08 بهمن 1404

ضدانقلاب استثنایی!

شاپور بختیار: افراد بدنام می‌توانند مخفیانه به من کمک کنند!


ضدانقلاب استثنایی!شاپور بختیار

متن زیر مقاله‌ای به قلم دکتر حسین ابوترابیان درباره فعالیت‌های وابستگان فراری رژیم پهلوی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران در مرداد و شهریور ۱۳۵۹ است، که عیناً از روزنامه اطلاعات مورخه ۲۷ شهریورماه ۱۳۵۹ آورده شده است. این افراد به رهبری شاپور بختیار، آخرین نخست‌وزیر رژیم پهلوی، و دست در دست رژیم بعث عراق به توطئه علیه جمهوری اسلامی مشغول بودند که در نهایت هم این توطئه‌ها به تشویق و تحریک رژیم صدام حسین برای تجاوز به خاک ایران اسلامی انجامید. حتی کار به جایی رسید که بختیار پس از یک ماه از آغاز جنگ تحمیلی در مصاحبه‌ای که در یکی از روزنامه‌های فرانسه چاپ شد فاش کرد که در ماه‌های گذشته چندین بار محرمانه به عراق سفر کرده و اعلام کرد که برای سرنگونی جمهوری اسلامی آماده است تا با رژیم صدام حسین همکاری کند و از هر دولتی که امکان داشته باشد کمک بگیرد.

خواندن این مقاله در حال حاضر که بازماندگان رژیم منحوس پهلوی هم‌چون گذشته با تمام توان خود به جنگ با انقلاب اسلامی و مردم ایران آمده‌اند، برای شناخت هرچه بیشتر روحیه و سوابق آنان ضروری به نظر می‌رسد:

روزنامه آمریکایی «آتلانتا کانستیتوشن» در شماره مورخه ۱۳ سپتامبر (۲۲ شهریور ۱۳۵۹) مقاله بسیار خواندنی و جالبی چاپ کرده که اطلاع از مفاد آن بر فرد فرد هر ایرانی باشرف و مؤمن به انقلاب اسلامی از واجبات است. به‌خصوص اینکه فردای چاپ این مطلب، با سرعت و عجله و هراس بی‌سابقه‌ای، تکذیب آن با قاطعیت هرچه تمام‌تر از چهار برنامه رادیویی پخش شد که عبارت بودند از: رادیو ایران(متعلق به شاپور بختیار که از بغداد پخش می‌شود)، رادیو صدای آزاد ایران(متعلق به اویسی که آن هم از بغداد پخش می‌شود)، رادیو اسرائیل، رادیو فالانژیست‌های لبنان.

ترجمه مطلب روزنامه «آتلانتا کانستیتوشن» به قرار زیر است:

«...هفته گذشته یک گردهمایی با شرکت شاپور بختیار، اردشیر زاهدی، هوشنگ نهاوندی، ژنرال [غلامعلی] اویسی، حسن نزیه، احمد بنی‌احمد و عده‌ای دیگر، در ویلایی واقع در بخش ۱۶ پاریس تشکیل شد که به مدت چهار روز ادامه یافت و پلیس فرانسه از محل برگزاری این گردهمایی به شدت مراقبت می‌کرده است. مهمترین مشکل موجود در این گردهمایی، اختلاف بین شاپور بختیار و هوشنگ نهاوندی بود که حاضر نمی‌شدند با یکدیگر پشت میز مذاکره بنشینند. نهاوندی بختیار را متهم به پیروی از افکار دکتر مصدق و گرایش‌های جمهوری‌خواهانه می‌کرد و در مقابل، بختیار نیز نهاوندی را متهم می‌نمود که از چپ‌گرایی دست برداشته و روش راست‌گرایی افراطی را در پیش گرفته است. ولی پس از مدتی مذاکره و پادرمیانی حاضران، سرانجام اختلافات موجود بین بختیار و نهاوندی(که هر یک در اتاق جداگانه‌ای نشسته بودند) رفع شد و این دو برای نخستین‌بار پس از سی‌سال با یکدیگر ملاقات کردند. و آن‌گاه در بین حاضران توافق شد که همگی یک دولت سلطنتی در تبعید تشکیل دهند و رضا پهلوی پسر بزرگ شاه سابق را به عنوان رئیس این دولت بپذیرند...»

