سر آیرکراو، معاون دائمی وزیر امور خارجه انگلستان، به لورن توصیه کرده بود، «دولت بریتانیا خلع سلاح شده بود... افکارعمومی نیز با اعمال زور به هر نحو ممکن - خواه برای آرمانی درست یا غلط - موافق نبودند.»۷۱ لورن به پاس پشتیبانی از «مهره درست»، مفتخر به لقب «سر» و دریافت یکی از جایزه های خیره کننده پادشاهی بریتانیا، یعنی انتصاب به مقام کمیسر عالی مصر و سودان در سال ۱۹۲۱ شد. اما همان طور که گرترود بل اعتراف می کند، لورن «درماجرای شیخ محمره خیلی ماهرانه در بازی شطرنج رضاخان مات شد ولی دائماً گزارش ها و پیام های مفصل می نویسد و می فرستد تا ثابت کند که اینگونه نبوده است. او شاید توانسته باشد HMG(اعلیحضرت پادشاه انگلستان) را دراین باب متقاعد ساخته باشد، اما نه ما را.»۷۲ شیخ در حبس خانگی در تهران باقی ماند تا این که به طرز مشکوکی در سال ۱۹۳۶ ازدنیا رفت(عبدالله، وارتش، در اقدامی دوراندیشانه به عراق گریخت). بل از نقش دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان در این قضیه دلخور بود و به آن انتقاد می کرد (هر چند کسی که مذاکرات اولیه را صورت داد سر پرسی کاکس بود): «باعث تأسف بود که ما عادت داشتیم خود را با فراغ بال وارد تعهداتی کنیم که عمل به آنها در جایی که ضرورت پیش می آمد، فوق العاده دشوار بود. البته ما پشت شیخ خزعل را خالی کردیم، اما کدام دولتی حاضر می شد به خاطر او با ایران وارد جنگ شود؟ دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان مهیا بود تا در صورت لزوم، با هزینه های گزافی، چند گردان نیرو از هند گسیل دارد، و در همان مقطع نیز ما در بحران مصر دست و پا می زدیم و از طرفی به ما اکیداً سفارش کرده بودند که از قبول تعهدات بیشتر اجتناب کنیم.»۷۳

به زانو درآمدن خزعل، آخرین گام رضاخان در اتحاد ایران بود، و اکنون لورن برای جلوس رضاخان به تخت پادشاهی در باغ سبز نشان داد. وقتی به لورن گفتند که رضاخان خواهان خلاصی ایران از دست سلسله قاجار است اما نگران ناخشنودی لندن است، لورن پاسخ داد: «شخصاً نمی دانم که رضاخان بیش از نگرش دوستانه و صادقانه ما مبنی بر عدم مداخله قطعی، چه انتظاردیگری می توانند داشته باشند.»۷۴ پس از آن که مجلس ایران، شاه غایب قاجار را از سلطنت خلع کرد و چهار ماه بعد، رضاخان با عنوان رضاشاه پهلوی شاهنشاه ایران، تاجگذاری کرد، وزارت خارجه انگلیس چنین نوشت: «انقلاب به آرامی انجام شد.»۷۵ با این اوصاف، با خلع پادشاه قاجار از سلطنت، انگلستان حق قضاوت کنسولی، ۲۳ محکمه کنسولی، اسکورت های سوار و احترامات نظامی، پایگاه های دریایی اش در ایران و کنسولگری خودمختار خود در بوشهر را از دست داد.

این رضاخان چه کسی بود که به پشتیبانی بریتانیا، نقش اصلی را در صحنه سیاسی ایران بر عهده گرفته بود؟ او در سال ۱۸۷۸ در آلاشت، از روستاهای شمال ایران، از پدری ایرانی و مادری ترکزبان اهل قفقاز به دنیا آمد. رضاخان درپانزده سالگی و تقریباً بدون برخورداری از سواد، به عنوان خدمه اصطبل در بریگاد قزاق ثبت نام و در آنجا به یمن علاقه و استعداد طبیعی اش صعود کرد تا جایی که در سال ۱۹۱۵ به درجه سرهنگی ارتقا یافت. شهرت وی به رضا تفنگچی - یعنی کسی که برای خواباندن آشوبها یا سرکوب راهزنان اعزام می شد - بر کسی پوشیده نبود. رضاخان در زمان کودتا ۴۳ سال داشت.

