07 آبان 1399

آشنایی با فهرست نویس کتابهای خطی

آیت الله رضا استادی محقق ، کتاب شناس و نسخه پژوه


مصاحبه با آیت الله رضا استادی

آیت الله رضا استادی محقق ، کتاب شناس و نسخه پژوه

اشاره: 

در محضر آیت الله رضا استادی محقق، کتابشناس و نسخه پژوه و از روسای سابق کتابخانه آیت الله العظمی   بروجردی

اخلاق و خوش رویی باید در کتابخانه مراعات شود. به فکر کمک به مراجعه کننده باشند. در غیر این صورت همان کار اداری خواهد بود.

ما پیش آقای سبحانی درس می خواندیم. طوری شد که ایشان به ما توجهی کرد. کار اول نویسندگی من از همین جا شروع شد. کار با آقای سبحانی هم مشوقی برای ما بود و برای کارهای دیگر هم به ما مراجعه کردند.

در ادامه سلسله برنامه های تاریخ شفاهی کتابخانه ها که به همت کتابخانه آیت الله العظمی بروجردی برگزار می شود، مورخ 3 مهر 1399 این برنامه در محضر حضرت آیت الله رضا استادی محقق، کتابشناس و نسخه پژوه و از روسای سابق کتابخانه آیت الله العظمی بروجردی بود. در ادامه گزیده ای از خاطرات ایشان پیرامون تحقیق و پژوهش و فعالیت در این حوزه را می خوانید:

*******

بنده در یک خانواده مذهبی غیر اهل علم به دنیا آمدم. مغازه دیوار به دیوار مغازه پدرم من، کتابفروشی جعفری تبریزی بود و این کتابفروشی، یک کتابفروشی حوزوی بود. شاگرد آن مغازه کتابفروشی شدم. در حدود کمتر از یک سالی که در آن مغازه بودم تقریبا به کل کتاب ها واقف شده بودم. آنجا هم چون مرکز مراجعه فضلا بود، آقای حسن زاده و محدث ارموی و دیگران برای خرید کتاب و ... می آمدند، صحبت هایی می شد.

ما هفت برادر هستیم، آن موقع سه برادر در مغازه بودیم، کسی به پدر ما گفت که اینها را به مدرسه بفرستید. پدر ما هم که سوادی نداشت و دید که این کار خیری است، کتاب خرید و به ما داد. ما با مسجد آقای مجتهدی و مسجد آقا میرزا کریم حق شناس آشنا شدیم. به مدرسه مروی رفتیم و شروع به درس خواندن کردیم. شبها به مسجد آمیرزا کریم می رفتیم. پیش خود آقای مجتهدی صبح ها درس می خواندم. دیگر کتابفروشی را کنار گذاشتم و طلبه شدم.

دو سه سالی در تهران درس خواندم. به مدرسه مروی، مدرسه حاج ابوالفتح در میدان شاه سابق رفتم. در بازار به مدرسه عبدالله خان رفتم. ولی مرکز ما مسجد آقای آمیرزا کریم و مسجد آقای مجتهدی بود.

آن موقع مسجد آقای مجتهدی تنها یک اتاق بود. ایشان به خاطر اخلاص و دلسوزی که داشت، کم کم معروف شد و به ایشان کمک کردند و مدرسه ساخت و طلبه جذب کرد. همه علما به آنجا ارجاع می دادند. این خیلی مهم است که یک فردی بتواند گروهی جوان را مذهبی کند، و با هم باشند. اینها به خاطر با هم بودن و مذهبی بودن، دیگر از خیلی کارها اجتناب خوهند کرد.

ما دو سه سالی در تهران درس خواندیم و بعد به قم آمدیم. با فردی به نام آقای خلیلیان هم اتاق شدیم. ایشان هم سن و سال من و کمی بزرگ تر بود. استعداد خیلی خوبی داشت. دو سه ماهی در قم بودم، و مجدد به تهران برگشتم. در همین خلال به مشهد رفتم. مقداری آنجا ماندم، باز هم نشد، برگشتم.

تا اینکه ما با آقای خرازی آشنا شدیم. ایشان در مدرسه آقای مجتهدی و مسجد سید عزیز الله بود. با این تفاوت که پدر او اهل علم نبود، ولی با اهل علم خیلی سر و کار داشت. از موثقین بازار بود. ایشان نماینده آقای آسید محمود شاهرودی بود. ما با آقای خرازی به قم آمدیم. کنار مدرسه حجتیه یک اتاق گرفتیم. یک سال در آن اتاق با ایشان بودیم و درس می خواندیم... .