خبر به قدری جالب است که حتماً باید آن را یک بار دیگر مرور کرد، و پس از آن، تازه به این مسأله اندیشید که چرا چهار رادیوی وابسته به یکدیگر پشت سر هم و با عجله آن را تکذیب کرده‌اند؟... شاید یک دلیل بارز این شتاب را باید در سوابق حضرات جستجو کرد که به نظر می‌رسد (و یا به نظر می‌رسید) که ترتیب نامتجانسی باشند و با توجه به گفته‌ها و کرده‌های بعضی از آنان، هرگز تصور نمی‌رفت که بتوانند با هم پشت یک میز بنشینند، چه رسد به آنکه تصمیم مشترکی هم بگیرند. البته ما در اصالت خبر هیچ شکی نداریم که این قضیه اتفاق افتاده و حداقل آن چند نفری که نامشان برده شده در آن گردهمایی کذایی شرکت داشته‌اند، چون علاوه بر همان تکذیب شتاب‌زده در چهار رادیوی وابسته به یکدیگر، شواهد فراوان دیگری نیز دلالت دارد که تشکیل یک چنین اجلاسی واجب بوده و اصولاً اگر هم رغبتی در این کار وجود نداشته، جبر زمانه آنها را سرانجام وادار می‌کرد که دست به انجام آن بزنند.

به طور مثال، «جبهه»هایی که پس از مرگ شاه، از چپ و راست در فرانسه و انگلیس و آمریکا رویید تا به اصطلاح، مخالفین رژیم جمهوری اسلامی ایران را به گرد هم جمع کنند و از پراکندگی و یأس و حرمان ویران‌کننده‌ای که در اثر غیبت طاغوت در آنها به وجود آمده، جلوگیری کنند، خود می‌تواند دلیل بسیار ملموسی بر وجوب تشکیل یک چنین گردهمایی باشد. چون با وجودی که هر یک از آن «جبهه»ها خط مشی مخصوص خود را تعقیب می‌کردند، ولی خود سردمداران آنها نیز به خوبی متوجه بودند که اگر اتحادی بین یکدیگر (ولو به صورت محرمانه) به وجود نیاورند، به زودی شاهد از هم پاشیدن تمام طرفداران «جبهه» خواهند بود و وقوع یک چنین رویدادی حداقل برای بعضی از آنها بسیار ناگوار می‌توانست باشد. چون شک نیست که چند تن از زعمای ضدانقلاب، تنها با یک دست کت و شلوار از ایران به پاریس گریخته‌اند و در آنجا اگر دست به اقدامی نزنند، حتی خرج یک وعده غذای روزانه را هم مشکل بتوانند فراهم کنند، و بنابراین اتحاد سران «جبهه»ها پس از مردن شاه یک امر الزامی بود. زیرا در زمان حیات او، هر یک به نحوی از عطایای ملوکانه برخوردار می‌شدند، و یا حداقل، بودجه‌های کلانی که از طرف بعضی از سران مرتجع و یا خود آمریکایی‌ها صرف مبارزه با انقلاب اسلامی می‌شد، با پشت‌گرمی وجود ذی‌وجود طاغوت به جیب حضرات وصلت می‌داد. از پنجم مرداد ۵۹ [=روز مرگ شاه] به بعد، به خاطر غرق‌شدن این لنگر موازنه، هر چند نفر هم‌فکر شروع به تأسیس یک «جبهه» کردند و یک ماه و اندی نیز به رنگ و روغن و جلای آن پرداختند، تا شاید بتوانند به نحوی دل حاجت‌مندان را به دست آورند و هم‌چنان به دریافت کمک‌های سابق نائل شوند. ولی چون هیچ‌یک نتوانستند آن رنگ و بوی مورد نظر برای فریفتن مشتاقان سقوط جمهوری اسلامی ایران را به خود بگیرند، و مخصوصاً با شکست توطئه کودتای ۱۸ تیر ۵۹ [=کودتای نقاب] تقّ کارشان درآمد، لذا چون کم و بیش بوی الرحمن را حس می‌کردند، ناچار دست به یک ریسک بزرگ زدند و با کنار گذاشتن لجبازی‌ها و دلخوری‌های بچه‌گانه تصمیم گرفتند «جبهه»ها را به اتحاد بکشانند و یک «جبهه متحد» در خارج از ایران علیه انقلاب اسلامی تشکیل دهند، که البته اگر بتوانند آن «جبهه متحد» خارجی را با این «جبهه متحد خلق» داخلی به هم بچسبانند، دیگر کار تمام است!

