11 آذر 1388

داستان جنگل و میرزا کوچک خان


رضا لیمودهى

داستان جنگل و میرزا کوچک خان

پیرامون نهضت جنگل و شخصیت میرزا کوچک جنگلى تاکنون کتاب هاى بسیارى نوشته شده، که از زاویه ى دید تاریخ و تحلیل اسناد به آن نهضت و بارزترین شخصیت آن پرداخته اند. در کنار کتاب هاى تاریخى چند کتاب نیز در قالب رمان و داستان به چشم مى آیند. این آثار داستانى معدود بنابر سنت رایج داستان نویسى ایران، نیم نگاهى به الگوهاى کلاسیک خارجى در زمینه ى رمان تاریخى به ویژه رئالیسم سوسیالیستى دارند اما در برآیند نهایى نتوانسته اند در چارچوب مؤلفه هاى رمان تاریخى اثرى شایان اعتنا و برجسته را به سامان برسانند.
در رمان هاى تاریخىِ شخصیت محور با تمرکز بر فراز و نشیب و روند حوادث زندگى قهرمان داستان، واقعه اى تاریخى بازکاوى مى شود و با چینش آدم هاى فرعى و طرح حوادث فرعى و شرح و توصیف جغرافیاى وقایع ماجرایى تاریخى در قاب اثرى داستانى ماندگار مى شود. اما رمان هاى مورد اشاره ى ما نه در پردازش شخصیت ها - به خصوص شخصیت فرهمند میرزا کوچک خان موفق بوده اند نه در ارائه ى تصویرى در یادماندنى از آن واقعه ى بزرگ. این آثار به طور عمده از نگاه هاى جزمى نگر ایدئولوژیک رنج مى برد که سایه ى سنگین آن را مى توان به طور مشخص در دو محور تحریف تاریخ و تحریف شخصیت ها دید.
اما تصویرى دقیق تر از تاریخ و رمان؛ در اواخر قرن نوزدهم میلادى اوایل قرن بیستم، گیلان دروازه ى اروپا به ایران بود و آمد و شدهاى تجارى و فرهنگى و سیاسى به اروپا از جمله روسیه ى تزارى از این ناحیه صورت مى پذیرفت؛ روسیه ى تزارى که در این سال ها در رهگذر انقلابى سوسیالیستى به اتحاد جماهیر سوسیالیستى شوروى تغییر نام مى یافت. ارتباط تاریخى و ریشه دار با بخش مهمى از شوروى - یعنى پاره هاى جدا شده از ایران بزرگ - موجب آن شد تا نهضت جنگل - علیرغم پافشارى براسلام و ایران - به لبخندهاى مرموز وارثان تزار اعتماد کند اما به شهادت اسناد فراوان تاریخى همین اعتماد یکى از زمینه هاى اصلى ناکامى نهضت جنگل را رقم زد و به دنبال عهدشکنى ناجوانمردانه ى رفقاى سوسیالیست در شوروى و هم پیوندان آنان در درون نهضت ضربه ى سنگینى بر میرزا کوچک و یاران وارد آمد. و پرچمدار امیدى بزرگ در خاک و خون خفت تا استبداد نوپاى پهلوى از جنگ کابوسى بزرگ رهایى یابد و قامت افرازد.
با چنین پیش زمینه اى، این را به حساب طنز تاریخ باید گذاشت که بخش عمده اى از آثار ادبى مرتبط با نهضت جنگل و شخصیت میرزا به دست کسانى قلمى شده که دل سپرده ى اردوگاه شوروى بوده اند.