از سال 40 تدریس را شروع کردم و تا سال گذشته(سال 1398) ادامه داشت... من مرتب درس می گفتم، یعنی شرح لمعه، مکاسب محرمه، مکاسب، خیارات، کفایه، رسائل، .. می گفتم... .

ما پیش آقای سبحانی درس می خواندیم. ایشان المیزان می گفت. طوری شد که ایشان به ما توجهی کرد و یک روز ما را صدا کرد و گفت که از خارج از کشور از بنده خواسته اند که یک اصول و عقاید بنویسم. چند صفحه نوشته ام، ترجمه شده است، برده اند، و خوب بوده است. اگر شما می توانید، این را رو به راه کنید که کتاب بشود. کار اول نویسندگی من از همین جا شروع شد. شهید جاوید هم چاپ شد. باز هم براساس همان علاقه مذهبی ما دنبال کردیم که چرا اینطوری و آنطوری؟ به نظرم سال 50 بود. احتمالا سال 35 یا 36 که به قم آمدیم، تا سال 50 ما دنبال درس و بحث و همان چیزها بودیم. نویسندگی ما هم از همان سال شروع شد و کار آقای سبحانی هم مشوقی برای ما بود و برای کارهای دیگر هم به ما مراجعه کرد. کم کم خود من هم با مجلات مختلف آشنا شدم.. شاید روزی نمی شد که به کتابفروشی نروم. کتاب تهیه می کردم. مثلا وقتی که رسائل می گفتم، گفتند که چهارده حاشیه دارد. من هر چهارده حاشیه را داشتم. با کتابفروش ها مثلا کتابفروش شمس در تهران آشنا شدم. به تهران که می رفتم، حتما کتابفروشی می رفتم. این علاقه به کتاب باعث شده بود که من گاهی به فکر یک کار کتابی می افتادم. از جمله من بررسی کردم که تالیفات ابن طاووس چه مواردی است و کدام موجود است و کدام موجود نیست. به مدرسه فیضیه رفتم. آقای حاج آقا مجتبی، مدیر مدرسه فیضیه و کتابخانه فیضیه شده بود. به ایشان گفتم که فهرستی که شما نوشته اید، در آن یک کتاب طرائف در مورد ابن طاووس است که من آن را می خواهم. ایشان اطلاعی نداشت. گفتم که چرا باید کتابخانه فیضیه اینگونه باشد که ندانند که چه دارند و چه ندارند. آسید مصطفی خوانساری را واسطه کردم، از ایشان تقاضا کردم که فهرست نسخه های خطی آنجا را بنویسم. اینکه ما چه زحمتی کشیدیم، گفتنی است. یکی دو سال در یک جای کوچکی در آنجا، یک لامپ بزرگی هم بالای سر ما روشن بود، گرما و عرق و ... وقتی که می آمدم، سر تا پا خاک بودم. ... مجان مجان... .

آن زمان در رفت و آمدهایی که بنده به کتابخانه مسجد اعظم داشتم، می دیدم که دو سه هزار کتاب خطی، در یک محوطه کوچکی تا بالای قفسه و همینطور زیر قفسه ریخته بودند، بدون جلد، پاره و به شکل های مختلف. این بحث، مقداری برای ما که اهل کتاب و امثال اینها بودیم، مشکل بود. در آنجا هم نمی دانم چه کسی را واسطه کردم که به آقای آشتیانی بگوید که من حاضر هستم که کتاب ها را فهرست کنم. فکر می کنم که از بیرون از کتابخانه هم کسی را واسطه قرار دادم، درست یادم نیست.

بخش خطی به گونه ای بود که ممکن بود از این خطی ها کسی چیزی بردارد یا برندارد، مشخص نبود. چون نه فهرست و شماره ای داشت و .... .اما ما براساس همان علاقه، فهرست این کتاب ها را شروع کردیم. در هر صورت فهرست کامل شد. به همین صورت که همه می گویند، ناقص است، ناقص است، ناقص است.... . اما خیلی طول کشید. ظاهرا با پول خودمان به یک فرد عربی دادیم، حروفچینی کرد، به چاپ رسید. آقای آشتیانی بودجه این کار را نداشت. یادم است که فردی به نام حاج ترخانی داشتیم،  که از تجار خیلی مهم بود. برادر یا پدر ایشان، مسجد اعظم را ساخته بود. ما به خانه آقای گلپایگانی رفتیم، یادم نیست چه کسی بود، اما از حاج ترخانی خواستند که کتابی است که باید چاپ شود، گویا پانزده هزار تومان هزینه کاغذ آن می شود، ایشان قبول کرد و پول کاغذ را ایشان داد، یه مقداری هم خود آقای گلپایگانی داد، باقیمانده آن را هم آقای آشتیانی پرداخت کرد. در هر صورت ما کتابخانه مسجد اعظم را با یک بدبختی ای فهرست کردیم که اصلا با حرف هایی که امروز زده می شود، قابل قیاس نیست... .