ولی مشکل کار در سوابق رؤسای «جبهه»ها بود که هر یک بسته به ظرفیت و استعداد خود، قبلاً پرونده قطوری از اعمال و گفتار خویش به وجود آورده بودند، که در اوراق این پرونده از هر نوع متاعی نیز وجود داشت. و البته مهم‌تر از همه، فحش‌ها و اظهارات سزایی بود که راست یا دروغ، حساب‌شده یا بی‌حساب، نثار یکدیگر کرده بودند و به همین جهت در ابتدای کار سعی فراوان در مخفی داشتن برنامه اتحادی به عمل آوردند تا مبادا دچار ریش‌خند و مضحکه این و آن شوند و از چپ و راست زیر رگبار سؤال قرار گیرند که مثلاً: آقای نزیه! شما که همیشه خود را از مبارزان ضد شاهی معرفی می‌کردید، چه‌طور شد حالا با هوشنگ نهاوندی و اردشیر زاهدی پشت یک میز می‌نشینید، با اویسی در زیر یک سقف جلسه می‌کنید، وظیفه‌بگیر اشرف پهلوی شده‌اید، و کسی را به عنوان رئیس دولت شاهنشاهی تبعیدی می‌پذیرید که حقوق ۵۰ هزار تومانی مادرش را از شرکت نفت بریده بودید؟!... و یا آقای بنی‌احمد! شما که به مناسبت کشتار ۱۷ شهریور اویسی کراوات مشکی زدید، به قول خودتان روزه سیاسی گرفتید، دفتر حضور و غیاب شهدا درست کردید، علیه آتش‌سوزی مسجد کرمان اعلامیه دادید و به بانی حکومت نظامی دولت شریف‌امامی (یعنی آقای هوشنگ نهاوندی) لعنت فرستادید، چه‌طور شده که با همین شخص مورد لعن خود و همان کسی که باعث شد شماره اندیکاتور شما در مورد شهدای ۱۷ شهریور از چهار هزار هم بگذرد، جلسه تشکیل می‌دهید؟!

باز در این میان می‌توان هوشنگ نهاوندی را از همه باغیرت‌تر دانست که حیثیت خود را مفت به باد نداد و پس از دو سه ساعت قهر و ناز، سرانجام رضایت داد که شاپور بختیار را در کنار خود بپذیرد. چون حتماً دلخوری او از دست بختیار به ماجرای یک‌ ماه‌ونیم زندانیش در دوره نخست‌وزیری بختیار برمی‌گردد که از او گله داشت چرا در دوران نخست‌وزیری قانونیش حتی یک بار هم به ملاقات او در زندان جمشیدیه نیامد و روز ۲۲ بهمن بدون نجات‌دادن رفقا، از ایران گریخت!

کار شاپور بختیار نیز جالب است: چون او سوابقی از خود به جا گذاشته که اصلاً جای انکار ندارد و به دو سه تن از شرکت‌کنندگان در آن گردهمایی، سابقاً نسبت‌هایی داده که هرگز حاضر نیست کسی خبر ملاقات او را با آن دو سه تن منتشر کند. البته مذاکرات تلفنی متعدد آقای بختیار با نهاوندی و اویسی و زاهدی در طول یک سال‌ونیمه اخیر به هیچ‌وجه مشمول این «تحریم ملاقاتی» نمی‌شود، چون آنها مجبور بودند تا قبل از روز ۵ مرداد ۵۹ هر یک نقشی را به عهده بگیرند تا خیل فراریان و دلخورها و ضرردیده‌ها را (بسته به ذائقه و میلشان) در یکی از شعب هفت‌گانه «ضد انقلاب» جذب کنند: یعنی وطن‌پرست‌ها، شاه‌پرست‌ها، سرمایه‌دارها، خان‌ها، فئودال‌ها، ضدمذهب‌ها، و ژیگولوها را در دیار غربت جمع کنند و به نحوی سرگرمشان نمایند تا نتیجه الهامات ملوکانه معلوم شود. ولی حالا که پس از ملاقات ملک‌الموت با جنابش، دیگر از آن طرف آبی گرم نمی‌شود، پس از آن جنگ زرگری‌ها(که جز یارگیری قصد دیگری از آن نبود) چه باید کرد که متأسفانه اغلبش به صورت مصاحبه‌ها و نوشته‌ها به ثبت رسیده و قابل تکذیب نیست!... و حالا که کار از کار گذشته و رندان از ماوقع آن گردهمایی باخبر شده و فسق و فجور آقایان را علنی کرده‌اند، بایستی هرچه زودتر دست به کار شد. نوشته‌ها و مصاحبه‌ها را که نمی‌شود تکذیب کرد، پس راه دیگری جز تکذیب این گردهمایی نیست که البته باید چهارمیخه هم باشد و صدالبته اگر از طریق چهار رادیوی معتبر(!) نیز پخش شود، دیگر شکی برای کسی باقی نخواهد ماند که این معصومین بی‌گناه، هرگز در کنار یک آدمکش و شارلاتان و دزد و دلال سیاسی نمی‌نشینند...آنها فقط می‌خواستند برنامه‌های خود را هم‌آهنگ کنند، وگرنه غلط کرده هر که این نامداران را چنین بی‌اعتبار ساخته که آنها را کنار هم نشانده و خبرش را در دنیا شایع نموده!

