26 مرداد 1399

فکر نمی‌کردیم اسارت ده سال طول بکشد


الناز درویشی

فکر نمی‌کردیم اسارت ده سال طول بکشد

سیصد و پانزدهمین برنامه شب خاطره، دوم  مرداد 1399 به صورت برخط در وب‌سایت آپارات برگزار شد. در این برنامه، «سید احمد قشمی» و «دکتر حمیدرضا قنبری» دو تن از آزادگان دوره جنگ خاطرات خود را از دوران اسارت بازگو کردند. در این برنامه، داود صالحی به عنوان مجری حضور داشت.

راوی اول سیصد و پانزدهمین برنامه شب خاطره، آزاده‌ای از استان همدان و متولد 20 شهریور 1336 است که 10 سال از جوانی‌اش را از تاریخ 1 مهر 1359 تا دو سال پس از جنگ در اردوگاه های رمادیه و موصل گذرانده است. او خاطراتش را در دو کتاب «واگویه‌های سید» و «امتحان سخت» که به زودی منتشر می‌شود، روایت کرده است.

سید احمد قشمی روای اول خاطرات خود را این‌گونه آغاز کرد:

«بنده شما را به روزهای ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی می‌برم، مخاطب عرایض بنده بیشتر جوانان عزیزمان است. چند ماهی که از پیروزی انقلاب گذشت، از هر نقطه کشور عده‌ای گروهک و احزابی قد علم کردند و به عنوان معاند نظام اسلامی در مقابل نظام قرار گرفتند.

[او در نقل خاطرات اسارت خویش می‌گوید که] ما را لاجرم اسیر کردند؛ دست‌های ما را از پشت بسته بودند و چشمانمان هم بسته بود، از آنجا که داستان طولانی است و وقت اندک، بگذریم. در مسیر که می‌رفتیم ما را مجوس معرفی می‌کردند و هلهله‌کنان سوار کامیون‌هایی که با عرض پوزش  برای حمل گوسفند بود - ما خودمان به این کامیون‌ها حیوان‌تور می‌گفتیم - حرکت دادند و مردم هلهله‌کنان انواع اشیا را به سمت اسیران پرت می‌کردند. طی این دو سه روز که با سخت‌ترین شرایط ما را جابه‌جا می‌کردند، باید نمازمان را در این حالت می‌خواندیم، از آنجا که دست‌های ما از پشت بسته بود تیمّم می‌کردیم و نماز را با قبله‌ای که در تصورمان بود می‌خواندیم. بعد از چند پایگاه‌، ما را به زندان ابوغریب بردند؛ زندانی که بسیار مخوف و وحشتناک بود. شب و روز در آنجا مشخص نبود تا جایی که ما اطلاع نداشتیم کدام وعده نماز را باید بخوانیم و ما تا زمانی که آنجا بودیم نمازهایمان را با احتیاط به جا می‌آوردیم.

زمانی که وارد زندان ابوغریب شدیم، در آنجا 9 نفر از جمله آقای آقاکرمانی، آقای محرم آهنگران و حاج احمدی که 9 ماه قبل از ما اسیر شده بودند، حضور داشتند. چهره این 9 نفر به علت اینکه آفتاب ندیده بودند مانند برف شده و بین هزار نفر که اسیر شده بودند چهره‌شان مانند چراغ می‌درخشید.

