03 آبان 1402

«راهبرد پیرامونی صهیونیسم» و تحوّلات داخلی ایران در دوران قاجار


محمدتقی تقی‌پور

«راهبرد پیرامونی صهیونیسم» و تحوّلات داخلی ایران در دوران قاجار

تحوّلات جهانی در قرن نوزدهم و بیستم، در ایران، پیامدها و آثار خاص خود را به همراه داشت. برای نمونه، جنگ کریمه، میان عثمانی و روسیه، یکی از رویدادهای مهم در اواسط قرن نوزدهم بود که بعضی مورّخان آن را سرآغاز توطئه‌ای در مسیر تأسیس دولت یهودی در فلسطین ارزیابی کرده‌اند. زیرا، جنگ به بهانه سهم‌خواهی فرانسه و روسیه بر سر نظارت بر کلیساهای فلسطین و حتی قیمومت بر مسیحیان آن سرزمین بود. در جنگ کریمه، انگلستان و فرانسه که هر دو تحت سیطره اقتصادی و مالی خاندان‌های زرسالار یهودی بودند، به نفع امپراتوری عثمانی با روسیه وارد جنگ شدند. در این جنگ، روسیه شکست خورد و امپراتوری عثمانی پیروز شد. این ظاهر و شکل جنگ کریمه بود که تاریخ رسمی جهان از آن روایت کرده است.

اما واقعیت جنگ کریمه فراتر از آن چیزی است که تاریخ رسمی جهان حکایت کرده است. ده‌ها هزار انگلیسی، فرانسوی، روسی و عثمانی قربانی این جنگ گردیدند و خونشان بر زمین ریخته شد. فرانسه و انگلیس میلیون‌ها فرانک و پوند خسارت متحمل شدند. مخارج نظامی جنگ تمامی طرفین درگیر را گرفتار بدهی مالی نمود؛ به طوری که برای کاهش مشکلات خود ناچار به دریافت وام از دیگران شدند. نه فقط عثمانی و روسیه، بلکه فرانسه و انگلیس نیز در نتیجه این جنگ بدهکار شدند. همه اینها وام‌دار غارتگران بین‌المللی اروپا یعنی سلاطین یهودی پول شدند. اقتدار امپراتوری روسیه به عنوان نیروی قدرتمند و برتر اروپای آن دوران، بعد از جنگ کریمه رو به تنزل نهاد. ساختار سیاسی و اداری روسیه دچار از هم گیسختگی شد و در کنار افزایش قروض و بدهی مالی، الکساندر دوم که جانشین نیکلای اول شده بود، با پذیرش شرایط و مطالبات متفقین، دوران افول قدرت روسیه را رقم زد.

امپراتوری عثمانی اگر چه در این جنگ به ظاهر پیروز از آب درآمده بود، اما به دلیل برخورداری از حمایت سیاسی و نظامی فرانسه و انگلستان، به طرز روزافزون مدیون و وام‌دار آنها شد. صرف نظر از بدهی‌های سیاسی و مالی سلطان عبدالمجید، امپراتوری عثمانی دچار تغییرات و تحولات ساختاری و اداری موردنظر انگلیسی‌ها یعنی همان عوامل ماسونی-یهودی ذی‌نفوذ گردید. انگلستان به دلیل موقعیت و شرایط جدیدی که در امپراتوری عثمانی به دست آورده بود، تلاش جدی و همه‌جانبه‌ای را در روی کار آوردن روشنفکران و اشخاصی در این امپراتوری کرد که وابستگی آنها به انگلیس و کانون‌های دسیسه‌گر یهودی-ماسونی قطعی و بعضاً بدیهی بود. تغییرات و تحولات موجود در ساختار سیاسی و قدرت امپراتوری عثمانی اگر چه از سوی انگلیسی‌ها صورت می‌گرفت، اما ماهیت و راهبردی کاملاً یهودی و ماسونی داشت. به بیانی دیگر تمامی حوادث پس از جنگ کریمه در جهان و به خصوص منطقه، بر محور زمینه‌سازی برای تحقق آرمان برپایی دولت یهودی می‌چرخید.