او پیش ازتأسیس سلسله پادشاهی،مدتی به تقلید ازکمال آتاتورک، سرباز-رفرمیست ترکیه، ژست جمهوری خواهی گرفته بود. شاهنشاه، ادای پادشاهی را درمیآورد که اصلاً میل به تاجگذاری ندارد و این امر خطیر را صرفاً به واسطه توصیه اکید علما که می اندیشیدند ایران سنتگرا با وجود پادشاه، زندگانی بهتری خواهد داشت تا با تمسک به دموکراسی، پذیرفته است. در آن زمان، القاب سلطنتی در منطقه خاورمیانه به وفور یافت می شد - مانند فیصل، ابن سعود، امیر عبدالله که پادشاهان عربی بودند - بنابراین رضاخان عنوان تخت طاووس را برگزید. او هم خدا را می خواست هم خرما را: از طرفی تلاش کرد امتیازات ویژه ملوک الطوایفی سلطنت را برای خود نگه دارد و از طرف دیگر، پرستیژ روشنفکری که خواستار تجدد و ترقی ایران است را در سطح جهانی، به دست آورد.

رضاشاه با الهام از آتاتورک، ارتش ملی یکپارچه ای تأسیس و تقویت کرد. او کشور را به انسجام رسانید و نخستین خط آهن سراسری ایران از دریای خزر تا خلیج فارس را احداث کرد. در ادامه، ۲۵۰۰ واحد مدرسه و تعداد زیادی بیمارستان ساخت و چرخهای کارخانه های سیمان و نساجی را با خطوط جدید برق به گردش درآورد. از آن گذشته، ایرانیان را برای تحصیل به خارج از کشور به ویژه به دانشگاه های آلمان و فرانسه اعزام کرد. عشایر را خلع سلاح و تلاش کرد قدرت و موقعیت علما را نیز تضعیف کند. وی با تصویب قانونی درسال ۱۹۳۶، رسماً ورود زنان محجبه به هتلها، رستورانها، تماشاخانه ها، اتوبوس ها و تاکسی ها را ممنوع کرد و با این حرکت خود با علمای شیعه بر سر قانون پوشش اسلامی زنان درافتاد. البته این دستور جایی در میان مردم پیدا نکرد و خیلی زود ملغی شد. همچنین کلاه بدون منگوله فینه و «سرداری» که بالاپوش سنتی مردانه بود را منسوخ کرد. القاب و عناوین صاحب منصبان دولتی مانند «دوله و سلطنه» را برانداخت و (مانند آتاتورک) فرمان داد که ایرانیان در کنار نام خود نامی خانوادگی نیز که غالباً معرف مکان یا حرفه آنان بود را به جای نام خود و نام پدری شان برگزینند. در دنباله اقداماتش، کوشید ارتباطاتی افتخارآفرین با پادشاهان ایرانی در پیش از اسلام بیابد (بنابراین «پهلوی» را که نام زبان پادشاهان ساسانی در پیش از اسلام بود برای سلسله خود برگزید). بسیار اصرار داشت که نام باستانی «ایران» را برای کشورش احیا کند، از این رو کمپانی نفتی پارس و انگلیس در سال ۱۹۳۵ به «شرکت نفت ایران و انگلیس» تغییر نام یافت.