«دختر رعیت» (1331) شاخص ترین اثر داستانى محمود اعتماد زاده (م 0ا. به آذین) است که گوشه هایى از نهضت جنگل را در بستر داستانى محلى (روستایى) به تصویر مى کشد. به آذین این زمان را در چارچوب سبک محبوب خود یعنى رئالیسم سوسیالیستى به رشته ى تحریر در مى آورد، در چشم اندازى که بر مبناى تضاد طبقاتى ارباب و رعیت شکل مى گیرد و در گریزهاى گاه و بى گاهش به مناسبات اجتماعى به تبعیت از موج مرسوم آن سال ها طبقه ى روحانى را هم کیسه و هم دست بازارى هاى ظاهرالصلاح زالو صفت نشان مى دهد و در لابه لاى روایت ها از فضاى سیاسى جامعه طرح هایى مى دهد که از شعله ور شدن قیام جنگل ملتهب است. او با دستمایه قراردادن خاطره هاى کودکى، خطوطى از خرده فرهنگ شمالى - از آداب و سنن اجتماعى و خانوادگى - را برجسته مى کند اما در روایت نهضت جنگل به دلیل تعلقات و تعصبات حزبى، تاریخ را به نفع ایدئولوژى مصادره کرده و تصویرى وارونه از شخصیت میرزا کوچک خان ارائه مى دهد. او با ساختن دوگانه ى موهومى به نام گروه جنگل و گروه انقلاب، رفقاى هم فکرش را گروه انقلاب گیلان مى خواند که احسان الله خان، خالوقربان و حیدر عمواوغلى سردمدار آن بوده، در مقابل اینان میرزا کوچک و یاران اش را به عنوان گروه جنگل قرار مى دهد. به آذین میرزا کوچک را قدرت طلب، سست پیمان و عهدشکن و فرارى از انقلاب مى خواند و آن سه رفیق را تا مرتبت رهبران پاکباخته و شهید یک انقلاب خونین برمى کشد که دوراندیشى و قاطعیت انقلابى شان با خیانت میرزا کوچک درهم شکسته شد: «.. نزدیک پل چمارسرا به گروهى تفنگدار برخوردند اینان سربازان کرد بودند که با میرزا به انقلاب پیوسته بودند و، پس از فرار او به جنگل، همچنان به انقلاب وفادار مانده بودند...» (دفتر رعیت / ص 112) (1)
(1297 شمسى) جنگلیان با انگلیسیان به مساعى اکثریت تاجر و زمین دارکمیته ى اتحاد اسلام، مى نویسد که کوچک خان با فروکاستن خود به یک یک تدارکاتچى اشغالگران انگلیسى، اعتبار خود را در بین توده ها از دست داد... ابراهیم اف براى ارائه تصویرى کامل از «خیانت» کوچک خان مدعى مى شود که رهبر جنگلیان در ماه هاى حساس و پایانى جنبش نه فقط با مشیرالدوله «لیبرال» در تماس بود (که کاملاً محتمل است»، بلکه همچنین با نخست وزیر قوام نیز، که جنبش را نابود کرد تماس داشت... ابراهیم اف شکست جنبش را به خصلت خرده بورژوایى و بى ثبات کوچک خان که وى را به خیانت از پى خیانت رهنمون ساخت، و دسیسه هاى دشمنان جنبش، نسبت مى دهد - نه خطاهاى حزب کمونیست یا متحدانش...» (2) رمان «کوچک جنگلى» نوشته ى امیرحسین فردى (1380) هشتاد سال پس از نهضت جنگل منتشر مى شود؛ پنجاه سال پس از «دختر رعیت». روایت فردى در این رمان از تاریخ روایتى است نزدیک تر به واقعیت نهضت جنگل. حوادث رمان در فضاى رئال شکل مى گیرند و نویسنده با آفرینش شخصیت هاى غیرتاریخى چون کدخدا، مناف، مونس و نریمان در پى بسط داستان و افزودن بر جذابیت آن است. در میان این آدم ها فریمان شخصیتى پررنگ تر دارد. پسر کدخداست. پهلوان است و محبوب. از پدرش دل خوشى ندارد. براى جذب شدن به بلشویک ها (کمونیست ها) زمینه دارد:
«نریمان شکسته و خرد شده بود. از نگاه مردم، گریزان بود.