واقعیت‌های پس پرده تاریخ گواهی می‌دهد که این رویداد بزرگ تاریخی، محصول توطئه‌های سهمگین از سوی کانون‌های فتنه‌گر به رهبری خانواده‌های ثروتمند یهودی مستقر در انگلستان و فرانسه و به ویژه خاندان یهودی روچیلد بود. جنگ، تدارک و پشتیبانی و سرانجام بهره‌برداری از آن، تماماً تحت مدیریت یهودیان بود. آنها صدها میلیون پوند و فرانک هزینه کردند و یا بعدها به صورت وام‌های با بهره‌های کمرشکن به همه طرف‌های درگیر جنگ پرداخت کردند تا نه فقط آنها را بیش از پیش وابسته و وام‌دار خود نگه دارند، بلکه آنها را در دام چاله‌های بزرگتری فرو غلتانند. همین‌طور هم شد؛ جنگ کریمه را باید سرآغاز انحطاط و تنزل اقتدار امپراتوری عثمانی و وابستگی آن به کانون‌های توطئه‌گر یهودی و فراماسونری مستقر در انگلیس دانست که سرانجام در رویداد توطئه‌آمیز دیگری یعنی جنگ جهانی اول به فروپاشی آن منجر شد.

همه این حوادث در مناطق پیرامونی، تأثیر و تبعات اقتصادی، سیاسی و بلکه روانی، به خصوص بر روی دولتمردان وقت داشت که کشور ایران نیز از آن به دور نماند. قتل میرزاتقی‌خان امیرکبیر توسط ناصرالدین شاه قاجار و تحت دسیسه برخی اشخاص ذی‌نفوذ از جمله مهدعلیا مادر شاه از جمله حوادث تلخ و تکان‌دهنده آن دوران است. این رویداد، آنگاه اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که بدانیم هم ناصرالدین شاه تحت نفوذ اسرارآمیز پزشک یهودی خود یعقوب ادوارد پولاک و پس از او دکتر ژوزف دزیره تولوزان بود و هم مهدعلیا تحت تأثیر حکیم یحزقل معروف به «حق نظر» طبیب یهودی مخصوص و مورد علاقه خود قرار داشت. حضور و نفوذ حکیم یحزقل در دربار قاجار، چه زمان محمدشاه و چه ناصرالدین شاه آن چنان بود که محافل یهودی از او به عنوان مُردخای دربار قاجار یاد کرده و او را معادل مُردخای در دربار خشایارشا دانسته‌اند.

با روی کار آمدن میرزاتقی‌خان امیرکبیر به عنوان صدراعظم ناصرالدین شاه، در فاصله‌ای بسیار کوتاه، تحولات اصلاحی بسیار اساسی و عمده در حوزه امنیت سیاسی و اجتماعی ایران صورت پذیرفت. این اصلاحات و تحولات در حوزه‌های نظامی، صنایع، چاپارخانه، آموزشی... نیز بسیار جدی و چشمگیر بود که تأسیس مدرسه دارالفنون سرآمد آنها بود. برای نمونه تدابیر و اقدامات منحصر به فرد در زمینه بهداشت و مبارزه با بیماری‌های مسری از طریق آبله‌کوبی و... در دوران او، آن‌چنان قابل توجه بود که بعضی از اروپاییان را در همان زمان به اعتراف و تحسین واداشته بود.

امیرکبیر توانسته بود فتنه ماسونی-صهیونی باب را خاموش سازد؛ فتنه و توطئه‌ای که عوامل و محافل یهودی برای برهم زدن ثبات سیاسی، ساختار اجتماعی و هویت فرهنگی مردم ایران طراحی کرده و حتی بسیاری را تحت تأثیر قرار داده بودند. این تدابیر و اقدامات امیرکبیر در ایران، با برنامه‌ای که از طریق قدرت‌های جهانی و تحت دسیسه همان کانون‌های یهودی طراحی و پیاده می‌شد، کاملاً ناسازگار بود. هوشمندی امیرکبیر در سامان‌دهی امور داخلی از یک سو و خنثی‌کردن توطئه‌های فتنه‌انگیز دشمنان از سوی دیگر، او را بسیار برجسته و مغضوب غرب کرده بود؛ آن‌چنان که م. واتسون، تاریخ‌نگار معروف انگلیسی به صراحت اعتراف کرده که امیرکبیر در میان همه رجال مشرق زمین مقام بی‌نظیری داشت. همه اینها دلیل محکمی بود تا او از سر راه برداشته شود. این چنین بود که با برنامه ریزی و طراحی کانون‌های صهیونی و لژهای ماسونی و عوامل و ایادی داخلی آنها و به دستور ناصرالدین شاه قاجار، امیرکبیر در حمام فین کاشان به قتل رسید.

