02 تیر 1405
از منبر محرم تا زندان شاه
وقتی رهبر شهید انقلاب برای اولینبار به زندان رفت
محرم ۱۳۴۲ فقط موسم عزاداری نبود، ماهی بود که منبرهای روضه به سنگر افشاگری تبدیل شدند و نام بسیاری از مبارزان را در فهرست تحت تعقیبهای رژیم پهلوی قرار دادند. در آن روزها، روایت فاجعه فیضیه از شهری به شهر دیگر میرسید و هر سخنرانی میتوانست به قیمت بازداشت، تبعید یا زندان تمام شود. آیتالله سیدعلی خامنهای نیز در همین فضای ملتهب، با مأموریتی از سوی امام خمینی راهی خراسان شد و در ایام محرم، از منبرهای بیرجند به بازخوانی جنایتی پرداخت که هنوز زخم آن تازه بود. چند روز بعد، مأموران رژیم سراغ او آمدند و نخستین تجربه زندان در زندگی سیاسیاش رقم خورد.
روایت این موضوع در صفحات ۵۰ تا ۶۰ از کتاب «خون دلی که لعل شد» به رشتهٔ تحریر درآمده است. این کتاب توسط انتشارات انقلاب اسلامی و با کوشش محمدعلی آذرشب گردآوری شده است.
رسالت افشاگری
در خرداد ماه ۱۳۴۲ هـ.ش (محرم ۱۳۸۳ هـ.ق) که کشتار بزرگ تهران و برخی شهرهای دیگر اتفاق افتاده بود و صدها تن از مردم به قتل رسیده بودند، من در شهر بیرجند بودم. رفتن من به آن شهر و در آن هنگام، با هدف افشاگری و رسواسازی رژیم حاکم، بویژه هتک حرمت علما و روحانیون در مدرسهٔ فیضیهٔ قم، و نیز به قصد افشای برنامههایی که رژیم برای مسخ هویت اسلامی ملت مسلمان ایران طراحی کرده بود، صورت گرفت. به مناسبت ذکر رخدادهای شهر قم، بد نیست به جریانهایی که در آن سال و سال قبل از آن پیش آمد، اشارهای مختصر بکنم.
آغاز نهضت امام خمینی
حرکت امام، در پاییز سال ۱۳۴۱ هـ.ش (۱۳۸۲ هـ.ق)، با اقدام ایشان در محکوم ساختن یک مصوبهٔ دولت مبنی بر تبدیل «سوگند به قرآن» به «سوگند به کتابهای آسمانی»، و مصوباتی از این قبیل - که هدف آنها تضعیف شوکت و عظمت اسلام در ایران و تعرض به علمای دین بود - آغاز شد. دو ماه بعد، در برابر سر و صدایی که در کشور برپا شد، دولت از موضع خود در مورد این مصوبه عقبنشینی کرد. اما نقشهٔ دیگری ریخت. یک ماه پس از این عقبنشینی، شاه شش لایحه در رابطه با موضوعاتی مختلف به اسم «لوایح اصلاحطلبانه» ارائه کرد که در واقع طرحهایی آمریکایی بود. امام این طرحهای شاه را نیز محکوم کرد. شاه همچنین یک رفراندوم فرمایشی برای این لوایح اعلام کرد. امام این رفراندوم را هم محکوم کرد.
هنگامی که این رویارویی شدت و حدّت یافت، شاه تصمیم به ستیزه و چالش با امام و همهٔ روحانیون گرفت. او به قم سفر کرد و به درون خانهٔ روحانیون رفت. همچنین در میدانی واقع در مرکز شهر، در برابر بارگاه حضرت فاطمهٔ معصومه - دختر امام موسیبنجعفر - ایستاد و سخنرانی گستاخانهای کرد و روحانیون را مورد تهاجم قرار داد و در حالی که با آشفتگی و پریشانی سخن میگفت، آنها را «ارتجاع سیاه» نامید. بدین ترتیب شاه دست به یک مانور خطرناک زد.
اما امام از ادامهٔ راه منصرف نشد. او هر روز یا یک روز در میان، اعلامیههایی صادر میکرد. [...] در چنین جوی رفراندوم انجام شد و علیرغم حالت سرکوب و ارعاب، مشارکت مردم در آن ضعیف بود. امام پس از رفراندوم موضع خود را تشدید کرد. [...]
حلول سال نو شمسی نزدیک شد. ایرانیان بنا بر رسم معهود، میبایستی در آغاز سال نو با شادی و سرور و جامههای نو و دید و بازدید و... به استقبال بهار بروند. اما امام پیشاپیش اعلام کرد ما سوگواریم و امسال عید نداریم. [...] پس از اعلام عزا، همهٔ طلاب جوان علوم دینی، به همانگونه که در مراسم عزا رسم است، لباسهای سیاه پوشیدند. [...]
نخستین روز سال نو شمسی، مصادف با ۲۴ شوال بود. [...] رژیم شاه برای انتقامجویی از علمای قم، [...] گروهی از افراد گارد مخصوص شاه را به قم فرستادند. نقشهٔ آنها این بود که در مجالس سوگواری که به مناسبت شهادت امام صادق (علیهالسلام) برگزار میشد، آشوب برپا کنند [...] مجلس سوگواری مدرسهٔ فیضیه را به فاجعهای بزرگ تبدیل کردند که لکهٔ ننگ همیشگی بر پیشانی رژیم شاه گذاشت. [...]