از شدت شرم و خجالت، دلش مى خواست زمین دهان باز مى کرد و او را مى بلعید تا دیگر روى زمین نباشد و اهالى صنوبرسرا به او نخندند. پدرش حرمت او را نگه نداشته بود. جلوى آن همه جمعیت، چنان سیلى محکمى به گونه اش نواخته بود که صداى آن تا سر دیگر صنوبر سرا رفته بود. نریمان صنوبر سرایى، پسر کداخدا، براى خودش اسم و رسمى دست و پا کرده بود؛ پهلوان بود؛ خوش اخلاق و خوش قلب بود. شاید به همین خاطر تبلیغاتچى هاى بلشویک محلى اول به سراغ او آمدند وقاپش را دزدیدند. براى اینکه او نریمان بود، نه یک جوان معمول...» (3)
نثر فردى در این رمان نثرى است روان با توصیف هایى زنده و ملموس که عطف به فضاى رئالیستى کار - به عهد - از اغراق هاى شاعرانه فاصله مى گیرد. «کوچک جنگلى - در سى و پنج فصل نوشته شده، کوتاه بودن فصل ها به خوانش متن ضربآهنگى دور از اطناب و ملال مى دهد. در ترتیب و تدوین فصول از روند تداوم خطى حوادث تخطى شده تا داستان کششى دو چندان یابد. روایت فصل به فصل میان شخصیت هاى داستانى یعنى مناف و نریمان و مونس و شخصیت هاى واقعى جا به جا مى شود، با داستانى فرعى یعنى عشق نریمان و موس - دختر مناف - به پیش مى رود، دو داستان تاریخى و خیالى با هم تداخل مى کنند و در پایان فرجامى غمبار مى یابند:
«مونس به تنهایى عادت کرده بود. با تنهایى همدم شده بود... بعد از مرگ مناف... کمتر از خانه بیرون مى رفت... یک روز غروب و بعد از چند ساعت حرف زدن، وقتى نجمه مى خواست از خانه مناف برود، بى اختیار به مونس گفت: «مونس، توهم پاشو برویم خانه ما، من هم مثل تو تنهایم. از وقتى که نریمان رفته، جز تو دلم نمى خواهد با کسى حرف بزنم.
مونس سرخ شد و سرش را پایین انداخت... ته دلش راضى بود برود، اما قبول نکرد. ص 209
اکنون از زاویه هایى دیگر به رمان «کوچک جنگلى» نظر مى کنیم. این رمان را از چند جهت مى توان با «دختر رعیت» مقایسه کرد؛ اول در سبک و لحن، کوچک جنگلى همانند آن دیگر، رمانى - محلى تاریخى است. هر دو به شیوه ى رئالیستى نوشته شده اند. حتى در تحلیل هاى طبقاتى مشابهت هایى دارند. هر دو با آفریدن شخصیت هاى داستانى و تعقیب رخدادهایى که بر آنان مى گذرد، آنان را در نهضت جنگل شرکت مى دهند و از لا به لاى روابط و کنش هاى آنان پرده هایى از آن نهضت خونین را گزارش مى کنند؛ از دریچه ى چشم شخصیت هاى غیرتاریخى.
به رغم چند دهه فاصله ى نوشتارى، نثر کوچک جنگلى لحنى همگون با دختر رعیت دارد. دختر رعیت شمالى تر است و ضربآهنگى سریع تر دارد. آشنایى ژرف نویسنده با آداب، سنن، جغرافیاى وقوع داستان در فضاسازى، توصیف ها و حتى دیالوگ ها (تکیه کلام ها و خوش کلامى هاوگوشه ها و کنایه ها) اصالت بیش ترى دارد. واقعى تر و ملموس تر مى نماید. اما کوچک جنگلى از آشنایى با فرهنگ، تاریخ و جغرافیاى داستان نشان چندانى ندارد و در اندازه هاى توصیف توریستى و طبق معمول از گیلان متوقف مى شود. بخش مهمى از وقایع داستان در روستایى ناشناس به نام «صنوبرسرا» مى گذرد. و جغرافیاى واقعى نهضت جنگل را مغفول مى گذارد؛ رشت، انزلى و یک دوبار یادى از کسماء و دیگر هیچ....
رمان تاریخى وقتى در چارچوب رئالیسم نوشته مى شود، در حقیقت معیارهاى نقد و ارزیابى خود را نیز همانند هر اثر دیگرى باز مى شناساند. این درست که رمان تاریخى رمان است و تاریخ نیست، باید به الزامات رمان و تخیل هنرى وفادار باشد، اما شخصیت ها، وقایع و مکان هاى داستانى و غیرتاریخى در چنین رمانى تا آنجا ارزش دارند که به پررنگ کردن خطوط تاریخى و برجسته کردن چهره ى شخصیت هاى تاریخى و افزودن بر جذابیت، زیبایى و کششِ اصل ماجرا به کار آیند. استفاده به جااز اوصاف اقلیمى نهضت و عناصر فرهنگ بومى براى رنگ آمیزى داستان و فضاسازى در راستاى منطق رئالیستى امرى است ضرورى، که بى شک از الزامات رمان تاریخى است. از نثر که بگذریم، مشابهت مهم تر این دو اثر، در التزام عقیدتى هر دو رمان است، البته به دو خاستگاه متفاوت ایدئولوژیک، که در واقع فرق فارقِ آن دو نیز از همین ناحیه برمى خیزد. با تاکید براین نکته که آنچه در این جا مورد تامل است، تعهد و التزام رمان است نه رمان نویس و مقصود آن است که تحمیل باورها و التزام ها بر فضاسازى داستان، شکلى باورناپذیر یابد وگرنه بى تردید هر نویسنده در اندرون ذات و لایه هاى نهان روح خود باورها و گرایش هایى دارد و هرگونه بنویسد، خواه ناخواه، این باورها در نوشته اش رسوب مى کند. هنر نویسنده این است که باورها و گرایش هایش را درونى اثر کند و به هنرى ترین شکل از عهده ى پرداخت آن برآید.