با حذف امیرکبیر از صحنه قدرت و سیاست ایران، میرزا آقاخان نوری به جای او صدراعظم ایران شد. در دوران او نه فقط حضور و نفوذ بیگانگان در سیاست‌گذاری و برنامه‌ریزی کشور افزایش یافت، بلکه شیرازه امنیتی که امیرکبیر برپا و برقرار ساخته بود از هم گسست و اوضاع مملکت دچار بی نظمی و هرج و مرج گردید. عوامل یهودی و بیگانه و عناصر وابسته انگلیسی، ماسونی و صهیونی در این زمان برای تضعیف ایران، علاوه بر ایجاد فتنه و نیز دامن‌زدن به هرج و مرج، به وسیله عوامل داخلی خود، از جمله میرزا آقاخان نوری و درباریان بی‌کفایت، زمینه جداسازی افغانستان از ایران را فراهم و سپس آن را عملی کردند.

بدون شک رویدادها و تحوّلات ایران آن دوران را نمی‌توان با سیر حوادث و رخدادهای مشابه در امپراتوری عثمانی بی‌ارتباط و یا اتفاقی دانست. نمایندگان اعزامی از سوی کانون‌های یهودی از یک سو و نمایندگان سفارتخانه‌های اروپایی مستقر در ایران از سوی دیگر، وضعیت داخلی ایران را کاملاً تحت نظر داشتند. علاوه بر این، مستنداتی وجود دارد که برخی رهبران و پیشوایان یهود ایران با سران و کانون‌های یهودی مستقر در اروپا ارتباط داشتند. مکاتبه رهبران یهودی همدان با موشه مونتفیوری در ماه مارس ۱۸۶۵م و نامه‌های ارسالی ملا ربی اسحق پیشوای یهودیان تهران به سازمان صهیونیستی «آلیانس اسرائیلیت اونیورسال» یعنی همان اتحادیه جهانی یهود، مستقر در فرانسه، در سال ۱۸۶۵ از این واقعیت حکایت می‌کند. مذاکرات و گفت‌وگوهای کمیته مرکزی آلیانس در جلسه ماه مه ۱۸۶۵، در خصوص اوضاع داخلی و مسائل مربوط به یهود ایران و تصمیم‌گیری اعضای کمیته جهت برپایی مراکز ویژه وابسته به آلیانس در ایران، همه نشان از برنامه‌های سازمان‌های صهیونی در ایران دارد. این کانون‌ها در همان دوران و به طور دقیق‌تر در سال ۱۸۶۲ در تتوان مراکش، در سال ۱۸۶۴ در طنجه مراکش، در سال ۱۸۶۵ در بغداد و در سال ۱۸۶۷ در آدرنه عثمانی موفق شده بود، شعبه‌های آلیانس یا اتحادیه جهانی یهود را که یک سازمان کاملاً صهیونیستی بود دایر کنند. بر این اساس آنها هم‌زمان در ایران نیز دست به تکاپوی جدی و گسترده زدند و در این راه از حمایت و پشتیبانی جدی سفارتخانه‌های انگلستان و فرانسه نیز برخوردار بودند. حتی نمایندگان سازمان یاد شده در قالب یک هیأت علمی انگلیسی به تهران اعزام شدند.

این تکاپو تا سفر اول ناصرالدین شاه به اروپا در سال ۱۸۷۳ به طور بی‌وقفه ادامه داشت. تا این که در سفر یادشده نمایندگان و رؤسای سازمان‌ها و کانون‌های ذی‌نفوذِ یهودی اروپا با شاه ایران ملاقات و مطالبات خود را که از جمله آنها ایجاد شعب مؤسسه صهیونیستی آلیانس در ایران بود به او اعلام کردند. شاه و میرزا حسین‌خان سپهسالار، صدراعظم، نیز ضمن اعلام موافقت، قول دادند که در تهران خواسته‌های آنها را دنبال و اجرا و عملی سازند. در زمان مظفرالدین شاه قاجار و حدوداً در سال ۱۸۹۸م مراکز وابسته به آلیانس در تهران و یکی پس از دیگری در نقاط مختلف ایران برپا شد تا اهداف و برنامه این تشکیلات صهیونیستی را در سرزمین ایران تعقیب و دنبال کند. این تکاپو تا زمان جنگ جهانی اول به طرز شگفت‌انگیز و خزنده در ایران استمرار و جریان داشت.