و حال برای آنکه واقعاً پی ببریم که بختیار حق داشته با سرعت فراوان خبر گردهمایی پاریس را تکذیب کند، بهتر است به قسمتی از متن مصاحبه او با روزنامه «شیکاگو تریبون» مورخه ۵ اوت ۱۹۸۰ توجه کنیم که بختیار در پاسخ سؤال خبرنگار در مورد اینکه: چه رابطه‌ای بین شما و ژنرال اویسی و طرفداران شاه وجود دارد؟ این‌طور جواب می‌دهد:«...من اصولاً کمک و طرفداری افراد بدنام را لازم ندارم!... البته آنها می‌توانند مخفیانه به من کمک کنند، ولی هرگز نمی‌خواهم آنها در کنار من ظاهر شوند!... و به طرفداران خود نیز دستور داده‌ام که با اویسی مخالفت نکنند!...» بختیار در قسمت دیگری از همان مصاحبه خود که احتمالاً قبل از مردن شاه انجام گرفته، اویسی را یک «ژنرال پینوشه» نام می‌دهد و درباره طرفداران شاه که گه‌گاه در خیابان‌های لندن به نفع او فریاد می‌کشند، می‌گوید:«...افراد مذکور کسانی هستند که در فساد و شکنجه حکومت شاه شرکت داشتند و سال‌های سال از رژیم شاه سود می‌بردند...».

البته برای آنکه هرچه بیشتر به عمق نفرت بختیار از شاه‌پرستان و مأموران شکنجه و فساد رژیم شاهنشاهی پی ببریم، غیر از مراسم آشتی‌کنان‌اش با هوشنگ نهاوندی و مغازله با اردشیر زاهدی، کافیست توجه کنیم که رادیوی متعلق به بختیار (یعنی رادیو ایران) در روز ۱۲ شهریور ۱۳۵۹ ساعت شش بعدازظهر اعلامیه «سپاه رزگاری کردستان» را با آب و تاب فراوان قرائت نمود و تمام فحش‌ها و ناسزاهای موجود در آن اعلامیه را که نسبت به مقدسات انقلاب اسلامی شرف‌صدور! یافته بود، با مخرج کامل ادا کرد، و برای آنها که فرمانده سپاه رزگاری کردستان (شیخ‌عثمان نقشبندی) را نمی‌شناسند و سوابق مشعشع شاهنشاهی او را نمی‌دانند، ذکر یک نکته را لازم می‌دانیم که رادیوی بغداد با آن همه اعتبار و حیثیتی که دارد! تاکنون حتی یک اعلامیه شیخ عثمان را نخوانده و گویی وحشت دارد که اگر چنین کند، همان یک «نامه‌نویس» فارسی‌زبانش هم که دائم «درود بر صدام حسین» می‌نویسد، قهر کند و از کارش استعفا بدهد.

و حالا بختیار اگر هزار بار هم ملاقاتش را با اویسی و نهاوندی و زاهدی تکذیب بکند، در مورد اعلامیه «شیخ عثمان» چه می‌گوید؟ که حتماً برای امرار معاش، به مبلغ وصولی از بابت پخش آن به صورت آگهی تبلیغاتی احتیاج مبرم داشته است...البته پیشنهاد ما به آقای بختیار این است که اگر واقعاً جوابی برای علت پخش اعلامیه شیخ‌عثمان از «رادیو ایران» ندارد بهتر است فوراً یک تکذیب‌نامه بالابلند صادر کند و اصولاً انتساب «رادیو ایران» را به خود تکذیب نماید. گرچه امکان دارد پخش این اعلامیه توطئه‌ای باشد که به دست گردانندگان برنامه فارسی رادیو بغداد صورت گرفته است، که چون خود را قابل شیخ نمی‌دانند، لذا به اتاق پهلویی پخش صدای فارسی رادیو بغداد مراجعه کرده و متن اعلامیه «سپاه رزگاری کردستان» را برای قرائت از رادیو به دست گوینده «رادیو ایران» داده و آن بیچاره را فریب داده‌اند که: این آقا از خودتان است.


روزنامه اطلاعات؛ ۲۷ شهریورماه ۱۳۵۹