در برش هاى نقل شده از دختر رعیت دیدیم که بنابر التزام عقیدتى و سیاسى نویسنده به اردوگاه سوسیالیستى با تحریف تاریخى به نفع اردوگاه ایدئولوژیک شخصیتى وارونه از میرزا کوچک خان تصویرى شود. بخوانیم:
«مهمان میرزا کوچک خان و رهبران انقلاب عهد و پیمان بسته شد... میرزا صدر کمیته انقلاب معرفى شد... میرزا هواى ریاست مستقل به سرداشت. شاید هم هنوز با پاره اى از دسته بندى هاى سیاسى تهران مربوط بود و از آنجا اغوا مى شد. به هر حال، تسبیح در دست او به صورت هواسنج سیاسى درآمده بود. او در هر کارى به استخاره مى پرداخت و به این بهانه در راه اجراى تصمیم هاى کمیته انقلاب مانع مى تراشید. اگر هم در جلسه اى با مخالفت جدى روبرو مى گشت، به اعتراض برمى خاست و باز با هزار خواهش و ناز مى نشست. خودخواهى و نزدیک بینى او از پیشرفت کارها مى کاست. اما، کم و بیش، در میان همکاران نزدیک میرزا گرایش به سوى عقاید نو دیده مى شد. جریان کارها به نحوى بود که ممکن بود به زودى میرزا وجهه خود را از دست بدهد و تنها بماند. از این رو میرزا، براى آن که خود از کاروان باز نماند، خواست تا راه ببندد. به بهانه سرکوب یا غیان طالش و خلخال، از راه پسیخان و فومن سرباز و مهمات به جنگل فرستاد و خود نیز شبانه بدان سوگریخت. میرزا از آن سوى آب پسیخان، و نیروى دولتى از راه منجیل، براى خاموش کردن انقلاب زمینه مى چیدند...» دختر رعیت. ص 113
این همه صفات رذیله با بددلى هر چه تمام تر و برخلاف واقعیت نثار یکى ازپاک نهادترین فرزندان ایران زمین شود تا انتقام اردوگاه ایدئولوژیک از کوچک خان بزرگ گرفته شود به تقاص آن که آن دلاور مؤمن و صادق خیانت اجنبى ها به ایران و اسلام را برنمى تابید. در چند جاى دیگر نیز صفاتى هم تراز با رذایلى از این دست سخاوتمندانه نثار میرزا و یاران اش مى شود. رمان کوچک جنگلى گرچه از این آفت یعنى تحریف تاریخ و تحریف شخصیت ها مبراست، در ضدیت با رفقاى بلشویک راه افراط مى پیماید. خیانت رفقا و سعى وافر آنان در بیراهه کشاندن نهضت ملى و مردمى و اسلامى جنگل به سمت و سوى جنبشى وابسته به همسایه ى سرخ امرى انکارناشنى است اما واقعیت این است که آنان - به رغم خصلت هاى منفى و فرجام سیاه شان - در پیوند با نهضت به خصوص در بُعد نظامى منشا خدماتى نیز بوده اند و پذیرش آنان از سوى سردار جنگل بى مقدمه و اتفاقى نبوده و ناظربه کاستى ها و نیازهاى درون جنبش و توانایى ها و تجربیات آنان بوده است.
به علاوه منطق داستان و رمان حکم مى کند که نویسنده با حرکت در لایه هاى خاکسترى آدم ها، داستان اش را باورپذیر کند. به علاوه حتى اگر معیارهاى نقد هنرى را نیز به کنار نهیم، چنین رسم و راهى در شخصیت پردازى با انصاف و صداقت مسلمانى و انسان شناسى دینى سنخیت بیش ترى دارد.