خوب است که در این برنامه شب خاطره یادی کنیم از یک شهید عزیز که امسال در استان همدان به عنوان شهید شاخص معرفی شده است. در زندان ابوغریب یکی از بچه‌های سپاه به نام علیرضا الله‌یاری که از شهر اسلام‌آباد بود، حضور داشت. یک روز آمد کنار من و گفت: «آقا سید من شهید می‌شوم» با چهره برافروخته و با یک حالت ادبی این را گفت. به او گفتم: این چه حرفی است که می‌زنید؟ ما تازه اسیر شده‌ایم ان‌شاءالله آزاد می‌شویم. در آن زمان بچه‌ها جدولی درست کرده بودند و هر روزی که تمام می‌شد یک ضربدر روی آن می‌کشیدند. فکر می‌کردیم تا چهل روز یا نهایتاً دو سه ماه اسیر هستیم؛ اصلاً فکر نمی‌کردیم این اسارت ده سال طول بکشد. به علیرضا گفتم حالا که هیچ چیز مشخص نیست و الحمدلله همه سالم هستیم. با حالتی که اشک در چشم داشت گفت: «نه.» وقتی از او پرسیدم جریان چیست و چرا این حرف را می‌زنی؟ گفت: «دیشب خواب دیدم که رفتم منزل، همسرم لباس سیاه پوشیده و دست یک بچه ده ساله را گرفت [علیرضا تازه عقد کرده و چند ماهی از ازدواج او می‌گذشت که اسیر شده بود]، وقتی پرسیدم این بچه کیست؟ گفت دختر شماست و ده ساله است. دختربچه هم لباس سیاه پوشیده بود. زمانی که کوله‌پشتی جبهه را روی دوشم انداختم باران شدیدی می‌آمد. وقتی بیرون آمدم همسر و دخترم هم برای بدرقه بیرون آمدند. باران طوری شدید بود که تا زانو در آب رفتم. آنها دست تکان دادند و با من خداحافظی کردند و رفتند. پس من شهید خواهم شد.» هر چقدر با او صحبت کردم فایده نداشت. او شهادت را در وجود خود احساس کرده بود و از کنار من با همان چهره برافروخته بلند شد و رفت. چند ماه از این قضیه گذشت و ما را به اردوگاه رمادیه بردند. از بین اسرا 16 نفر را انتخاب کردند که یکی از آنها علی‍رضا بود. ما را به زندان بغداد بردند و بعد از شکنجه‌ها و آزار، اذیت فراوان، ما را به یک سوله برده و آنجا از بین 16 نفر علیرضا را بیرون کشیدند، از او پرسیدند تو سپاهی هستی یا ارتشی؟ گفت ارتشی هستم. ما به هیچ وجه خود را سپاهی معرفی نمی‌کردیم، زیرا بلافاصله سپاهی ها را می‌کشتند. چند تا از بچه‌ها با آن جسارتی که داشتند اعلام کرده بودند که ما حرز خمینی هستیم و افتخار می‌کنیم، که همان روزهای اول آنها به شهادت رساندند. در سوله به علیرضا گفتند رژه برود و به خاطر اینکه از ما زهر چشم بگیرند، ستوان سومی که در سوله بود کُلت خود را روی مخچه علیرضا گذاشت و در کمال ناباوری در حالی که ما که نگاه می‌کردیم، شلیک کرد. خون علی‌رضا به شکل خورشید روی دیوار سوله که سیمان سفید بود پخش شد و علیرضا جلو چشم ما شهید شد. آن شب که علیرضا خواب خود را برای من تعریف کرد، در آخر گفت که اگر شهید شدم همسر و اگر خدا دختری به من داده بود، او را هم به شما می‌سپارم. آقای اسماعیلی یکی از اسرای شهر رشت تعریف می‌کرد که شب قبل از شهادت علیرضا، خوابی که دیده بود برای او هم تعریف کرده بود و گفته بود اگر خدا به من دختر بدهد دوست دارم اسم او را فاطمه بگذارم. این خواب را من برای چند نفر تعریف کرده بودم. علیرضا که شهید شد، قسمتی از خواب تعبیر شد. زمان گذشت و به خودمان آمدیم و دیدیم که اسارت ما هم ده سال به طول انجامید. زمانی که جنگ تمام شد، من به همراه تعدادی از آزادگان قبل از اینکه به خانه‌های خودمان برویم تصمیم گرفتیم به منزل علیرضا برویم. از فرمانداری اسلام‌آباد آدرس منزل علیرضا را گرفتیم و راهی شدیم. ما تعدادی سکه داشتیم و تصمیم گرفتیم که اگر قسمت آخر خواب او هم به واقعیت رسید و دختر داشت آن سکه‌ها را به عنوان کادو به دخترش بدهیم و اگر هم دختری نبود، به همسر او بدهیم. زمانی که به منزل او رسیدیم خانم علیرضا به همراه دختر ده ساله‌ای جلو در ایستاده بودند. همه بچه‌ها حالت عجیبی پیدا کردند. خودم تمام تنم عرق کرده بود. بالاخره رفتیم داخل و زمانی که اسم دختر علیرضا را پرسیدیم، گفتند که اسم او فاطمه است. علیرضا خانواده خود را به ما سپرده بود. هرچند ما آن طور که باید و شاید این حق را ادا نکردیم، ولی این ارتباط را پیوسته داشتیم. الان فاطمه کارمند ثبت احوال است، ازدواج کرده و دو فرزند دارد».