از زمانی که آقای آسید جواد علوی تشریف آوردند، واقعا وضع کتابخانه عوض شده است. کتابخانه واقعا تحولی پیدا کرد. به تبع اینجا، فیضیه هم مقداری سر و سامان پیدا کرد. والا آقایان دیگر هم توجهی نداشتند.

من کتاب های آقای گلپایگانی را هم فهرست کردم... الان کتابخانه مسجد اعظم، کتابخانه حتی آقای گلپایگانی، کتابخانه آقای نجفی، کتابخانه دارالتبلیغ و .. و هفت هشت ده کتابخانه مهم در کتابخانه داریم که به کتابخانه های مهم تهران تنه می زند. اما یک نقصی حتی کتابخانه مسجد اعظم دارد، این نقص آن است که نه اینکه اینها خودشان اهل کتاب نبودند، دوران فراوانی بر کتابخانه فیضیه و مسجد اعظم گذشته است، کتاب تهیه نکرده اند. روزی که می خواهند تهیه کنند، دیگر نمی توانند تهیه کنند، دیگر از دست رفته است. مثلا کتابی که چهل سال پیش چاپ شده و پخش هم شده است. دیگر پیدا نمی شود. کتابخانه های تهران این نقص را ندارند. بودجه داشتند، مرتب کتاب تهیه کردند. برای ما فرصتی در این میان از دست رفته است. آن زمان که کسی کتاب تهیه نمی کرد. اصلا پولی برای این کار نبود. فقط آقای آقا نجفی بود که به این کارها علاقه داشت. من در سخنرانی ای گفتم که این لطف خدای متعال بوده است که مرجعی روی علاقه شخصی پولی را که می گیرد، خرج کتاب کند. هیچ کسی این کار را نمی کرد.

در این میان کتابخانه حجتیه را هم فهرست کردیم. کتابخانه حجازی ها را هم فهرست کردیم... .

در مورد روش فهرستنگاری نسخ خطی، الان هم خود من هم اشکال دارم. مثلا دانش پژوه که مهمترین فهرستنگار آن زمان بود، به قم آمد و کار من را دید، در جمعی گفته بود که من کار ایشان را پسندیدم. ایشان سریع به سراغ چیزی که لازم است می رود. ما این طول و تفسیر را هیچ وقت صلاح نمی دانستیم. ما از اول خلاصه نویسی را در پیش گرفتیم.

اما برخی ها نپسندیدند و معتقدند که این هم ادب و آدابی دارد. ما در هیچ کدام از فهرست ها این مراعات ها را نکردیم، لازم هم نمی دانستیم، اصلا زائد می دانستیم. آقای دانش پژوه هم کار را پسندید. البته فهرست نویس های آنها هم کمی اهل طول و تفسیر بودند. اما ایشان معتقد بود که فهرست ما خیلی آدم را معطل نمی کند. من تا به حال جز ایراد خلاصه نویسی، چیزی ندیدم... .

اما اولویت در تهیه کتاب خیلی مهم است. یعنی باید دانست که امروز چه کتاب هایی بیشتر مورد نیاز است. در حوزه الان، چه کتاب هایی را بیشتر می خواهند. اگر اخلاق در کتابخانه مراعات شود، خوش رویی مراعات شود. به فکر کمک به مراجعه کننده باشند. به مراجعه کننده زیاد سخت گیری نکنند، در حدی که می توانند، راهنمایی کنند. در غیر این صورت همان کار اداری خواهد بود. سر ساعت می آیند و سر ساعت می روند. افراد کتابخانه باید واقعا کتاب خوان باشند. باید اهل مطالعه و اهل کتاب باشند. کارهای دیگر فرق دارد.


سایت کتابخانه آیت الله العظمی بروجردی