هوس های او نامحدود و مستبدانه بودند؛ حافظه اش خارق العاده؛ عطشش برای انتقام ضرب المثل و زودرنج بود. درحکومت پهلوی ها، به هیچ نظام قانونی مبتنی بر انتخابات اجازه پر و بال گرفتن ندادند که این خود نمونه دیگری از رها کردن سرمشق های آتاتورک محسوب می شد. مفهوم آزادی مطبوعات برای شاه بیخبر از دنیا محلی از اعراب نداشت. آنگاه که فهمید ایرانیان همچنان از تمبرهای منقش به تصویر احمدشاه مخلوع استفاده می کنند، قوایش را فرستاد تا تمام محموله را توقیف کنند. ایران تا چندین هفته بدون تمبر مانده بود و چون تمبرهای تازه طبع شده و منقش به تصویر چهره رضاشاه به کندی از هلند به ایران رسید، مجبور شدند تمبرهای قدیمی را دوباره به جریان بیندازند، اما نقش چهره شاه تبعیدی را سیاه کردند.

یکی از بحث انگیزترین اصلاحات او دست ملاکان را باز می گذاشت تا زمین های دهقانانشان را مصادره کنند که بخش اعظم آن نیز به شاه می رسید. اشتهای بیمارگونه شاه به زمین خواری چنان زبانزد شده بود که مطبوعات فرانسه در کاریکاتوری که نشان می داد «گربه ایرانی» در حال بلعیدن ایران است، او را مورد تمسخر قرار دادند. حتی انگلیسیها نیز از عامل دست نشانده خود قطع امید کردند. گادفری هاوارد، وزیر امور شرق، در سال ۱۹۲۷ چنین نوشت: «شاه، حسابی از چشم مردم افتاده است، عشق او به پول و زمین، هزاران برابر بدتر از احمدشاه است و در دو سالی که بر تخت نشسته، ثروتی «بی نهایت عظیم» انباشته است».۷۶

در باب مسئله نفت هر معیار معقولی، خشم او را برمی انگیخت. امتیاز دارسی که همچنان جاری بود در سال ۱۹۲۰ مورد حک و اصلاح قرار گرفت (البته این حک و اصلاحات، نظر ایرانیان را تأمین نمی کرد و ازآن به تلخی یاد می کردند، زیرا سر سیدنی آرمیتاژ اسمیت، یک مقام خزانه داری انگلستان، مسئولیت مذاکره کننده ارشد با طرف ایرانی را بر عهده داشت). در دوران کسادی بزرگ که منجر به کاهش شدید حق الامتیاز کمپانی نفتی پارس و انگلیس شد، شاه گستاخ در نوامبر سال ۱۹۳۲، امتیاز کمپانی را یک طرفه لغوکرد. این اقدام موجب سالها چانه زنی های بی نتیجه بر سر شکایات دیرینه ایرانی ها شد، بر این پایه که کمپانی، عبارت «سودهای خالص» را صرفاً در راستای اطلاق بر عملیاتهایش در ایران تفسیر می کند و از برابر مالیات های ایرانی می گریزد، و ناتوانی اجتناب ناپذیر ایران در پیشگیری از حمله به خطوط نفتی کمپانی در دوران جنگ را بهانه کرده و حق الامتیاز ایران را به ناحق به عنوان غرامت برمی دارد. از آن گذشته، رضاشاه از دست انگلیسی ها به خاطر به رسمیت شناختن پادشاهی جدید عراق در مرزهای غربی ایران به خشم آمده بود، زیرا این کشور را مخلوطی مجعول و سرهم بندی شده می دانست. به همه اینها اضافه کنید وضعیت شبهِ دولتی کمپانی را که اوضاع را پیچیده تر ساخته بود. به قول دانیل یرگین: «مدیران کمپانی نفتی پارس و انگلیس می توانستند تا قیامت تکرار کنند که کمپانی از نظر عملیاتی ماهیتاً یک تشکیلات تجاری و مستقل از دولت است، اما هیچیک از ایرانیان چنین اظهاراتی را هرگز باور نمی کرد.»۷۷