[حاج سید قشمی صحبت­‌های خود را با خاطراتی از حاج آقا ابوترابی ادامه داد] «حاج آقا ابوترابی باهوش بود و مدیریت خوبی داشت. علی‌رغم تواضع و فروتنی که داشت بچه‌ها به ایشان عشق می‌ورزیدند. همان طور که امام در ایران امام امت بود، حاج آقا ابوترابی هم امام اسرا بود. رهبریت و مدیریت ایشان باعث شد که آزادگان از لحاظ روحی، جسمی و معنوی به سلامت برگردند. تصور بنده این است که اگر حاج آقا ابوترابی و این نوع رهبریت و مدیریت ایشان نبود، به جای 500 شهید ما پنج هزار شهید داده بودیم، این سلامتی نسبی هم که در آزادگان است و با سرافرازی برگشتند، هم در آزادگان وجود نداشت. دوست و دشمن به ایشان علاقه‌مند بودند.

یک افسر در اردوگاه موصل داشتیم به نام مشعل؛ زمانی که فریاد مشعل بلند می‌شد، دل‌های ما به لرزه می‌افتاد، ترس و وحشت وجود ما را فرا می‌گرفت. این آیه را تلاوت می‌کردیم:  أَلا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلا هُمْ یَحْزَنُونَ» (آگاه باشید که دوستان خدا هرگز هیچ ترسی (از حوادث آینده عالم) و هیچ حسرت و اندوهی (از وقایع گذشته جهان) در دل آنها نیست). مشعل، چهره وحشتناک و خشنی داشت، کمتر کسی بود بین اسرا که از طرف او صدمه ندیده باشد. مشعل با تمام توصیفی که گفتم یک نوع علاقه به حاج آقا ابوترابی داشت، و زمانی که حاج آقا را می‌دید دست روی سینه می‌گذاشت و سلام می‌کرد.

 

حاج آقا بیشتر با کسانی که از نظر ما ایمان ضعیف داشتند و گناهکار بودند رفت و آمد می‌کرد. همین طرز تفکر حاج آقا و جاذبه ایشان باعث شد سلامت جسمی و روحی بچه‌ها باقی بماند. آقای دکتر بهشتی یک جمله زیبایی داشتند که مصداق عملکرد حاج آقا بود. دکتر می‌گفت: «جاذبه باید در حد نهایت باشد؛ دافعه در حد ضرورت» وجود حاج آقا ابوترابی جاذبه بود.