اگر اثر به آذین از سوسیالیزه کردن داستانى رنج مى برد، اسلامیزه کردنِ گهگاه به رمان کوچک جنگلى آسیب رسانده است. از باب نمونه مى توان به فصل سیزدهم رمان اشاره کرد که در جریان بازدید میرزا از میدان مشق، گائوک آلمانى تسبیح میرزا را در دست مى گیرد و به اصرار از او مى خواهد که اذکار تسبیح را برایش معنا کند:
«میرزا آهسته گفت: «عجب گیرى کردیم ها!»
گائوک به تسبیح اشاره کرد و پرسید: «میرزا وقتى این دانه ها را این جورى این جورى مى کنید، زیر لب چه مى گویید؟»
- چطور؟ نکند مى خواهى مسلمان بشوى؟
- به من هم یاد بده، میرزا! دوست دارم زیر لب از آن حرف ها بزنم. وقتى تسبیح مى گردانى، چه مى گویى؟
- هیچى؛ مى گویم: «الله اکبر، الحمدلله، سبحان الله» فهمیدى؟
این کارها را برو از کشیشان بپرس! من به ریزه کارى هاى دین شما وارد نیستم.
گائوک دست بردار نبود.
... میرزا برگشت، به طرف گائوک آمد و دست روى شانه او گذاشت. مى خواست راجع به میدان مشق چیزى به او بگوید. اما احساس کرد که شانه گائوک زیر دستش مى لرزد. با تعجب خم شد و به صورت او نگاه کرد. دید گائوک زیر لب ذکر مى گوید...» کوچک جنگلى، ص 77
باز به فصل بیست و ششم اشاره مى کنیم که در آن مناف به دست سربازان احسان الله خان کشته مى شود. تصنع در پرداخت حادثه و دیالوگ ها در مواجهه با مناف مشهود است.
«صداى اذان مناف همه را متوجه او کرد. مردم مى دانستند که او طبق عادت همیشگى اش عمل مى کند. اما ناگهان یکى از آن میان با هیجان فریاد کشید: رفقا، نخندید! این یک توطئه است. این صداى ارتجاع است که مى خواهد اتحاد ما را به هم بزند. دریده باد گلوى ارتجاع!» و دیگرى فریاد زد: «جویده باد خرخره ارتجاع!»
- خاموش باد صداى ارتجاع
... هرکس از راه مى رسید، با تفنگ یا با لگد، ضربه اى به مناف مى زد و مى رفت. مناف سرش را میان بازوهایش پنهان کرد. یکى فریاد کشید.
«باید اعدامش کرد!»
و دیگران، که گویا کلید معما را پیدا کرده بودند، با وى همصدا شدند.
- درود بر تو، رفیق! اعدام کنیم!
- ارتجاع را به دار بیاویزیم!
- سرمایه دارها را به دریا بریزیم!ص 168
از زاویه اى دیگر نیز به این رمان نظر مى کنیم؛ در مقایسه با سریال کوچک جنگلى (به کارگردانى بهروز افخمى)، کارى به این نداریم که آیا افخمى وارث فیلمنامه ى دکوپاژ شده ى ناصر تقوایى است که در کنار فیلمسازى دستى توانا در قصه نویسى دارد، یا آن که فیلمنامه ى سریال را خود ساخته و پرداخته است؟
شباهت هاى آن سریال و این رمان نیز جالب توجه است؛ فصول آغازین و واپسین هر دو یکى است، روند حوادث و نوع شخصیت پردازى و حتى دیدگاه و جهت گیرى فکرى و سیاسى هر دو یکى است.
توصیف هاى مقدماتى هر فصل رمان که ر حکم ورودیه و مدخلِ فصل هاست، در ارتباط با شخصیت هاى تاریخى نهضت همانندى بسیار دارد. بخشى از نقایص سریال از جمله عدم اتکا بر تحقیق مبسوط، عدم پرداخت دقیق شخصیت سردار جنگل، تاثیرپذیرى از اقوال سست ونامستند از جمله تردیدهاى متناوب میرزا در جریان مبارزه و عدم آشنایى با جغرافیاى نهضت و فرهنگ گیلان درباره ى این رمان نیز صادق است.