سرانجام دو طرف دعوا پس از میانجیگری جامعه ملل، در سال ۱۹۳۳ انعقاد قرار جدیدی را پذیرفتند که حوزه امتیاز کمپانی نفتی پارس و انگلیس را به ۱۰۰۰۰۰ مایل مربع کاهش می داد و حق الامتیاز جدیدی را که روی چهار شیلینگ در ازای هر تن نفت فروخته شده یا صادر شده تثبیت شده بود، منظور می کرد تا بدین ترتیب علاوه بر سودی به مبلغ ۶۷۱۲۵۰ پوند، بیست درصد سود جهانی را نیز که به سهامداران می رسید به ایران تعلق گیرد. این فرمول جدید عایداتی بالغ بر ۷۵۰۰۰۰ پوند در سال را برای ایران تضمین می کرد. صدور این رأی برای ایران در حکم پیروزی محسوب می شد، زیرا کمپانی همچنین قول داد که حق الامتیازهای سالهای پیشین را نیز از نو محاسبه و پرداخت کند و «ایرانی کردن» نیروی کار را نیز سرعت ببخشد. واقع امر این بود که با صعود قیمت و سود حاصل از فروش نفت در سالهای بعد، پرداختهای مالیاتی کمپانی به انگلستان تقریباً سه برابر حق الامتیازی بود که به ایران می رسید، مضاف بر این که، همواره از دسترسی ایرانیان به دفاتر و اسناد کمپانی جلوگیری می کردند، به طوری که قیمت های زیر فی bargain-basement نیروی دریایی سلطنتی برای خرید نفت از کمپانی، محرمانه باقی ماند.

شگفت نیست که رضاشاه با توجه به خلق پرخاشگرانه و بدگمانی اش به انگلیسی ها، به آلمان متمایل شد تا از این کشور به عنوان موازنه ای بالقوه در برابر اتحاد شوروی و انگلستان استفاده کند. آلمانی ها از اوایل دهه ۱۹۲۰ در قالب انجمن های دوستی و برنامه های تبادل دانشجو، به تدریج در تهران برای خود جایی باز کردند. شوروی هر روز بر دامنه سلطه جویی هایش می افزود و رضاشاه که از این وضع ناخشنود به نظر می آمد، در دهه ۱۹۳۰ تجارت با این کشور را به شدت کاهش داد و همین امر، توسعه نفوذ آلمانی ها را سرعت بخشید. در سال ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۱، حجم تجارت با آلمان به اوج خود رسید به طوری که تقریباً نیمی از کالاهای وارداتی ایران از رایش سوم تأمین می شد و ۴۲ درصد از کل صادرات ایران نیز روانه آلمان می شد. نمی توان به طور قطع و یقین اظهار کرد که رضاشاه به لحاظ ایدئولوژیکی به نازیها گرایش داشته است. پسر و جانشینش، محمدرضا پهلوی، این ادعا را قویاً تکذیب می کرد هر چند توجیه او بیشتر به تملق گویی شبیه است: «پدر من از همان ابتدا به هیتلر هیچ حسن نظری نداشت، هر دلیل دیگری هم که داشته باشد، به هر حال او در مقام یک حاکم خودکامه، به حاکم دیگری که از چنان روشهای وحشیانه ای استفاده می کند، عمیقاً سوءظن داشت... درست است که ما تعدادی متخصص فنی آلمانی را استخدام کردیم، اما استخدام آنها از روی انگیزه های سیاسی صورت نگرفته بود.»۷۸