یک خاطره کوتاه هم عرض کنم که خالی از لطف نیست. عراقی‌ها طبق معمول گاهی با تعداد زیادی از سربازان و افسران خود به داخل اردوگاه حمله می‌کردند و بچه‌ها را مورد ضرب و شتم با انواع و اقسام شلاق، کابل و آهن و... قرار می‌دادند. یک بار این اتفاق قبل از ورود افراد صلیب سرخ افتاد. عراقی‌ها اطلاع از آمدن صلیبی‌ها نداشتند. حاج آقا و تعدادی از اسرا به شدت بدن‌هایشان کبود و سیاه شده بود. وقتی از ورود صلیبی‌ها باخبر شدند، حاج آقا و تعدادی که به شدت صدمه دیده بودند، به زندان منتقل کردند که صلیبی‌ها آنها را نبینند. نیروهای صلیب سرخ وقتی وارد اردوگاه شدند به دنبال حاج آقا ابوترابی بودند و سراغ ایشان را می‌گرفتند. هرچقدر عراقی‌ها طفره رفتند، آنها تأکید و پیگیری سخت و سفت برای دیدن حاج آقا داشتند، از این رو نیروهای عراقی مجبور شدند که حاج آقا را از زندان به اردوگاه بیاورند. فرمانده اردوگاه تصور می‌کرد به محض اینکه حاج آقا برسد لباس خود را کنار زده و آثار ضرب و شتم را به صلیبی‌ها نشان می‌دهد، ولی حاج آقا هیچ صحبتی نکرد. بعد از اینکه نیروهای صلیب سرخ رفتند، فرمانده عراقی پیش حاج آقا آمد و گفت: «چرا هیچ چیز نگفتید از بچه‌هایی که در زندان هستند؟ حاج آقا گفت: «ما و شما مسلمانیم و نباید شکایت خود را پیش کافر ببریم». این سخن حاج آقا در افسر عراقی خیلی تأثیر گذاشت و به او گفت شما هر چه بخواهید و در حد توانم باشد، در خدمت شما هستم. حاج آقا گفت برای خودم چیزی نمی‌خواهم ولی اگر امکان دارد به اردوگاه‌های دیگر هم بروم تا بتوانم اوضاع اردوگاه‌های دیگر را هم سرو سامان بدهم. فرمانده قبول کرد به شرط اینکه اگر مورد ضرب و شتم قرار گرفت، ناراحت نشود. حاج آقا گفت: «ناراحت نمی‌شوم. شما فقط این اسباب را فراهم کنید» این مسئله باعث شد که حاج آقا ابوترابی به بیشتر اردوگاه‌ها و زندان‌های عراق رفتند. همه اسرا با تفکری که حاج آقا از اسلام ناب و حقیقی ارائه می‌داد، در آن دوره محدود و محصور اسارت آشنا شدند. این شادابی و طراوت نسبی آزادگان به برکت وجود ایشان است».

نثار ارواح شهدای طیبه شهدای عزیز، شهدای عزیزی که در دوران اسارت مظلومانه و با بدترین شرایط ممکن به شهادت رسیدند و شهدای هشت سال دفاع مقدس، رحم‌الله من یقراء الفاتحه مع الصلوات. والسلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته.

روای دوم خاطرات خود را این‌گونه آغاز کرد:

جوانی بیست و یک ساله اهل فلاورجان، دو یا سه هفته قبل از آزادی اسرا در اردوگاه موصل 2 دچار ایست قلبی شد و به  درجه شهادت رسید. دو ماه بعد از آزادی، بنده تصمیم گرفتم به فلاورجان رفته، با خانواده این شهید عزیز ملاقاتی داشته باشم. به اصفهان رفتم، مقدمات را آماده کرده و به همراه مادر و خواهرم به فلاورجان که روستایی در منطقه کوهستانی دورافتاده اصفهان بود، رفتیم. از یکی از دوستان آزاده آدرس منزل شهید را گرفتیم و به منزل ایشان رسیدیم. از پدر شهید محمد صابری سؤال کردم که از چه طریقی از شهادت محمد باخبر شدید. پدر شهید ماجرا را این گونه تعریف کرد:

«زمانی که خبر آزادی اسرا از رسانه‌ها پخش شد، 26 مرداد 1369 همه روستا را چراغانی کردم، محمد تنها اسیر روستا بود، روستا را آذین بستیم و برای آمدن محمد هر روز آب و جارو می‌کردیم. از 26 مرداد که تبادل اسرا آغاز شد ما هر روز گوشمان به رادیو و نگاهمان به تلویزیون بود تا از محمد خبری به دست آوریم که جزو کدام گروهِ تبادل است، اطلاع داشتیم که محمد در موصل 2 اسیر بود، آزادی اسرا از موصل یک آغاز شد و در موصل یک و دو نهایتاً چهار هزار اسیر حضور داشتند و باید در پنج روز اول اسم محمد اعلام می‌شد. وقتی خبری از محمد نشد بیشتر نگران شدیم و به هلال احمر، سپاه و ریاست جمهوری رفتیم. آنها هم بی‌خبر بودند. دوستان محمد هم که در موصل 2 اسیر بودند به ما خبر ندادند، تا اینکه یک روز نزدیک‌های ظهر اتوبوسی به روستای ما آمد. وقتی اتوبوس ایستاد دیدیم که حدوداً چهل جوان لاغر 30 ـ20 ساله از اتوبوس پیدا شدند. بنده به خیال اینکه یکی از این جوانان محمد من است به اتوبوس نزدیک شدم. یکی یکی بچه‌ها را در آغوش گرفتم به نفرات وسط که رسیدم متوجه شدم بچه‌ها دارند گریه می‌کنند. گفتم خدایا اینها چرا به من تسلیت می‌گویند. بعد از اینکه آزاده‌ها رفتند. برگشتم و گفتم تمام چراغانی‌ها را جمع و روستا را سیاه پوش کنید چون محمد من دیگر برنمی‌گردد».

وقتی پدر محمد جریان را تعریف می‌کرد، مادرم که کنار بنده نشسته بود آرام آرام گریه می‌کرد. از پدر محمد پرسید: «مادر محمد کجاست؟ چرا نمی‌آید؟» پدر محمد پاسخ داد: «حاج خانم، مادر محمد دو سال قبل یعنی یک سال بعد از شهادت پسرِ دیگرمان از غم شهادت او و اسارت محمد از غصه دق کرد». برادر محمد در سال 1366 به شهادت رسیده بود. مادرم در راه بازگشت تا خود اصفهان گریه می‌کرد.

 

آقای دکتر قنبری خاطره روز شهادت و مراسمی که در اردوگاه موصل 2 برای محمد صابری برگزار شده بود را این‌گونه تعریف کرد:

«اوایل مرداد بود. من به همراه چندتن از اسرا در آسایشگاه موصل 2 کنار هم نشسته و جلسه گذاشته بودیم. یکی از بچه‌ها هم داخل  پنجره نشسته و نگهبانی می‌داد تا اگر بعثی‌ها آمدند به ما خبر دهد. یک دفعه نگهبان از پنجره پایین پرید و گفت: «در زمین فوتبال یکی از بچه‌ها ایست قلبی کرده و او رابه درمانگاه بردند، مثل اینکه محمد صابری است». ما هم به سمت درمانگاه دویدیم. درمانگاه موصل 2 داخل اردوگاه و یک اتاق چهار یا پنج تخته بود، به این شکل که یکی از آسایشگاه‌های معمولی را نصف کرده، قسمتی را به عنوان درمانگاه استفاده می‌کردند، قسمتی دیگر آسایشگاه هم اسرا را نگاه می‌داشتند. وقتی به درمانگاه رسیدیم، متوجه شدیم کسی را به داخل  راه نمی‌دهند. چهل و پنج دقیقه بعد در کمال تعجب به ما گفتند محمد صابری فوت کرده است. بعثی‌ها قصد داشتند پیکر پاک این شهید را زودتر از اردوگاه خارج کنند، اما ما مقاومت کردیم. ارشد اردوگاه به بعثی‌ها گفت دو ساعت به ما مهلت دهید تا با محمد خداحافظی کنیم. بعثی‌ها قبول کردند. اسرا دورتا دور اردوگاه صف بستند و یکی یکی برای وداع داخل می‌رفتند. روی محمد ملافه سفید کشید بودیم، ولی صورت او را نپوشاندیم. بچه‌ها به صورت انفرادی و با نظم خاصی به نوبت یکی یکی  برای وداع می‌رفتند. آنها صحنه‌های زیبایی از عشق و محبت به شهید و شهادت را در زمان خداحافظی با محمد خلق کردند که حدود بیشتر از دو ساعت به طول انجامید. محمد صابری متولد سال 1348 بود. وی زمستان 1362در سن 14 سالگی از روستایی در فلاورجان به جبهه می‌آید و در عملیات خیبر مجروح و به افتخار جانبازی نایل و بعد به اسارت دشمن در می‌آید و به اردوگاه موصل 2 منتقل می‌شود. بنده را در سال 1366 از اردوگاه الانبار به موصل 2 بردند. در این اردوگاه بود که با محمد صابری هم‌آسایشگاهی شدم. محمد تا سوم راهنمایی درس خوانده بود. او را تشویق کردم در کلاس‌های نهضت سوادآموزی که در اردوگاه تشکیل می‌شد و بنده مسول آن بودم، شرکت کند. محمد در کلاس‌های اول تا چهارم دبیرستان شرکت کرد. کتاب‌های این دوره‌ها برای ما آورده شده بود. او با نمرات بسیار خوبی موفق شد این دوره را تمام کند.

