17 اسفند 1404

روایتی از لحظات حساس ارتحال امام خمینی

استنکاف آیت‌الله خامنه‌ای در برابر اصرار حاج احمدآقا


استنکاف آیت‌الله خامنه‌ای در برابر اصرار حاج احمدآقاعکس حاج حسین سلیمانی در کنار رهبر شهید در سال ۱۳۶۸

یکی از نمادهای تقوا، مقام گریزی است. در خاطرات افراد مختلفی درباره استنکاف رهبر شهید، امام خامنه‌ای از پذیرش مقام رهبری سخن گفته شده است.[1] از میان آنها، خاطرات حاج حسین سلیمانی از محافظان حضرت امام حاوی برخی نکات تازه است.
آنچه در ادامه می‌آید فرازی از کتاب «خاطرات حاج حسین سلیمانی» است که در صفحات ۱۰۶ تا ۱۰۸ درج شده است:

آیت الله مشکینی و آیت الله مهدوی کنی و آقای هاشمی رفسنجانی و تنی چند از بلندپایگان نظام در آن مقطع، مشغول بازنگری قانون اساسی و تهیه متمم برای آن بودند و همان روز جلسه داشتند.

به خاطر دارم وقتی حال امام بحرانی و فوتشان قطعی شد، از همان دفتر امام به اعضای شورای بازنگری قانون اساسی زنگ زدند که جلسه‌شان را منحل کنند و خودشان را به جماران برسانند.وقتی آقایان به جماران رسیدند، یکی دو ساعت از مغرب و عشاء گذشته بود. در این حال حاج احمد آقا، آقای هاشمی و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به اتاقی در کنار بیمارستان محل بستری شدن امام رفتند. حاج احمد آقا به من گفتند که تو هم بیا!

در اتاق مزبور، دو صندلی بود و یک صندلی کم بود. مرحوم احمد آقا به من گفت:«یک صندلی بردار و بیا!» صندلی را آوردم و سه بزرگوار بر روی آن نشستند و بنده هم ایستاده بودم. لحظاتی بود که آقایان اطباء، فوت امام را قطعی کرده و گفته بودند که امیدی به نجات امام نیست؛ مگر اینکه خدا فرجی عنایت کند. آقایان رسماً وارد این بحث شدند که بعد از امام چه باید کرد؟ حاج احمد آقا رو کرد به آقای خامنه‌ای و گفت:«ببینید آقای خامنه‌ای! ما که نمی‌توانیم انقلابمان را به دست نامحرمان بد‌هیم. حالا هم حضرت امام دارند رحلت می‌کنند و ما نمی‌توانیم بعد از این همه تلاش و کوشش، انقلابمان را که خود امام بنیانگذار آن بوده‌اند، به راحتی از دست بدهیم. شما هم خودتان می‌دانید که حضرت امام روی شما برای رهبری نظر داشتند و به صراحت هم به من و هم به خود شما چند بار این مطلب را فرمودند. ما جز شما کسی را برای رهبری این جامعه نداریم. باید به نظر امام عمل شود».

در این حال آقای خامنه‌ای جابه‌جا شدند و گفتند:«خیر، خیر! من قبول نمی‌کنم. شما این حرف را نزنید. این مسئولیت سنگین است. این فرمایش را نکنید. من از عهده این مسئولیت برنمی‌آیم و قبول نمی‌کنم».حاج احمد آقا اصرار کردند که شما باید قبول کنید و خبرگان هم رأی خواهند داد.

بعد از این صحبت رو کردند به بنده و گفتند:«بروید به اعضای مجلس خبرگان بگویید به اینجا بیایند».در واقع تعدادی از اعضای مجلس خبرگان در شورای بازنگری قانون اساسی هم بودند و به جماران آمده بودند. اعضای شورای نگهبان هم حضور داشتند و در اتاق انتظار، مشغول رؤیت مراحل معالجات امام از طریق دوربین مداربسته بودند. و بعضی مسئولین لشکری و کشوری که در حیاط بیمارستان حضور داشتند. بنده خدمت حضرات آیات: خلخالی، خزعلی، محمدی گیلانی، جنتی، امامی کاشانی، مهدوی کنی، مؤمن و طاهری خرم‌آبادی و... رفتم و آنان را برای شرکت در جلسه‌ا‌ی با حضور حاج احمد آقا و آقایان خامنه‌ای و هاشمی و موسوی اردبیلی دعوت کردم.