با این اوصاف، رضاشاه از انگلیس و شوروی به یک اندازه متنفر و نسبت به آنها بی اعتماد بود، و چنین به نظر می آمد که در محاسباتش هیتلر را پیروز جنگ قلمداد می کند. جای بحث نیست که قرارداد شوروی و نازیها در آگوست ۱۹۳۹، وی را شوکه کرد و اعلام بیطرفی ایران یک ماه پیش از وقوع جنگ، یقیناً از اعماق وجود او سرچشمه می گرفته است. قابل فهم است که او پس از هجوم آلمان به شوروی در ماه ژوئن ۱۹۴۱ و اتحاد انگلیس و شوروی متعاقب این اتفاق، دچار سردرگمی شده باشد. در تابستان همان سال، متفقین به ایران اولتیماتومی برای اخراج کلیه اتباع آلمانی دادند (قابل ذکر است که چرچیل به همه مقامات انگلیسی دستور داده بود برای پرهیز از خلط نام ایران با عراق که در زبان انگلیسی از نظر املاء و تلفظ با هم شباهت نزدیکی دارند - Iran and Iraq- همواره از نام قدیمی ایران که پارس یا همان persia بود استفاده کنند). ژنرال آرچیبالد وِیوِل در پیگیری این اولتیماتوم در ۱۰ جولای ۱۹۴۱ نوشت: «چنانچه دولت کنونی مایل به تسریع در امر اخراج اتباع آلمانی نیست، باید جای خود را به دولتی که اراده اجرای این اولتیماتوم را دارد، بدهد.»۷۹ نکته مهم تر اینجاست که انگلیسی ها در دفاع از هند، حساب اساسی و ویژهای برای ایران قائل بودند، و وقتی که ایالات متحده آمریکا به متفقین پیوست، ایران به مسیر ارسال تدارکات به شوروی تبدیل می شد. رضاشاه این تقاضا را نپذیرفت، از این رو قوای انگلیسی و شوروی در ۲۵ آگوست ۱۹۴۱ به ایران هجوم آوردند. نیروی دریایی انگلستان بنادر جنوبی ایران را بمباران کرد، و ۳۵۰۰۰ قوای انگلیسی وارد استان های جنوبی ایران شدند. شوروی ها نیز با قوایی به استعداد ۱۲۰۰۰۰ نفر از مرز آذربایجان گذشتند و نیروی هواییشان تبریز را بمباران کرد. ارتش ایران که مقهور و مغلوب شده بود ظرف دو روز از هم پاشید و تقاضای صلح کرد. شاه از سلطنت کناره گیری کرد و به پسرش اینگونه توضیح داد: «من نمی توانم پادشاه اسمی کشور اشغال شده ای باشم که یک افسر دونپایه روس یا انگلیسی بتواند او را برکنار کند.»۸۰

درشرایطی که قوای روس و انگلیس به سمت تهران پیشروی می کردند، مجلس ایران بلافاصله، محمدرضای بیست و یک ساله را شاهنشاه جدید ایران اعلام کرد. شاه سابق به همراه خانواده اش سوار بر یک کشتی انگلیسی به جزیره موریس در اقیانوس هند برده شد و در آنجا دو تن از سیاستمداران کهنه کار بازی قدرت در حوزه اوراسیا به نام های سر کلارمونت اسکراین که سابقاً کنسولیار انگلیس در کرمان بود و سر اولاف کاروئه، حاکم آینده جبهه شمال - غرب هند بریتانیا به وی خوشامد گفته و با احترام توضیحاتی به او دادند. رضاشاه از آب و هوای ناسالم جزیره موریس شکایت کرد و سرانجام پس از مذاکراتی به ژوهانسبورگ در کشور آفریقای جنوبی منتقل شد. در آنجا در حبس خانگی باقی ماند تا این که در سال ۱۹۴۴ بر اثر حمله قلبی از دنیا رفت.