به دنبال حادثهٔ فیضیه، امام سر و صدای بزرگی به راه انداخت و شور و هیجانی به پا کرد. [...] برنامهٔ امام بر این اساس بود که از روز هفتم محرم، خطبا و سخنرانها بر بالای منبر کارهای رژیم را افشا کنند، و هیئتهای عزاداری مردمی هم از روز نهم این کار را انجام دهند. برنامه به اطلاع علما و مراجع رسید. من هم از جملهٔ کسانی بودم که برنامه را ابلاغ میکردند. امام (قدسالله روحه) مرا به شهر مشهد فرستاد تا آقای میلانی و آقای قمی را از تصمیم خودش مطلع سازم. بعد در آغاز محرم رهسپار بیرجند شدم تا طبق برنامهٔ امام، در آنجا دست به افشاگری علیه رژیم شاه بزنم.
مأموریت در بیرجند
من شهر بیرجند را از این جهت انتخاب کردم که این شهر دژ «امیر اسدالله عَلَم» بود. او ظاهراً پست وزارت دربار را داشت، اما در واقع جایگاهش خیلی از این پست بالاتر بود. [...] من پیش از این سفر نیز دو بار به بیرجند رفته بودم و نفوذ و سلطهٔ این شخص را در آن منطقه مشاهده کرده بودم. [...]
منبری برای اشک و خروش
روز هفتم محرم فرا رسید؛ و این همان روز موعودی بود که امام خمینی توصیه کرده بود سخنرانها افشاگری علیه رژیم شاه را آغاز کنند. [...] کار را به گونهای ترتیب دادم که به مجلس بزرگی در «مسجد مصلا» دعوت شوم. [...] بیست دقیقه پیش از نماز مغرب [...] من بالای منبر رفتم.
در این اجتماع انبوه، تمام آنچه را که در سینه داشتم، بیرون ریختم و همه چیز را گفتم. سخن را با بیان نقشهٔ بیگانگان مبنی بر جدایی دین از زندگی آغاز کردم و با شرح توطئهٔ رژیم شاه علیه اسلام و مسلمین و علمای دین، ادامه دادم؛ بعد هم با توصیف ماجرای مدرسهٔ فیضیه، آن را به پایان رساندم. حوادث روز دوم فروردین را که شرح دادم، مردم به گریه افتادند و شور عظیمی بر مجلس حاکم شد. [...]
دستگیری در روز نهم
تا روز نهم محرم که دستگیر شدم، این قبیل سخنرانیها را ادامه دادم. مرا به پاسگاه پلیس بردند، و این نخستین تجربهٔ من از دستگاه تحقیقات پلیسی بود. [...] تا ظهر روز عاشورا در پاسگاه پلیس ماندم. نمیدانستم که بیرون بازداشتگاه چه میگذرد. بعداً مطلع شدم که اوضاع در سراسر ایران آبستن حوادث بزرگی است. [...]
از بازداشتگاه تا زندان
طی روزهایی که در بیرجند بودم ـ بین دستگیری تا تبعید (۱۰ تا ۱۵ محرم) ـ اوضاع ایران با یک جنبش انفجارآمیز علیه قدرت حاکمه، آشفته و هیجانی بود. [...]
در پانزدهم محرم مرا تحتالحفظ به همراه سه مأمور پلیس به مشهد فرستادند. [...] مأموران پلیس اسکورت، حالت ترس و هراس داشتند. وقتی به مشهد رسیدیم، مرا به یکی از مراکز پلیس تحویل دادند، [...] صبح هم مرا به ساختمان ساواک تحویل دادند و از آنجا به زندان اردوگاه مشهد فرستادند. در آن زندان تعدادی زندانی حضور داشتند که بیشترشان یا جوانانی بودند که در تظاهرات شرکت داشته یا بیانیه پخش کرده بودند، و یا از سخنرانها و طلاب حوزه و دانشجویان دانشگاه بودند. [...]
تفأل در زندان
در آنجا بیش از یک هفته ماندم. [...] سه روز پس از بازداشت، یکی از افسران زندان آمد و گفت: فردا آزاد میشوی. از این خبر تعجب کردم و به خود گفتم: شاید یکی از دوستان نزد فردی که با رژیم مرتبط است، برای آزادی من وساطت کرده است. در حالی که به این موضوع فکر میکردم، به قرآن کریم تفأل زدم و این آیه کریمه آمد: «فَلَا یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَلَا إِلَىٰ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ».[1] روز بعد و روزهای بعد فرارسیدند، ولی من آزاد نشدم. [...]
ایام زندان، هشتنه روزی به درازا کشید و پس از آن من و سایر بازداشتیهای آنجا آزاد شدیم. [...]
استقبال مادر
در حالی که عازم خانه بودم، احساس خاصی بر من مستولی شده بود که آمیزهای از شوق و بیم و شرم را در بر داشت. شرمگین بودم از این که محاسنم را از دست داده بودم، و بیم هم از این داشتم که والدینم شاید بگویند: چرا در مسائلی دخالت کردی که به زندان بیفتی؟
وقتی به خانه رسیدم، خانواده به گرمترین وجهی از من استقبال کردند. آنها از دیدن من، خوشحالی و شادمانی کردند. وقتی برای صرف چای نشستم، نخستین حرفی که مادرم (رحمةالله علیها) به من زد، این بود: من به پسری مانند تو افتخار میکنم که چنین کاری را در راه خدا انجام میدهد. نفسی به راحتی کشیدم و خدا را سپاس گفتم. این سخن مادرم در فعالیتهایی که من در این راه داشتم، تأثیری بسزا داشت.
[1] یس: 50؛ «آنگاه نه توانایی وصیتی دارند، و نه میتوانند به سوی کسان خود برگردند.»