مثلاً مى توان به ساختن ماجرایى براى انصراف ذهنى و روحى میرزا کوچک خان از ادامه ى مبارزه در این کتاب و آن فیلم توجه کرد؛ در سریال کوچک جنگلى وقتى میرزا در یکى از روزهاى سرد و بحرانى جنبش بر تپه هاى ماسوله قدم مى زند، با پیرمردى روستایى؛ تکیده و نحیف مواجه مى شود که میرزا را به خاطر مبارزه و کشته شدن مردم به باد ملامت مى گیرد. در این رمان نیز در موج سرما و خستگى و گرسنگى در دره اى مه زده در حوالى یک روستا این نقش بر عهده ى زنى روستایى نهاده شده که دست دخترک سه چهارساله اى را گرفته و او را به دنبال خود مى کشد:
«زن سیلى محکمى به صورت او دخترک نواخت و بر سرش داد کشید: «آى مرگ!»
و دوباره رو به تازه واردان برگرداند.
- گفتم کدامتان میرزا کوچک هستید!
این بار میرزا با ملایمت گفت: «میرزا کوچک من هستم، خواهر. چه مى خواهى؟
زن وقتى میرزا را شناخت، نگاه کینه جویانه اى توام با بیزارى به او انداخت.
سپس دست دختر را محکم کشید و او را جلوى پاى میرزا پرت کرد.
- بیا! خودت جوابش را بده! من دیگر خسته شدم.
بعد از مدتى خاک بر سرپاشیدن بلند شد و رو به روى میرزا ایستاد.
- بس نیست دیگر؟ سیر نشدى از این همه خون؟ کى مى خواهى دست از سر ما بردارى؟ چرا نمى گذارى با بدبختى هاى خودمان بسوزیم و بسازیم؟ ما نه تو را مى خواهیم، نه بلشویک ها را مى خواهیم. نه شاه و قزاق هایش را مى خواهیم. هیچ کدامتان را نمى خواهیم. فقط راحتمان بگذارید... !ص 217
واکنش میرزا در سریال به اعتراض دردناک پیرمرد تردید است و به اندیشه رفتن، اما در رمان همین اعتراض کار را تمام مى کند و میرزا دگرگون مى شود:
«.. میرزا با سرعت از جا بلند شد. همه ساکت بودند. میرزا لبخندى زد و سکوت را شکست.
- همه شنیدید که آن زن چه گفت: اگر ما براى آزاى و سعادت این مردم مبارزه مى کنیم، حرف آنها همین است که از زبان این زن بیوه شنیدید. خسته شده اند دیگر!
یکى از مجاهدان که روى اسب نشسته بود و گردن حیوان را نوازش مى کرد، گفت: «سردار، حرف هایت بوى ناامیدى مى دهد. درست فهمیدم؟ ص 219
گفتگویى در مى گیرد و در نهایت گفت وگو، میرزا به اینجا مى رسد که فقط یک راه حل مى ماند:
«... و آن راه این است که همین جا از یکدیگر جدا بشویم و هرکس به دنبال سرنوشت خود برود.... ص 221
فیلمنامه سریال کوچک جنگلى در مجموع روندى منطقى تر و باورپذیرتر داشت. و به معرفى شخصیت هاى پیرامون میرزا از جمله دکتر حشمت، حاج احمد کسمایى و عقبه ى تشکیلاتى نهضت جنگل وهیات اتحاد اسلام عنایت بیش ترى داشت. درنگ داستان سریال بر چهره ى میرزا سبب آن نشده بود که آدم هاى اطراف او آن قدر کم رنگ و سایه وار شوند که تقریباً حضور و ظهورى نداشته باشند و به چشم نیایند. تنها شخصیت خاکسترى رمان - چنان که اشاره شد - نریمان پسر کدخداست که بخشى از داستان رمان را نیز کنش هاى متقابل اوبه دختر مورد علاقه اش یعنى مونس پیش مى برد؛ نریمانى که به روایت رمان از سر دهن کجى به کدخدا ابتدا بلشویک مى شود و در روند داستان متحول مى شود و به یاران میرزا مى پیوندد؛ در راهى ناتمام و عشقى بى فرجام.
پانوشت ها:
1. دختر رعیت، م. ا. به آذین، تهران، دنیاى نو، بهار 84.
2. میلاد زخم، دکتر خسروشاکرى، ترجمه شهریار خواجیان، تهران، اختران، 1386، ص 462.
3. کوچک جنگلى، امیرحسین فردى، تهران، قدیانى، 1380، ص 193. 


هفته نامه پگاه حوزه،شماره 268، آذر ماه 1388