در باب سرنوشت پادشاه سازان باید گفت که سر پرسی کاکس به مقام کمیسرعالی عراق منصوب شد. در سال ۱۹۲۲ مفتخر به GCMG گردید و ریاست کمیته کوه اورست را عهده دار شد و همچنین در سال ۱۹۳۳ به ریاست انجمن سلطنتی جغرافیا رسید. به یادبود او نام نسلی از کودکان عراقی را «کوکوس ... KOKUS» گذاشتند. پس از آن که همزمان نورمن در ماجرای پیمان ایران و انگلیس ناکام ماند و به لندن فراخوانده شد، کرزن از دیدار با او امتناع کرد. نورمن مقام سفارت درسانتیاگو را نپذیرفت و در سال ۱۹۲۴ بازنشسته شد. تا پایان جنگ، سر پرسی سایکس که علیه پیمان ۱۹۱۹ سخن گفته بود، کرزن را از خود دلخور و منزجر ساخته بود. کرزن نیز مراقبت کرد تا دیگر هیچ مقام و منصبی به سایکس اعطا نشود. سایکس با روحیه متکبر و جاه طلبانه خود خشم آرتور بالفور، وزیر امور خارجه را برانگیخت که سرانجام به لندن فراخوانده و از ارتش بازنشسته شد. وی تا پیش از مرگش در سال ۱۹۴۵، خود را به نوشتن، سخنرانی و نقد و بررسی مشغول ساخت؛ مدتی نیز دبیر افتخاری انجمن سلطنتی آسیای مرکزی بود.۸۱

سر پرسی لورن از پلکان مناصب سفارتی بالا رفت که آخرین آنها رم بود. اما دستاوردهای دیپلماتیکش به اعتراف خود او، تحت الشعاع موفقیت هایش در پرورش اسب های مسابقه قرار گرفت. یکی از همین اسبها به نام «داریوش» در مسابقه دربی به مقام سوم رسید. ناگفته نماند که او از سازش و تسلیم حمایت کرده و نتوانسته بود ایتالیا را از جنگ منصرف کند. نشان خانوادگی لورن یعنی KnightGrand Cross of St. Michael و St. George همچنان در هگزهام آبی در نورتامبرلند آویخته است.

سرلشکر ماجراجو، سر ادموند آیرونساید، در هنگام ترک ایران، موفق به دریافت نشان شیر و خورشید، عالی ترین نشان، از شاه ایران شد. «کوچولو» را به لندن فراخواندند و ریاست فرماندهی کل سلطنتی را به وی سپردند، اما از پسِ اداره آن برنیامد. نِویل چمبرلین، نخست وزیر انگلیس، او را در ژانویه ۱۹۴۰ برکنار کرد. او در ماه می و ژوئن آن سال تیره و غمبار، آخرین عقب نشینی یعنی تخلیه دانکرک را نیز نظارت کرد. مدتی بعد تعلیمی ارتشبدی را دریافت کرد. مقام بعدی او انتصاب به فرماندهی Home Forces بود، اما چون چرچیل ترجیح می داد جنگ را به شیوه خود اداره کند، با او اختلاف پیدا کرد. ارتشبد ناگهان بازنشسته شد، اما در سال ۱۹۴۱ همچون همسالان خود به مقام بارون ارتقا یافت. او در سال ۱۹۵۹ از دنیا رفت و با رعایت تشریفات کامل نظامی از جمله شلیک نوزده گلوله احترام و برگزاری مراسم ترحیم در وست مینستر آبی، به خاک سپرده شد.

* * *

خوب یا بد، سه مرد با تدبیر

هر سه «پرسی» نام و خوش تقدیر

زخزانه پر و پیمان بریتانی کبیر

پر کردند جیب پارسیان فقیر

نخستینشان پرسی کاکس گشاده دست

هدر داد طلای بریتانیا، گیج و مست

تا نگه دارد آن دیار را بی گسست

در برابر پلشتی های دهر پست

دومینشان چه ها که در سر داشت

پرسی سایکس بود و او برداشت

سد سیل شکن طلا و برافراشت

بیرق پلیس جنوب و امید کاشت

کاکس در زیرکی و سایکس در دلاوری

شهره بودند و آزمودند هرخطری

لیک چه سود آن همه حیله گری

نداد برگ و بار و شیرین ثمری

شاید که بخت سومینشان باشد یار

تا خلاص کند دودیگر، آن سردارپرسی لورن

گرفته نام و هست بیزار ز هزیمت و یأس و مرگ و فرار

 

پانوشتها

 

 

1-Karl E. Meyer.

2- Shareen Blair Brysac.

3- Gertrude Bell.

4-Harry St. John Philby.

5- Sir Mark Sykes.

6- A. T. Wilson.