ارشد اردوگاه می‌گفت وقتی از خاکسپاری فوق‌العاده غریبانه محمد برمی‌گشتیم، سرگرد بعثی که فرمانده اردوگاه موصل ٢ بود به من گفت می‌خواهیم در مجلس ختم شهیدتان شرکت کنیم.

باورمان نمی‌شد که بعثی‌ها بخواهند در مجلس ختم شهید ما شرکت کنند. تا آن موقع همه اینها ممنوع بود و بعثی‎ها سخت می‌گرفتند و ما مراسم‌ها را خیلی مخفیانه برگزار می‌کردیم. برای اینکه علت خیلی از فشارها و شکنجه‌ها برگزاری همین مراسم‌های عزاداری در آسایشگاه‌ها بود. حالا چه اتفاقی افتاده بود که فرمانده بعثی می‌خواست در مجلس شهید ما شرکت کند.

ما و ارشد اردوگاه، برای مراسم برنامه‌ریزی کردیم. قاری قرآن، مداح و سخنران به دو زبان عربی و فارسی بود، چون مهمان عربی زبان نیز داشتیم. وسائل پذیرایی و ... آماده کردیم و تمام سعی خود را به کار بردیم تا سنگ تمام بگذاریم.   

در مراسم یک تیم کامل بعثی شامل سربازها، درجه‌دارها، افسرها، فرماندهان هر چهار اردوگاه موصل، فرمانده ارشد اردوگاه‌های موصل و... در مراسم شرکت کردند. بهترین جای آسایشگاه را با زیرانداز و پشتی برای فرماندهان و درجه‌دارها آماده کردیم. همه‌ بعثی‌ها تا آخر مراسم ماندند. از بعثی‌ها با چای و خرما پذیرایی کردیم. قاری خوش صدای ما هم، آیه «و من یخرج من بیته مهاجرا الی‌الله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی‌الله...» را قرائت کرد.

بعثی‌ها آن روز برای شهید ما قرآن خواندند، به سخنرانی که به زبان عربی و فارسی بود، گوش دادند و زمانی‌که مداح  روضه علی‌اکبر را برای محمد خواند آنها برای محمد صابری ما که سال‌ها در دست آنها اسیر بود، اشک ریختند. در آخر مراسم افسر عالی‌رتبه بعثی، که فرمانده ارشد اردوگاه‌های اسرای ایرانی در موصل بود به احترام شهید ایرانی برخاست، جلو آمد و در مقابل عکس شهید محمد صابری که بچه‌ها زینت داده و در جلوی جایگاه گذاشته بودند، ایستاد و برای شهید عالی مقام ما دست راستش را بالا برد و ادای احترام کرد و پا کوبید. بغض گلویش را گرفته بود، نتوانست جلو گریه خود را بگیرد و من خود دیدم که در زمان خروج از آسایشگاه اشک خود را پاک می‌کرد.