جلسه مزبور ترتیب یافت که البته بنده دیگر در آن حضور نداشتم و به داخل بیمارستان و به بالین حضرت امام رفتم. حس درونی من این بود که تشکیل جلسه‌ی مزبور ضروری نیست و امام از میان نخواهند رفت. تصور می‌کردم انقلاب ما قائم به شخص امام است و از این رو حضرت حق برای حفظ اسلام و نظام، امام را حفظ خواهد کرد. ولی بعداً دانستم که مصلحت بالاتری در کار بوده است.

 


[1] خود ایشان نیز در روزهای نزدیک به ارتحال امام چنین گفته‌اند: «البته در آن ساعات بسیار حساسی که سخت‌ترین ساعات عمرمان را گذراندیم و خدا می‌داند که در آن شب شنبه و صبح شنبه چه بر ما گذشت، برادرها از روی مسئولیت و احساس وظیفه، با فشردگی تمام، فکر و تلاش می‌کردند که چگونه قضایا را جمع‌وجور کنند. مکرر از من به عنوان عضو شورای رهبری اسم می‌آوردند، که البته در ذهن خودم آن را رد می‌کردم؛ اگرچه به نحو یک احتمال برایم مطرح می‌شد که شاید واقعاً این مسئولیت را به من متوجه کنند. در همان موقع به خدا پناه بردم و روز شنبه قبل از تشکیل مجلس خبرگان، با تضرع و توجه و التماس، به خدای متعال عرض کردم: پروردگارا! تو که مدبر و مقدر امور هستی، چون ممکن است به عنوان عضوی از مجموعهٔ شورای رهبری، این مسئولیت متوجه من شود، خواهش می‌کنم اگر این کار ممکن است اندکی برای دین و آخرت من زیان داشته باشد، طوری ترتیب کار را بده که چنین وضعیتی پیش نیاید. واقعاً از ته دل می‌خواستم که این مسئولیت متوجه من نشود. بالاخره در مجلس خبرگان بحث‌هایی پیش آمد و حرف‌هایی زده شد که نهایتاً به این انتخاب منتهی شد. در همان مجلس، کوشش و تلاش و استدلال و بحث کردم، تا این کار انجام نگیرد؛ ولی انجام گرفت و این مرحله گذشت. من همین الان خودم را یک طلبهٔ معمولی و بدون برجستگی و امتیازی خاص می‌دانم؛ نه فقط برای این شغل باعظمت و مسئولیت بزرگ، بلکه - همان‌طور که صادقانه گفتم - برای مسئولیت‌های به مراتب کوچکتر از آن، مثل ریاست جمهوری و کارهای دیگری که در طول این ده سال داشتم. اما حالا که این بار را روی دوش من گذاشتند، با قوّت خواهم گرفت؛ آن‌چنان که خدای متعال به پیامبرانش توصیه فرمود: «خُذْهَا بِقُوَّةٍ». برای این مسئولیت، از خدا استمداد کردم و باز هم استمداد می‌کنم و هر لحظه و هر آن، در حال استمداد از پروردگار هستم، تا بتوانم این مسئولیت را در حد وسع خودم - که تکلیف هم بیش از وسع نیست - با قدرت و قوّت و حفظ شأن والای این مقام، حفظ کنم و انجام بدهم. این تکلیف من است، که امیدوارم ان‌شاءاللَّه مشمول لطف و ترحم الهی و دعای ولی‌عصر (عج) و مؤمنین صالح باشم.» (بیانات در دیدار ائمّهٔ جمعهٔ سراسر کشور، ۱۲ / ۴ / ۱۳۶۸)