7 -Miles Copeland.

8 -Paul Wolfowitz.

9 -Ferdinand de Lesspess.

10- Alfred Thayer Mahan.

11- Herbert Feis.

12- Resisting Hitler: Mildred Harmack and the Red Orchestra.

13- Tournament of Shadows: The Great Game and the Race for Empire in Central Asia.

۱۴ - سرلوحه آغازین این فصل، از کتاب «دیپلمات حرفهای: سر پرسی لورن از کرک هارل» صفحه ۳۲۶، نقل شده است و البته مترجم کوشیده است این قطعه ادبی را در حد بضاعت خود به فارسی روان و دلنشین برگرداند.

15    Sackvill- West, Passenger to Teheran, 129. Other details are from “An onlooker, I, Reza, Place this Crown upon my Head,” Atlantic Monthly, Oct. 1926. 548-53.

16- Cyrus Ghani, Iran and the Rise of Reza Shah, 394, fn, 32.

17- Gertrude Bell to Hugh Bell, April 21, 1926, Gertrude Bell Project, University of Newcastle (www.lgerty. ncl. ac. uk).

18- Violet Stuart-Wortley, Life Without Theory, an Autobiography, 95, quoted in Gordon Waterfield, Professional Diplomat, 128-29.

19- Quoted in Ghani, Iran and the Rise of Reza Shah, 386.

20- Anthony Wynn, Persia in the Great Game, 318.

21- R. W Cottam, Nationalism in Iran (1964 ed.) 217.

22- G. N Curzon, Persia and the Persian Question, vol. 1, 3-4.

23- Ibid., vol. 2, 236, 389, 451, quoted in Denis Wright, The English Amongst the Persians during the Qajar Period, 1787-1921, 74.

24- Ibid., vol. 1. 480, quoted in Wright, The English Amongst the Persians, 102.

25- Wright, The English Amongst the Persians, 103.

26- Curzon, Persia and the Persian Question, vol. 1, 171. Quoted in Firuz Kazemzadeh, Russia and Britain in Persia, 1864-1914, 208.

27- Curzon, Persia and the Persian Question, 172-73.

28- Wynn, Persia in the Great Game, 125ff.

29- Ibid.

30- Quoted in Kazemzadeh, Russia and Britain in Persia, 495.

31- Quoted in David Gilmour, Curzon, 377.

32- The Letters and Friendships of Sir Cecil Spring Rice, vol, 2, 105.

33- Rouhollah K. Ramazani, The Foreign Policy of Iran, 94.

34- Ibid.

35- Quoted in Ghani, Iran and the Rise of Reza Shah, 9.

36- W. Morgan Shuster, The Strangling of Persia, 334.

37- Wright, The English Amongst the Persians, 30.

38- Kazemzadeh, Russia and Britain in Persia, 357-58.

39- Harold Nicolson, “Curzon, in The Dictionary of Biography, Twentieth Century, 1922-1930, 225.

40- Curzon Persia and The Persian Question, vol. 2, 605.

41- Kazemzadeh, Russia and Britain in Persia, 357-58.

42- Wright, Teh English Amongst the Persians, 85-86.

43- Waterfield, Professional Diplomat, 77.

44- Daniel Yergin, The Prize: The Epic Quest for Oil, Money, and Power, 149.

45- Curzon, The Times, Nov, 22, 1918, quoted in Stephen Kinzer, All the Shah’s Men, 50.

46- Harold Nicolson, Curzon: The Last Phase, 1919-1925, 129.

47- Curzon, memorandum Aug, 9, 1919, quoted in Richard H. Ullman, Anglo-Soviet Relations, vol, 3, 351-52.

48- Cabinet Documents 27/24, quoted in Ghani, Iran and the Rise of Reza Shah, 43.

49- FO 371/3873, Norman to Curzon, June 18, 1920, quoted in Ghani, Iran and the Rise of Reza Shah, 73.

50- Wright, The English Amongst the Persians, 31.