پس از جنگ جهانی اول با فروپاشی امپراتوری عثمانی از یک سو و سقوط تزاریسم و روی کار آمدن بلشویک‌ها در روسیه، زمینه‌های لازم برای تعقیب استراتژی ایجاد دولت یهودی در فلسطین بیش از پیش فراهم و آماده شد. سقوط امپراتوری تزار در روسیه و روی کار آمدن مارکسیست‌ها و تشکیل اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، بستری بسیار مساعد و مناسب برای صهیونیسم بود. از نظر رهبران صهیونیست، سرنگونی تزاریسم در روسیه یکی از بزرگترین رویدادهای تاریخ جهان بود که انگیزشی جدید به جنبش صهیونیستی اعطاء کرد. با روی کارآمدن بلشویک‌ها در پوشش انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، در سراسر اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی پرچم صهیونیسم به اهتزاز در آمد. شهرهای مختلف شوروی شاهد برپایی و برگزاری همایش‌ها، گردهمایی‌ها و کنفرانس‌هایی از رهبران یهودی بود که در تمام آنها قطعنامه‌های مشترک و واحدی مبنی بر ضرورت برپایی دولت یهودی در سرزمین فلسطین صادر می‌شد. قدرت یافتن کمونیسم در شوروی، نقطه عطفی در تاریخ صهیونیسم و در مسیر تحقق آرمان صهیونی و برپایی دولت صهیونی بود. این رویدادها در شرایطی به نفع آرمان‌های صهیونیستی رقم می‌خورد که بر اثر فروپاشی امپراتوری عثمانی، سرزمین فلسطین نیز از سوی ارتش انگلستان تحت فرماندهی یک ژنرال یهودی به نام «ژنرال آلنبی» اشغال شد.

هنوز جنگ جهانی اول خاتمه نیافته بود که در دوم نوامبر ۱۹۱۷م/۱۲۹۶ش اعلامیه معروف بالفور وزیر امورخارجه وقت انگلستان خطاب به روچیلد از سران خاندان یهودی روچیلد، مبنی بر اعلان موافقت حکومت بریتانیا با ایجاد کانون ملی یهود در سرزمین فلسطین صادر شد. به بهانه این اعلامیه، سران متفقین در کنفرانس سان ریمو در سال ۱۹۱۹م/۱۲۹۸ش، موافقت کردند که به منظور تسهیل و تسریع در اجرای اعلامیه بالفور، قیمومت فلسطین به بریتانیا واگذار شود. بر این اساس در سال ۱۹۲۲م/۱۳۰۱ش، جامعه -تازه تأسیس- اتفاق ملل، تحت کارگزاری برخی اشخاص ذی‌نفوذ یهودی و بر اساس سناریوی از پیش تهیه شده سازمان جهانی صهیونیسم، لایحه قیمومت فلسطین را تصویب و دولت انگلستان را به عنوان قیّم فلسطین به رسمیت شناخت. بر اساس متن این لایحه که از سوی تعدادی از صهیونیست‌های سرشناس تهیه و تدوین شده بود، حکومت انگلیس متعهد و موظف شده بود تا با اعزام کمیسر عالی به فلسطین، سرپرستی و اداره امور آن سرزمین را به دست گرفته و زمینه‌ها و شرایط لازم را برای برپایی کانون ملی یهود که در واقع همان دولت یهودی بود در آن سرزمین آماده و مهیا کند. و به این ترتیب، بر اساس تعامل و تبانی میان قدرت‌های جهانی وقت و سازمان جهانی صهیونیسم، دولت انگلستان «هربرت سموئیل» یهودی را که تا پیش از این وزیر کشور انگلستان بود، به عنوان نماینده و کمیسر عالی به سرزمین فلسطین اعزام کرد تا برنامه صهیونیستی تأسیس دولت یهودی در آن سرزمین را تعقیب و دنبال کند.

اشاره به این مستندات تاریخی از آن جهت ضرور بود که تحوّلات هم‌زمان داخل کشور ایران با آن تطبیق داده و ارزیابی شود. دقیقاً در همین مقطع تاریخی بود که کانون‌های جنگ‌سالار یهودیِ حاکم بر اروپا و آمریکا، ضروری دیدند که به موازات تحولات و تغییرات جهانی و منطقه‌ای در مسیر برپایی دولت یهودی در فلسطین، در سرزمین ایران دگرگونی‌هایی متناسب و هم‌سو و سازگار با راهبرد و برنامه یاد شده صورت پذیرد. بر همین اساس، هم‌زمان با رویدادهای یادشده، نهضت جنگل در ایران سرکوب و تارومار می‌شود و سپس زمینه‌ها برای کودتای یک مهره مناسب و نشان‌شده به نام رضاخان در سوم اسفند ۱۲۹۹ش/۱۹۲۱م فراهم می‌شود.

 

 

منبع: ایران و اسرائیل در دوران سلطنت پهلوی؛ محمدتقی تقی‌پور؛ مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی؛ صص ۴۷ تا ۵۴