تیم بعثی دنبال او همه آمدند و در مقابل عکس شهید ما احترام نظامی گذاشتند. شهادت محمد صابری کار را تمام کرد، نور انقلاب ما به سمت عراق ساطع شد و محمد روزهای پایانی اسارت ما کار را تمام کرد. در آن روزها پرتوهای اولیه آن را مشاهده و پیروزی ما در جنگ و دفاع مقدس را در نفوذ عمیق شهادت محمد صابری جستجو کردم. هر کسی می‌خواهد دلیل ادامه جنگ را بعد از آزادی خرمشهر بداند باید داستان شهادت محمد صابری را بخواند، برای اینکه امروز شبهه ایجاد می‌کنند که چرا جنگ را ادامه دادیم. هر کس دنبال چرایی ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر در سوم خرداد 1360 است، داستان شهادت محمد صابری را دقیق بخواند. ما بعد از دفع جانانه تجاوز به انقلاب لازم بود پیام انقلاب اسلامی را به جهان اسلام منتقل کنیم، که این کار را انجام دادیم. پس از جنگ هشت ساله ما بود که بیداری در منطقه و جهان اسلام به وقوع پیوست و انقلاب اسلامی به عنوان یک الگوی مترقی مبارزه با استکبار به دنیا معرفی شد. امروزه دیگر ملت‌های عراق، سوریه، یمن، افغانستان، لبنان، پاکستان و بحرین بیدار و ملت‌های آزاد، بیدار و هوشیار درست مانند ایران هستند. انقلاب اسلامی پیروز نبرد هشت سال شد. به اعتراف دشمنان و جوامع بین‌المللی، متجاوز جنگ تحمیلی، رژیم بعثی عراق و پیروز آن ایران بوده است. هشت سال استکبار با تمام قدرت در مقابل جبهه انقلاب اسلامی ایستاد. جلسات مکرر، اختصاص بودجه، تجهیز ارتش بعثی به پیشرفته‌ترین سلاح‌ها، تشکیل ائتلاف‌ها و حمایت‌های بی‌دریغ بین‌المللی از رژیم بعث، همه برای از بین بردن انقلاب نو پای ایران بود که دو سال هم از پیروزی آن نمی‌گذشت. همچنین آنها می‌خواستند از صدور این انقلاب جلوگیری کنند. آنها از جمهوری اسلامی نمی‌ترسیدند بلکه از صدور انقلاب اسلامی می‌ترسیدند و به خاطر جلوگیری از صدور آن به ایران تجاوز کردند. زمانی که ما این تجاوز را دفع کردیم، زمان صدور آن فرا رسیده بود. اگر ما به فکر صدور انقلاب نبودیم که انقلاب ما بی‌فایده بود. آنها می‌خواستند از نفوذ تفکر انقلابی جمهوری اسلامی در منطقه و جهان جلوگیری کنند، ولی از یک نکته غافل بودند و آن شهادت و نفوذ اثر شهید بود. همین الان هم که سال 1399 است جلسه می‌گیرند، بودجه اختصاص می‌دهند و برای تبدیل جمهوری اسلامی به یک نظام دیگر طراحی‌های پیچیده دارند. مزدوران و جیرخواران داخلی و خارجی که احمقانه به آنها دل خوش کرده‌اند، نقشه می‌کشند، اما همه محکوم به شکست است. اما شهادت شهیدی چون حاج قاسم سلیمانی همه نقشه‌های آنها را شکست می‌دهد. گواه صحبت‌های بنده شهادت محمد صابری، اسیر بیست و یک ساله است که برای مقابل با رژیم بعثی به جبهه آمده بود و وقتی در اردوگاه از دنیا رفت، تمام فرماندهان بعثی در مراسم او شرکت کرده و ادای احترام می‌کنند. این یعنی که ما این شهید را پذیرفته‌ و تفکر و اعتقادات او را قبول داریم. یک‌بار دیگر این جمله را تکرار می‌کنم که شهدای ما بسیار مظلوم هستند و سند مظلویت آنها این است که بنده گنهکار باید از آنها یاد کند. خداوند ان‌شاءاللّه ما را هم به شهدای انقلاب اسلامی ملحق سازد. والسلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته.


سایت تاریخ شفاهی ایران