51- Gertrude Bell to her parents, June 2, 1921 (www. gerty. ncl. ac. uk).

52- Gertrude Bell to her parents, Oct, 10, 1920 (www. gerty. ncl. ac. uk). Actually, Ironsides claimed to be fluent in fifteen languages.

53- John C. Cairns, “Ironside, (William) Edmund, first Baron Ironside (1880-1959),” in Oxford Dictionary of National Biography, online ed., ed. Lawrence Goldman, http://0-www.oxforddnb.com.library.nysoclib.org:80/view/article/34113 (accessed Oct. 20, 2007).

54- FO 371/4906, War Office to GOC Mesopotamia, Oct. 10, 1920, quoted in Ghani, Iran and the Rise of Reza Shah, 107-08.

55- Ironside MS diary, Dec. 14, 1920, quoted in Ullman, Anglo-Soviet Relations, 327.

56- Ironside MS diary, Jan, 14, 1921, quoted in Wright, The English Amongst the Persians, 181.

57- Curzon to Norman, telegram 521, Oct, 29, 1920; British Documents, vol. XII, no. 573. quoted in Ullman, Anglo-Soviet Relations, 383.

58- V. Sackvill-West, Passenger to Teheran, 127-28.

59- Ironside MS diary, Jan. 14, 1921, quoted in Ullman, Anglo-Soviet Relations, 386.

60- Ibid., 387.

61- See Ghani, Iran and the Rise of Reza Shah, 167.

62- Ullman, Anglo-Soviet Relations, 385.

63- Ironside MS diary, Feb. 23, 1921, quoted in ibid., 388.

64- Gertrude Bell to Hugh Bell, May 29, 1921.

65- Nicolson, Curzon, 147.

66- Curzon to Norman, Feb, 28, 1921; Churchill, minute, March 2, 1921, reacting to an intercepted cable from Caldwell to Secretary of State Hughes: FO 371/6401, quoted in Michael Zirinsky, “Briain and the Rise of Reza Shah, 1921-26”. International Journal of Middle East Studies, vol. 24 (19920, 646).

67- Loraine to Curzon, dispatch no. 551, Sept, 4, 1922, quoted in Zirinsky, “Britain and the Rise Reza Shah,” 650.

68- Gertrude Bell to Percy Loraine, March 25, 1922, quoted in Waterfield, Professional Diplomat, 65.

69- Percy Loraince to Gertrude Bell, Dec. 1, 1922, quoted in ibid., 72.

70- Zirinsky, “Britain and the Rise of Reza Shah,” 654; Ghani, Iran and the Rise of Reza Shah, 355.

71- Eyre Crowe to Loraine, Oct. 6, 1923, quoted in Waterfield, Professional Diplomat, 77.

72- Gertrude Bell to Florence Bell, June 10, 1925 (www.gerty. ncl.ac.uk).

73- Gertrude Bell to Hugh Bell, Jan. 15, 1925 (www.gerty.ncl.ac.uk).

74- Loraing, Tehran Oct. 10, 12. Mallet, F. O. Oct. 22, 1925, FO 371/10840, quoted in Zirinsky, “Britain and the Rise of Reza Shah,” 656.

75- Mallet, FO Nov. 2, 1925, FO 371/10840, quoted in Zirinsky, “Britain and the Rise of Reza Shah,” 656.

76- Havard to Loraine, July 13, 1929, quoted in Waterfield, Professional Diplomat, 138.

77- Yergin, The Prize, 271.

78- Mhoammed Reza Pahlavi, Answer to History, 66.

79- Sir Winston Churchill, The Second World War, vol. III, The Grand Alliance, 477. Quoted in Manuchehr Farmanfarmaian, Blood and Oil, 139.

80  Mohammed Reza Pahlavi, Answer to History, 67-68.

81- Denis Wright, “Sir Percy Sykes and Persia,” Central Asian Survey vol. 12, no. 2 (1993), 217-31.

 


فصلنامه مطالعات تاریخی شماره 27 موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی